خاطره کلاس اول خود رو بنویسید!
ساعت ٧:۳۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٩ : توسط :

 

 توی پست قبل نوشتیم که این روزها بوی ماه مهر داره کم کم به مشام میرسه و بدون شک همه ما از این ماه و مخصوصا روز اول مهر کلی خاطره داریم که هر وقت بهش فکرمیکنیم حس خوبی بهمون دست میده..به همین مناسبت از سوی آقا بزرگ دعوت شدم به یه بازی مهرماهی قشنگ که ضمن تشکر از ایده جالب ایشون میخوام از خاطره روز اول مهر کلاس اولم بنویسم....

اول مهر 67 یعنی صبح یک روز پاییزی با یه کیف قرمز که عکس نیک و نیکو روش بود و یه مانتو شلوار سورمه ای که دوست مامانم دوخته بود و خیلی مدل قشنگی داشت و البته مقنعه مشکی ابریشم (چون مقنعه سفید اون موقع مثل الان مد نبود!) که مامانم پایینشو ملیله دوزی کرده بود و یه کفش سفید دست مامانم رو گرفتم و با ماشین بابا رفتیم مدرسه.

مدرسه ما توی محله درب شیخ نهاوند بود.بالای درش یه تابلوی سفید بزرگ بود که روش با خط قشنگی نوشته شده بود: دبستان دخترانه شرف.و ما دانش آموز شرف 1 بودیم...و این خیلی مهم بود.مثل شاگرد اول بودن!

بابا همون در مدرسه خداحافظی کرد و رفت و من اصرار داشتم که مامان هم بره چون اصلا دلم نمیخواست مثل بقیه بچه ها با مامانم برم مدرسه و حس میکردم این نشانه بچه ننه گی آدمه! خلاصه مامان که بیشتر از من ذوق روز اول مدرسه رو داشت باهام موند.توی حیاط بزرگ مدرسه پر بود از بچه های ریز و درشت که اونایی که داشتن گریه میکردن یا مات و مبهوت به بقیه خیره شده بودند معلوم بود تازه وارد و کلاس اولی هستند و اونایی که دوتا و سه تا با هم بودند سالهای بالاتر که اون روز چقدر بهشون حسودی میکردیم!

بلاخره بعد از مدتی بلاتکلیفی توی حیاط مدرسه خانم بهنیا که ناظم مدرسه بود اومد و زنگ رو که یک چکش روی یه تیکه آهن بود زد و ما برای اولین بار توی عمرمون صدای زنگ مدرسه رو شنیدیم! و بعدش ما رو فرستادن سرصف که قبلا ماجرای شعر خوندنم رو نوشتم براتون! و در نهایت اسامی رو خوندن که چون کلاس اولیها زیاد بودند تقسیم شدند توی دوتا کلاس و من که از همون روز اول کلی خبرساز شده بودم توی مدرسه هی بازی درمیاوردم که نمیخوام برم این کلاس و میخوام برم اون یکی و...

تا اینکه بلاخره شدم شاگرد خانم سیف ربیعی که خیلی بیشتر از یه معلم برام مایه گذاشت و امیدوارم روحش شاد باشه و جاش توی بهشت....و همون روز اول بهمون دفتر و مداد و تراش و ...دادن و شروع کردیم به خوندن لوحه...

زنگ تفریح هم خوراکی اکثر بچه ها سیبهای زرد خوشمزه و آبدار پاییزی نهاوند بود که هنوزم مزه ش زیر دندونمه...و یا لقمه های نون و پنیری که مامانا میگرفتن و ...

یاد همه سالهای خوش کودکی بخیر...

یاد همه همکلاسیهای خوب بچگیمون بخیر...

کار جالبی که از ابتدایی انجام دادم این بود که اسم همکلاسیهای همه سالهای تحصیلم رو توی یه دفتر نوشتم که همیشه یادم بمونن....منیژه یکی از اون بچه هاست.و شیما همراه دراز مدت زندگیم که از اول دبستان تا آخر دانشگاه با من بود...و الانم یکی از بهترین دوستامه...برای همه دوستهای دوره مدرسه م حتی اونایی که نمیدونم الان کجان آرزوی سلامتی میکنم...

منم سهبای عزیز-نانازی-کرگدن بزرگ-مهدیه و انار خانم رو به این بازی دعوت میکنم و هرکس دیگه ای رو که دوست داره بازی کنه....


 
پایان سه ماه تعطیلی رویایی
ساعت ٧:٢٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸٩ : توسط :

 

   ابتدایی که بودیم یه درسی توی کتاب فارسی بود که خط اولش میگفت: آخرین جمعه شهریور ماه بود.بچه ها زیر سایه درختی نشسته بودند و از تابستانی که گذشت با هم گفتگو میکردند....توی این درس چند تا بچه خاطرات سه ماه تعطیلیشون رو با هم مرور میکردند...

امروز داشتم تقویم رو نگاه میکردم دیدم آخرین دوشنبه شهریور ماه و تابستونه..خیلی زود گذشت سه ماه تابستون..خیلی وقته که دیگه نمیشه بهش گفت سه ماه تعطیلی! از سالی که مدرسه و دانشگاه تموم شده و تابستونا دیگه با بقیه سال فرقی نداره انگار روزهای کشدار تابستون دیگه مثل قدیما دلنشین و رویایی نیست.انگار دیگه هیچکدوممون واسه تموم شدن خرداد و شروع شدن تابستون لحظه شماری نمیکنیم.یادم میاد برنامه امتحانی رو به دیوار اطاق میچسبوندم و هر امتحانی که تموم میشد یه خط پر رنگ روش میکشیدم و کتابشو پرت میکردم ته کمد و آخرین امتحان رو که میدادم با شوق و هیجان میومدم خونه و همه کتاب و دفترها رو از دم دست برمیداشتم تا دیگه نبینمشون و یه برنامه قشنگ میریختم واسه روزهای تابستون که معمولا هم با کلاسهای رنگ و وارنگ پرمیشد.از خط و نقاشی گرفته تا کامپیوتر و زبان و حتی گلسازی و مکرومه بافی! خلاصه اینکه نمیذاشتیم یک ساعتشم هدر بره .....

حالا دیگه حسرت روزهای تعطیل بچه های مدرسه ای شده کار سه ماه تعطیلیمون و این روزها که هر دختر و پسر بچه ای رو با یه نایلون پر از دفتر و کتاب می بینم یاد دفتر و کتاب خریدن و جلد کردن می افتم و یاد هیجان شب اول مهر....

