6 ستاره در دل شب
ساعت ٧:۱٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٠ : توسط :

 

          گاهی یک انسان آنقدر بزرگ می شود که دیگر در قالب جسم جا نمی شود..

          دیگر قفس تن جوابگوی همه عظمتش نیست..

          و پرواز تنها راه چاره می شود و آسمان امن ترین خانه...

           سی ام بهمن ماه ، سالروز پرکشیدن 6 ابوذر نهاوندی از قفس تن به پاس

وفادار ماندن به حقانیت و انسانیت و مقابله با ظلم و جوری بود که مردم را می آزرد و

آنان تاب تحملش را نداشتند...

روحشان به درخشانی خورشید و به آرامش دریا ....

 

 

پی نوشت:

بهمن منشط- عباداله خدارحمی-حجت عبدلی- ماشاءالله سیف- روح الله سیف- ولی الله سیف شش ابوذر شهید نهاوندی بودند که در قالب گروه ابوذر تحت تعلیم معلم شهید محمد طالبیان مبارزات آزادیخواهانه ای علیه جور و ظلم طاغوت داشتند و در نهایت در سپیده دم روز سه شنبه 30 بهمن ماه 1353 به جوخه سپرده شدند و تیرباران آغاز زندگی ابدی آنها بود..روحشان شاد...


 
عشق
ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٠ : توسط :

 

       

این روزها که عشاق جوان بازو به بازو راه می روند و عشق هدیه می کنند به همدیگر یاد گذشته های دور و دیر می افتم..روزی که عاشق شدن فقط در یک نگاه خلاصه می شد و همه دنیا می شد لحظه ای که دلدار را از دور ببینی! آن هم فقط یک لحظه! بی هیچ کلامی جز سکوت و صدای تپشهای قلبی که فقط خودت می شنیدی اش و او که آن بالا به نظاره نشسته بود...

چقدر عاشقی کردن در دوره ما سخت بود...و چقدر این روزها همه چیز دست یافتنی شده! از کنارهم رد می شوند.نگاهی و لبخندی و شماره تلفنی..و اولین تماس و اولین دیدار و بعدش هم عاشق دلخسته....

آن روزها شاید ماهها و سالها فقط نگاه بود و نگاه..بعدش شاید اگر خیلی جسور بودی لبخندی هم چاشنی چشمهایت می کردی! آن روزها حرمت ها هنوز سرجایش بود عاشق هم که می شدی از همان روز اول تکلیفت با دلت معلوم بود که طرف را برای یک عمر زندگی می خواستی نه برای پارک و کافه و پاساژ گردی! آن روزها خیلی خیلی که شانس می آوردی از لابه لای آن نگاهها احساسات منتقل میشد و یک روز و روزگاری طرف خیلی جسارت به خرج می داد و با خانواده و دسته گل و ...می آمد به دستبوسی پدری که همه ابهتش را روز خواستگاری برای آن جوان عاشق مایه می گذاشت تا بداند کجا آمده؟ و بعد هم ..........اگر شانس می آورد و مانعی سر راهش نبود میشدند شریک و همسر...

این روزها اما از آخر به اول مسیرها را طی می کنند...اول می روند زندگی می کنند..بعد اگر از هم خسته نشدند و به قول خودشان حال و حوصله زندگی کردن و تعهد و تاهل را داشتند می روند به خانواده ها خبر می دهند که ما میخواهیم ازدواج کنیم شماهم تشریف بیاورید! بعد هم از ریز تا درشت را خودشان تصمیم می گیرند و بزرگترها هم که......(بلانسبت مداد) واگر همه چیز خوب پیش برود و بروند زیر یک سقف احتمالا یکی دو ماه بعد چشمه جوشان عشقشان خشک می شود و ........

نمی دانم ما زیادی سنتی بودیم یا این جوانان دهه هفتاد و هشتاد زیادی مدرنند...هر چه هست من که سر از کار و بارشان در نمی آورم اما ترجیح میدهم عشق همان نگاههای دزدکی و دست نیافتنی بودن معشوق باشد تا اینجور پیش پا افتاده شدن و بی معنی شدن همه چیز....

