باران
ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٠ : توسط :

 

 

باران می بارد...

مانده ام

به تو فکر کنم

یا به ترکهای سقف؟

 

 

                                   (ستاره دستان)


 
من اعتراف میکنم که خوشبختم...
ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٠ : توسط :

 

       وقتی واسه خریدن همه چیزهایی که داریم کلی ذوق میکنیم.حتی اگه یه جفت جوراب باشه..وقتی واسه هر وسیله یا لباسی که نداریم و میخوایم بخریمش کلی برنامه ریزی میکنیم که حساب دخل و خرج از دستمون درنره و بعد اینکه این ماه بخریمش یا ماه بعد؟ وقتی گاهی پول کم میاد وسط ماه و باید حواسمون به خرج کردنامون باشه که کم نیاریم..وقتی کلی قسط و وام و اجاره خونه هست که باید بدی و خرجهای پیش بینی نشده و یهویی و بعد من و تو تصمیم میگیریم بریم سفر و واسه این سفر هم باید کلی برنامه ریزی کنیم که هم بهمون خوش بگذره هم بخش اقتصادیش با مشکل مواجه نشه و........

توی همه این وقتی ها پول اهمیت خاصی پیدا میکنه اونقدر که گاهی شاید آرزو کنی کاش اونقدر داشتی که نیازی به این همه حساب کتاب و ملاحظه کاری نبود اما .....

من فکر میکنم قشنگی زندگی به همین تلاش کردنا و لذت بردن از همه اون چیزهاییه که با زحمت به دست آوردیم..

من فکر میکنم اگه همه این چیزهایی رو که الان دارم از روز اول داشتم .اگه اونقدر پول داشتم که واسه خواستن هرچیز فقط کافی بود اراده کنم و اگه هیچ وقت لازم نبود کار کنم به خاطر غم نان اینقدر که الان از زندگیم لذت میبرم لذت نمیبردم....

البته این حرفها به معنای بی اهمیت دانستن مادیات توی زندگی نیست چرا که خیلی بیشتر از اون چیزی که فکر کنی مهم هستند اما میخوام بگم هیچوقت دلم نمیخواسته یه مرفه بی درد باشم...مثل اون خانواده هایی که اونقدر عروسک و اسباب بازی توی اطاق بچه هاشون چیدن که دیگه هرچی به اون بچه کادو بدی هیچ ذوقی نداره...بچه ای که پشت ویترین یه مغازه عروسکی رو می بینه و تامدتها آرزوی داشتنشو داره وقتی به دستش میاره اونقدر ذوق میکنه که با همه خوشیهای دنیا برابره...

هیچوقت دلم نمیخواست شریک زندگیم یه کسی بود که تا اراده میکردم همه چیزو فراهم میکرد و ندارم براش یه کلمه مضحک بود و من اونقدر همه چی داشتم که دیگه از داشتن هیچی ذوق نمیکردم...

همین ماشین..همین آپارتمان کوچیک اجاره ای...همین وسایلی که داریم ...همین لباسها و همین چیزهایی که مال ما هستند و با شوق خریدیمشون یه دنیا برام ارزش دارن چون نتیجه تلاش و خواستن مادوتاست...

مهم اینه که تو هستی و من .و این حسرت توی زندگی خیلی هاست که مثل تویی کنارشون باشه که مثل منی عاشقش باشه...مطمئنم...

همه اینها مزایای زندگی ماست...لذتهایی که شاید هیشکی جز من و تو درکشون نکنه و من خیلی خوشحالم که این همه خوشبختم...

 

پی بعدا نوشت:

چند روزی میخوام استراحت کنم از وب گردی و وب نویسی و حضور در فضای مجازی...دلیل خاصی نداره شاید بیش از حد به دنیای ارتباطات وابسته شدم و اینجوری هم از نظر جسمی و هم روحی خسته شدم.....دلم تنگ میشه ولی برام لازمه...اینو گفتم که نگران نشید ...برمیگردم

 


 
تولد دختر باران و شکوفه
ساعت ٧:٤٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٠ : توسط :

 

دختر شکوفه و باران...دختر بهار...

