نوروز بی بهار،یلدای بی قرار
ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٩ : توسط :

 

 

میگن امشب شب یلداست.وقتی بچه بودیم کلی ذوق  وشوق داشتیم واسه این شب فکر میکردیم یه ٢۴ ساعتی از شبهای دیگه بلندتر و بهتره نمیدونستیم همه اش یکی دودقیقه فرقشه..از دوسه روز قبل مامان گندم شادونه بو میداد و بابا از مغازه حاجی توکل که بهترین آجیل فروشی نهاوند بود آجیل میخرید واسه این شب..انار و هندونه و میوه های زمستون هم داشتیم..شب یلدا همیشه سعی میکردیم کنار مامان ملوک باشیم یا میرفتیم خونه ش یا میاوردیمش خونه خودمون خلاصه نمیذاشتیم تنها بمونه..چرا؟ چون از شب یلدا یه خاطره بد داشت.بدترین خاطره زندگیش...خبر شهادت پسر کوچیکه شو شب یلدا براش آورده بودن! دایی ١٩ ساله مون که قرار بود تا چند روز دیگه سربازیش تموم شه و برگرده دیگه هیچوقت برنگشت و توی غروب آخرین روز پاییز خبر شهادتش رو برای مامان ملوک آوردن و مامان ملوک تا سالها سیاه از تنش درنیاورد و الان که ٣٠ سال از شهادتش میگذره هنوزم مامان ملوک شبهای یلدا تا یه دل سیر گریه نکنه آروم نمیشه.......

دوره دانشجویی شبهای یلدا یه جور جشن بود واسه بچه های خوابگاه، هر کی هرچی داشت میذاشت وسط و تا نیمه های شب بساط بزن و بکوب داشتیم و شادی و خنده...یادش بخیر...یاد طیبه و فاطمه و بقیه هم اطاقی ها بخیر...

الان سه ساله که شبهای یلدامون دور از خونه و خانواده میگذره ...شده یه چیزی مثل بقیه شبهای سال...یه شب غمگین..توی تلویزیون وقتی چهره شاد مجری از دور هم جمع شدن و کنار هم حافظ خوندن و فال گرفتن میگه دلمون یه دنیا پر غصه میشه که چرا کنار مامان و بابا نیستیم ؟ هرچند این شب یلدای دونفری هم واسه خودش عالمی داره و الان دیگه تنها نیستم اما وقتی دوتایی غمگین باشید از غربت خیلی سخت میگذره! وقتی مجبور باشی پشت تلفن به مامان و بابا بگی حالت خوبه و نگی چقدر دلت میخواست الان کنارشون باشی سخت میگذره!

امیدوارم امشب واسه همه شب خوبی باشه حتی واسه اونهایی که نه آجیلی دارن و نه اناری که دون کنن و بخورن! حتی واسه همسایه های خونه مامان ملوک که نمیدونن اصلا یلدا چیه؟ واسه آقا ماشاءالله که امشبم مثل همه شبها شاید گرسنه میخوابه و فرقش اینه که یه کم بیشتر سرما از درز در و پنجره خونه ش میاد تو! امشب شاید به کارتن خوابها و کسانی که خونه زندگی ندارن سخت تر بگذره چون یکی دودقیقه بیشتر سرما میخوره توی صورتشون! امشب شاید اونایی که توی زندونها هستن یکی دودقیقه بیشتر دلتنگ بشن و اونایی که سال گذشته عزیزی رو داشتن که الان کنارشون نیست یکی دودقیقه بیشتر به خاطرات از دست رفته فکر کنن!

نمیخواستم حرف از غصه ها بزنم ...امشب باید برای همه مون شب قشنگی باشه..حداقل حرفهای قشنگ بزنیم و به چیزهای قشنگ فکر کنیم حتی اگه خیلی از باباها نتونن تنقلات آنچنانی واسه سور و ساط امشب تهیه کنن و شرمنده چشمهای منتظر زن و بچه شون بشن! امشب رو دوست داریم چون یه شب ایرانیه..چون این روزها توی شرایطی که از ایرانی بودنمون دیگه چیزی نذاشتن که بمونه و کم کم داره چهارشنبه سوری وسیزده بدر هم مذموم شمرده میشه و شایدم یکی دوسال دیگه عید نوروزی هم نداشته باشیم شب یلدا داشتن غنیمتیه که یادمون نره کی بودیم و از کجا اومدیم..یادمون نره ایرانی بودیم و باید ایرانی بمونیم....

توی روزگاری که دیگه حس و حال حرف زدن نمونده باقی و دیگه خیلیامون به روزمره گی عادت کردیم وقتی یکی فرصتی واسه حرف زدن و شنیدن بهمون میده انگار دنیا رو بهمون دادن!

یکی از این بچه های گل دنیای مجازی که البته ما از دنیای حقیقی و از سالهای قشنگ دانشجویی بهش ارادت خاص داریم به نام کرگدن با کار قشنگی که کرد امروز و امشبمون رو متفاوت کرد..کرگدن یه بازی صوتی راه انداخت درباره یلدا و این کارش اونقدر قشنگ بود که اگه الان توی خونه بودم و کسی دور و برم نبود حتما یه دل سیر اشک میریختم از این احساسات قشنگ کسانی که هیچوقت ندیدمشون ولی هر روز از طریق این مانیتور به خونه هاشون میرم و دست نوشته هاشون رو میخونم...