بوی پاییز شاید برای همه لذت داشته باشه ولی واسه متولدای این فصل قشنگ معنای دیگه ای داره...تا لمسش نکنی نمیتونی بفهمیش...بوی نم بارون و صدای خش خش برگ بارون خورده...و چشم انداز زیبای سراب گیان...

انگار آخر همه خاطره های قشنگ به نهاوند ختم میشه!

 

 

 


 
دوباره روزنامه نگاری!
ساعت ۸:۱۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٩ : توسط :

 

 

وقتی چند روز از این خونه مجازی دورم حس میکنم یه چیزی گم کردم.انگار از دنیا بی خبرم...یاد روزهای خوش روزنامه نگاری می افتم روزهایی که با دست خالی و بی هیچ کمکی تک و تنها ماهی 8 صفحه منتشرمیکردیم برای یک شهر و تونستیم ظرف 4 سال بشیم عضو ثابت و محبوب خونه های مردم شهر....

حالا داره شرایطی فراهم میشه که دوباره برگردم به دنیای پرهیجان و قشنگ روزنامه نگاری...اگه خدا کمک کنه فکرمیکنم خیلی از دغدغه ها و دلمشغولیها برطرف میشه و این رخوتی که از مهر87 تا حالا توی عمق وجودم خونه کرده دوباره بار و بندیلشو جمع میکنه و میره.....دوباره هیجان خبر و مصاحبه و گزارش..دوباره ذوق دیدن صفحه بسته شده..دوباره بوی کاغذ و جنجال یک تیتر....و من پر میشوم از شوق پرواز.....

 

پی آگهی نوشت:

از همین جا دعوت میکنم از کلیه دوستان و آشنایان ترجیحا همشهری که جهت انجام وظیفه خطیر خبرنگاری این بنده حقیر و تیم همراه را یاری نمایند.اجرکم عندالله

 

پی جشنواره نوشت:

جشنواره شعر رضوی در شهرکرمان برگزار میشه و شاعران عزیز میتونن با حداقل 2 شعر که تاحالا جایی منتشر نشده باشه با موضوع امام رضا شرکت کنند.قالب شعرها آزاده و محدودیت سنی وجود نداره.تا 31 شهریور مهلت دارید برای شرکت توی جشنواره و به 55 نفر از شاعران شرکت کننده 55 سکه طلا داده میشه..تلفن تماس:03412205218

 


 
جهان را به شاعران بسپارید
ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸٩ : توسط :

                         

    

خیلی کم و سخت پیش میاد از شعری خوشم بیاد.شعری که دلم بخواد دوباره و سه باره بخونمش.شعری که به دل بشینه و جذبم کنه.و کمتر ازاون اینکه بیش از یک شعر از یک شاعر توجهم رو جلب کنه.اما تا امروز تک تک اشعار محمدرضا عبدالملکیان عزیز اینجور به دلم نشسته و منو توی خودش فرو برده اونقدر که هر وقت حس میکنم خوب نیستم با خوندنش زنده میشم...یکی دو روزه دارم دوباره میخونمش و زندگی را نفس عمیق میکشم...

این شعرش خیلی دوست داشتنیه...واقعا کاش دنیا را به شاعران میسپردیم....


جهان را به شاعران بسپارید

مطمئن باشید

کلمات را بیدار می کنند

و در کرت ها٬ گل و گندم می کارند

 

جهان را به شاعران بسپارید

بیابان و باران

هردو خوشحال می شوند

و هردو جوانه می زنند

از سرانگشت کودکان دبستانی

 

جهان را به شاعران بسپارید

مطمئن باشید سربازان ترانه می خوانند و

عاشق می شوند

و تفنگ ها سر بر قبضه می گذارند و

بیدار نمی شوند

 

جهان را به شاعران بسپارید

دیوارها فرو می ریزند و

مرزها رنگ می بازند

درختان به خیابان می آیند

در صف اتوبوس به شکوفه می نشینند

و پرندگان سوار می شوند و

به همه ی همشهریان

تخمه ی آفتابگردان تعارف می کنند

 

مگر همین را نمی خواستید؟

پس چرا بیهوده معطل مانده اید؟

از تامل و تردید دست بردارید

و جهان را به شاعران یسپارید

 

این قافیه های سرگردان

اگر سر از صندوق ها در نیاورند

پیر می شوند و پرنده نمی شوند

و جهان بی پرنده

جهنمی است که فقط شلیک می کند

 


 
حمایت قانونی از مردان زیاده خواه
ساعت ۸:٠٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٩ : توسط :

 

     مجری رادیو داره با آقای نمیدونم چی چی درباره لایحه ازدواج مجدد آقایان صحبت میکنه.

     آقای نمیدونم چی چی داره یکریز از تدابیر قانونی واسه حمایت از زن اول حرف میزنه میگه : مرد باید نفقه بده.و....و در نهایت پررویی میگه: قانون واسه زن اول حق درخواست طلاق رو پیش بینی کرده!

یعنی زن اول وقتی دید شوهرش رفته پی یکی دیگه میتونه به قانون منصف پناه ببره و قانون هم به شدت ازش حمایت میکنه و میگه برو درخواست طلاق کن! یعنی سالها زندگیت رو بده دست یه تازه وارد و برو بار و بندیلتو ببند و برو پی کارت! معنیش همینه و آقای نمیدونم چی چی هی کشش میده تا اینو بگه!

خانم مجری میپرسه: این وسط کی جواب عاطفه از دست رفته زن اول رو میده؟ کی جواب اون ضربه روحی که با اومدن یکی دیگه به زندگی همسرش رو خورده میده؟ و آقای چی چی هی حرف مفت میزنه! حرفهای صد من یک غاز.......

 

نمیتونم خودم رو جای اون زنهایی که تا حالا قربانی هوس و زیاده خواهی شوهرانشون شدن و زنانی که از این به بعد با حمایت بی منطقه قانون از مرد! قراره قربانی بشن و یا محبتشون رو به شوهر با یکی دیگه تقسیم کنن و یا همه زندگی رو بذارن و برن بذارم و ببینم چه حسی دارن؟ اما اینو میدونم که خیلی سخته تحمل حتی یک لحظه توجه نداشتن همسری که دوستش داری و غیر ممکنه تصور یک لحظه خیانتش....و حالا درد بدتر حمایت قانون از این مردان هوسبازه...

