نهاوند محبوب پاییزی ما...
ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٩ : توسط :

      این نهاوند ماست.... خاک پدری...شهری که با همه وجود عاشقش هستم....

                    اینجا بزرگترین جنگل طبیعی غرب کشور است..

                                 سراب گیان نهاوند در پاییز

 

 

 

 

 

پی حسودانه نوشت:

دیدیم دوست عزیزمان منیژه بانو عکسهای سفرگرگانش رو گذاشته گفتیم بیایم چند تاعکس بذاریم و  بگیم: فکر کردی فقط خودت رفتی مسافرت؟ منم رفتم خب..با این فرق که من رفتم بهترین جای دنیا...یعنی وطن...یعنی ناون....

پی تهدید نوشت:

این عکسها رو خودم گرفتم...مدیونه هرکی بدون اجازه ورشون داره یا جایی به اسم خودش استفاده کنه ...من راضی نیستم.


 
فرزند خلف نهاوند
ساعت ٧:٢٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٩ : توسط :

 

 

 

تاریخ سرشار از نام انسانهایی است که منشا تحولاتی در دوره زندگی خود شده اند و نام و یاد نیکویی از خود به یادگار گذاشته اند و این انسانها در هر شهر و دیاری کم نیستند.

تاریخ نهاوند کهن هم پر از نامهایی است که هرکدام یک تاریخند برای این شهر تاریخی...نامهایی که در عرصه های مختلف علمی-فرهنگی-مذهبی و ادبی در دوره خود و حتی بعد از خود منشا اثر بوده اند و همیشه ذکر خیرشان همه جا هست و دعای خیر مردم بدرقه و ذخیره آخرتشان...

یکی از این چهره ها آیت اله عزیز اله علیمرادیان است که یکی از علمای به نام و بزرگ نهاوند بوده و از منش نیکو و دینداری و مردمداری و کرامات معنوی اش هنوز که هنوز است روایتها در کلام مردم و در کتب تاریخی نقل میشود و در هر محفلی ذکر خیری از ایشان میرود و درودی به روان پاکش نثار میشود...

آیت الله علیمرادیان از جمله نوادر روزگار و از کسانی بود که امروز کم پیدا میشوند و شاید هم اصلا پیدا نمیشوند!

و اما آنچه باعث شد به یاد این انسان بزرگ بیفتم فقط زندگی خودش نبود..این روحانی بزرگ فرزندانی از خود به یادگار گذاشت که نام نیکش را نزد عموم مردم صدچندان و دعای خیر به روح و روانش را فزون کردند..

یکی از این فرزندان مهندس محمد حسین علیمرادیان است که امروز نامش برای هر نهاوندی در داخل و خارج نهاوند و بیشتر نقاط دنیا آشناست..کشتی گیر پهلوانی که اگرچه سالهاست در خارج از ایران زندگی میکند اما بیشتر از همه مردم نهاوند به گردن این خاک و مردمش حق دارد و پیر و جوان نهاوندی مدیون تلاشهای خیرخواهانه اویند..

این مهندس سخاوتمند نهاوندی با بهره گیری از تمکن مالی خود گامهای ارزشمندی را برای نهاوند برداشته..تاسیس یک بیمارستان بزرگ و مجهز در نهاوند،احداث و راه اندازی بزرگترین مجموعه ورزشی غرب کشور در نهاوند،مشارکت در راه اندازی دانشکده تربیت بدنی نهاوند با همکاری وزارت علوم و گامهای ارزشمند بسیاری که در این مجال نمیگنجند...علاوه بر اینها وی 16 سال پیش سنگ بنای راه اندازی یک موسسه فرهنگی به نام موسسه فرهنگی علیمرادیان را در نهاوند نهاد و این موسسه که بدون هیچگونه مشارکت دولتی و صرفا با هزینه های شخصی مهندس توانسته شانزده سال فعالیت پررنگ و موثر در راستای فرهنگ ایران و نهاوند داشته باشد و برنامه های ارزشمندی هم ارائه کند برگ زرین دیگری بر افتخارات خاندان علیمرادیان افزود..

