یک حس ناب
ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٩ : توسط :

 

       نهاوندی هم که نباشی  همیشه دلت تنگ میشه برای این لحظه های ناب....

 

 

 

 

 

      عکاس: معلم عزیزم آقای نعمت شهبازی

مکان:  نهاوند- باغهای گوشه


 
داداشی داماد میشود
ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٩ : توسط :

 

 

 

شنیدن خبر ازدواج عزیزان همیشه شادی آور است و مسرت بخش اما این بار یه حس خیلی خیلی خوبی داشت برام...بعد از مدتها بلاخره انگار طلسم بخت  یه دونه داداشی ما هم گشوده شد و بله رو از یک ماهروی ماهرخ زهره جبین گرفت و حالا داره با دمش گردو میشکنه....خیلی خیلی خوشحالم شاید اگه اغراق نباشه بهترین خبری بود که این روزها میتونستم بشنوم..هم به خاطر ازدواج و شادی و اینهاش و هم به خاطر خود خود داداشی..

کسی که همیشه همیشه بهترین و نزدیکترین و صمیمی ترین دوست و همراه بوده برام توی همه مراحل زندگی..یه حضور محکم و پر صلابت..یه حضور مردانه و دلگرم کننده...همونجوری که باید باشه ..همونجوری که آدم از اسم داداش انتظار داره..

همیشه براش آرزو داشتم بهترین دختر دنیا نصیبش بشه چون لیاقت همه خوشبختیها رو داره توی این سالها دخترهای زیادی مطرح شدن و گاهی مورد بررسی هم قرار گرفتن اما بلاخره قرعه فال به نام این یکی افتاد که مطمئنم یکی از خوشبخت ترین دخترهای روی زمین هست و خواهد بود..

دیدنت توی لباس دامادی همیشه آرزوم بوده داداشی ...و حالا دیگه خیالم راحته که چیزی به اون روز قشنگ نمونده...

خوشبختیت مبارک عزیزم...


 
....
ساعت ٧:۱٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٩ : توسط :

 

 

               ....

کاش میشد دل را از درون سینه جدا کرد و به دور دستها پرتابش کرد..جایی وسط جنگلهای آمازون یا در عمیق ترین نقطه اقیانوس آرام یا وسط یخهای قطب، آنقدر دور که دیگر نتواند برگردد...گم بشود و راهش را پیدا نکند...

 


 
خواب
ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٩ : توسط :

 

  خواب یکی از بخشهای زندگی است..شاید برای بعضیها یک بخش مهم و برای برخی قسمتی بی اهمیت از زندگی باشد اما هیچ کس را از آن گریزی نیست...شاید یکی دوساعت در شبانه روز بخوابد یکی دیگر 10 ساعت یکی هم مثل نوزاد تازه متولد شده نیم بیشتر وقتش را خواب باشد به هر حال همه درگیر این بخش از زندگی هستیم...

بعضی از آدمها خواب رو دوست دارند و بعضی مثل مامان من همیشه از خواب بدشون میومده و شب رو به خاطر اینکه دیگه نمیتونن کار و فعالیت داشته باشن و باید بخوابن دوست ندارن! 

هرکدوم از ما عادتهای خاصی برای خوابیدن داریم..یکی کم میخوابه یکی زیاد...یکی در هر شرایطی خوابش میبره حتی پشت میز اداره ش و یکی دیگه باید کلی اطاقشو تاریک و ساکت کنه تا بتونه بخوابه....یکی برای خوابیدن لباس مخصوص و راحت باید بپوشه و یکی دیگه با کت شلوار و توی اتوبوس شرکت واحد هم به راحتی خوابش میبره....

یکی خوابش سبکه و با صدای بال مگس بیدار میشه ویکی رو باید با پارچ آب و رگبار مسلسل بیدار کرد.....

خواب برای خودش عالمی داره....