من هیچ اسم دیگه ای روی این مردان نمیتونم بذارم اگه واقعا مردی با همسرش مشکل داشت باید اول اونو طلاق بده بعد بره یکی دیگه رو بگیره....خلاص

 

و وقتی هیچ قانونی از زن ایرانی و همه محبت و عاطفه او حمایت نمیکنه به نظر من بهترین راه اینه که مرگ موش بخری بدی به مردی که حتی خیال بی وفایی در سر می پرورنه.!..حتی خیالش حرامه....

 

 


 
شما یادتون نمیاد.......؟
ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸٩ : توسط :

 

این نوشته ها مربوط به یک گروه در فیسبوکه به اسم "شما یادتون نمیاد". بیشتر
اعضای گروه متولد دهه پنجاه هستند و یک عالمه خاطرات مشترک دارند که اونجا با
هم به اشتراک میگذارند، اینها تعداد کمی از هزاران خاطره ای هست که افراد مختلف
اونجا نوشتند. ممکنه بعضیهاش رو بزرگترها هم به یاد بیارن. امیدوارم خوشتون
بیاد و شما هم یادتون بیاد !!! ؛*

طولانیه ولی خیلی قشنگه......

 

  • شما یادتون نمیاد، اون موقعها مچ دستمون رو گاز می گرفتیم، بعد با خودکار بیک

روی جای گازمون ساعت می کشیدیم .. مامانمون هم واسه دلخوشیمون ازمون می پرسید
ساعت چنده، ذوق مرگ می شدیم



شما یادتون نمیاد، وقتی سر کلاس حوصله درس رو نداشتیم، الکی مداد رو بهانه
میکردیم بلند میشدیم میرفتیم گوشه کلاس دم سطل آشغال که بتراشیم



شما یادتون نمیاد، یک مدت مد شده بود دخترا از اون چکمه لاستیکی صورتیا می
پوشیدن که دورش پشمالوهای سفید داره !



شما یادتون نمیاد، تیتراژ شروع برنامه کودک: اون بچه هه که دستشو میذاشت پشتش و
ناراحت بود و هی راه میرفت، یه دفعه پرده کنار میرفت و مینوشت برنامه کودک و
نوجوان با آهنگ وگ وگ وَََََگ، وگ وگ وَََََگ، وگ وگ وگ وگ، وگ...



شما یادتون نمیاد که کانال های تلویزیون دو تا بیشتر نبود، کانال یک و کانال دو



شما یادتون نمیاد، دوست داشتیم مبصر صف بشیم تا پای بچه ها رو سر صف جفت
کنیم.....



شما یادتون نمیاد، عیدا میرفتیم خرید عید، میگفتن کدوم کفشو میخوای چه ذوقی
میکردیم که قراره کفشمونو انتخاب کنیم:)))) کفش تق تقی هم فقط واسه عیدا بود



شما یادتون نمیاد: خانوم اجازهههههههه سعیدی جیش کرددددددد



شما یادتون نمیاد، مقنعه چونه دار میکردن سر کوچولومون که هی کلمون بِخاره، بعد
پشتشم کش داشت که چونش نچرخه بیاد رو گوشمون :)))



شما یادتون نمیاد، بچه که بودیم وقتی میبردنمون پارک، میرفتیم مثل مظلوما می
چسبیدیم به میله ی کنار تاب، همچین ملتمسانه به اونیکه سوار تاب بود نگاه
میکردیم، که دلش بسوزه پیاده شه ما سوار شیم، بعدش که نوبت خودمون میشد، دیگه عمرا پیاده می شدیم



شما یادتون نمیاد، پاکن های جوهری که یه طرفش قرمز بود یه طرفش آبی، بعد با
طرف آبیش می خواستیم که خودکارو پاک کنیم، همیشه آخرش یا کاغذ رو پاره می کرد
یا سیاه و کثیف می شد.



شما یادتون نمیاد، وقتی مشق مینوشتیم پاک کن رو تو دستمون نگه میداشتیم، بعد
عرق میکرد، بعد که میخواستیم پاک کنیم چرب و سیاه میشد و جاش میموند، دیگه هر
کار میکردیم نمیرفت، آخر سر مجبور میشدیم سر پاک کن آب دهن بمالیم، بعد تا
میخواستیم خوشحال بشیم که تمیز شد، میدیدیم دفترمون رو سوراخ کرده



شما یادتون نمیاد: از جلو نظااااااااااااااااام ...


شما یادتون نمیاد، اون قدیما هر روزی که ورزش داشتیم با لباس ورزشی می رفتیم
مدرسه... احساس پادشاهی می کردیم که ما امروز ورزش داریم، دلتون بسوزه


شما یادتون نمیاد، سر صف پاهامونو 180 درجه باز می کردیم تا واسه رفیق
فابریکمون جا بگیریم   شما یادتون نمیاد: آن مان نماران، تو تو اسکاچی، آنی
مانی کَ. لا. چی   شما یادتون نمیاد، گوشه پایین ورقه های دفتر مشقمون، نقاشی
می کشیدیم. بعد تند برگ میزدیم میشد انیمیشن   شما یادتون نمیاد، صفحه چپ دفتر
مشق رو بیشتر دوست داشتیم، به خاطر اینکه برگه های سمت راست پشتشون نوشته شده بود، ولی سمت چپی ها نو بود   

شما یادتون نمیاد، آرزومون این بود که وقتی ازدوستمون می پرسیم درستون کجاست، اونا یه درس از ما عقب تر باشن   

شما یادتون نمیاد، برای درس علوم لوبیا لای دستمال سبز میکردیم و میبردیم سر کلاس پزمیدادیم


شما یادتون نمیاد، با آب قند اشباع شده و یک نخ، نبات درست میکردیم میبردیم
مدرسه


  شما یادتون نمیاد، تو راه مدرسه اگه یه قوطی پیدا میکردیم تا خود مدرسه شوتش
میکردیم  

 شما یادتون نمیاد: دفتر پرورشی با اون نقاشی ها و تزئینات خز و خیل

   شما یادتون نمیاد، یه زمانی به دوستمون که میرسیدیم دستمون رو دراز
میکردیم که مثلا میخوایم دست بدیم، بعد اون واقعا دستش رو دراز میکرد که دست
بده، بعد ما یهو بصورت ضربتی دستمون رو پس میکشیدیم و میگفتیم: یه بچه ی این
قدی ندیدی؟؟ (قد بچه رو با دست نشون میدادیم) و بعد کرکر میخندیدیم که کنفش
کردیم  

 شما یادتون نمیاد تو دبستان وقتی مشقامونو ننوشته بودیم معلم که میومد
بالا سرمون الکی تو کیفمونو می گشتیم میگفتیم خانوم دفترمونو جا گذاشتیم!!  