پست صوتی کرگدن مثل خودش و مثل همه ابتکارهای قشنگش کار محشری از آب درومد و اونقدر قشنگ شد که هیچکس تصورشم نمیکرد..اونقدر قشنگ که همه از دیشب کار و زندگیشون رو تعطیل کردن نشستن به دانلود صداها و گوش کردن به حرفهای دوستهای ندیده شون توی وب کرگدن...

اینم تفسیر احسان پرسا  و حمید از صداهای بر و بچ

همین آدمها هستند که به زندگی امیدوارم میکنن و در اوج ناامیدی و خستگی حس میکنم هنوز زندگی ارزش جنگیدن رو داره و هنوز چیزهایی هست که به خاطرش بشه یلدا رو حتی توی غربت جشن گرفت...

شب یلدا وقتی تنها باشی و غریب حس خوبی نداره و بیشتر از شادی اذیتت میکنه اما امیدوارم امشب واسه همه دوستان شب خوب و به یاد موندنی باشه و همه اونهایی که کنار خانواده و توی جمع فامیلشون این شب رو جشن میگیرن دعا کنن تا ما غریبا یلدای سال آینده رو توی شهر و دیارمون و کنار خانواده هامون انار و آجیل بخوریم و فال حافظ بگیریم....


جاوید باد سنت نیکوی این دیار

نوروز بی بهار، یلدای بی قرار


 
تولد یک آذردخت دوست داشتنی
ساعت ٧:٢۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸٩ : توسط :

 

                گاهی یک عکس آدم را پرتاب میکند به خاطرات دور و قشنگ.........

 

این روز رو حتما یادت میاد...مگه میشه یادت رفته باشه جشن تکلیف کلاس سوم رو...

مدرسه شرف یک سال ۶٩ جشن تکلیف کلاس سومی ها بود.......

همه مون مقنعه های سفید سرمون کرده بودیم و احساس بزرگ شدن همه وجودمون رو لبریز کرده بود...برامون کیک خریده بودن و کادو..یادت کادوها چی بود؟

یادته حیاط مدرسه مون چقدر بزرگ بود؟‌یادته از بالای سنگر سرسره بازی میکردیم توی زمستون؟ یادته چقدر من سر صف سرود و شعر و دعا میخوندم؟

یادته یه پیرزنه نزدیک مدرسه خونه داشت هر روز میومد دعوا که بچه ها سرو صدا میکنن اذیت میشه؟!

یادته لواشک میخریدیم از در سینما ، میاوردیم زنگ تفریح میخوردیم؟ یادته آبخوریمون توی دستشویی بود گوشه حیاط؟

یادته یه سالن بلند داشتیم تهش کتابخونه و نمازخونه یه اطاق فسقلی بود که به زحمت ۴ نفر باهم توش جا میشدن؟

خانم سیف ربیعی رو یادته؟ خانم دسته گلی رو چطور؟ خانم قیاسوند رو که حتما یادت میاد؟

یادته واسه دهه فجر سالن رو اینجوری تزئین میکردیم و روزمعلم پولامون رو میذاشتیم روی هم واسه معلمها کادو میخریدیم....

یادته منیژه ؟ یادته؟

این بچه ها رو که توی عکس هستند یادت میاد؟ اگه تونستی اسم همه شون رو بگی جایزه داری!

این دخترکان شاد و خوشحال الان تقریبا ٢٩-٢٨ ساله هستند و واسه خودشون خانمی شدن...از بعضیاشون خبر داریم و از بعضی نه!

بعضیاشون الان مامان بچه های مدرسه ای هستن همسن اون موقع ما...بعضیا دکتر شدن بعضیا مهندس...و بعضیا معلم....

بعضیا توی نهاوند موندن و بعضیا مثل ما مجبور به غربت نشینی شدن....

این عکس خیلی خاطره های قشنگی رو تداعی میکنه...

دیشب هر چی فکر کردم واسه امروز چی بنویسم فقط ذهنم توی این عکس خلاصه میشد که خاطرات قشنگی رو برامون تداعی میکنه....

 

امروز روز تولد دوست خوب دوره کودکی و بزرگسالیم منیژه جونه...امروز در حالی که پاییز داره به آخرین روزهای خودش نزدیک میشه یک آذردخت دوست داشتنی به دنیا اومده و خدا رو شکر که بعد از چند سال به لطف همین خونه مجازی تونستم پیداش کنم برم ببینمش و باهم برگردیم به بچگی و دوباره توی حیاط مدرسه بالا بلندی کنیم....

 

 

منیژه جون...دختر مهربون پاییز..تولدت مبارک..این کمترین چیزی بود که میتونستم تقدیمت کنم امیدوارم سالهای سال کنار مهربون عزیزت خوب و عاشق زندگی کنی و به همه چیزهایی که لیاقتش رو داری برسی و یه روزی هردو باهم تولدت رو توی نهاوند عزیزمون جشن بگیریم....قلبقلبقلب

راستی:

اگه گفتید منیژه کدوم یکی از این دخترکان سفید پوش خندان توی عکسه؟

 بازم راستی:

امروز تولد شناسنامه ای منم هست!...این ٩/٢٩ دوست داشتنی که همیشه همه جا می نویسمش....یادم رفته بود تا اینکه همراه اول بهم اس ام اس داد!!!