موسسه فرهنگی علیمرادیان از دوسال قبل توانست نگارخانه ای را هم به مجموعه فعالیتهایش بیفزاید که هم اکنون محل برگزاری نمایشگاههای مختلف هنری در تهران است..به نام نگارخانه نهاوند...

یکی از کارهای جالبی که این موسسه سالانه ترتیب میدهد برپایی مراسم سالگرد تاسیس و تجلیل از رتبه های برگزیده کنکور سراسری نهاوند است که در نوع خود جالب و بدیع است و طی سالهای اخیر ابتکار دیگری هم به آن افزوده شده و آن تجلیل از شهروندان منتخب و معلمین کلاس اول ابتدایی دانش آموزان ممتاز است که موجب ترغیب و دلگرمی مردم است...

و چه زیباست دعای خیری که همیشه از اول تا آخر برنامه نثار روح بانی و فرزند خیرش میشود...فرزندی که علاوه بر تقبل کلیه هزینه های برگزاری هرساله این مراسم و اهدای جوایز برگزیدگان مشتاقانه از آنسوی دنیا در برنامه حضور پیدا میکند تا شاهد رشد و درخشش همشهریانش باشد...و چه معذب میشود وقتی از او تشکر میکنند و نامی از او برده میشود....همیشه دوست دارد گمنام باشد و در بطن مردم...حتی از نشستن در ردیف اول سالن هم می پرهیزد تا بین مردم باشد و ناشناخته...

مراسم شانزدهمین سالگرد تاسیس موسسه فرهنگی علیمرادیان رو پنج شنبه گذشته به خوبی و شکوه در نهاوند برگزار شد و جای همه نهاوندیهایی که نبودند خالی بود..

 

            آرزوی سلامتی و سربلندی برای این فرزند خلف نهاوند و پدر بزرگوارش تنها کاری است که از دست ما برمی آید....

خدا قوت پهلوان....

 

پی نوشت:

اینم نشانی وب سایت موسسه برای دوستانی که میخوان اطلاعات بیشتری کسب کنن:

موسسه فرهنگی هنری علیمرادیان


 
میخوایم بریم ناون............
ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٩ : توسط :

 

     خدا ایشالله هیچ بنده ای رو اسیر غربت نکنه و از خانه و خانواده ش دور نندازه..فقط کسی که دوری و غریبی رو چشیده باشه میتونه بفهمه چه حس قشنگیه وقتی قراره نیم ساعت دیگه از زندان اداره و شهر غریب رها بشی پر بکشی بری ولایت و سه روز کنار خانواده بودن و توی شهر محبوبت نفس کشیدن رو تجربه کنی..تکراری که بعد از 10 سال دوری هنوزم شیرین و لذت بخشه...حتی اگه مجبور بشی به خاطرش کیلومترها راه طی کنی...

یک ماهه نهاوند نرفتم..دلتنگی به نهایت خودش رسیده و به مدد این تعطیلی آخر هفته ای و مراسم موسسه علیمرادیان امروز قراره بریم خاک خوب پدری....

دلم برای خشت خشت و ذره ذره خاک شهرم تنگ شده...

به امید روزی که هیچ کسی دور از شهر و دیارش نباشه.....

 


 
من در قالبی دیگر....
ساعت ٦:٢۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٩ : توسط :

 

    من فکر میکنم اگه معلم میشدم حتما معلم خیلی خوبی میشدم چون خیلی خوب میتونم یه مفهوم یا یه موضوعی رو مخصوصا واسه بچه ها توضیح بدم و خیلی برام مهمه که حتما متوجهش بشن و الکی ازش نگذرم..همینطور یه حس تحرک و زندگی توی معلمی هست که خیلی با روحیات من سازگاره.