 شمایادتون نمیاد افسانه توشی شان رو!!   

شما یادتون نمیاد: چی شده ای باغ امید،کارت به اینجا کشید؟؟ دیدم اجاق خاموشه، کتری چایی روشه، تا کبریتو کشیدم، دیگه هیچی ندیدم  

 شما یادتون نمیاد: شد جمهوری اسلامی به پا، که هم دین دهد هم دنیا
به ما، از انقلاب ایران دگر، کاخ ستم گشته زیر و زبر...!! 

  شما یادتون نمیاد،برگه های امتحانی بزرگی که سر برگشون آبی رنگ بود و بالای صفحه یه "برگه امتحان" گنده نوشته بودن

شما یادتون نمیاد: زندگی منشوری است در حرکت دوار ، منشوری که پرتو پرشکوه خلقت با رنگهای بدیع و دلفریبش آنرا دوست داشتنی، خیال انگیز و پرشور ساخته است. این مجموعه دریچه ایست به سوی..... (دیری دیری ریییییینگ) : داااااستانِ زندگی (تیتراژ سریال هانیکو)


شما یادتون نمیاد: یک تکه ابر بودیم، بر سینه ی آسمان، یک ابر خسته ی سرد، یک
ابر پر ز باران



شما یادتون نمیاد، چیپس استقلال رو از همونایی که تو یه نایلون شفاف دراز بود و
بالاش هم یه مقوا منگنه شده بود، چقدرم شور بود ولی خیلی حال میداد



شما یادتون نمیاد، با آب و مایع ظرفشویی کف درست میکردیم، تو لوله خالی خودکار
بیک فوت میکردیم تا حباب درست بشه



شما یادتون نمیاد، هر روز صبح که پا میشدیم بریم مدرسه ساعت 6:40 تا 7 صبح،
رادیو برنامه "بچه های انقلاب" رو پخش میکرد و ما همزمان باهاش صبحانه میخوردیم



شما یادتون نمیاد: به نام الله پاسدار حرمت خون شهدا، شهدایی که با خون خود
درخت اسلام را آبیاری کردند. این مقدمه همه انشاهامون بود



شما یادتون نمیاد، توی خاله بازی یه نوع کیک درست میکردیم به اینصورت که
بیسکوییت رو توی کاسه خورد میکردیم و روش آب میریختیم، اییییی الان فکرشو میکنم
خیلی مزخرف بود چه جوری میخوردیم ما :))))



شما یادتون نمیاد: انگشتر فیروزه، خدا کنه بسوزه !



شما یادتون نمیاد، اون موقعها یکی میومد خونه مون و ما خونه نبودیم، رو در
مینوشتن: آمدیم منزل، تشریف نداشتید!!



شما یادتون نمیاد، بچه که بودیم به آهنگها و شعرها گوش میدادیم و بعضی ها رو
اشتباهی میشنیدیم و نمی فهمیدیم منظورش چیه، بعد همونطوری غلط غولوط حفظ
میکردیم



شما یادتون نمیاد، خانواده آقای هاشمی رو که میخواستن از نیشابور برن کازرون،
تو کتاب تعلیمات اجتماعی



شما یادتون نمیاد: دختره اینجا نشسته گریه می کنه زاری میکنه از برای من یکی رو
بزن!! یه نفر هم مینشست اون وسط توی دایره، الکی صدای گریه کردن درمیآورد



شما یادتون نمیاد، با مدادتراش و آب پوست پرتقال، تارعنکبوت درست می کردیم



شما یادتون نمیاد، تابستونا که هوا خیلی گرم بود، ظهرا میرفتیم با گوله
های  آسفالت تو خیابون بازی میکردیم!! بعضی وقتا هم اونها رو میکندیم میچسبوندیم رو زنگ خونه ها و فرار میکردیم



شما یادتون نمیاد، وقتی دبستانی بودیم قلکهای پلاستیکی سبز بدرنگ یا نارنجی به
شکل تانک یا نارنجک بهمون می دادند تا پر از پولهای خرد دو زاری پنج زاری و یک
تومنی دوتومنی بکنیم که برای کمک به رزمندگان جبهه ها بفرستند



شما یادتون نمیاد، همسایه ها تو حیاط جمع می شدن رب گوجه می پختن. بوی گوجه
فرنگی پخته شده اشتهابرانگیز بود، اما وقتی می چشیدیم خوشمون نمیومد، مزه گوجه
گندیده میداد



شما یادتون نمیاد، تو کلاس وقتی درس تموم میشد و وقت اضافه میآوردیم، تا زنگ
بخوره این بازی رو میکردیم که یکی از کلاس میرفت بیرون، بعد بچه های تو کلاس یک
چیزی رو انتخاب میکردند، اونکه وارد میشد، هرچقدر که به اون چیز نزدیک تر میشد،
محکمتر رو میز میکوبیدیم



شما یادتون نمیاد، دبستان که بودیم، هر چی میپرسیدن و میموندیم توش، میگفتیم ما
تا سر اینجا خوندیم!



شما یادتون نمیاد، خانم خامنه ای (مجری برنامه کودک شبکه یک رو) با اون صورت
صاف و صدای شمرده شمرده ش



شما یادتون نمیاد: سه بار پشت سر هم بگو: گاز دوغ دار، دوغ گازدار!! یا چایی
داغه، دایی چاقه



شما یادتون نمیاد، صفحه های خوشنویسی تو کتاب فارسی سال سوم رو



شما یادتون نمیاد، قبل از برنامه کودک که ساعت پنج بعدازظهر شروع میشد، اول
بیست دقیقه عکس یک گل رز بود با آهنگ باخ،،، بعد اسامی گمشدگان بود با
عکساشون.. که وحشتی توی دلمون مینداخت که این بچها چه بلایی سرشون اومده؟؟ آخر برنامه هم نقاشیهای فرستاده شده بود که همّش رنگپریده بود و معلوم نبود چی
کشیدند.تازه نقاشیها رو یک نفر با دست میگرفت جلوی دوربین، دستش هم هی میلرزید!!
آخرش هم: تهران ولیعصر خیابان جام جم ساختمان تولید طبقه دوم، گروه کودک و
نوجوان