 

پی نوشت:

آمده بودم جمله ای درباره ولنتاین و عشق واین خرسهای خوشگل قرمز بگویم سر درد و دلم باز شد ...شما چی فکر میکنید؟ عاشق شدید تاحالا؟ از کدوم نوع؟


 
چاردیواری
ساعت ٧:۱٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩٠ : توسط :

 

 

  •      دیروز داشتم فکر می کردم بهمن که تمام بشود به ماه پرشور وتکاپوی آخر سال یعنی اسفند می رسیم.تنها ماه زمستانی که دوستش دارم..یعنی حتی برفهایش هم ( البته اگر بیاید) قشنگ است و همه چیز بوی خوش عید می دهد.عیدی که از بچگی عاشقش بودم و حتی بزرگسالی و مشغولیتهای زندگی هم نتوانسته شوق انتظار آمدنش را کمرنگ کند..اما  خودمانیم.عجب زمستان خشک و خسیسی بودی ها..حداقل یکی دوتا برف درست و حسابی از خودت نشان می دادی که باور کنیم هنوز زنده ای! چه کنی دیگر؟ بیشتر از این در توانت نیست...چشمک

 

  • بلاخره در سال 90 اتفاقی که مدتها منتظرش بودیم رخ داد و رفتیم زیر سقفی که می توانیم بگوییم مال خودمان است.روزهای نخستین سال وقتی اراده کردیم که امسال خانه دار شویم شاید خودم هم باورم نمیشد به همین زودی عملی شود این نیت..اما بازهم وجود یگانه محبوبم و کمکهای همیشگی اش ثابت کرد که با دست خالی هم می شود به آرزوهای دور رسید..آخر هفته ای که گذشت اسباب کشی کردیم به خانه تازه...حس خوبی بود..مخصوصا برای من که تقریبا از 7 سال پیش اسباب کشیهایم مصادف با نقل مکان از شهری به شهر دیگر بوده، این بار و این خانه بوی خوش زندگی می دهد..بوی نویی و تازگی..بوی یک چهاردیواری که می توانی بی نگرانی صاحبخانه های از خود راضی و زیاده خواه، تویش نفس بکشی...خدایا شکرت.بازهم مهربانیهای مامان و بابای گلم رنگ از رخسار خستگیهایمان زدود و همه زحمتهای اسباب کشی افتاد به گردنشون و بازم شرمنده محبتهاشون شدم....

 

  • اما یادم نمیره ..هرگز یادم نمیره که اگه محبتهای بی دریغ چند تا عزیز نبود این خونه الان سرای آرامش ما نبود..یکیشون جناب ببر 89 عزیزه که واقعا نمی دونم باچه زبونی ازشون تشکر کنم که بی دریغ و صادقانه با همه توان کنارمون بودن و کمک کردن به تحقق این رویای دور...کمکی که حتی از بستگان نزدیک نمیشد تقاضاش کرد...امیدوارم توان جبران داشته باشم...

         

  •           خب جشنواره فجر امسال هم با پرواز سیمرغها به پایان رسید..و بازهم هنگامه قاضیانی برنده سیمرغ بهترین بازیگر نقش اول زن و فرهاد اصلانی هم برنده سیمرغ بهترین بازیگر نقش اول مرد شد..بازی فرهاد اصلانی حتی در منفی ترین نقشها همیشه تحسین برانگیز بوده و واقعا لیاقت این سیمرغ رو داشت...هنگامه قاضیانی هرچند از بازیش هیچ حسی پیدا نمیکنم اما توی بیداری رویاها قشنگ کار کرده بود ولی امیدوارم بازیش توی روزهای زندگی که به خاطرش سیمرغ گرفته به یخ زدگی به همین سادگی نباشه!جایزه بهترین کارگردانی  هم به  روزهای زندگی رسید.به کارگردانی پرویز شیخ طادی ..جایزه بهترین فیلم از نگاه تماشاگران که یکی از بهترین جایزه هاست به پیمان معادی به خاطر برف روی کاجها رسید و بابت این جایزه خوشحالم چون معادی واقعا لیاقتشو داشت..

 


 
نسل ما
ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩٠ : توسط :

 

 

      نسلی هستیم که

      مهمترین حرفهای زندگیمان را....

      نگفتیم...!

     تایپ کردیم!