         وقتی در میان شکوفه های سفید  وصورتی و نم نم باران بهاری قدم به دنیا گذاشتی انگار قرار بود بیای تا به سخاوت باران گرما و مهر و لطافت ببخشی به خانواده سه نفریمان..

    همیشه هر وقت هرجای خونه رو نگاه کردم تو بودی شاید توی سالهای بچگی حسادت بود و شیطنت و گاهی اشک هم رو درآوردن..اما هر چه سال و ماه گذشت به بودنت بیشتر وابسته شدم وتو شدی آبجی کوچیکه..شدی یکی از ما..شدی بخشی از من..شدی ته تغاری خونه...

یادت میاد خاله بازیهامون توی حیاط خونه مامان ملوک؟

یادت میاد اون دامن کوتاه چارخونه ت و اون ساق شلواری و جوراب توریت با روسری زردی که صبحهای تابستون تنت میکردی و با یه تیکه لواشک بزرگ که روش نمک پاشیده بودی و اون نمکدون سفید می رفتی خونه الهام اینا واسه بازی؟

یادته مامان که لواشک می پخت هنوز روی سفره بالای پشت بوم بود که بهش پاتک میزدی و از مایع تا جامدش رو ناخنک میزدی؟

یادت میاد وقتهایی که مامان خونه نبود و تورو به من می سپرد گاهی دعوامون میشد و همیشه من زورم بیشتر بود؟

یادت میاد ...........

منم یادم میاد روز اول مدرسه تو که با اون کیف مشکی و ژاکت قرمزت زنگهای تفریح میومدی درکلاس ما تا با من بری زنگ تفریح...

یادم میاد وقتی رفتی راهنمایی..دبیرستان...یادم میاد روزی که دانشگاه قبول شدی...یادم میاد وقتی از خوابگاه برام زنگ میزدی....

یادم میاد وقتی تنهایی اومدی کرمان پیشم...

یادم میاد وقتی واسه عروسیم سنگ تموم گذاشتی از یک هفته قبل اومدی که کمک کنی...

یادم میاد همیشه هرجا چشم گردوندم تورو دیدم..مهربونیتو و آرامشت رو...

یادم میاد حتی اطاق شلوغ پلوغتو که همیشه میگی وقتی مرتب باشه وسایلمو پیدا نمیکنم...

یادم میاد همه عکسها و نقشیهای روی دیوار اطاقتو و همه هنری که توی وجودت موج میزنه و من به بودنت و به داشتنت افتخار میکنم...

خواهر جون...مهربونترین دختر بهار...

امروز وارد بیست و پنجمین بهار زندگیت میشی و این یکی از نقطه های طلایی زندگیته...امیدوارم از اینجا یه فصل قشنگ و تازه توی زندگیت شروع بشه و آغازی باشه واسه رسیدن به همه چیزهایی که لیاقتشو داری...

من به همه تواناییهای تو ایمان دارم و میدونم که شایستگی بهترین شدن رو داری..هرچند تو همیشه واسه من و مامان و بابا بهترین بودی....

شاید خیلی توی ابراز احساسم موفق نبودم اما همیشه دوستت داشتم و دارم و همیشه خوشحالم که تو کنارمی....

 

*******************************************

امروز تولد آبجی کوچیکه ما  دختر زیبای بهار پری سیما خانم گله...دوست داشتم کنارش بودم و این روز رو از نزدیک بهش تبریک میگفتم اما حالا که نیستم دوست دارم بدونه که چقدر دوستش دارم و چقدر برام عزیزه...امیدوارم همه روزهای زندگیش بهاری باشه و یه دنیا خوشبختی در انتظار این دختر هنرمند و مهربون و صبور باشه.

            

تولدت مبارک آبجی جون



 
بابای شرر آسمانی شد
ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩٠ : توسط :

 

گاهی زبانم قفل می شود...گاهی لال می شوم درمقابل بعضی خبرها...گاهی دلم میخواهد بزنم این زندگی لعنتی را زیر و رو کنم تا دیگر نباشد و نباشم و نبینم این خبرهای بد را....

دختر شاد و زیبای کلاس و دانشکده با آن لبخند همیشگی و آن نگاه عمیقش...شراره...یا به قول بچه ها..شرر...امروز لبخند نمی زند...چشمانش غم و دردی عمیق را درخود نهفته دارد....خوب است که جلویم نیستی شرر..خوب است که این بغض و اشک را نمی بینی در عمق چشمانم شرر بانو...خوب است که اینجا نیستی....