شما یادتون نمیاد، یه برنامه بود به اسم بچه هااااا مواظبببببب باشییییییددددد
(مثلا صداش قرار بود طنین وحشتناکی داشته باشه! بعد همیشه یه بلاهایی که سر بچه ها اومده بود رو نشون میداد، من هنوز وحشت چرخ گوشت تو دلمه. یه گوله ی آتیش کارتونی هم بود که هی این طرف اون طرف میپرید و میگفت:آتیش آتیشم، آتیش آتیشم، اینجا رو آتیششش میزنم، اونجا رو آتیششش میزنم، همه جا رو آتیششش میزنم



شما یادتون نمیاد، قرآن خوندن و شعار هفته (ته کتاب قرآن) سر صف نوبتی بود برای
هر کلاس، بعد هر کس میومد سر صف مثلا میخواست با صوت بخونه میگفت:
بییییسمیلّـــَهی یُررررحمـــَنی یُرررررحییییییم



شما یادتون نمیاد، اون موقعی که شلوار مکانیک مد شده بود و همه پسرا میپوشیدن



شما یادتون نمیاد: بااااااا اجازه ی صابخونه (سر اکبر عبدی از دیوار میومد
بالا)



شما یادتون نمیاد: تو دبستان سر کلاس وقتی گچ تموم میشد، خدا خدا میکردیم معلم
به ما بگه بریم از دفتر گچ بیاریم! همیشه هم گچ های رنگی زیر دست معلم زود میشکست، بعدم صدای ناهنجار کشیده شدن ناخن روی تخته سیاه



شما یادتون نمیاد، یکی از بازی محبوب بچگیمون کارت جمع کردن بود، با عکس و اسم
و مشخصات ماشین یا موتور یا فوتبالیستها، یا ضرب المثل یا چیستان ...



شما یادتون نمیاد، قدیما تلویزیون که کنترل نداشت، یکی مجبور بود پایین تلویزیون
بخوابه با پاش کانالها رو عوض کنه



شما یادتون نمیاد: گل گل گل اومد کدوم گل؟ همون که رنگارنگاره برای شاپرکها یه
خونه قشنگه. کدوم کدوم شاپرک؟؟ همون که روی بالش خالهای سرخ و زرده، با بالهای
قشنگش میره و برمیگرده، میره و برمیگرده.. شاپرک خسته میشه... بالهاشو زود
میبنده... روی گلها میشینه... شعر میخونه، میخنده



شما یادتون نمیاد، اون مسلسل های پلاستیکی سیاه رو که وقتی ماشه اش رو میکشیدی
ترررررررررررررتررررررررررررر صدا میداد



شما یادتون نمیاد، خط فاصله هایی که بین کلمه هامون میذاشتیم یا با مداد قرمز
بود یا وقتی خیلی میخواستیم خاص باشه ستاره می کشیدیم!



شما یادتون نمیاد: من کارم، مــــــــــَن کارم. بازو و نیرو دارم، هر چیزی رو
میسازم، از تنبلی بیزارم، از تنبلی بیزارم. بعد اون یکی میگفت: اسم من، اندیشه
ه ه ه ه ه، به کار میگم همیشه، بی کار و بی اندیشه، چیزی درست نمیشه، چیزی درست نمیشه



شما یادتون نمیاد: علامتی که هم اکنون میشنوید اعلام وضعیت قرمز است...
قیییییییییییییییییییییییییییییییییژژژژژژژ. و بعد بدو بدو رفتن تو سنگر، کیسه
های شن پشت پنجره های شیشه ای، چسبهایی که به شیشه ها زده بودیم، صدای
موشکباران، قطع شدن برق، و تاریکی مطلق، و بعد حتی اگه یک نفر یک سیگار روشن
میکرد از همه طرف صدا بلند میشد: خامووووووش کن!!! خامووووووش کن!!!!

 

 

من که رفتم به عالم رویاهای قشنگ کودکی....شما چطور؟


 
تعطیلات بهانه است.هویت ایرانی مان را نشانه رفته اند
ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸٩ : توسط :

 

        اگرچه خیلی وقته بی خیال این مملکت و همه اتفاقات خوب و بدی که هر روز توش می افته شدم در حد تیم ملی، اونقدر که حتی مردن آدمها حتی داد و بیداد کردنشون و حتی ظلمهای پیدا و پنهانی که در حقمون میشه برام اندازه آب بینی بز ارزش نداره چون چندین سال عربده کشیدم و زنده باد مرده باد گفتیم و رفتیم ر  ا  ی دادیم و آب از آب تکون نخورد. اما با وجود همه اینها یه وقتهایی دلم میخواد بشینم وسط خیابون موهای سرمو از دست این مسئولین امر و این رجال احمق کشورم بکنم و زار بزنم بلکه یکی صدامو بشنوه!

میدونم واسه کارمند جماعت اضافه شدن حتی یک ساعت تعطیلی یه دنیا ارزش داره و همه یه جورایی آرزو دارن شب بخوابن و صبح پاشن یه چند صدمتری برف اومده باشه و حتی سیل خونه هاشونو خراب کرده باشه که بتونن یه روز نرن سرکار! (بس که محیطهای کاریمون جذابه و بس که کارامون مورد علاقه مونه و بس که رئیسامون آدمن)

میدونم که تعطیل بودن و نرفتن سرکار حتی واسه اونایی که نمیتونن برن سفر و مجبورن توی خونه بمونن هم خیلی لذت بخشه و هرچی دور و برم رو نگاه میکنم کسی رو پیدا نمیکنم که از شنیدن خبر یک تعطیلی ناگهانی که الحمدلله به همت مضاعف این دولت فخیمه بنیانش به مناسبتهای مختلف گذاشته شده و حالا حالا ها هم ادامه داره ناراحت بشه و لبخند روی لبش نیاد و نگه :‌ای ول!

حتی انکار نمیکنم که خودم هم جزء کسانی هستم که آرزو میکنم یه اتفاقی بیفته که یه روز تعطیل بشیم و فکر میکنم این مثبت ترین کاری بوده که حضرت رئیس دو* لت توی این چند سال واسه کارمند جماعت و اصولا واسه کل مملکت صورت داده!

اما...............