              

                                                             (ناصر رعیت نواز)

 

 

 

    پی دل نوشت:

   راستی چرا این روزها انگشتانمان بیشتر از زبانمان به کار می آیند؟


 
برای همه آنان که ملخ حسادت به وجودشان افتاده است
ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩٠ : توسط :

 

      خدا که آدم را آفرید از همه خوبیها و زیباییها سهمی در اونهاد.از مهر، سخاوت، صفا،نوع دوستی،سعه صدر و بلند نظری و خیلی خوبیهای دیگر ذخیره ای در روح بشر قرار داد تا هر وقت در هرکجای دنیا دلش گرفت و کارش گیر کرد این هدیه های آسمانی به کارش بیاید و گره از کارش بگشاید..

    خدا آدمی را در کمال و بی نقص میخواست..اما برای آنکه عیار خوبی آدمها معلوم شود و عظمت نعمتی به نام اختیار خوب خوب به چشم بیاید،اجازه داد تا آدمها به میل خودشان زندگی کنند.راه را از چاه نشانشان داد اما چشم داد و عقل تاخودش برود و چاه را ببیند و سعی کند تویش نیفتد.

خدا همیشه کنارآدمی بود..همیشه هوایش را داشت و خیلی وقتها دستش را گرفت تا نیفتد. تا نلغزد تا خطانکند چون آنقدر مهربان بود که طاقت ناراحتی و شکست بنده اش را نداشت..به او یاد داد که از عقل و درک و دلش استفاده کند و با هزار آیه و رسول از او خواست که راه حق را برود.

اما ابلیس تیره بخت سر راهش نشسته بود و سوگند خورده بود نگذارد فرزندان آدم به راهی بروند که آخرش روشنایی باشد.

ابلیس گاهی شکست میخورد.گاهی صلابت اراده فرزندان آدم ابلیس را هم به زانو در می آورد اما خیلی وقتها هم او پیروز می شود.خیلی وقتها هم موفق می شود انسان آسمانی را از خوی و خصلت خدایی اش دور کند و آن وقتها خدا دلش می گیرد نه از توانایی ابلیس که آفریده خودش است بلکه از بی وفایی انسان..از ضعف نشان دادنش در مقابل هر وسوسه ای..از بخل و تنگ نظری و کوته بینی آنان که روح خود را در جسم بی ارزششان دمیده است...

همه ما گاهی گرفتار حسادت و تنگ نظری و سیه چشمی می شویم...هیچ بنده ای آنقدر کامل نیست که بتواند بگوید هرگز دلش لانه شیطان نبوده است..اما من دلم میخواهد خوب باشم..یعنی اگر هم نتوانم خوب خوب باشم اقلا آنقدرها هم بد نباشم که دل خدا را بشکنم..

به وسعت توان و اندیشه ام خواسته ام اثرگذار و ثمربخش باشم.تلاش کرده ام آدم بمانم اگر نمیتوانم منحصر به فرد باشم در خوبی ، شهره نباشم به بدی.اگر نمیتوانم نیکوکار و والا سرشت باشم بدذات و خبیث نباشم..هرچند از معمولی بودن همیشه گریزان بوده ام و دوست داشتم در کاری که میکنم بهترین باشم...

از همه نعمتهای خدا هرچه خوبی است او بخشیده به لطف ذاتش و اگر بدی هست من مقصرم که بنده خوبی نبوده ام..

خرده هوشی دارم.سر سوزن ذوقی و قلمی که گاه گاه حرفهای دلم را و دردهای مردم را می نگارم بر دل سفید کاغذ...شاید اتفاقی بیفتد...جز این هیچ ادعایی ندارم و هیچ کاری هم بلد نیستم....اما عاشق بیشتر دانستن و بیشتر آموختنم...نمیدانم اما با این اوصاف این من کوچک کجای بیکران خلقت خدا را به تسخیر درآورده که برخی اینگونه برمی آشوبند از اینکه من در جایی مجری باشم یا نباشم؟! در مطبوعه ای بنویسم یا ننویسم و در محفلی رفت و آمد کنم یانه؟!

