تولدت مبارک رفیق بهاری
ساعت ٧:۱۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٠ : توسط :

 

     در همه سالهای زندگیمان آدمهای بسیاری در مسیر زندگی ما در رفت و آمدند افرادی که به هر نسبت و مناسبتی می آیند و می مانند و می روند..بعضیها کم می مانند و بعضیها بیشتر..بعضیها فقط همان وقت که می بینی شان حضور دارند و بعضیها حتی اگر نباشند.بعضیها در حد جسم و وزنشان جا اشغال میکنند و برخی همه ذهن تو را به خود مشغول میکنند..عده ای فقط در حد خودشان هستند و عده ای فراتر از حد و اندازه دنیا...

بعضیها را حتی قبل از اینکه بروند فراموش میکنی و برخی را حتی اگر فرسنگها از تو دور باشند نمی توانی به فراموشی بسپاری...حضور دارند در همه متن زندگی...

یکی از دوستانی است که حضورش و بودنش مدت زیادی نیست که در مسیر زندگیم جاری شده اما عمق یافته و مهم شده است.از آن دوستانی نیست که اگر هم برود و نبینمش از دل بتوان راندش...همیشه هست..همیشه می ماند..همیشه دیده میشود..

زلال است و ساده  وبی ریا...مهربان و خونگرم و خوش فکر...و مهمتر از همه خصوصیاتش این است که دلسوز است و مسئولیت پذیر...وقتی کاری را ازاو بخواهی خیالت راحت است که انجام می شود آن هم به بهترین شکل...

علی رغم سن و سال کمش حرفها و حرکاتش آنقدر بزرگ منشانه است که شک میکنی که سنش را درست گفته باشد! باوقار و متین و منطقی..نجیب و اصیل و بزرگ منش...

و قلمی که کیفورت میکند و لذت می بخشد به لحظاتت...خوشت می آید بخوانی دست نوشته هایش را..شعرها و همه آنچه را بر دل کاغذ حک میکند....

و همه اینها آنقدر هستند تا به خود ببالی از دوستی اش..از بودنش و از حضورش..از اینکه هر وقت نیاز داشته باشی هست با همه روحش...علی رغم بسیاری از مردم روزگار صداقت را در همه حرکات و کلماتش حس میکنی و ایمان داری که ریا و تزویر و دروغ در کلام و منشش راهی ندارد...

اینها همه نشانی های یک دوست خوب است..دوستی که امروز به نام او رقم خورده است..دوستی که برای همه اهالی این خانه تقریبا آشناست و خیلیها هم که به اندازه من او را شناخته باشند به گفته هایم مهر تایید میزنند...

امروز تولد حمید عزیز است..دوست مهربان و خونگرم نهاوندی ...شاعر خوش ذوق و اخیرا همکار روزنامه نگارمان...

حمید مهربان و باصفا ....تولدت را صمیمانه تبریک میگویم و امیدوارم سالهای سال زندگیت غرق در گل و شکوفه های زیبا باشد و شاهد موفقیت و سعادت روز افزونت باشیم....

 

 

 

پی ورکواز خوران نوشت:

جای همگی دوستان ناونی و غیر ناونی خالی دیروز تشریف بردیم به جمع ناونیهای مقیم مرکز و طی یک مراسم نسبتا طولانی ورکواز خوشمزه نهاوندی رو میل نمودیم! مراسم خوبی بود اما به نسبت سالهای گذشته بسیار شلوغتر بود و نهاوندیهای بیشتری تشریف فرما شده بودند! در این برنامه از چند تن از همشهریان فرهیخته هم تقدیر شد که مدیر مسئول محبوب ماهنامه فردای نهاوند اولین آنها بود که همینجا بهشون تبریک میگم..دیگه از برو وبچ فقط منیژه جون اونجا بودند و جای بقیه خالی بود...