من فکر میکنم اگه خیاط یا آرایشگر میشدم هیچوقت موفق نمیشدم چون به کارهای ظریف و دقیق که یه جورایی هنرخاص دست رو میخواد هیچ علاقه ای ندارم شنیدم چپ دستها همه اینجورن!

من فکر میکنم اگه نویسنده میشدم یا یه روزنامه نگار حرفه ای تر از اینی که الان هستم حتما خیلی موفق بودم چون به توانایی خودم توی نوشتن احساسات و ذهنیاتم و بیان دردهای جامعه ایمان دارم.

من فکر میکنم اگه نقاش یا مینیاتوریست یا خوشنویس میشدم موفق نبودم چون پشتکارم توی کارهایی که ممارست میخواد زیاد خوب نیست و کلا انگار هنر باما بیگانه است.

من فکر میکنم اگه آشپز میشدم غذاهام خوشمزه نبود و نمیتونستم مثل نویسنده های کتابهای آشپزی بدرخشم چون از اینکه وقت زیادی رو پای اجاق گاز بوی پیاز داغ و سبزی قورمه بگیرم متنفرم!

من فکر میکنم اگه استاد دانشگاه میشدم حتما استاد موفقی بودم چون حضور توی محیطهایی که هنوز تاحد زیادی از روزمره گی دور مونده و میشه توش از داشته های علمیت استفاده کنی بهم آرامش میده و دوستشون دارم.

من فکر میکنم اگه مدیر کل یا رئیس یک اداره ای میشدم هیچوقت نمیتونستم زور بگم و به نوعی جذبه نشون بدم مدیر موفقی میشدم اما نه به شیوه متداول مدیران امروز!

من فکر میکنم اگه نماینده مجلس میشدم حتما نماینده موفقی میشدم چون میدونم درد مردم شهرم چیه وچه کارباید براشون کرد.

من فکر میکنم اگه خانه دار میشدم زن موفقی نبودم چون از انجام کارهای تکراری خوشم نمیاد اما نمیدونم چرا گاهی فکر میکنم کاش خانه دار بودم؟!

من فکر میکنم اگه مجری تلویزیون یا گوینده رادیو میشدم حتما حتما موفق بودم چون توانایی و تسلط اجرا رو در خودم سراغ دارم اما شاید به خاطر عدم وجود آشنایی قدر قدرت زیاد به فکرش نیفتادم که عملیش کنم..هرچند الان خوشحالم که نرفتم!

من فکر میکنم اگه منشی میشدم مثلا منشی یه دکتر یا یه رئیس اداره اصلا منشی موفقی نبودم چون نمیتونم مطیع بی چون و چرا باشم و هرنوع توهین و تحقیری رو به شعورم قبول کنم! و واسه مردم قیافه بگیرم.

من فکر میکنم اگه کارمند بانک یا حسابدار یه شرکت میشدم بعد از مدت کوتاهی قاطی میکردم چون از حساب کتاب و جمع و تفریق و پول شمردن متنفرم!

 

همیشه وقتی با یک شغل روبرو میشم خودمو جای اون میذارم و فکر میکنم اگه من جای طرف مقابل بودم میتونستم از پس این کار بربیام یا نه؟ یه کم توی خیالم تمرین میکنم و بعد به این نتیجه میرسم که میتونستم یا نه؟

نمیدونم اینجایی که الان هستم چقدر موفقم اما خودم که از شرایطش راضی نیستم چون با روحیاتم جور در نمیاد اما توی روزنامه نگاری فکر میکنم تاحدودی موفق بودم البته باید دیگران نظر بدن...

شما چطور؟ فکرمیکنید چه کاری رو به جز اینی که هستید میتونستید انجام بدید یا نه؟

 

پی بی حوصلگی نوشت:

این روزها بدجوری بی قرار و بی حوصله ام..یک ماهه خونه نرفتم.البته به جز اون یک روزی که مجبور شدم برم و به حساب نمیاد...حس دل زدگی از همه چیز مخصوصا از این اداره کوفتی داره دیوونه ام میکنه...خسته امممممممممممممممممممم کاشکی زودتر سه شنبه برسه...