بگو مبارکه؟تشویقتشویقتشویق


 
روزی فقط برای ما
ساعت ٧:۱٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٩ : توسط :

 

 

 

من و تو یکی شوریم از هر شعله ای برتر

که هیچگاه شکست را بر ماچیرگی نیست

چرا که از عشق رویینه تنیم

و پرستویی که در سرپناه ما آشیان کرده است

با آمدشدنی شتابناک، خانه را از خدایی گمشده لبریز میکند

 

     دوسال پیش درچنین روزی دل و جان و خانه یکی کردیم و هم قسم شدیم برای با هم بودن و با هم ماندن و عاشق ماندن در مسیر پر پیچ و خمی که نامش زندگی است..

قول دادیم با هم مهربان باشیم و تا آخرین روز زندگیمان مثل همان لحظه نخست نگاهمان پر از عشق باشد و دلهایمان سرشار از صفا و طراوت...

به سرعت چشم بر هم زدنی دوسال گذشت از 27 آذر 87 ....و به همین سرعت به ٢٠ سال و سی سال هم میرسد اگر خدا بخواهد...مهم گذر شتابناک لحظه ها نیست..مهم حس قشنگ باهم بودن است...

مهم این است که وقتی در را باز میکنی چهره خندانت با همه خستگیهایش معنای زندگی را متفاوت میکند..

مهم این است که تو باشی، من باشم و خدا هم باشد....

همسفر همه لحظه های تلخ و شیرین زندگیم...

دومین سالگرد ازدواجمون رو صمیمانه بهت تبریک میگم و افتخار میکنم که صادقانه اعتراف کنم به اینکه تو بزرگترین شانس زندگی ام بوده و هستی و میدانم که اگر نبودی این احساس خوب، این گرمای دلنشین خانه مان و این لبخند مهرآمیز را هیچکس برایم به ارمغان نمی آورد....میدانم و میدانی....

به امید سالهای سال با مهر کنار هم زیستن و به مهر روزها را گذراندن...

 

پی شرح عکس نوشت:

عکس بالا تصویر روی کارت دعوت عروسی ماست


 
و بلاخره من به دنیا اومدم
ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٩ : توسط :

 

       ٢۴ آذر ١٣۶٠ در بیمارستان شیروخورشید نهاوند یه دختر ریزه میزه مردنی به دنیا اومد که یک کیلو و خورده ای بیشتر نبود اما لپاش سرخ وگلی بود و شد همه زندگی یه زن و شوهر جوون که از شوق مامان و باباشدن لبریز شده بودن....

اسمشو گذاشتن سمیرا...یعنی دختر گندمگون...با عشق  وشور ومهر بزرگش کردن و همه توان و زندگی و عمرشون رو به پاش گذاشتن تا بزرگش کنن و خوب بزرگ کنن....

سالها گذشت...سمیرا مدرسه رفت..دانشگاه رفت.سرکار رفت.ازدواج کرد.و....اما هنوزم دختر اون زن و شوهر عاشق بود و هنوزم همه زندگی اون دوتاست....

من همون دخترم....دختری که 29 سال قبل توی همچین روزی به دنیا اومد و تا امروز که از خدا عمر گرفته زیر سایه اون بابا و مامان داره بهترین روزهای عمرش رو تجربه میکنه...و ...

امروز 29 ساله میشم...حس خوبی دارم به زندگی و به آینده خوشبینم...احساس خوشبختی میکنم...از زندگیم راضی هستم ولی هنوزم رویاهای زیادی برای زندگیم دارم....دلم میخواد به خیلی چیزها برسم..دلم میخواد همه کارهایی رو که پدر و مادرم برام انجام دادن جبران کنم هرچند نمیتونم...اما امیدوارم حداقل بتونم براشون بچه خوبی باشم....

امروز رو به خودم تبریک میگم و از خدا میخوام بهم لیاقت خوب بودن رو بده....

 

و اما بعد....

امروز سالگرد یه اتفاق قشنگ دیگه هم هست...امروز روز یه پیوند آسمونیه ...روزی که من و تو با هم ما شدیم..روزی که واسه همیشه مال هم شدیم..روزی که توشدی ستاره زندگیم...شدی دلیل خوشبختیم..شدی همه کسم...شدی معنای بودنم..شدی عشقم..شدی نفسم...شدی همسرم..شدی احسانم....

امروز دومین سالگرد عقدمونه و میخوام به همسر عزیزم این روز رو تبریک بگم و براش آرزو کنم که خوشبخت باشه وامیدوارم کنار من احساس خوبی داشته باشه...

 

پی تشکر نوشت:

از کیامهر عزیز به خاطر پست قشنگی که برای تولدم گذاشته ممنونم همینطور از سهبای عزیزم و بقیه دوستانی که زحمت کشیدن و تبریک گفتن...ایشالا بتونم جبران کنم....

این یکی دو روزه خیلیها شرمنده ام کردن:

سهبا و سپیده و میکائیل با هدیه های قشنگشون

منیژه با اون کتابهای خوشگل و اون بسته بندی هنرمندانه که کلی ذوق زده ام کرد.

مامان و بابا و  آبجی کوچیکه با کادوهای قشنگشون

نگین جون دختر عمه عزیزم با اون کادوی قشنگش

احسانم با همه عشق و سلیقه ای که توی انتخاب هدیه هاش به خرج میده...

و دوستان گلی که زنگ زدن و اس ام اس فرستادن:

محبوب که هیچوقت تولدم یادش نمیره،ناهید عزیز و مهربون،آزاده نازنینم،دخترعمه های گلم نسترن و نسرین و نگین و فائزه ، فاطمه جون، و یکی دیگه که کلی ذوق زده ام کرد آقای خرمی عزیز بود که هیچوقت انتظارشو نداشتم تولدم یادش مونده باشه...خلاصه از همه اونهایی که به یادم بودند یک دنیا ممنونم و امیدوارم لیاقت این همه محبت رو داشته باشم....