 
جشن ورکواز ناونیا
ساعت ٧:٥۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٠ : توسط :

 

 

غذاهای محلی هر شهر و دیاری جزء تاریخ و فرهنگ اون منطقه محسوب میشن و باید حفظشون کرد..هرچند توی سالهای اخیر با توسعه شهر نشینی و ماشینی شدن زندگیها و شتاب زدگی که توی زندگی همه مون هست دیگه حس و حالی واسه چندین ساعت دقت و حوصله در طبخ آشها و غذاهای محلی نمونده و رستورانهای رنگارنگ و غذاهای سریع جای همه اون طعم و بوی خوش و آب و رنگی رو که مادران و مادربزرگهای ما برای پختنش از صبح تا شب زحمت میکشیدن رو داره میگیره اما هنوزم خوشبختانه کاملا فراموش نشدن و طرفدارای خودشو داره...

غذاهای محلی نهاوند ما هم به نوبه خودش هنوزم پابرجاست و اغلب مردم حتی نسل کودک و نوجوان هم دوستش دارن..غذاهایی مثل ترخینه،کشکک،ورکواز، آش کلم دوغ،آش ماست و....که هرکدومش مال یه فصل ویه هوای خاصه و با کلی دقت و وسواس و صرف وقت پخته میشن...

بهار که از راه میرسه و دشت سبزمیشه نوبت رویش گیاه ورکواز در طبیعت نهاوند و استانهای همجوار مثل لرستان هست..گیاهی باریک و بلند شبیه تره که در اولین قدم بوی نه چندان خوشش! کمی دل آزاره و شاید اگه اولین بارباشه که بهش برخورد میکنی فراریت بده...اما همینکه این گیاه چیده میشه و خرد شده  تف داده میشه و حداقل یه شب تا صبح روی شعله ملایم می پزه تا جا بیفته..اونقدر خوشمزه میشه که به تحمل اون بوی خاص می ارزه!

ورکواز یکی از غذاهای محلی نهاوند است که در بهار گیاهش در دشتها و باغهای شهر می روید و به همراه حبوباتی مثل عدس و بلغور و ( یه چیزی که ما بهش میگیم پلته نمیدونم فارسیش دقیقا چی میشه؟!) واسفناج پخته میشود و به نظر من که غذای خیلی خوشمزه و کاملیه...

همه اینها رو گفتم که از یه ابتکار قشنگ حرف بزنم..ابتکار موسسه فرهنگی علیمرادیان که چند سالی هست اقدام به برگزاری جشنی به نام ورکواز برای نهاوندیهای مقیم تهران کرده تا هم بهانه ای باشه واسه دور هم جمع شدن همشهریها و هم این غذای اصیل شهرمون حفظ بشه و فراموش نشه و بچه های این نسل هم باهاش خو بگیرن....

روز جمعه سی اردیبهشت ماه ساعت 10 صبح جشن ورکواز امسال در موسسه فرهنگی هنری علیمرادیان برگزار میشه...موسسه از همه ناونیای تیرو نشین(نهاوندیهای مقیم تهران) دعوت کرده که توی جشن شرکت کنن ما که میریم و خوشحال میشیم که همشهریای عزیز رو توی موسسه ببینیم....هرکی خواست بیاد بگه تا بهش آدرس بدم....

 

پی دلتون بسوزه نوشت:

دل همه ناونیهای مقیم اقصی نقاط دنیا و ایران که نمیتونن بیان بسوزه ! ما به جای شما هم ورکواز میخوریم!

ایشالا اگه زنده بودم براتون عکسهای مراسم رو میذارم تا مشارکت معنوی داشته باشید...