اما من فکر میکنم خواب یکی از بهترین قسمتهای زندگی و از لذت بخشترین ویژگیهای ما آدمهاست...وقتی بچه بودم از خواب بعد از ظهر متنفر بودم چون همیشه به اجبار مامان و برای آنکه سرظهری سرو صدا راه نندازیم من و آبجی کوچیکه باید کنار مامان میخوابیدیم اما به محض اینکه چشمش گرم میشد ما در میرفتیم و آتیش می سوزوندیم! بزرگتر که شدم و رفتم دانشگاه بهترین خواب خواب روزی بود که خسته و کوفته از نهاوند برمیگشتم و بعد از یک روز خسته درسی غروب میومدم خوابگاه و پرده جلوی تختمو میکشیدم و یه خواب حسابی میکردم...

بعد که رفتم سرکار تازه مفهوم واقعی خواب لذت بخش رو تجربه کردم وقتی که ساعت 4 خسته و کوفته از سرکار میرفتم خونه و بعد از چند دقیقه به محض تماس سرم با بالش بیهوش میشدم تا تاریکی هوا!! و این عادت هنوز هم ادامه داره البته نه به اون شدت ولی هست.

وقتی میخوابم اولین کاری که میکنم قطع کردن صدای انواع وسایلیه که ممکنه مخل خواب بشه مثل تلفن، آیفون،موبایل، ساعت و.... وهمیشه وقتی بیدار میشم آرزو میکنم کاش یک ساعت دیر تر تموم میشد.....

اما یه نکته جالب...با وجود اینکه نزدیک 10 سال میشه که از خونه پدری اومدم بیرون و راهی دانشگاه و بعدشم کار شدم و رسما اونجا زندگی نمیکنم اما هنوز آرامبخشترین و راحت ترین خواب رو توی اطاقم توی خونه بابا که هنوزم بهش میگم خونه مون دارم و تنها جاییه که وقتی میخوابم از خواب نمیپرم و خواب آشفته نمیبینم....جالبه نه؟

 

 


 
اشیای مهم زندگی
ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ مهر ۱۳۸٩ : توسط :

 

 

 

         آلبوم عکسهای قدیمی

      لباسهای کوچیک شده بچگیها که مامان نگه داشته

      اسباب بازیهای قدیمی

      یک رادیوی قدیمی یا یک ساعت شماطه دار

      انگشتر و دستبند و هرچیزی که اسمش جواهره

     پول

     خونه

     ویلای کنار دریا

     ماشین

     دوچرخه

       یه سرویس چینی عتیقه که از مادر مادر مادربزرگت بهت رسیده

       یه تفنگ قدیمی که احتمالا مال جدت بوده

      دیوان حافظ خطی قدیمی

      قلمدان چوبی قدیمی

      عصای چوب آبنوس

      و...........

       نمیدونم کدوم یکی از اینا و یا چیزهای دیگه ارزشمندترین چیزهایی هستن که توی زندگیمون داریم...البته صرف نظر از عزیزانمون مثل پدر و مادر و بچه و زن و شوهر و..که برای هرکسی عزیزند...دوست دارم بدونم مهمترین و ارزشمندترین چیزی که توی زندگیتون دارید چیه؟ ارزشمندترین میتونه از لحاظ قیمتش باشه یا قدمتش؟ یا به خاطر اینکه یک خاطره رو تداعی میکنه..چیزهایی که برامون خیلی مهم و عزیزن و همیشه مراقبشونیم و بهترین جای خونه میذاریمشون...یا اینکه مثل یک خونه مجلل بهش میرسیم..

بد نیست به این بهونه یه سری به صندوقچه خاطراتمون بزنیم ببینیم ارزشمندترین چیز مادی که توی زندگی داریم چیه؟ البته بازم میگم منظورم اعضای خانواده و دوستان و کلن آدمهای دور و برمون نیستند...چیزهایی که بهشون میگیم اشیاء

انگار یادم رفت از گنجینه های خودم بنویسم!

چون از بچگی خیلی چیزها رو تاحالا نگه داشتم هرچیزی که منو به خاطره های کودکیم وصل کنه برام ارزشمنده...