مدتها بود از بیماری پدرش خبر داشتیم و بی آنکه دیده باشیمش شیفته این پدر خندان شده بودیم و دعای هر روزمان سلامتی بابای شرر بود...اما یادمان رفته بود تقدیر همیشه یک قدم از ما جلوتر است....

شراره عزیز...امروز در سوگ پرواز پدرعزیزش ماتم دارد...تلخ و جانکاه است این غم...کاش هیچوقت هیچ پروازی وجود نداشت...کاش هیچ دختری شاهد پرواز بابا نبود...کاش درد نبود..غم نبود...مرگ نبود...

خوب بلد نیستم تسلی بدهم و همدردی کنم فقط آمدم که بگویم دلمان پیش شراره است و در غمش شریکیم و دلمان مانند دلش گرفته است....

روح بزرگش شاد...


 
گذری به یک آسیب اجتماعی
ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩٠ : توسط :

 

       توی کشورهای اروپایی که خیلی مثل ایران ما خانواده از ارکان مهم زندگی اجتماعی نیست و اگه هم هست این همه حساسیت و قانون و عرف و هنجار براش وجود نداره خیلی جاها مردا و زنها بدون اینکه باهم ازدواج کرده باشن کنارهمدیگه زندگی میکنن و حتی ممکنه بچه هم داشته باشن..این زندگی از نظر خودشون یه پدیده کاملا عادیه و به همون اندازه توی فرهنگ ما غیرعادی..توی بعضی از کشورها و فرهنگها جا افتاده که هر مردی علاوه بر همسرش یک معشوقه هم داره و اغلب معشوقه شو خیلی بیشتر از همسرش دوست داره در عین حال که با همسرشم مشکلی نداره و با هم زندگی خوبی هم دارن...

قصدم تحسین و یا تایید فرهنگهای اونها نیست چون در جایی نیستم که بتونم اینکارو بکنم شاید توی شرایط اعتقادی و فرهنگی اونها این مسائل کاملا عادی باشه اما واسه ماها با نوع فرهنگ و دین و مذهبی که داریم و همه قوانین و حساسیتها و هنجارها و خلاصه هزاران کلمه ای که باهاشون بزرگ شدیم دیدن اینجور چیزها یه جورایی هضمش سخته...شایدم واسه نسل ما و پدر و مادرهامون سخت بوده ولی کم کم یکی دو نسل که بگذره مثل جاهای دیگه دنیا عادی بشه...نمیدونم...

گاهی که از گوشه و کنار درمورد مردان متاهلی که با زن و زنهایی به جز همسرخودشون رابطه دارن میشنیدم فکر میکردم اونها مال کره مریخن یا اقلا مال شهرهای بزرگ و خانواده های بی بند و بار...اما وقتی دیدم توی شهر کوچیک خودمون هم این پدیده داره هر روز بیشتر میشه مطمئن شدم داریم وارد یه شرایط ویژه اجتماعی میشیم که نمیدونم آخرش چی میشه؟

یکی از دوستامون که بوتیک لباس فروشی داره میگفت:‌خیلی وقتها می بینم مردی میاد واسه خانمش مثلا لباس بخره بعد می بینم زنی که همراهشه همسرش نیست!  ولی خودش میگه خانممه!یا برعکس...و این وضوح به خاطر اینه که توی شهرهای کوچیک تقریبا همه همدیگه رو میشناسن....و یا وقتی دیدم پسرهای ٢۴-٢۵ ساله ای که با زنهای متاهل ارتباط دارن دیگه مخم سوت کشید....در حالی که تا چند سال پیش همین طیف سنی از پسرها اصولا با دخترهای راهنمایی و دبیرستان دوست میشدن!