 
سوال
ساعت ٧:٢۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٠ : توسط :

 

 

                      راستی خدایا

                      من اگر نبودم

                      این همه غم را چه می کردی؟

 

                                                                                          (ناصر رعیت نواز)

 

 


 
کوچه نوشته های شاعر مهربانی
ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٠ : توسط :

 

این ناگهان

چه افسانه قشنگی است

جوانی ام را

در کوچه ای دور دست پیدا کرده است

با چند شعر عاشقانه

که دستم را گرفته اند

تا آنها را بنویسم

 

 

کتاب جدید شاعر محبوبم  محمد رضا عبدالملکیان بهترین بهانه بود برای یک روز خوب...و خوبتر آنکه بلاخره کتاب با دستخط استاد به دستم رسید و اینو مدیون نرگس مهربونم هستم..از صبح دارم تک تک شعرهاشو سر میکشم اما هنوز سیراب نشدم...شنیدن صداشم این اشتیاق رو آروم نکرد...کاش میشد دیداری .....

فقط باید ببینی و هم کلامش شوی تا بدانی چه حرفهایی در پس آن نگاه نهفته است...

انگار خو گرفته ایم به این کتابهای کوچک دوست داشتنی چاپ دارینوش...و چقدر خوش سلیقه ای استاد که بهترین قطع را برگزیده ای که میشود همه جا برد و هیچگاه از خود جدایشان نکرد...

بی تعارف بگویم دلم برای مهربانیتان تنگ شده و برای همه سوالهایی که سالهاست میخواهم بپرسم...شما بیش از من می دانید...خیلی حرفهای نگفته را......

 

 

و ........

این کوچه چه حکایتها دیده از اشکها و لبخندهای من وتو...


 
منحل می کنند...
ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٠ : توسط :

 

   فقط در کشوری مثل ایران ممکن است چنین رخدادهای خجسته ای اتفاق بیفتد.فقط اینجا ممکن است یک شبه وزارتخانه عریض و طویلی را که شریان اقتصاد کشور را در دست دارد و همه ادعاها و قدرت نماییهای سردمداران از آن است را منحل و در وزارتخانه دیگری ادغام کنند! فقط اینجا ممکن است که قبل از آنکه مجلس مصوبه دولت را به تصویب برساند به وزیر مربوطه بگویند:‌خوش اومدی به سلامت!

فقط اینجاست که مجلس و نمایندگان مردم هیچ انگاشته می شوند...و رئیس خانه ملت هم مثل من و تو اصغر آقا بقال و حسن آقا قصاب از روزنامه ها و سایتها باید بفمهد که وزیر ن فت دیروز از معاونینش خداحافظی کرده و رفته خانه اش! حتی اجازه نداشته منتظر تصویب مج لس بماند!

مبارکمان باشد ....

طبق مصوبه هیئت و زی ران دیروز وزارت فخیمه ن فت منحل و در وز ارت نی رو ادغام شد!

چشم همگی روشن....


 
اینجا جای پای خداست
ساعت ٧:٢٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٠ : توسط :

 

بهار که باشد و اردیبهشت بی نظیر و نهاوند باشد و تو..دلت نمی آید که دل به طبعیت بکر و بی نظیرش نسپاری..

طبیعتی که در نوع خود در کشور کم نظیر است..همه آنها که دیده اند به این حقیقت زیبا اذعان دارند..و آنها که ندیده اند اگر نیایند و نبینند قطعا مناظر بی نظیری را از دست خواهند داد...

جایتان خالی بود در کوچه باغهای بکر و ناب شهرپدری....

چند ساعتی خدا را نفس کشیدیم....

جای همه نهاوندیهای دور از وطن سبز....

 

 

 


 
خدایا یکبار هم تو بگو چشم
ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٠ : توسط :

 

           گاهی فکر میکنم چرا خدا بعضی از آدمها رو اینقدر در رنج آفریده؟ چرا مقدر شده بعضیا از وقتی دنیا میان تا وقتی می میرن در عذاب و سختی باشن؟درحالی که آب توی دل بعضیها تکون نمیخوره از خوشی!

 

    حکایت خونه مادربزرگ من رو اگه یه روزی بخوام کتاب کنم یه چیزی تو مایه های داستانهای هزار و یکشب میشه...بس که آدمهای جورواجور توش اومدن و رفتن...و هرکدوم یه حکایتی و یه قصه ای و غصه هایی داشتن...قبلا گفته بودم از خانمی که همسایه مامان بزرگه و بچه های برادرش رو نگه میداره...حالا سرنوشتت جور دیگه ای و جور سخت تری رقم خورده این زن...زنی به نام پری...