عروسک گران قیمتی که بابا در ۵ سالگی برام خرید و خنده و گریه میکرد و هنوزم دارمش.

اسباب بازیهایی که سالها باهاش خاله بازی کردیم.

کتابام و مخصوصا کتاب قصه هایی که مامان برام از سال ۶۴ خریده و اول همه شون نوشته کی و کجا خریداری شدن.

روزنامه های آفتابگردانی که از اولین تا آخرین شماره شو باوسواس آرشیو میکردم و اگه موش سراغش نرفته باشه هنوزم هست.

چندتا از لباسهای بچگیم که مامان نگه داشته و خیلی دوستشون دارم.

انگشتری که مادربزرگم چند سال پیش به من و آبجی کوچیکه هدیه کرد و هیچوقت از خودم جداش نمیکنم.

لوح تقدیری که معلم محبوب زندگیم به خاطر پیشرفت انگلیسیم بهم داد.

نامه هایی که دوستای جشن سبزیم برام میفرستادن و کلن هرنامه ای که هر دوستی توی هر دوره ای برام نوشته خیلی خیلی برام عزیزه..

هدیه هایی که به هر مناسبتی از مهربونترین شریک زندگی گرفتم مخصوصا اولین هدیه روز زن

یه چیز دیگه یادم اومد...ساعتی که از سال پیش دانشگاهی تاحالا دارمش(یه چیزی حدود 12 سال) و کلی برام شانس میاره و باهاش خاطره خوب دارم...

آلبوم عکسهای بچگیم تاحالا که یه سیر زمانی رو نشون میده...

کارتهای عروسی که از سال 56 تاحالا مامان نگه داشته و داده به من  که حالا من ادامه ش میدم...

فکر کنم اگه ولم کنن تا فردا از اشیای مهم زندگیم بنویسم تموم نشن!! بهتره شما بیاید مشارکت کنید...

همه دعوتید.........بیاید بنویسید از گنجینه های قدیمیتون


 
میترا
ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٩ : توسط :

 

         بچه که بودیم همبازی بودیم. یکی دوسالی از من بزرگتر بود اما باهم بازی میکردیم.همسایه خونه مادربزرگ بود و هراز گاهی میومد توی حیاط خونه مامان ملوک باهم خاله بازی میکردیم..یه بار داشتیم از مامان و باباهامون میگفتیم ازش پرسیدم :بابات چیکاره است؟ گفت: بابام مرده..الکل خورده مرده!

اون موقع نمیدونستم الکل چیه؟بعدا کمی که بزرگتر شدم الکل رو توی تزریقاتی دیدم..بوشو دوست داشتم.یاد حرف میترا افتادم که گفته بودم باباش الکل خورده مرده! باخودم گفتم: مگه الکل رو هم میخورن؟!

بزرگتر که شدم بازم میترا رو میدیدم..چند سال بعد که از خونه مامان ملوک رفتیم دیگه ازش خبرنداشتم تا اینکه شنیدم ازدواج کرده..و بلاخره دوسه سال بعد ازدواجش اومد ویکی از اطاقهای خونه مادربزرگ رو کرایه کرد و باشوهرش زندگی کردن..بعد چند سال دوباره میدیدمش دختر خوب و خانه داری بود..خونه ش از تمیزی برق میزد.خیلی به خودش میرسید و به خونه و زندگیش..توی همون خونه قدیمی واسه خودش همه جور وسیله ای جور کرده بود..حتی میز نهار خوری هم داشت! خیلی وقتها با شکم گرسنه میخوابید اما هرچی پول داشت جمع میکرد و وسیله خونه قسطی میخرید تا توی سر و همسر آبروداری کنه...شوهرش پسر یه خانواده شناخته شده و ثروتمند بود اما یه جورایی انگار قاطی داشت..ظاهرش خیلی مرتب و اتو کشیده بود اما هراز گاهی به سرش میزد واسه همینم خانواده اش زنش داده بودن تا از شرش خلاص شن! بیچاره میترا!