اون چیزی که باعث درد و رنج من شده توی این روزها شنیدن خبر تمایل دو*لت به تعطیل کردن عید فطر به مدت ٣ روزه! اگرچه از همون روزهای اولی که تشریفشون رو آوردن روی تخم چشم ما بعید به نظر نمیرسید بخوان کارهای محیر العقولی انجام بدن که به خیال خام خودشون تحول ایجاد کنن ..از اون عقب نکشیدن ساعتها توی اولین سال خدمت! معلوم بود که میخوان متفاوت باشن هر چند بعدش مجبور شدن اعتراف کنن که اشتباه کردن و برگردن به طریق مالوف گذشته!

چندین بار هم صحبت کاهش تعطیلات نوروز و بحث عدم ضرورت داشتن جشنی به نام نوروز و جعلی بودن چهارشنبه سوری و سیزده به در و کلا مناسبتهای ملی ما از سوی برخی وابستگانشان مطرح شد که شاید اشتباه کردیم همون موقع جدی نگرفتیم! و بلاخره از اینجا سر در آورد که الان همه ملت ساده لوح ایران خیال خام کرده اند که مسئولین دلشان برای ما سوخته و به فکر تجدید قوای روزه داران بعد از ماه رمضان هستند و تصمیم دارند تحویلمان بگیرند و دوسه روزی را به پیروی از کشورهای دوست و برادر عرب! تعطیلی مهمانمان کنند که هرچند هیچ لزومی به تعطیل شدنش احساس نمیشود اما باز هم تا اینجایش بد نبود گفتیم به جهنم که چرخ مملکت میخوابد مهم این است که ما دوسه روزی برویم هواخوری! اما وقتی شنیدیم که قرار است به جای این سه روز دو روز از تعطیلات رسمی کشور حذف شود  و آن دو روز هم احتمالا کاملا تصادفی باید روز ملی شدن صنعت نفت باشد و ١٢ فروردین! یه حس خیلی بدی دوید توی وجودم!

آنچه عوام ما به فکر مردم بودن می نامندش متاسفانه نشانه گرفتن هویت ملی و از بین بردن کلیه مناسبتها و نامهایی است که ما را به ایرانی بودنمان وصل میکند.

روز ملی شدن صنعت نفت تا بوده و بوده روز افتخار ایرانی و ایران بوده و نام مصدق مایه مباهات ایرانیان.و حالا حذفش میکنیم چون حتی از نام مصدق میهراسیم.

روز ١٢ فروردین روز جمهوری اسلامی ایران نامیده شده و علاوه بر آنکه روز انتخاب جمهوریت برای ایران است روزی است که به سیزده بدر متصل می شود و به یکی از رسوم کهن و دیرینه قوم ایرانی و بهتر است که نباشد که اگر نباشد دیگر مردم ما نمیتوانند تعطیلات نوروز خود را به دو قسمت کنند و خدای نکرده مسافرتی بروند و خوشدل باشند که عید نوروز باستانی از راه رسیده است!

اصلا نگران نباشید کم کم نوبت آن چهار روز تعطیلی نوروز هم خواهد رسید.سال آینده هم به بهانه افزایش تعطیلات عید قربان و غدیر، نوروز را حذف میکنیم که ایرانی یادش بماند در کشوری زندگی میکند که ایرانی بودن و داشتن مناسبتهای ملی هیچ معنایی ندارد و بهتر است همه چیزهای قشنگ ملی را مثل سال نو- نوروز- سفره هفت سین - چهارشنبه سوری- سیزده بدر و حتی روز ملی شدن مهمترین صنعت کشورش را به خاطره ها بسپارد و دل خوش دارد به ٣ روز تعطیلی عید فطر!

در میان این همه فکر پریشان بی نهایت خرسند شدم از مخالفت نماینده شهرم با این طرح و اینکه میدانم در میان آن همه نماینده ای که قرار است به حذف تعطیلات ملی رای مثبت دهند کسی هست که ایرانی بودن را پاس میدارد و در این خیانت مشارکت نمیکند!

 

هنوزم خوشحالید که قراره سه روز تعطیل بشید؟


 
سالگرد ربوده شدن امام موسی صدر
ساعت ۸:۱٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ شهریور ۱۳۸٩ : توسط :



یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور
کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور

نمیدانم چند روز و چند شب دیگر از این همه سال هجران باید بگذرد تا فرزند سفرکرده ایران به آغوش وطن بازگردد؟
نهم شهریور امسال، 11788 روز از ربودن امام موسی صدر در لیبی می گذرد. این عدد تا کی باید بزرگ و بزرگ تر شود، تا  سید موسی صدرهموطن ایرانی ما از زندان های لیبی آزاد شود؟
ما از پرونده ای سخن می گوییم که پیگیری نمی شود. مسئولین ایرانی ادعا! می کنند که پرونده سرنوشت امام صدر در حال پیگیری است. اما از حداکثر رابطه با لیبی سخن میگویند. اگر سال های اول این فاجعه بود می شد پذیرفت که باید تحقیقات درباره چگونگی وقوع حادثه انجام شود، اما امروز بعد از گذشت 32 سال، آیا می توان باور کرد که ابهامی در این پرونده وجود دارد؟
امروز ما یاران صدر در آستانه سی و سومین سال اسارت امام صدر در لیبی، از تمام آزادگان ایرانی و غیر ایرانی ، مسئول و ... این سوال را می کنیم، که از قدیمی ترین زندانی سیاسی جهان چه خبر؟ چه زمانی سرنوشت امام صدر مشخص می شود؟ چه زمانی آمرین و عاملین و حامیان این فاجعه در پیشگاه قانون پاسخگو خواهند بود؟

میدونم شاید خیلیها حتی درست امام رو نمیشناسن. پیشنهاد میکنم به این آدرسها برید و بیشتر از امام بدونید:

 
من ، کامپیوتر و دنیای مجازی
ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ شهریور ۱۳۸٩ : توسط :

 

 

 

تا چند سال پیش وقتی که هنوز با این دنیای مجازی آشنا نشده بودم قلم و کاغذ بهترین دوستان همه لحظه های زندگیم بودند.همه تنهاییهامو با نوشته هام با دفتر خاطراتم پر می کردم و هیچکس نمیدید و نمیخواند اما خیلی راضیم میکرد گاهی حتی در روز دهها صفحه می نوشتم و خسته نمیشدم اما نمیدونم چی شده که حالا انگار جون ندارم خودکار دست بگیرم و دستم به این صفحه کلید بی جان عادت کرده...