 
تقدیم به یک رفیق همیشگی
ساعت ٧:۱٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٩ : توسط :

 

 

پلاستیک بزرگ اسباب بازیها رو میریزم روی موکت کوچک کنار باغچه..من می شینم اینور تو میشینی روبروم..شروع میکنم به تقسیم کردن اسباب بازیها..این پیک نیک زرده مال من، اون قابلمه بزرگه مال تو..این زنبیل آْبیه مال من، اون سبد سبزه مال تو....وقتی تقسیم تموم میشه من میرم روی موکت خودم کنار در خونه آقا ماشاءالله میشم مامان سیما و تو میری کنار باغچه میشی مامان سعیده و شروع میکنیم به بازی...با میوه هایی که مامان داده غذا درست میکنیم. من و سیما میایم خونه شما مهمونی عین مامانهای واقعی حرف از خونه داری میزنیم و تعارف تیکه پاره میکنیم وغذا میخوریم بعدش تو میای خونه ما مهمونی....تا وقتی هوا تاریک بشه و همه اون اسباب بازیها برن توی پلاستیک واسه روز بعد...

سالهای کودکی ام به ذوق تابستونها سپری میشد.به شوق سه ماه تعطیلی که شما میومدید ناون و میتونستیم هر روز همدیگه رو ببینیم و با هم بازی کنیم...کار هر روزم بود بیام خونه مامان اشرف دنبالت و تو گاهی ناز کنی برام و من شیفته نازت بشم و منتتو بکشم تا بیای بازی...وسط بازی هم اگه دستشوییت میگرفت به یه بهونه ای بری خونه مامان اشرفت تا نگی از دستشویی خونه ملوک میترسی!

بزرگتر که شدیم هر دفعه میومدی برام از کتابهات میگفتی..از چیزهایی که خوندی..یادته قلکهامونو باهم شکستیم رفتی کلی کتاب آگاتا کریستی و جنایی خریدیم؟! یادته برام از بوشهر نامه می نوشتی پنج شش صفحه؟ یادته با چه شوقی جوابتو میدادم؟ یادته دنبال هیئت دوخواهران راه می افتادیم به سینه زنا گلاب می پاشیدیم؟

یادته سال کنکورت رژیم گرفته بودی خونه ملوک درس میخوندی و من هی نگرانت بودم که کنکورتو خوب بدی؟ یادته توی اون اطاق بزرگه چقدر احضار روح میکردیم با بچه ها و شما چقدر منو می ترسوندید؟

یادته یه بار تصمیم گرفتیم بریم صندوق خونه های اطاقهای زیر ملوک رو کشف کنیم از توش گنج پیدا کنیم؟!

کنکور که قبول شدی با رتبه 31 (یا 32) یادته چقدر ذوق کردم؟ یادته دانشجو شدی ؟ یادته وقتی منم اومدم دانشگاه تهران چقدر شوق داشتم که بیشتر می بینمت؟

یادته میخواستم برم مکه واسم نوشتی: ای قوم به حج رفته کجایید کجایید؟معشوق همین جاست بیایید بیایید

تو اولین کسی بودی که با دکتر شریعتی آشنام کردی و شوق خوندن کتابهاشو توی وجودم برانگیختی..و من چه اشکی ریختم با خوندن زندگی نامه دکتر....

یادته میومدی دانشکده مون چقدر ذوق میکردم؟ انگار تو بیشتر از اونکه دانشجوی ادبیات باشی قرار بود جامعه شناس بشی و آخرشم شدی.....

یادته از خوابگاه قدس میومدم کوی تورو ببینم؟ یادته اطاقتون همیشه پر آدم بود؟الهه،مرجان،کبری،ژاله و....

یادته واسه سفر  خاتمی به نهاوند پلاکارد درست کردیم رفتیم استادیوم؟ یادت میاد روی پلاکاردا چی نوشته بودی؟

یادته رفتیم باشگاه طلاهاتو گم کردی اشکت درومده بود که چطوری به مامانت بگی؟

اون انگشتر گل رزه رو یادته که همیشه دلم میخواست مال من باشه؟

یادته........؟

به اندازه تک تک ثانیه های زندگیم باهات خاطره مشترک دارم عزیزم...

روز عروسیم وقتی از در اومدی به اندازه همه دنیا خوشحال شدم...وقتی باهام رقصیدی..وقتی شادیتو میدیدم....واااااااااااای

   تو همیشه برای من خیلی بیشتر از یک دختردایی بودی...یه اسطوره..یه آدم خاص...یه فرشته مهر و وقار و نجابت...یه خواهر دیگه....

و امروز...روز توئه....

21 آذر روزیه که آزی مهربون من...دختری که به تمام معنا آزاده زندگی کرده  ومیکنه به دنیا میاد....امروز خدا تورو به زمین هدیه کرده.....

آزاده عزیزم....تولدت رو با همه وجودم تبریک میگم و دلم میخواد توی این روز خاص برات آرزوی بهترین ها رو بکنم...دلم میخواد به همه آرزوهات برسی و من باشم و خوشبختیتو ببینم....

همیشه دلم میخواست به امین بگم خیلی خوشبخت بوده که خدا تورو بهش داده...حالا بهش میگم....