 


 
فقط برای تو
ساعت ٦:۱٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٩ : توسط :

 

            عزیز من

         زندگی ، بدون روزهای بد نمیشود.بدون روزهای اشک و درد و خشم و غم.

         اما روزهای بد همچون برگهای پاییزی ، باور کن که شتابان فرو میریزند و

      در زیرپاهای تو، اگر بخواهی،استخوان میشکنند و درخت، استوار و مقاوم برجای

      می ماند.

 

         عزیز من

 برگهای پاییزی، بی شک در تداوم بخشیدن به مفهوم درخت و مفهوم بخشیدن به تداوم

درخت،سهمی از یاد نرفتنی دارند...

 

 

(از کتاب چهل نامه کوتاه به همسرم......نادر ابراهیمی)


 
کلمه های تهوع آور
ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٩ : توسط :

 

         تاحالا شده حالت از یه کلمه هایی یا یه چیزهایی  به هم بخوره؟ یعنی بدت بیاد..یعنی با شنیدنش احساس بدی پیدا کنی؟ من تاحالا خیلی از این کلمات و مفاهیم داشتم و دارم توی زندگیم که شاید خیلیهاش به خاطر محیط کار حساسیت زا شده باشن برام و یا محیط زندگی و آدمهای دور و برم...میخوام از اون کلمه ها بگم...

اطلاع رسانی: یکی از کلمه هایی که قبلا شاید حس خاصی بهش نداشتم و الان از شنیدنش حال تهوع پیدا میکنم چون هرجای دنیا این کلمه نوشته شده باشه میان سراغ من و توقعاتی دارن که آدم شاخ درمیاره...

جلسه و صورتجلسه:وقتی توی نهاوند خبرنگاری میکردم رفتن به جلسه های مختلف برام جالب بود چون موضوعات مختلفی رو مشنیدم و به حرکات و رفتارهای بعضی اعضای جلسه میخندیدم و یا به هول زدناشون توی خوردن! (این مورد رو آقا بزرگ حتما تایید میکند) اما حالا چندش آورترین خبر برام خبر تشکیل یک جلسه است که معمولا یه عده آدم بیکار دور یک میز جمع میشن و اراجیف میگن و تو هم باید تا تهش گوش کنی و هی حرص بخوری!و جالبتر اینکه حاصل این اراجیف رو هم مکتوب کنی براشون!

 فوتبال:هم از کلمه اش بدم میاد و هم از خودش..یه وقتی به خاصیت نوجوانی دوستش داشتم و پرسپولیسی بودم اما الان اونقدر بدم میاد که وقتی از تلویزیون پخش میشه دلم میخواد خودمو از پنجره پرت کنم پایین تا صدای اون گزارشگرهای بیمعنی رو نشنوم!

20:30 : یه روزی برام یه برنامه جالب بود مخصوصا نجف زاده اش! اما الان اگه یه وقت تصادفی بزنم کانال دو و ببینم یکی از این خبرنگارای قلم به مزدشون داره حرف مفت میزنه در کسری از ثانیه با گفتن یکی دوتا فحش آبدار کانال رو عوض میکنم! اصولا ترجیح میدم راز بقا ببینم ولی بیست و سی رو نه!

صدای زنگ تلفن:وقتی تازه تلفن کشیده بودیم واسه خونه مون عاشقش بودم و مشتاق اینکه هر وقت زنگ میزنه من جوابش بدم اما الان اونقدر ازش بدم میاد که دلم میخواد وقتی میشنومش تاجایی که توان دارم دستگاهو پرتاب کنم! موبایلم هم اگه زنگ بزنه جز تلفن کسانی که میشناسم کسی رو جواب نمیدم...