حالا دیگه این مانیتور و این کلیدهای بی جان شده اند بخش مهمی از زندگیم..شدند دریچه تنفس واسه منی که عاشق نوشتن و خوندنم..یادم میاد اولین بار که کامپیوتر دیدم.....

راهنمایی بودم حدود سالهای 72 میرفتم کلاس تابستانی که دیدم نوشتند کلاس آموزش کامپیوتر و چون این اسم خیلی خاص و با کلاس بود اون روزها و هرکسی توانایی نداشت بچه شو بفرسته کلاسش این شد که منم با یکی دوتا از دوستام رفتیم کلاس کامپیوتر هرچند اونجا فقط مبانی DOS درس میدادن اما دست زدن به این کلیدها و اون مانیتورهای قدیمی واسه خودش عالمی داشت...

تا چند سال تو رویای کامپیوتر داشتن بودیم تا اینکه با قبولی دانشگاه بلاخره صاحبش شدیم..بابا برامون یه کامپیوتر مد روز خرید و این جعبه جادو شد یه شیء مقدس توی خونه مون!

اما چی شد که وارد دنیای اینترنت شدم؟

توی خوابگاه ما فقط دانشجوهای سال دوم به بالا اجازه استفاده از سایت رو داشتند و همین باعث شد کم کم با دنیای اینترنت آشنا بشم و اولین بار اسم وبلاگ رو از دکتر عاملی یکی از اساتید خوبمون شنیدم که ازمون خواست وبلاگ بسازیم و همه کارهای کلاسی و تحقیقاتمون رو بذاریم روی وبلاگ تا ایشون نمره بدن و این شد که همه ورودیهای 79 صاحب وبلاگ شدن که خیلی از وبلاگهای امروزی باقیمانده همون ساله و خیلیها هم در همون حد موندن و یا بسته شدند...

حالا دیگه بهش وابسته شدم و دوستش دارم و ساعات زیادی از وقتم رو صرفش میکنم هر چند هنوزم بوی کاغذ رو با همه دنیا عوض نمیکنم و وقتی با دست  و خودکار مینویسم یه حس بهتری دارم....

حالا شما بیاید بگید اولین بار کی با کامپیوتر و اینترنت و وبلاگ آشنا شدید ؟ چی شد که وبلاگ راه انداختید و ....؟

همه دعوتن به این بازی:

آقا بزرگ،یلدا، حمید، منیژه،سهبا، میکائیل،سپیده،محبوب، کرگدن،زری،نانازی جون و هر کی که دوست داره بنویسه


 
تولدت مبارک فرشته مهربون زندگیم
ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳۸٩ : توسط :

 

 

  سوم شهریور برام تکرار قشنگ یه روز خوبه...روز تولد یک انسان بزرگ و مهم توی زندگیم. انسانی که علاوه بر نسبت خانوادگیش همیشه یه تکیه گاه واقعی بوده برام.کسی که با بودنش هیچوقت احساس تنهایی نکردم.توی هر شرایطی کنارم بود.پشت و پناهم بوده و هست و هروقت حس میکردم که تنهام و نیاز به کمک دارم مطمئن بودم که میتونم روی بودنش و کمکش حساب کنم..

از بچگی وابستگی خاصی داشتم بهش.علی رغم اینکه خیلی هم ازش حساب می بردم اما خیلی خیلی بهش اعتماد داشتم و دارم.برخلاف خیلی از هم نسلای خودش هیچوقت سعی نکرد از عنوان و مسئولیتی که در مقابل ما داره سوء استفاده بکنه و بخواد بهمون زور بگه یا اذیت کنه یا بی منطق باشه توی برخورداش.

اونقدر متین و منطقی رفتار میکنه که از اولین سالهای نوجوانیم همیشه همه چیز زندگیمو با شرح و بسط براش تعریف کردم و هیچوقت حس نکردم شاید به ضررم باشه چون بهش اعتماد داشتم...

توی دور  و بریهام که نگاه میکنم مطمئنم که هیچکس چنین بابایی نداره و نداشته اونقدر راحت باهام حرف میزد اونقدر به من و روابطم اعتماد داشت اونقدر به شعورم احترام میذاشت که حتی توی دوره ای که دخترها توی شهرهای کوچیک هیچگونه آزادی نداشتند من کاملا آزاد بودم با هرکی میخوام حرف بزنم و ارتباطات اجتماعی خودمو داشته باشم.

وقتی براش از کارام تعریف میکردم با دقتی عجیب گوش میداد و همیشه اولین خواننده مطالبم و یکی از بهترین مشوقهام بوده..حتی خودشم به کارم علاقه نشون داد و شد یه خبرنگار و عکاس و گزارشگر تا من که فرسنگها دور بودم از شهر و دیار بتونم به علاقه ام برسم و نشریه مو منتشر کنم.

وقتی دو دل بودم توی رفتن یا نرفتن به یک شهر دور واسه کار..وقتی داشتم پشیمون میشدم چند هفته و چند ماه تمام وقتشو گذاشت روی انجام مراحل کار من تا اینکه به قول خودش بتونم از درسی که خوندم استفاده کنم..خودش باهام اومد برام خونه گرفت و چند روز موند تا به محیط عادت کنم...

وقتی از عشقم خبردار شد وقتی فهمید مصمم هستم به بودن باهاش و برای اولین بار جدی وایسادم و گفتم میخوامش، پشتم وایساد و اونقدر محکم جلوی عشقم ازم دفاع کرد که کیف کردم دلم میخواست پر در بیارم وقتی بهش میگفت مواظب باش آب توی دلش تکون نخوره و بدون من همیشه مراقبشم!

توی هر فصلی از زندگیمو که نگاه میکنم حضور پر رنگ و محکم و مهربون بابا رو میبینم که قاطعانه کنارمه و حتی باهام بحثهای سیاسی اجتماعی میکنه و خوشحالم که اگه قدرت قلمی هست به اون رفته و این میراث ارزشمندیه واسه من...

اومدن یه نفر دیگه به زندگیم باعث نشد حضور بابا کمرنگ بشه..هنوزم توی لحظه های تلخ و شیرین کنارمه ...حتی حرفهایی که نمیشه به  کسی زد رو توی آغوش مهربون بابا خالی میکنم و میدونم میشه بهش اعتماد کرد و روش حساب کرد...