عزیزم دوستت دارم....تولدت مبارک.............قلبقلبقلب

 

 

پی باران نوشت:

بلاخره اشکهای خدا سرازیر شد...............خدایا به خاطر این قطره های زیبای باران ممنون


 
میرن آدما ..از اونا فقط خاطره هاشون به جا می مونه...
ساعت ٧:٤٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٩ : توسط :

 

هر سال که میگذره تعدادی از آدمهای شهر و دیار ما بدرود حیات میگن و جمع ما رو ترک میکنن...و توی یه مناسبتهایی که میشه جاشون کنار ما خالیه و نبودنشون حس میشه و هرقدر بیشتر توی ذهن و زندگی ما و مردممون جا داشته باشن بیشتر فقدانشون اذیتمون میکنه....

توی یکسالی که گذشت یعنی از محرم پارسال تا امسال خیلیها رفتن و دیگه نیستن...خیلیها که توی عزاداریهای سال گذشته شهرمون بودن، توی هیئتها سینه زدن و عزاداری کردن و امسال دیگه نیستن...

 علی اکبر شفیعی معروف به اکبر شمر

یکشیون که چند وقت پیش هم در موردش نوشتم اکبر شفیعی معروف به شمر است که چند روزی قبل از سال نوی امسال بدرود حیات گفت...یعنی دقیقا بعد از عزاداریهای تاسوعا و عاشورای سال قبل...او یکی از تعزیه گردانهای قدیمی بود که تقریبا همه مردم نهاوند از پیر تا جوان ازش خاطره ها دارن و مخصوصا همسن و سالهای ما که از بچگی باهاش بزرگ شدن و کلی هم از هیبتش ترسیدن...و امسال و این روزها جاش خیلی خالیه و نیست تا شبهای محرم رو توی دوخواهران و هیئت امامزاده مهدی تعزیه شبهای محرم رو بگیره..نیست تا خیمه های روز عاشورا رو آتیش بزنه ...نیست تا اشک زن و مرد رو دربیاره با بریدن سر امام حسین..نیست تا زنها بچه های کوچیک سپید پوششون رو بدن دستش و اونم به نیت علی اصغر امام حسین بچه رو روی دست بگردونه....

جاش خالیه....و مطمئنم دیگه هیچکس نمیتونه جای اونو پر کنه...هیچوقت....

 

آرامگاه ابدی علی اکبر شفیعی

 

****************************

یکی دیگه از کسانی که اجل مهلتش نداد تا محرم امسال رو  هم تجربه کنه و واسه امام حسین عزاداری کنه ،کامران دولتی بود...

کسی که سالها توی عزاداریهای هیئت دوخواهران حضور داشت. فوتبالیست قدیمی و خوش تکنیک سالهای قبل نهاوند،سرهنگ بازنشسته نیروی انتظامی و خیر نیکوکاری که شاید خیلیها وقتی رفت شناختنش...

این روزها جای خالیش کنار بچه ها و همسرش بدجوری احساس میشه..جایی که دیگه هیچ جوری پر نمیشه...

روحش شاد....

هیئت دوخواهران رسم قشنگی داره و اونم اینه که ظهر عاشورا از درگذشتگان هیئت یاد میکنه و عکسشون رو جلوی هیئت عزاداری نصب میکنه ...امسال هم این دو عزیز دیگه بین ما نیستن....جاشون خیلی خالیه...

کسی چه میدونه شاید سال دیگه نوبت ما باشه که یکی تو وبلاگش واسه مون یادبود بنویسه؟

 

پی یلدا نوشت:

یادداشت قشنگ یلدا رو درباره اکبر شمر حتما بخونید مخصوصا نهاوندیها....

 


 
حسین مظهر شجاعت بود نه مظلومیت
ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٩ : توسط :

 

 

       

 

این روزها شاید حرف زدن و نوشتن از دین و مذهب و ابراز تمایل به هرچیزی که جزء مظاهر دینداری باشه واسه خیلی از مردم ما خنده دار و بی تفاوت و عادی باشه و حتی شاید کسل کننده و غیر قابل تحمل..

       این روزها نشانه روشنفکری انگار بیزاری از دین و هرچیزی که رنگ و بوی دین داشته باشه شده و هر چی بیشتر خودمون رو ضد دین نشون بدیم انگار مترقی تر و متجدد تریم..

با این همه من دلم میخواد برای خودم و برای اونهاییکه این روزها دلشون با حال و هوای پرچمهای سیاه و سرخ و سبز و علم و کتل هوایی میشه بنویسم...

هر کی دوست نداره میتونه از همینجا صفحه رو ببنده و بره....

از وقتی بچه بودم محرم ها برام حال و هوای دیگه ای داشت..توی محله مادری که قدیمی ترین محله نهاوند به حساب میاد و شمال جغرافیایی این شهر( و در روزگاری نه چندان دور محل زندگی اصیل ترین و سرشناس ترین مردم بوده و اگه غبار زمان روش ننشسته بود هنوز هم باید به اون شکل می موند ولی متاسفانه نموند...) یکی از پرشورترین و گسترده ترین هیئتهای عزاداری به نام هیئت دوخواهران از سالها قبل حتی زمانی که عزاداری توسط حکومت رضاشاه ممنوع میشه وجود داشته و داره و توی دهه محرم به بهترین شکل خودش برگزار میشد...