این زن که حدودا سی و چند سال بیشتر نداره و از ازدواجش صاحب بچه ای نشده و دختر شوهرش رو نگه میداره یه برداری داشت که مجروح شیمیایی جنگ بود و به خاطر شدت دردش کم کم به مواد مخدر روی آورد تا دردش کمتر بشه و یواش یواش شد یه معتاد حرفه ای و چون درآمد و شغل مشخصی نداشت زنش بعد از به دنیا آوردن سومین بچه ولش کرد و رفت..و اون موند و سه تا بچه قد و نیمقد که حتی مادرشون درست حسابی بغلشون نکرده بود! مردکه تنها مونده بود بچه ها رو توی خونه اش با هر بدبختی نگه داشت اما این وسط خواهرش پری حسابی مادری کرد در حق این بچه ها...و دوتا دختر و یک پسر برادرش رو مواظبت کرد و تر و خشک کرد..براشون غذا پخت و از ذره ذره پولی که جمع میکرد براشون لباس و کیف و کفش مدرسه خرید و بهشون رسید اونها عمه پری رو خیلی بیشتر از پدرو مادرشون دوست داشتن..عمه پری همه چیزشون بود...تا اینکه یک هفته قبل از عید این پدر دردمند و خسته از جنگ که هیچوقت نتونست حتی واسه خودش یه حقوق جانبازی جور کنه و کسی هرگز نفهمید اونم توی دفاع از این مملکت نقش داشته بعد از یه دل درد ناگهانی مرد! و درد و مشکلات خواهرش بیشتر شد..

پری که تا قبل از این به خاطر نگهداری بچه ها همیشه با شوهرش مسئله داشت و اون حاضر نبود برادرزاده های زنش رو نگه داره حالا احساس بدبختی محض میکنه...سه تا بچه مونده روی دستش که اولی یک ماه قبل از مردن پدرش نامزد کرد الان باید به فکر جهاز و عروسیش باشه عمه پری...دومی یه پسر نوجوانه با همه مشکلات سن و سالش...و سومی یه دختر 8-9 ساله که هنوز هیچی از زندگی نمیدونه! مادر بچه ها بعد از مرگ پدرشون از تهران اومد تا اونها رو با خودش ببره اما بچه ها حاضر نشدن با مادری که هرگز ندیدن برن و عمه پری رو خواستن...

حالا یه مشکل به همه مشکلات این زن و این عمه خسته اضافه شده و اون اینکه بچه ها بعد از فوت پدرشون دیگه حاضر نبودن پاشون رو توی خونه شون بذارن و از طرفی نمیشد اونها رو توی خونه تنها گذاشت و خونه عمه پری هم اونقدر کوچیکه که جایی واسه اون دوتا بچه نداره ...الان فکر میکنید این دوتا بچه کجا زندگی میکنند؟

خونه عمه پری دیوار به دیوار خونه مادربزرگ منه..عمه پری خودش پرستارمامان ملوکه و دوتا بچه مدام دربین خونه عمه شون و خونه مامان ملوک در رفت و آمدن..هر وقت شوهر عمه خونه نباشه میرن غذایی میخورن و تا اون میاد فرار میکنن میان توی خونه یا حیاط مامان ملوک می مونن تا عمه بیاد!

این بچه ها هیچوقت کسی رو نداشتن که تربیتشون کنه و بخواد رسم و رسوم زندگی رو بهشون یاد بده ...پدر بیچاره شون که نصف عمرشو خمار بود و چیزی نفهمید...مادر که در خردسالی رهایشان کرد و رفت..عمه هم که تنها امیدشان بود جز سیرکردن شکمشان و تهیه رخت و لباسی و کیف و کتابی کاری از دستش ساخته نبود...و همین شد که این بچه ها از تربیت و ادب بهره چندانی نبردن و یه جورایی باری به هر جهت بزرگ شدن...