برایم جالب است که چقدر یک انسان می تواند کوچک و تنگ چشم و کوته بین باشد که از میان همه مشغله های زندگی فکر و خیالش این باشد که چرا من بالای تریبون رفته ام ( که احتمالا او باید می رفت) و چرا قلم برداشته ام(که شاید او باید برمی داشت) و چرا نوشته ام( که شاید او باید می نوشت) و چرا نوشته هایم طرفدار دارد( که شاید مال او ندارد)؟ و نمی دانم چرا این انسان یک بار و یک لحظه از خود نپرسید که برای داشتن داشته های نه چندان مهمی که من دارم به جای کودکانه نقاب به چهره زدن مردانه قدم به عرصه بگذارد و به صحنه بیاید تا اگر حس میکند جسم 54 کیلویی من حقی را از او ضایع کرده با کمال میل عرصه را دو دستی تقدیمش کنم...

و اگر آنقدر مرد نیست که حتی نامش را شجاعانه بر زبان بیاورد و بگوید من کدامیک از حقوق حقه او را ربوده ام که اینچنین کودکانه بخل می ورزد پس همان به که در پستوی خانه بنشیند و زبان در کام کشد و هوا را آلوده نکند از یاوه گویی...

 

پی توضیح نوشت:

این یادداشت در عین حال که میتواند مخاطبان بسیار داشته باشد و وصف حال افراد بی شماری باشد امروز خطاب به خواننده گمنامی است که این روزها می آید و می رود و درکمال شجاعت بی هیچ نام و نشانی حرفهایی بی سرو ته می بافدهرچند به قول عزیزی: اذا خاطبهم الجاهلون قالوا سلاما...اما خواستم بنویسم تا اگر حقیقتا حقی از ایشان ناحق کرده ام ادای دین کنم که ایشان هم این همه خود را آزار ندهند...


 
خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد
ساعت ۸:۱۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٠ : توسط :

 

    سالهاست از سیاست و سیاست بازی دل بریده ام.دل زده ام..دل خورم...

    نه دیگر سیاسی نویسی میکنم.نه سیاست را می پسندم و نه گرداگرد مردان سیاست می چرخم...خسته ام..

    خسته ام از دروغ و تزویر و دست به هر کاری زدن به نام منافع مردم!

    این روزها که می بینم مردان بلند آوازه شهرم به خاطر چند رای بیشتر چگونه به جان هم افتاده اند و چگونه خود را تا پایین ترین سطح انسانیت کوچک می کنند دلم به درد می آید...

این روزها که همه مثل لاشخور به جان هم افتاده اند و هر یک در تلاشند تا دیگری را کوچک کنند به هر قیمتی دلم میخواهد نباشم.

این روزها که آنانی که تا دیروز برایت موجه بودند و محترم به خاطر منفعت و مصالح دنیا پا روی هرچه عزت و احترام و انسانیت است گذاشته اند دلم میخواهد به جایی دور بروم و آنقدر بازنگردم تا این بساط یک ماهه برچیده شود.

این  روزها انگار هر چه بلندتر فریاد می زنم که نمیخواهم با هیچ کس باشم و از هیچ کس حرفی از سیاست بشنوم انگار صدایم کمتر شنیده می شود...

خدایا تو بگو چه کنیم؟

 

 

پی گلایه نوشت:

دلم میخواست پست قبلی حالا حالاها بماند و بیشتر در موردش حرف بزنیم اما آنقدر این چند روزه بعضی عزیزان حاشیه سازی کردند که از کرده خود پشیمان شدم.از دل یکدیگر را شکستن تا توهین و تهمت و ...فروگذار نشد..دست همه آنها که چنین بحث سودمندی را به حاشیه کشاندند درد نکند!


 
دردهای مدرن
ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩٠ : توسط :

 

    نمیدونم این چه دردیه که تازگیها به جون ملت افتاده؟ یا عوارض توسعه شهر نشینیه یا از بدبختی گسترش شبکه های ماه va ره ای که سر و ته سریالاشون روابط درهم و برهم آدمهاست که آخرش نمی فهمی کی بچه کیه و کی بابای کیه؟!