قدیمی ترین و اولین خاطره های محرم من مال اون دوره است..و شوق و ذوق کودکانه مان برای دیدن دسته های سینه زنی و زنجیر زنی...بعد که بزرگتر هم شدیم از اون محله دل نکندیم و هنوز هم به برکت خانه مادربزرگ که شکوه خودش رو توی اون محله حفظ کرده روزهای تاسوعا و عاشورا رو مهمان اون محله و هئیت باشکوهش هستیم..

نکته جالب اینجاست که بعد از گذشت سالها با اینکه اکثر اهالی قدیمی محل از اونجا رفتن اما این دو روز برمیگردن و همه توی هیئت قدیمیشون عزاداری میکنن و این دو روز میشه خیلی از چهره های شهر رو که بعضی واسه خودشون جزء رجال شهر وکشور هستند دید....

اما چیزی که خیلی دلم میخواست بنویسم اینکه متاسفانه در سالهای اخیر عزاداری های محرم امام حسین تبدیل شده به محل ارتزاق افرادی که شاید به ابتدایی ترین جزئیات دین و مذهب مقید نیستند و فقط تو فکر این هستند که از این نمد کلاهی واسه خودشون درست کنند.مثل برخی مداحهایی که انواع و اقسام دروغ و قصه های جعلی رو فقط و فقط برای درآوردن اشک مردم بی سواد تحویلشون میدن و فقط اگه یه ذره مطالعه داشته باشی میفهمی که هیچ کدومش واقعیت نداره....

چیزی که مردم ما شاید از یاد بردند و باید بهشون یادآوری بشه اینکه قیام امام حسین یک پیروزی بود یک اعتراض سرخ بر حاکمیت سیاه  ویک نشانه عزت و افتخار و این احتیاجی به اشک و عزاداری نداره ...امام حسین قبل از آنکه مظلوم و بی پناه باشه یک عصیانگر تاریخی بود علیه ظلم و جور حاکم و این اون هدف والاییه که باید توسط علما و مداحای ما به مردم شناسانده بشه...چرا هیچوقت توی نوحه ها از رشادت و دلاوری حضرت عباس و علی اکبر و امام حسین حرف نمی زنن؟ چرا فقط دستهای بریده و سر بریده رو علم میکنن و با اشکهای ساختگی میخوان دل مردم رو به درد بیارن؟ چرا نمیگیم امام حسین چرا قیام کرد؟

امروز اگه از جوانان و نوجوانان ما سوال کنی امام حسین چرا شهید شد فکر نکنم کسی جواب درستی داشته باشه همه فقط این آه و ناله ها و مظلومیت و بی دست و پایی و بی پناهی حسین و زینب رو بلدن فریاد بزنن....

توصیه میکنم به اونهایی که میخوان بیشتر بدونن کتاب حماسه حسینی شهید مطهری رو خوب خوب بخونید تا به عمق فاجعه پی ببرید....

فقط با دانستن بیشتره که میشه از زیر بار حماقتی که برخی افراد سودجو به اسم دین دارن بهمون تحمیل میکنن رها بشیم....

به قول دکتر شریعتی: در شگفتم از مردمی که خود زیر بار ستم و تازیانه ظلم زندگی میکنند آنوقت بر حسینی که علیه طاغوت قیام کرد اشک می ریزند.(نقل به مضمون)

 

 


 
ده سال پیش در چنین روزی..........
ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸٩ : توسط :

 

به صفحه تقویم نگاه میکنم و فکر میکنم اگه اون ٨ وسط ١٣٨٩ رو سر و ته کنیم چی میشه؟

ده سال برمیگرده به عقب...میشه  آذر ١٣٧٩....و همین تاریخ یکدفعه منو پرتاب میکنه به روزهای قشنگی که تازه می فهمم چقدر زود گذشت....

فکر میکنم که ده سال پیش توی همچین روزی چیکار میکردم و کجا بودم؟

دانشجوی ترم اول ارتباطات دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران

البته اگه بخوام به تقویمهایی که از سال ٧۵ نگه داشتم و توی هر روز مهمترین وقایع رو یادداشت کردم برگردم شاید چیزهایی از این روز هم نوشته باشم ولی مهمترینش این بود  که اون سال یکی از مهمترین سالهای زندگیم بود..بعد از یکسال تلاش با کلی ذوق و شوق وارد دانشگاه شده بودم و داشتم توی رشته دلخواهم درس میخوندم..دوسه ماه از شروع سال تحصیلی گذشته بود و تقریبا با محیط دانشگاه و خوابگاه آشنا شده بودم...ساره و مینا و اعظم و محبوبه دوستای صمیمیم بودن توی دانشکده و شیما و لیلا و سحر و بازم محبوبه و مجیده هم اطاقیهای خوابگاهم...خوابگاه قدس که آپارتمان کوچیکی توی خیابان قدس بود و هر روز باید برای رفتن به دانشکده از سرویس استفاده میکردیم....اون روزها دوری از خانواده برام سخت بود و تقریبا هر هفته مسافر ثابت اتوبوسهای تهران- نهاوند بودم ....