نمیدونم داره چه اتفاقی می افته؟ وقتی مردهای موجه و موقری که شاید خیلی هم سرشناس هستند رو می بینم که سراغ زنهای دیگه و حتی دخترهایی میرن که شاید همسن بچه های خودشون هستند گاهی به چشمام شک میکنم که درست دیده باشه؟

البته باتوجه به دیدن شرایط بعضی از این افراد در خانه و خانواده نمی تونم کاملا مردها و زنهایی که اینجور رویه ای دارن رو محکوم کنم اما دارم به این فکر میکنم که جایگاه خانه و خانواده این وسط چی میشه؟ بچه ای که توی اینجور زندگیها به وجود میاد و رشد میکنه چه جور تربیتی خواهد داشت؟

نظر شما چیه؟

سوای محکوم کردن یا ابراز عقیده درمورد این پدیده به نظر شما چرا این اتفاق می افته؟‌چرا زنها و مردهای متاهل که گاهی حتی مشکلی هم توی زندگیشون ندارن میرن سراغ کسانی به جز همسرخودشون؟

اگه شما جای اون زن و یا مردی بودید که همسرش این کارو انجام میداد چه واکنشی نسبت به همسرتون نشون میدادید؟

 

پی توضیح نوشت:

این باد بهاری بخشهایی از مخمان را تحریک کرده که دلش میخواهد در سال نو هی بحثهای اجتماعی فرهنگی راه بیندازد..شماهم لطفا همراهی کنید تا جواب سوالهایمان را بگیریم...

 


 
پایبندی به هنجارها تا کجا؟
ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩٠ : توسط :

 

 

        بسیاری از رفتارهایی که توی زندگی از ما سر میزنه هیچ قانون و ضوابط مدون اجتماعی و الزام خاصی نداره اما همه مردم جوری رفتار میکنن که انگار یه قانون نانوشته ای هست و مجبورن ازش تبعیت کنن ..اسمشم میذارن عرف...میذارن هنجار...خیلی از این هنجارها شاید اصلا درست نباشن و اغلب هم دست و پاگیر..خیلیهاشون اذیتمون میکنن اما اگرچه هیچ قانونی ما رو ملزم نمیکنه به رعایت اون هنجارها انگار یه نیروی بازدارنده ای توی وجود خود ما آدمها هست که میگه این کارو بکن یا اون کارو نکن...و متاسفانه خیلی از مشکلاتی که توی زندگی ما پیش میاد به خاطر اینه که میخوایم به این هنجارها پایبند بمونیم...هرچند هنجارها و اون چیزی که بهش عرف میگیم همیشه هم بد نیستن و خیلی وقتها نشان آینده نگری و دور اندیشی قدمای ما بودن اما خب گاهی اذیت میکنن...

گاهی میخوای کاری انجام بدی که خلاف اون هنجارهاست یا تصمیمی گرفتی که اگه اجراش کنی شاید توی عرف چندان پسندیده نباشه اما نگرانی که اگه این کارو بکنی بعدش چی میشه؟ همه ش با خودت کلنجار میری که نکنه جامعه نپسنده؟ نکنه به مشکلی بربخورم؟ نکنه ...نکنه.....

یکی از این هنجارها خواستگاری کردن و ازدواجه ..توی عرف کشور ما جا افتاده که دختری که به سن ازدواج میرسه باید منتظر بشه تا یه شازده ای از راه برسه و ازش تقاضای ازدواج کنه و بعد اون دختر میتونه فکر کنه بین یک یا دو یا حداکثر 10 تا خواستگاری که داره کدوم رو انتخاب کنه؟ در حالی که دایره انتخابهای یک پسر بی نهایته و میتونه به هر دختری که خواست پیشنهاد ازدواج بده..اما یه دختر فقط میتونه از بین کسانی که اونو انتخاب کردن یکی رو انتخاب کنه! و این عرف که سالهاست توی کشور ما جا افتاده همیشه هم پسندیده و خوب نیست....