والله دوره نوجوانی ما نهایت خلاف دختر و پسرها این بود که با یکی از جنس مخالف خودشون دوست بشن و تازه دوستیشون هم در تلفن زدن به همدیگه اونم از تلفن خونه وقتی کسی خونه نبود! و یا اگه خیلی جسور بودن از کنارهم رد شدن توی خیابون و لبخند زدن به همدیگه خلاصه میشد! یعنی دیگه کسی جرات بیشتر از اینرو نداشت..خب من کاری ندارم که کارخوبی بود یا بدی ؟ بلاخره هرکی اختیارخودشو داره اما حداقلش این بود که دوطرف مایل به ایجاد رابطه بودند و نهایتش یا به ازدواج ختم میشد یا نه! و دیگه دردسری واسه کسی درست نمیشد.

اما حالا امت قهرمان اروپا زدگیشون از حد معمول تجاوز کرده و روابطشون از دختر و پسری تجاوز کرده رسیده به زن و مردی..اونم روابط زن ومرد متاهل با همدیگه! من نمیدونم آخه مرض دارید ازدواج میکنید وقتی همدیگه رو دوست ندارید و از هم راضی نیستید؟ اگرم بعد از ازدواج می فهمید به درد هم نمیخورید به جای اونکه به فکر دوستیابی باشید خب برید از هم جدا بشید..

اما جالبتر اینکه تازگیها موارد پیشنهاد ارتباط از طرف زنان متاهل به پسران مجرد ! داره روزبه روز بیشتر میشه واین موارد هر روز یه علامت تعجب بزرگ روی سر آدم میکاره که چرا؟

درد کجاست؟

از همسرتون راضی نیستید؟ چرا جدا نمیشید؟

ازش راضی هستید؟ چرا به دیگران پیشنهاد میدید؟

البته فکر نکنید این فقط مشکل خانمهاست..اخیرا یک آقایی رو دیدم به یک دخترخانم 25 ساله پیشنهاد دوستی داده بود که بعداز مدتی معلوم شد طرف هم زن داره هم بچه!!

یکی از دوستان اخیرا میگفت نمیدونم چرا تازگیها خانمهای متاهل دلشون میخواد دوست پسر داشته باشن! (و برعکس)

نمیدونم اونقدر جسور هستیم که مثل پست سیگار توی این مورد هم اعتراف کنیم یانه؟ اما دوست دارم نظر شماها رو بدونم؟آیا تابه حال چنین مواردی داشتید؟ به نظرتون علت چنین تمایلاتی در خانمها و آقایان متاهل چیه؟اگه شما با چنین موردی توی خونه تون برخورد کنید چه واکنشی نشون میدید؟


 
ستاره ها با تو متولد می شوند
ساعت ٧:۱٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٠ : توسط :

    

وقتی از میون همه دوستای خوبی که دارم تومیشی محرم حریم دل، وقتی سرمو با خیال راحت روی شونه تو میذارم و برات زمزمه میکنم از غربت دل، وقتی تو میشی شریک لحظه های تلخ و اشک و تاب میاری تا بغضامو روی دریای دلت خالی کنم..یعنی تو رفیقی...

وقتی دلم می گیره با یه جمله همه شو تا ته می خونی و دستات میشه امن ترین جای دنیا واسه بارش دیوانگی هایم..یعنی تو دوستی...

وقتی تو لحظه های خوش و شادم کنارمی و با شادیهام شادی میکنی یعنی تو عزیزی...

توی لحظه های خوش زندگیم پیدات کردم..توی لحظه های تلخ و دردناک درکت کردم...و توی روزهای طلایی قدرتو دونستم...

حالا افتخار میکنم که تورو دارم...

همراه ترین رفیق...همدل ترین دوست..عزیز ترین همراه..یادگار عشق دیرین...

فاطمه جونم...تولدت مبارک...

به اندازه تک تک ثانیه های این ماه سرد برات گرمای شور و عشق آرزو دارم...

نوشتم که بدونی چقدر عزیزی برام...نوشتم که بدونی بودنت غنیمته توی روزگار قحطی آدم...

 


 
دلتنگم.همین!
ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٠ : توسط :

 

      

        خدایا

        کاش اعتراف کنی جهنمی در کار نیست

        برای ما همین روزهای برزخی زمینی کافی است!