از همون روزهای اول ورودمون به دانشگاه به عنوان ٧٩ ای شناخته شدیم و چون همه چیزمون یه جورایی با بقیه بچه ها فرق داشت سال بالایی ها استادا و حتی کارمندای دانشگاه جوردیگه ای نگاهمون میکردن...توی همون روزهای اول حتی از اردوی آشنایی خودمون رو نشون دادیم .٧٩ ایها بمب انرژی بودن انگار..با وجود اینکه بهمون ترم جوجه ای و آش خور و از اینجور چیزها میگفتن ولی ما کم نمی آوردیم و توی همه فعالیتهای دانشگاه وارد میشدیم حتی توی انتخابات انجمن اسلامی چند تا ٧٩ ای سال اولی دیده میشد! من که تقریبا توی همه نشریات دانشکده یه چیزی می نوشتم و خلاصه اینکه هر جا اثری از ماها بود.توی شبهای شعر بچه های ٧٩ ای همیشه نماینده ای داشتند برای شعر خوانی..یکی مثل احسان جوانمرد....که روز آخر دانشکده وقتی بالای سن رفت که متن قشنگش را بخواند گفت: من به عدد یک هزار و سیصد و هفتاد و نه ایمان دارم...راست میگفت....حالا دیگر همه مان ایمان داریم به آن عدد و آن سال...

با وجودی که نشریات زیادی توی دانشکده ما منتشر میشد اما به همت ٧٩ ای ها به تعداد اونها اضافه شد هومان یکی از اونها بود و بسیاری که الان خوب یادم نمیاد ولی همه شون رو هنوز دارم و با ورق زدنشون یاد خاطره های خوش دانشگاه می افتم....

سالهای خوشی رو کنار بچه های ٧٩ ای در رشته های ارتباطات- جامعه شناسی-مردم شناسی و تعاون گذروندیم و کلی دوست و رفیق پیدا کردیم که با بعضیهاشون هنوزم ارتباط داریم ....روزهای خوشی که هرگز فراموش نمیشه....

روزهای غمباری که برای زندانی شدن هرکدوم از بچه های 79 ای در رنج بودیم و روزهای دانشجویی که همه با هم یار دبستانی من را سر میدادیم..روزهایی که به غذای سلف اعتراض میکردیم و روزهایی که در کلاسهای دکتر منتظر قائم سراپا گوش و چشم میشدیم...روزهای افطاریهای آقا مرتضی، روزهای جشن چای و سرک کشیدن توی حیاط پشتی دانشکده!  روزهایی که کلاسها را دو در میکردیم تا به فیلم جدید سینما بهمن برسیم، روزهایی که توی غروب غریب امیر آباد پیاده روی میکردیم تا کوی دانشگاه و حرف میزدیم .....و روزهای خوش رفاقتهایی که دیگر هیچوقت تکرار نشد....

باور نمیکنم به همین سادگی ده سال گذشته باشه...ده سال پیش یک دانشجوی ساده بودم و الان.....نمیدونم شاید حتی تصورشم نمیکردم که زندگی اینجوری پیش بره! اون وقتها همیشه فکر میکردم درسم که تموم بشه میرم توی یکی از روزنامه های مهم کشور و اونجا می نویسم ولی........نشد! البته روزنامه نگاری رو ادامه دادم ولی نه اونجور که سال ٧٩ دلم میخواست و میخواد!

از گذشته ام راضی ام و اگه الان برمیگشتم به قبل باز هم همین راه رو انتخاب میکردم البته به جز کار اداری و روزمره...

راستی شما ده سال پیش توی همچین روزی کجا بودید و چیکار میکردید؟

اون موقع چه تصوری از ده سال بعدتون داشتید؟

اگه الان برگردید به ده سال قبل کجای زندگیتون رو عوض میکنید و کجاشو دست نخورده میذارید؟

ازدوستان خوبمسهبا،منیژه،یلدا،بزرگ، جناب کرگدن   ، احسان جوانمرد،محبوب،حمید،فرزانه،نانازی،زری و همه اونهایی که دوست دارند دعوت میکنم توی این بازی شرکت کنن و برای ما از سال ٧٩ شون بگن.....


 
این دو زن
ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٩ : توسط :

 

          

             زنی با مردی ازدواج میکند و صاحب دو فرزند میشود.

         زن دیگری عاشق مرد میشود و به عقد موقتش درمیاید و با او زندگی پنهانی دارد.

             زن اول به قتل میرسد و پای زن دوم به ماجرا باز میشود.

            بعد از یکسال انکار، بلاخره زن دوم به قتل زن اول اعتراف میکند.

            بازجوییها ادامه پیدا میکند ولی زن دوم دوباره منکر قتل میشود.

           8 سال میگذرد و 20 قاضی بر روی پرونده 3500 صفحه ای کار میکنند و در نهایت حکم به اعدام زن دوم صادر میشود.

همه تلاشها برای جلب رضایت خانواده مقتول بی نتیجه می ماند و زن دوم به پای چوبه دار میرسد.

هنوز به بخشش امیدوار است اما مادر زن اول ،مصمم به قصاص است...

زن ،خشکی طناب دار را بر گردنش حس می کند...

صندلی از زیر پاهایش کنار زده می شود و مرد ،تصویر زنی را که در باد تکان میخورد تا همیشه در پس مردمک چشمانش حک می کند.....

 

و دو مادر دل سوخته، حاصل این جدال 8 ساله اند..........

به راستی کدامیک مقصرند؟  زن دوم یا مرد؟

آیا واقعا این زن قاتل بود؟ آیا باید قصاص میشد؟ آیا به جز قصاص مجازاتی وجود ندارد؟


 
نسل با حیا
ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ آذر ۱۳۸٩ : توسط :

 

     نوشته: من فکر میکنم نسل شما از نسل ما با حیاتر بود.