توی اون یکی دوسالی که مستاجر مامان ملوک بود هفته ای یکبار دعواشون میشد و قهر میکرد میرفت خونه مامانش! البته چه خونه ای! بیچاره مادرش...انگار خدا هرچی سهم بدبختی از دنیا داشت داده بود به این زن..دختربزرگش که توی مزرعه ها کارگری میکرد یه روز از پشت نیسان افتاد وسط جاده و مرد و ۴ تا بچه قد و نیم قد گذاشت روی دست مادرش! پسر بزرگش معتاد بود و زنش ولش کرده بود و اونم یه بچه آورده بود ور دل مادر بیچاره ش! پسر کوچیکه هم معتاد به هروئین بود و یه گوشه خونه بسط نشسته بود. و شده بود آینه دق! حالا همه اینها به اضافه یه دختر دم بخت توی خونه و این یکی دختر که هفته ای یکبار قهر میکرد باید توی یک اطاق ١٢ متری زندگی میکردن!!

میترا دختر باشعور و فهمیده و هنرمندیه همه تلاششو کرد تا روی پای خودش وایسه توی کارخونه ها کار میکرد تا محتاج کسی نباشه ...یه روز بهم گفت: آقای فلانی رو میشناسی؟ گفتم آره چطور مگه؟ گفت: وقتی کلاس...میرفتم خواستگارم بود..با تعجب گفتم: چرا قبول نکردی؟ گفت : از وضعیت زندگیمون خجالت کشیدم! ترسیدم بیاد خونه زندگیمون رو ببینه پشیمون بشه خودم بهش نه گفتم!!

چند ماه بعد میترا از خونه مامان بزرگ رفت و مدتی بعد هم بلاخره طلاقشو گرفت...

نمیدونم حالا توی اون خونه با اون همه آدم و برادرهایی که وقتی خمارمیشن دیگه کسی رو نمیشناسن چطوری زندگی میکنه؟ دارم فکر میکنم اگه این دختر میتونست درسشو ادامه بده اگه هنرهای ریز و درشتی رو که داشت دنبال میکرد اگه هرجا واسه کار میرفت ازش ضامن معتبر نمیخواستن...اگه ...اگه ......اگه......الان کجا بود این دختر؟

 


 
مزه های خاطره انگیز
ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ مهر ۱۳۸٩ : توسط :

 

      دیشب درحالی که توی تاریکی جاده توی ماشین نشسته بودم خانم مسافرکناریم بهم یه سیب تعارف کرد.وقتی گازش زدم یهو انگار پرتاب شدم به ٢٢ سال قبل...به کلاس اول ابتدایی به روزهایی که سیبهای زرد و آبدار پاییزی میخوردیم و کیف میکردیم..با هر ذره ای که از اون سیب میخوردم انگار همه خاطرات کودکی و نوجوانیمو مزه مزه میکردم...نمیدونم چرا فکرمیکنم همه خوراکیهای گذشته انگار طعم بهتری داشتند.غذاها، میوه ها،حتی زندگی ها.....

یهو به ذهنم رسید بیام اینجا ازتون بخوام از خوراکیهای خاطره انگیزی که توی زندگیتون خوردید بگید...یه استکان چای وسط جنگل..یه نون پنیر دلچسب، یه غذای خوشمزه خانگی، یا یه سیب زرد و آبدار پاییزی..طعم و مزه ای که توی ذهن و زندگیتون مونده باشه و دوستش داشتید و براتون خاطره شده..من از این مزه ها زیاد به یاد دارم.طعم دلنشین همه سیب زرد و آبدار نهاوند، عطر و طعم خوش و شیرین طالبی خوشمزه،ترش و شیرینی انار زمستانی،مزه لواشکهای ترش و شیرینی که مامان میپخت و روی پشت بام پهن میکرد.عطرو مزه خوب و دلچسب قورمه سبزی مامان ملوک که از وقتی نمیتونه راه بره دیگه نچشیدم و نخورم! مزه خوش مرباها و ترشیهای مامان که شهرت جهانی دارن و کل فامیل معترفن به این هنر مامان...