اگه دختری از پسری خوشش بیاد و اون پسر به خاطر شرم و حیا و یا عدم اعتماد به نفس و هر دلیل دیگه ای نتونه به اون دختر پیشنهاد ازدواج بده دختر باید پسر مورد علاقه شو فراموش کنه؟ یا اگه خیلی بخواد خرق عادت کنه و به قولی هنجار شکن باشه و به یه طریقی به پسر ابراز علاقه کنه باید مدام نگران باشه که جامعه اش این رو می پذیره یا نه.؟ و اینکه اگه موفق شد و به پسر فهموند که بهش علاقه داره باز باید منتظر بشه تا پیشنهاد ازدواج از طرف پسر مطرح بشه و اگه اون همچین چیزی رو مطرح نکرد دختر بازم باید فراموشش کنه؟

سوال من اینه که چرا یه دختر نمیتونه به پسری که دوستش داره و همه شرایط ازدواج رو هم داره پیشنهاد ازدواج بده؟ چرا اگه دختری همچین کاری بکنه مدام باید نگران واکنشهای جامعه اش باشه و اینکه اگه بعدا توی زندگی مشترکش مشکلی پیش بیاد ممکنه از همون پسر بشنوه که خودت خواستی! تو از من خواستگاری کردی! من که دنبالت نیومده بودم!

نظر شما در این مورد چیه؟

میخوام بدونم اگه دخترهستید آیا فکر میکنید یه دختر میتونه به پسری که دوستش داره پیشنهاد ازدواج بده؟ آیا خودتون حاضرید همچین هنجار شکنی بکنید؟

اگه پسر هستید و یه روز یه دختر بهتون پیشنهاد ازدواج بده در موردش چی فکر میکنید؟آیا حاضرید پیشنهادشو قبول کنید؟آیا اگه چنین اتفاقی بیفته حتی اگه قبولش نکنید بعدا باخودتون نمیگید عجب دختر پررویی بود؟!

 

پی شفاف سازی نوشت:

میخوام نظر همه رو بدونم تا بتونم یکی از دوستانم رو در این مورد راهنمایی کنم.خودم فکر میکنم این هنجار تاحدی خوبه که دست و پاگیر نباشه و هیچ کجای قرآن خدا غلط نمیشه اگه یه روز یه دختر از یه پسر خواستگاری کنه...


 
برق عشق در مردمک دلت
ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ فروردین ۱۳٩٠ : توسط :

 

 

 

                                       تو عقربه ساعت شماری

                                               من دقیقه شمار

                                  لحظه شماری میکنم برای دوازده تمام!

 

 

 این همه حرف به چه کارم می آید

برای گفتن دوستت دارم

هفت حرف کافی است!

 

 

 

صبح شده

موهایت انگور داده اند

خورشید از لای خوشه ها سر میزند

شکر خدا

امروز هم زنده ام

که بگویم

دوستت دارم

 

 

این شعرهای قشنگ از شاعر خوش قریحه کرد جلیل صفربیگی است حدیث دل ما بود بر زبان شاعر)


 
برگشتیم با بهار
ساعت ۸:۳۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ فروردین ۱۳٩٠ : توسط :

 

        همه هیاهوی چند روز آخر اسفند ختم شد به یک لحظه ...لحظه تحویل سال که آن هم در خواب گذشت!

       امسال کمی متفاوت شروع شد! شب عید برخلاف همه عیدهای سالهای گذشته نرفتم پشت بوم و آتیش بازی قشنگ ناونیا رو نگاه نکردم! سال تحویلم که خواب بودم و با صدای ترقه و نارنجک از خواب پریدم! نمیدونم این شروع خوبی بوده یا نه اما اولین روزهای سال که خوب بود...تعطیلات مثل همیشه در کنار خانواده و نزدیکان با آرامش و خوشی گذشت....

امیدوارم سال خوبی برای همه شروع شده باشه....سالی پر از آرامش...سال برآورده شدن آرزوها....

امروزم که برگشتیم سرکار و فعلا هیچ صدایی از هیچ اطاقی درنمیاد! یعنی تقریبا کسی نیست اکثرا غایبن! ما هم اومدیم آب و جارو کنیم تا دوستان برگردن!

 

اینم هلیای مینا

وقتی این عکسو دیدم باورم نمیشد که این دختر کسیه که یه روز با من و کنار من توی یک کلاس می نشسته! هنوزم باورم نمیشه....یعنی واقعا این دختر میناست؟ همون مینای سخت کوش و پرتلاش و عاشق روزنامه نگاری؟ همونی که خیلی مهربون بود و صبور....

مینای عزیزم..به خاطر داشتن این فرشته کوچولو بهت تبریک میگم....قدمش براتون پر از برکت باشه ایشالا