     از دیشب تاحالا دارم به معنای حرفش فکر میکنم و اینکه آیا واقعا این مسئله حقیقت داره؟ آیا ما دهه شصتی ها با حیاتر بودیم؟ آیا اصلا میشه حیا رو واسه هر نسل با نسل دیگه مقایسه کرد؟

وقتی به گذشته برمیگردم میبینم که ما با وجود اینکه گاهی جسور و گستاخ هم میشدیم اما یه چیزهایی واقعا برامون حرمت بود...یه چیزهایی مهم بود توی زندگیمون به یه چیزهایی اعتقاد داشتیم...اگه با پدر و مادر لج هم میکردیم ولی توی روشون واینمیسادیم..بی ادبی نمیکردیم دلشون رو نمیشکستیم...اگه به همه ریز و درشت مسائل مذهبی و دینی اعتقاد نداشتیم اما دیگه منکر خدا نبودیم و اصل هستی رو زیر سوال نمیبردیم..اگه دختری با پسری یا برعکس دوست میشد نهایت ارتباطشون تماس تلفنی بود و یا اینکه توی خیابون از کنار هم رد بشن و همدیگه رو نگاه کنن...همین.

اگه تلفن خونه زنگ میزد و برادرت خونه بود جرات نداشتی گوشی رو تو جواب بدی...غیرت داشتن روی خواهرها....

اگه کسی میومد دم در باید چادر سرت میکردی میرفتی درو باز میکردی...

اگه پدرت میگفت نه حرفش حرف بود و تو حتی اگه ناراحت هم بودی روی حرف بابات حرف نمیاوردی.

اگه مادرت میگفت نمیشه بری خونه دوستت شاید خودتو توی اطاق حبس میکردی و گریه میکردی ولی حرف مادر حرف بود...

اگه از معلمت بدت میومد حرمتشو نگه میداشتی و هرجا توی خیابون میدیدیش سلام میکردی و حتی ازش حساب میبردی...

اگه هنوز ازدواج نکرده بودی جرات نداشتی به لوازم آرایش نگاه کنی چه برسه به اینکه هفتاد قلم خودت رو درست کنی بری مدرسه یا بری بازار و مهمونی....

و خیلی چیزهای دیگه.........

شاید به نظر بچه های حالا اینها که من گفتم نشانه دیکتاتوری و استبداد باشه اما من اونها رو حرمت میدونم...قید و بندهایی که باعث میشد افسار پاره نکنیم و همه چیز رو زیر سوال نبریم....

رفتارهای جوانهای 20 ساله و حتی کمتر و بیشتر رو که میبینم گاهی دلم میگیره از این همه گستاخی..از توهین به پدر و مادر از جواب بد دادن بهشون..از حرمت نگه نداشتن ها ...از رو در روی خواهر و برادر ایستادن ها...از بی اعتقادی و تفاخر به این بی اعتقادی ها....نمیدونم چه اتفاقی افتاده اما هر چی هست این رفتارها رو دوست ندارم...

شاید به قول دوستم ما با حیاتر بودیم..شاید هم ما عقب مانده بودیم...نمیدونم فقط رفتارهای نسل خودم رو بیشتر می پسندم....

نظر شما چیه؟


 
مجسمه ی حرف گوش کن
ساعت ٧:٤٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳ آذر ۱۳۸٩ : توسط :

 

          یه روزهایی توی زندگی همه مون بوده و هست که سرشاری از حرف، شاید هم از بغض و فریاد..روزهایی که دلت میخواد یکی پیدا بشه که باهاش حرف بزنی..بعضی از آدمها خیلی راحت خودشون رو بیرون میریزند و حرف میزنند بعضیها هم اصولا درون گرا هستند و حرف زیادی ندارن یا اینکه بهتر بگم نمیتونن حرف بزنن..و این خیلی بده..اینکه دلت صندوقچه ای بشه واسه یک دنیا حرف نگفته که هیچوقت هم اجازه نداشته باشن از داخل صندوقچه سرک بکشن به بیرون و محکوم ابدی باشن به اون تو موندن خیلی بده...

بدتر از همه اینه که نتونی حرف بزنی و همه ش نگران باشی که با حرفهات مبادا کسی رو نگران خودت کنی و یا کسی جور دیگه ای درموردت فکر کنه و تنها مونست قلم باشه و کاغذ...و یاهمین خانه مجازی که اونم وقتی می بینی دوست و آشنا و همه جور آدمی میاد و به اینجا سر میزنه دیگه اینجا هم برات یک خانه امن نیست و نمیشه راحت توش حرفهای دلت رو بزنی....

اینجاست که همه دنیا برات غریبه میشن و حس میکنی یه چیزی راه گلوتو بسته و نمیذاره نفس بکشی..حس میکنی یک دنیا حرف نگفته داری توی این دنیای بی در و پیکر....

کاش هیچ ملاحظه ای در کار نبود...کاش میشد راحت خود حقیقیمون رو بریزیم بیرون . مطمئنما همه مون حرفهای زیادی برای گفتن داشتیم...کاش سرمایه دلهایمان حرفهای نگفتنیمان نبود..کاش محکوم به سکوت نبودیم...کاش میشد مجسمه ای رو پیدا کرد که نه نگرانت بشه نه دلش برات بسوزه..نه فکر بدی بکنه درباره ت نه بخواد نصیحتت کنه و نه هیچ چیز دیگه...و فقط و فقط گوش کنه...

راستی شما یه مجسمه حرف گوش کن خوب سراغ ندارید؟