 

امروز تولد بابامه ...بابای مهربونی که واسه من توی زندگی سنگ تموم گذاشته و میدونم تاحالا نتونستم جبران یه ثانیه از زحماتشو بکنم اما امیدوارم حداقل تا اینجا لیاقت فرزندیشو داشته باشم...

بابا جون گلم تولدت مبارک امیدوارم تا وقتی نفس میکشم سایه مهربون و پرصلابتت روی سرمون باشه...عاشقتم...

 

پی نوشت:

من یه مامان محشر هم دارم فکر نکنید اینا که نوشتم فقط واسه باباست...وقتش که برسه از مامان هم میگم...یه ستاره مهربون که هیچوقت به خودش و خواسته هاش فکر نکرد و همیشه از خودش گذشت تا ما راحت زندگی کنیم...ممنون هردوتونم...


 
ننه بی بی یادت بخیر
ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ شهریور ۱۳۸٩ : توسط :

 

     قدیمی ترین تصویری که از بچگیهام یادم میاد مال حدود ۴-۵ سالگیه.وقتی که توی حیاط خونه مامان ملوک زندگی میکردیم و خونه پر بود از مستاجرهای رنگ و وارنگ مامان ملوک...وقتی که مامان میرفت سر کار و ننه بی بی که مادربزرگ مامانم بود منو نگه میداشت.تو همه زندگیم تاحالا پیرزنی به این خوش اخلاقی و مهربونی ندیدم و فکر نمیکنم هیچوقت هم ببینم! همیشه خدا لبخند رو لبش بود.همیشه پشت اسمت یه عزیزم و جانمی می آورد و اگه خیلی خیلی عصبانی میشد هرگز داد نمیزد.هرگز حرف ناصوابی کسی ازش نشنید.هرگز دل کسی رو نشکوند و همیشه و هنوز هم اخلاق خوشش ضرب المثل بود توی فامیل و در همسایه..

با وجود بچگی و شیطنتهای ما هیچوقت یادم نمیاد دعوامون کرده باشه یا حتی با صدای بلند باهامون حرف زده باشه...محشری بود واسه خودش..

توی همون سن و سال پیری هم واسه خودش زیبایی خاصی داشت.خودش حرفی از گذشته اش نمیزد اما هروقت یاد بابا عیسی (شوهرش) می افتاد یه برقی توی چشماش بود.مامان ملوک بعدها تعریف می کرد که بابا عیسی همسایه دیوار به دیوارشون بوده و صدای خیلی قشنگی داشته و هرروز صدای آوازش به خونه اینا میرسیده! اون موقعها باباعیسی و ننه بی بی هردو مجرد بودن و بابا عیسی عاشق ننه بی بی میشه و ازش خواستگاری میکنه اما اونو بهش نمیدن و ننه بی بی هم مقاومتی نمیکنه و با یه خواستگار دیگه اش به نام یوسف ازدواج میکنه که البته بعدا هم خیلی بهش علاقمند میشه...و قرارمیشه که از نهاوند برن و شهر دیگه ای زندگی کنن وقتی عیسی متوجه میشه که ربابه( همون ننه بی بی) خودمون ازدواج کرده بهش میگه امیدوارم بری با سه تا بچه برگردی و زن خودم بشی! و ربابه و شوهرش از اون شهر میرن...

از این طرف عیسی هم بعد از مدتی به اصرار خانواده ش ازدواج میکنه و صاحب سه تا بچه میشه..ربابه یا ننه بی بی ما هم سه تا بچه قد و نیم قد به دنیا میاره و یه روز که شوهرش سرکار بوده براش خبر میارن که شوهرت مرده! البته اون موقع نمیدونستن سکته چیه ولی یوسف شوهرش سکته کرده و در حالی که ربابه هنوز خیلی جوون بود و بچه ها خیلی کوچیک از دنیا میره...دایی ربابه میاد و اون رو به همراه بچه هاش به شهر پدری برمیگردونه ولی از اونجایی که زن جوون و خوشگلی بوده نمیتونسته بیوه توی خونه پدری بمونه و هر روز براش خواستگارمیاد..توی همین مدت هم همسر عیسی فوت میکنه و اونم با سه تا بچه کوچیک تنها میمونه!!!

انگار دست تقدیر اینجوری رقم زده که عیسی به محبوبش برسه...و بلاخره حرف عیسی تبدیل به حقیقت میشه و ربابه با سه تا بچه برمیگرده و زن عیسی میشه...

اما چیزی که توی این رابطه جالب و تحسین برانگیزه نوع رفتاریه که ربابه و عیسی با فرزندان همدیگه داشتند،از اونجایی که خدا نخواست این زن و شوهر عاشق از ازدواجشون با همدیگه صاحب فرزندی بشن اونا همه زندگی و بقیه عمرشون رو وقف بچه هایی که داشتند کردند.۶ تا بچه توی یک خونه کار راحتی نبود اما اونا با عشق به همه شون میرسیدن..ننه بی بی طوری با بچه های عیسی رفتار میکرد که همیشه به اسمش قسم میخوردند و عین مادر دوستش داشتند و بابا عیسی واسه بچه های ربابه سنگ تموم گذاشت و پدری کرد در حقشون....

سالها که گذشت و بچه ها بزرگتر شدند فامیل و آشنا اومدن گفتن از اونجایی که عیسی دوپسر داره و یک دختر و ربابه دو دختر و یک پسر که همگی همسن و سال همدیگه هستند بیان با هم ازدواج کنن که فامیل تو فامیل بمونه اما از این ۶ نفر فقط مامان ملوک حاضر به این وصلت شد که با یکی از پسرهای عیسی به نام احمد ازدواج کرد و بقیه قسمت هم نشدند انگار!

من بابا عیسی رو ندیدم هرچی میدونم تعریفهاییه که مامان و بقیه ازش دارن اما ننه بی بی واسه خودش ستاره ای بود توی فامیل و هنوزم هرکی اسمشو میاره اشک توی چشماش جمع میشه و کسی نیست که بشناسه و ذکر خیرش رو نگه....

لحظه ای که توی رختخواب روبه قبله درازش کرده بودند و داشت نفسهای آخرش رو میکشید من ۵ ساله بودم صدام زد و دستامو توی دستاش گرفت و بوسید و من با همه بچگیم فهمیدم که اتفاق بدی در راهه...و اون رفت....مهربانترین مادربزرگ دنیا بود ننه بی بی...

روحش شاد و خاطراتش ماندگار