مزه میرزا قاسمی خاله فردوس، طعم و مزه خوش قلیه ماهی خاله ناهید و مزه همه غذاهای خوابگاه که اگرچه به نظر پیش پا افتاده میومد اما توی ذهنمون موند تا همیشه...

کبابهایی که بابا توی باغ و صحرا برامون درست میکرد و درست میکنه هم از اون مزه هاییه که حالا حالا ها زیر دندونامون میمونه....

شما بگید مزه های ماندگار زندگیتون چیا هستن؟ چی خوردید که هنوزم توی ذهنتون مونده و هروقت یادش می افتید آب از دهنتون راه میافته؟


 
روزهای قشنگ پاییزی ما
ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ مهر ۱۳۸٩ : توسط :

 

       بلاخره فصل محبوب من از راه رسید.و بوی مطبوع پاییز در مشام طبیعت جاری شد.رنگهای زیبای پاییزی در دل طبیعت غوغامیکنند و باران نم نم که بر گونه هایت میخورد انگار مست میشوی....حقیقتا نقاش طبیعت همه هنرش را در خلق این تابلوی زیبا و جانفزا به کار برده است....حقیقت دارد که پاییز پادشاه فصلهاست...

 

   ماه مدرسه هم شروع شد و زیباترین تصویر این روزها دیدن دخترها و پسرهاییه که بالباسهای فرم و کیفهای رنگارنگ دسته دسته به مدرسه میرن...خوش به حالشون...!

 

یکم مهر روز قشنگی بود برای همه کلاس اولیها و دلم میخواد به چند تا از دسته گلهای کلاس اولی تبریک بگم: باران عزیز،تانیا جون و آستیاژ گل که البته امسال تازه میره پیش دبستانی....امیدوارم همگیشون موفق و سعادتمند بشن....

یکم مهر امسال برامون یه خاطره خوش دیگه هم آفرید و اون عروسی خواهر آقای همسر بود..و به عبارتی دختر عمه بنده...روزی که از ماهها قبل انتظارشو میکشیدم و براش روز شماری میکردیم..بلاخره رسید و دوسه روز خاطره انگیز رو برامون خلق کرد..وقتی میدیدم چطور همه تلاششو میکنه تا عروسی خواهرش به بهترین شکل برگزار بشه و هیچ کاری روی زمین نمونه، وقتی میدیدم که چطوربا شوق دست خواهرشو گرفته تا اونو تا خونه داماد بدرقه کنه و وقتی آخر شب کلی سفارششو بکنه که هواشو داشته باشن ذوق میکردم توی دلم....این نوع احساس مسئولیت رو این سالها خیلی کم دیدم دور و بر خودم..اگه هم بوده یه جورایی تصنعی و جهت رفع تکلیف بوده...اما این حس قشنگه و همینجور قشنگ هم به من و همه اطرافیان منتقل میشه و همه سعی میکردیم واسه بهتر شدن این مراسم تلاش کنیم....امیدوارم این محبت پایدار بمونه و همه برادرها اینجوری در حق خواهراشون برادری کنن....

خسته نباشی محبوب.....

 

راستی فائزه جون سفارش کرد حکایت دستهای قرمز و پاهای خسته رو هم بنویسم که نوشتم تا بدونید کسان دیگه ای هم برای این مراسم تلاش کردن که یکی از اونها فائزه خانم گل بود که واقعا سنگ تموم گذاشت و حالا داره بار و بندیلشو میبنده تا بره و خودشو واسه یه مرحله تازه از زندگیش آماده کنه....مبارکت باشه عزیزم هرچند ما هنوز شیرینی نخوردیم...!

 

بازهم این ماه قشنگ رو به همه مخصوصا متولدین پاییز از جمله خودم و منیژه جون تبریک میگم...