ترمینال جنوب:جایی که همیشه ازش متنفر بودم و هستم و امیدوارم تا وقتی مجبور نشدید گذرتون بهش نیفته مخصوصا صبح زود روز شنبه که از شهرت برگشتی و مجبوری با یک دنیا خواب و خستگی توش از اتوبوس پیاده بشی و بری دانشگاه یا سرکار!

اتوبوس: مضحک ترین و دردناک ترین وسیله نقلیه که هیچگونه آرامش و راحتی توش نداری و بدترین قسمتش زمانیه که بخوای باهاش شبانه از نهاوند به تهران مسافرت کنی و دلتم گرفته باشه و بغل دستیت هم چاق باشه!

(این دوتا رو حمید خیلی خوب میفهمه چی میگم)

ه د ف م ن د ک ر د ن ی ا ر ا نه ه ا: که این روزها مهوع ترین کلمه ممکن است و آنقدر میگویند و میشنویم و جلسه میگذارند و گزارش میدهند که حس میکنی الان است که بالا بیاوری این همه آینده نگری حضرات را....من نمیدانم اگر ما نخواهیم کسی به آینده مان فکر کند چه کسی را باید ببینیم؟!

سمینار،نشست،همایش: وخلاصه هر دور هم جمع شدن یک عده مسئول بی بو و بی خاصیت که فقط اتلاف وقت است و هدر دادن پول و پرکردن مغز آدم با یک مشت خزئبلات

 

اگه بخوام ادامه بدم تا دو روز دیگه باید حرف بزنم...خب شما بگید از چه کلمه هایی بدتون میاد؟ هر کی دوست داشت بیاد بگه...

 


 
حالا که رفته ای...
ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٩ : توسط :

 

 

 

           حالا که رفته ای دل دلیل می آورد و عشق گریه میکند

           با این همه جای خالی ات پر نمیشود ، نه با خیال و نه با خاطره....

 

 

       فقط میتونم بگم فاصله شادی و غم به کوتاهی یک نفسه...نفس عزیزی که دیشب رفت و دیگه برنگشت.........


 
خدایا من چی باید بگم؟
ساعت ٧:۱۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸٩ : توسط :

 

نمیدونم نظر شما چیه ؟ ولی من ایمان دارم که خدا در تک تک لحظه های زندگیم جاری است.من ایمان دارم که خدا همین نزدیکی ها نشسته و همه حواسش به درد دلهای ماست و همه گوشش به صدای ما تا اگر ناله ای یا آهی به سویش بلند شد اولین نفری باشد که میشنود.من ایمان دارم که خدا هست و مهربانترین است ...

اینها رو نمیگم که خودم رو آدم متدینی نشون بدم یا بگم مثلا من خیلی مذهبی هستم اینها رو میگم که یه سر سوزن حس خوبی رو که بهش دارم بیان کرده باشم هرچند اون از همه این حرفها بی نیازه..میخوام بگم خدایا ممنونتم که هر وقت صدات کردم جوابمو دادی.هروقت ناامید بودم دریای امید رو به وجودم سرازیر کردی و هروقت سرشار از نگرانی و نا آرامی بودم(که این اتفاق خیلی می افته!) خودت رو به عمق جانم فرستادی تا حالم خوب بشه...

عشقی که من به وجودت و به همه مهر و معجزه های بی همتایی که توی زندگیم ازت دیدم دارم هیچ ربطی به کسانی که به نام تو و به نام دفاع از دین و مذهبت دست به هر جنایتی میزنن نداره.عشق من به تو آزاد و رها از هر دین و مذهب و ملیت و حکومت و سیاستیه....عشق من به تو عشق یک عاشق به یک معشوقه...عشق یک موجود به یک ذات بی انتها...عشق هیچ به همه چیز...