 
هم راه
ساعت ٧:٢۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ بهمن ۱۳٩٠ : توسط :

 

  

یادم میاد تقریبا اولین کسی که توی فامیل تلفندار شد مامان ملوک بود..من حدودا 5-6 ساله بودم که توی خونه شون تلفن داشتن، اینم از اونجایی یادم میاد که دایی مامان همیشه زنگ می زد که گوشی رو بدید سمیرا برام شعر بخونه و منم از اون شعرهای نابی که جز من کسی بلد نبود براش میخوندم پشت تلفن! اون وقتها خونه مامان ملوک یه پا مخابرات بود واسه خودش.در و همسایه و فامیل دور و نزدیک شماره خونه مامان ملوک رو داده بودن به فامیلاشون و هر کی کار واجبی داشت زنگ می زد اونجا بعدم مامان ملوک یکی رو راهی خونه فرد مذکور می کرد که بیاد تلفنشو جواب بده! خلاصه عالمی داشت واسه خودش...اون موقع گوشیهای تلفن رو فقط خود مخابرات میداد که زرد رنگ بود و شماره گیرشم چرخشی بود.یعنی واسه گرفتن یه شماره باید انگشتتو توی اون شماره می کردی و می چرخوندی و اگه خط اشغال بود یا قطع میشد دکمه ای به نام تکرار نداشت! داشتن تلفن واسه همه آرزو بود..یه جور وسیله لوکس تلقی میشد اون وقتها...

کم کم خونه ها تلفن دار شدند و گاهی توی بعضی خونه ها دوتا خطم پیدا میشد...

اولین بار که موبایل دیدم توی دست پسرخاله مامان بود که تهران زندگی میکردن..یه بار که اومده بود نهاوند دیدم یه گوشی بزرگ دستشه..فکر کردم از این گوشیهای بی سیمیه! بعد دیدم نه به این وسیله میگن موبایل! یه گوشی بزرگ و ضمخت نوکیا بود...فکر میکنم حوالی سال 73 بود که موبایل واسه اولین بار وارد ایران شد و اون موقع ها مثل داشتن ماشین و ویلا بود..تجملی بود و هرکسی توان خریدش رو نداشت..هم سیم کارتش گرون بود و هم گوشیش...اون وقتها وقتی کسی از خونه بیرون می رفت تا وقتی برمیگشت کسی ازش خبر نداشت..انگار کاری هم باهم نداشتن مردم...تا وقتی طرف برمی گشت لازم نبود چکش کنی که کجاست و کی میاد؟!

تازه دانشجو شده بودم که گفتن واسه سیم کارت ثبت نام می کنن و چند ماه باید تو نوبت بمونی! مامان به تشویق خاله جون رفت ثبت نام کرد...اونقدر طول کشید که تقریبا یادمون رفته بود اسم نوشتیم!  اوایل سال 80 بود که سیم کارتمون درومد و ماهم به طبقه مرفهین پیوستیم! من اون روزها داشتم می رفتم سال دوم دانشگاه، که تصمیم براین شد اون سیم کارتو بدن به من که توی شهر غریب بهم دسترسی داشته باشن و هرشب نخوان یک ساعت پشت خط همیشه اشغال خوابگاه بمونن! یه گوشی نوکیا ساده برام خریدن که با وجود اینکه هیچ امکاناتی نداشت خیلی گرون بود! بعدشم من شدم دومین موبایل دار فامیل!!

هنوز توی خوابگاه و دانشگاه تک و توک بچه هایی بودن که موبایل داشتن..خیلی بدم میومد کسی بدونه من موبایل دارم که چی؟ نکنه تصورکنن میخوام باهاش پز بدم! همیشه رو سایلنت بود ولی تا دلتون بخواد مخابرات بودم واسه خودم..از بابای مینا تا نامزد هاجر و حتی دوست پسر دختر اطاق بغلی به گوشی مبارک ما زنگ می زدن! یه بار سریکی از کلاسها یادم رفته بود صداشو قطع کنم که شروع کرد به زنگ زدن اونم اون آهنگ جیک جیک نوکیا...خلاصه همه کلاس برگشتن به طرف من و من آب شدم از خجالت...

اون روزها هنوز اس ام اس فعال نبود اولین اس ام اسی که برام اومد ساعت 11 شب یکی از شبهای زمستانی سال 81 بود و همه بچه های اطاق رو بیدار کرد..