میدونم نیازی به شنیدن این کلمات نداری فقط میگم که آروم بشم..و باور کنم اگه تورو توی زندگیم نداشتم این حس های خوب و این قطرات اشکی که گاه گاهی صورتم رو شستشو میده و این حس خوشی که بعد از صدا زدنت دارم نداشتم...

تاحالا شده به خود خود خدا فکر کنید؟ به خودش با همه مهر و قهرش؟ به خودش با همه لحظه هایی که حاجتتون رو روا کرده یا نکرده؟ به وقتهایی که خیلی پریشونید و با صدا زدنش آروم شدید....تاحالا شده حقیقتا حسش کنید و یا حتی باهاش حرف بزنید و جواب بگیرید؟

گاهی کارهایی میکنی که شرمنده میشم از اینکه من بنده فقط وقتی بهت احتیاج دارم سراغت میام ولی تو هربار با شوق صدامو میشنوی و اجابت میکنی....

 

پی نوشت:

یک دنیا ممنون از همه دعاهای دلهای مهربونتون...عزیز ما بلاخره به هوش اومد....اطرافیانش رو شناخت و هوشیاریش هر روز بیشتر میشه....

خدایا نمیدونم چی باید بگم؟!


 
من به دعاهای شما ایمان دارم..دعا کنید
ساعت ٧:۳٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ آبان ۱۳۸٩ : توسط :

 

        یه وقتایی اونقدر به خوب بودن و سالم بودن و سرحال دیدن همدیگه عادت میکنیم که اگه مشکل و ناراحتی و بیماری پیش بیاد باورش برامون سخت و گاهی محاله...

دیدن بیماری و غم و غصه عزیزان همیشه سخت و دردناکه...شاید حتی بیشتر از خود اون کسی که مریض میشه اطرافیان عذاب میکشن...

یه عزیز که همیشه خوب و سر زنده دیدیمش و هیچوقت نذاشته بدونیم حالش خوب نیست دوروزه که توی کماست..حالمون خوب نیست چون حالش خوب نیست...حالمون خوب نیست چون عادت نداریم عزیزانمون رو روی تخت بیمارستان ببینیم...

حالمون خوب نیست اما جز دعا کاری از دستمون برنمیاد...شما هم دعاش کنید به خاطر بچه هاش به خاطر همه اونایی که دوستش دارن..دعا کنید شفاشو از خدا بگیره...

من به این دعاها ایمان دارم....

امن بجیب المضطر اذا دعاء و یکشف السوء...

 

پی نوشت:

سراپا اگر زرد  و پژمرده ایم                      ولی دل به پاییز نسپرده ایم

چو گلدان خالی لب پنجره                      پر از خاطرات ترک خورده ایم

امروز سالروز پرواز دکتر قیصر امین پور عزیز است....روحش شاد


 
یه نظر سنجی کوچولو
ساعت ۸:٢۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ آبان ۱۳۸٩ : توسط :

 

       همیشه از اینکه زندگیم به روزمره گی مبتلا بشه وحشت داشتم و به خاطر همینم همه تلاشمو کردم تا از تکراری شدن و روزمره گی و رفتن راهی که همه مردم دارن میرن و سرانجامش فرسودگیه خودداری کنم.توی سالهای مدرسه همیشه جزء فعالترین دانش آموزا بودم و تقریبا در همه برنامه ها و اتفاقات مدرسه شریک و سهیم بودم و به خاطر همینم حس رضایت خاصی داشتم بعدش که دانشگاه رفتم هم با وجود اینکه دلتنگی و غم غربت همیشه همراهم بود اما نذاشتم این حس به زندگیم غلبه کنه و همه سعیمو میکردم تا کارهای مختلفی انجام بدم از کلاس زبان و کاراته گرفته تا نوشتن توی همه نشریاتی که در دانشکده منتشر میشد تا رفتن به کلاس گویندگی و خبرنگاری توی مطبوعات شهرمون و...وقتم پر بود و بازم رضایت نسبی وجود داشت.