کم کم همه بچه های خوابگاه و دانشگاه صاحب این همراه دوست داشتنی شدند تا از کاروان پیشرفت! عقب نمونند! اما هرچه گذشت بیشتر به یاد گذشته ها حسرت خوردیم و گفتیم یادش بخیر ...

یاد روزهایی بخیر که حتی توی خونه ها هم تلفن نبود..یاد روزهایی بخیر که فقط توی خونه ها  و اداره ها تلفن بود و یه دستگاه کوچیک وسیله عذاب آدمها نشده بود!

حالا این روزها توی جیب نون خشکی محل،چوپان دهکده ، گل فروشهای سرچهار راه گرفته تا رئیس جمهور و وزیر و وکیل یکی دوتا از این همراههای ناخوشایند پیدا میشه...دیگه همه در دسترسند..همه رو میشه راحت پیدا کرد اما این راحتی همیشه هم خوب نیست..

گاهی دلت میخواد تنها باشی..دلت نمیخواد با کسی حرف بزنی و به کسی جواب بدی..دلت میخواد بری یه گوشه و چند روزی کسی پیدات نکنه...اما این همراه سلب آسایش نمیذاره...پیامک میاد.باید جواب بدی وگرنه نگرانت میشن..زنگ میخوره باید جواب بدی وگرنه کارا لنگ می مونه..فلان موضوع یادت می افته و باید زنگ بزنی به فلانی..میخوای فلان چیزو یادآوری کنی و باید یه پیامک بفرستی به دوست و رفیقت...

هییییییییییییییییی............

گاهی دلم میخواد تاجایی که دستم توان داره پرتابش کنم...مخصوصا وقتایی که یه آدم گیر پشت خط باشه که هی تند و تند بپرسه: چرا جواب نمیدی؟ چته؟ حرف بزن و تو ندونی چطوری بهش بفهمونی که الان باید ساکت بشه!!!

تازه همه اینها یه طرف مزاحمهای موبایلی یه طرف....تلفنهای اداری توی روزهای تعطیل و مرخصی و ساعات غیراداری یک طرف....زنگ زدن همکارها به شماره شخصی تو در نهایت بی ادبی و داشتن کارهای اداری در زمانهای شخصیت صد طرف!!

تازه به همه این مضرات عوارض جانبی تلفن همراه مثل عکس گرفتن و فیلمبرداری یواشکی از محافل خصوصی- مثل بلند بلند حرف زدن آدمهای بی ملاحظه توی اماکن عمومی و هزارتا مشکل دیگه رو باید اضافه کرد

الان من دیگه مطمئنم این وسیله جز ضرر هیچی نداره...بگذرید از معدود مواقعی که کار راه میندازه..خب اگرنبود بلاخره کاریه جوری راه میفتاد..مگه قبلا که نبود امورات مملکت لنگ مونده بود؟

نظر شما چیه؟ اولین بار کی صاحب موبایل شدید؟ چه خاطراتی ازش دارید؟ دوستش دارید یا به نظرتون مزاحمه؟

 

سکه نوشت:

به مبارکی و میمنت قیمت سکه به مرز یک میلیون تومان رسید..سکه طرح جدید 950 هزار تومان و طلا هم گرمی 83 هزار و پانصد تومان تا همین لحظه!! هر کی مرده الان بره ازدواج کنه! هر کی مردتره بره طلاق بده!قهقهه


 
برف و دل من
ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ بهمن ۱۳٩٠ : توسط :

 

     نمی دانم چرا

     وقتی برف

    همه آدمها را شاعر می کند

    آنقدر که لیوان چای داغ به دست

   پشت پنجره می ایستند تا رقص مواج دانه های سپید برف را تماشا کنند

   که مواج وزیبا،   از آسمان زیبایت پایین می فرستی

من فقط به دخترکان لاغر اندام و پسربچه های زرد رخسار محله مادربزرگم،فکر می کنم که امروز چطور با یک تن پوش نازک از میان این همه برف خواهند گذشت تا به مهد علم و دانش برسند و بنویسند علم بهتر است یا ثروت؟!

خدایا ...

چرا مرا هم مثل بقیه بندگانت رمانتیک و عاشق نعمتهای آسمانی ات نیافریدی تا دیگر از شنیدن نام برف به یاد کفش سوراخ مریم و ژاکت رنگ و رو رفته مبینا نیفتم؟