فارغ التحصیل که شدم و برگشتم خونه با وجود اینکه دوسال بیکار بودم اما حتی یک لحظه اش هم احساس بطالت نکردم و نذاشتم جریان زندگی منو با خودش ببره و بازم به فعالیتهام ادامه دادم و کلی کلاس و برنامه داشتم واسه خودم..سردبیری یک ماهنامه؛ کلاسهای جور واجور؛فعالیت توی NGO  های مختلف و.....تنها بخشی از کارام بود ...

همه اینها گذشت تا حدود 3-4 سال قبل که رفتم سرکار و حس میکنم دقیقا از همون موقع یه جورایی دارم روزمره گی میکنم حس میکنم توی دوسال اخیر به جز رفتن به محل کار و برگشتن و گاه گاهی نوشتن کار خاصی نکردم و به خاطر همین از دست خودم ناراضی ام! و این حس بدی بهم میده...شاید این زندگی برای کسانی که به سکون عادت دارن و هیچوقت توی زندگیشون اتفاقی رخ نداده عادی و حتی مطلوب باشه اما برای منی که هیچوقت عادت به ایستادن نداشتم خوب نیست...دوستش ندارم

نه اینکه ندونم چیکار باید بکنم میدونم اما یه حس رخوت و تنبلی بدی پیدا کردم که نمیذاره حرکت کنم...میخوام ازش بیام بیرون اما اسیرم کرده...اراده ضعیفی ندارم و تاحالا هروقت خواستم کاری رو انجام بدم همیشه موفق بودم اما این دفعه انگار........

نظر شما چیه؟ به نظرتون چیکار میشه کرد که حس رضایتم از زندگی بالا بره و دوباره برگردم به همون آدم فعال و پرتلاشی که بودم؟

کلا اونایی که منو میشناسن نظرشون درباره من چیه؟ فکر میکنید حدسم درسته که یه جورایی دچار سکون شدم؟ چیکار باید بکنم به نظرتون؟


 
مادری دارم بهتر از برگ درخت....
ساعت ٩:۱٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ آبان ۱۳۸٩ : توسط :



   


مادری دارم بهتر از برگ درخت

                 دوستانی بهتر از آب روان

                و خدایی که در این نزدیکی است....


            اولین روز دومین ماه پاییز تولد یکی از مهربونترین فرشته های خداست.فرشته ای که 29 سال به زندگی من،30 سال به زندگی پدرم و 51 سال به دنیا نور و طراوت و شادی هدیه کرده و مایه برکت زندگی ماست..

امروز تولد بهترین مامان روی زمینه ...مامان من...مادری که همه وجودش مصداق کلمه ایثار و گذشت بوده و به خاطر ما ذره ذره وجودش رو وقف کرده و از عمق جانش برای بالیدن ما مایه گذاشته و هنوزم میذاره...مادری که اگه نبود من الان اینی که هستم نبودم..مادری که بهم شوق درس خوندن داد.انگیزه تلاش و نوشتن داد و همیشه به خاطر نوشته هام تشویقم کرد.مادری که استعدادهامون رو خوب شناخت و کمکمون کرد تا به چیزهایی که شایسته است برسیم و برای خودمون کسی بشیم و همیشه به داشتنمون افتخار کرده...

مادری حقیقتا بهتر از برگ درخت...به سخاوت باران و به لطافت نسیم و به زیبایی و رنگارنگی برگهای قشنگ پاییزی...

واژه ها کم میان برای از تو گفتن...سخته درباره تو نوشتن حتی برای منی که نوشتن جزئی از زندگیمه....

میخوام بدونی که چقدر دوستت دارم و بدونی که بی تو نفس کم میارم...


مامان مهربونم...یک دنیا عشق و محبت رو توی روز تولدت تقدیم قلب مهربون و دستهای زحمتکشت میکنم و از راه دور میبوسمت...

همیشه سبز و سلامت باشی.....


تولدت مبارکقلب