چیزی که بیشتر از دیدن این بچه ها آدمو عذاب میده رنج و نگرانیهای همیشگی این عمه خسته است...همیشه باید حواسش باشه شوهرش بچه ها رو نبینه..بچه ها سیر بشن لباس داشته باشن..برن مدرسه..و همه دغدغه های زندگی خودش و شوهرش....همه این سختیها باعث شده تو اوج جوونی شکسته و خسته باشه و هیچ لبخندی روی چهره اش نباشه...

هر وقت این دختر وپسر رو می بینم به این فکر میکنم که آینده اونا قراره چطوری باشه؟ اگه یه روزی این عمه نباشه کی قراره مواظب اونها باشه؟ مادری که صلاحیت اخلاقی نداره یا عمو و عمه هایی که حاضر نشدن حتی یک شب نگهشون دارن؟

خدایا میشه به من بگی علت این همه تبعیض چیه؟ یکبار هم که شده جواب منو بده...بگو ........

 

 

خدایا

این همه تو گفتی که من بگویم چشم!

این بار من میگویم

ببینم چه میکنی؟*

                         (*شعر از ناصر رعیت نواز)

 

 


 
بهشتی ترین روز سال
ساعت ۸:٠٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٠ : توسط :

 

 

از یک هفته قبل هر روز به مامانم اولتیماتوم میدادم که کادو خریدی؟ چی میخوای بخری؟‌زود باش دیگه چیزی نمونده! و مامان بیچاره هم مدام میگفت:‌چشم میخرم!

خلاصه دو روز قبلش رفت و یه تابلوی منظره خوشگل و بزرگ خرید که حتی نمیتونستم تنهایی بلندش کنم! اما اونقدر ذوق داشتم که کادوم بزرگه که نگو! هنوزم از کادوهای بزرگ خوشم میاد! مامان تابلو رو کادو کرد و گذاشت گوشه اطاق..شب قبلش یهو فکری به ذهن مامان رسید..اون موقع توی حیاطمون گل یاس نداشتیم و من خیلی دلم میخواست گل یاس بنفش ببرم ..غروبش با مامان و بابا رفتیم باغ بهشت و اونجا از یه درختچه یاس کلی یاس بنفش چیدیم و آوردیم و صبح زود مامان اونها رو دسته کرد و روبان پیچید و با هم رفتیم مدرسه...حیاط مدرسه شرف پربود از بچه های کادو به دست..گل و شیرینی و خنده و شادی...همه کادوهاشون رو به هم نشون میدادن و کلی ذوق داشتن که میخوان به معلمشون هدیه بدن...ناظم اومد و صف بستیم و مدیر اومد و تبریک گفت بعد همه معلمها اومدن و ما براشون دست زدیم...سر کلاس که رفتیم بچه های کلاس اولی یکی یکی می رفتن و کادوهاشون رو به خانم معلم میدادن...خانم معلم هرکادو رو که میگرفت صورت ما رو می بوسید و تشکر میکرد...میگفت درس خوندن شما برای معلم بهترین هدیه است..هر نمره بیست یه کادوی قشنگه واسه من...اسم معلم که میاد و روز معلم بغض میکنم به یاد اون خانم مهربون...آذر سیف ربیعی که هر چی از خوبی و بزرگیش بگم کم گفتم...کسی که به اندازه همه عمرم بهش مدیونم...کسی که یه فرشته بود نه یک معلم...صبور بود و مهربانتر از مادر...براش تنبل و زرنگ فرقی نداشت به همه عشق می ورزید و برای همه یکجور مایه میذاشت...ماه بود ماه...

وقتی هم که آسمانی شد اردیبهشت بود...چند روز به روز معلم مونده بود...هنوزم داغش به دلم مونده...هنوزم باور نمیکنم که نباشه...روحت شاد خانم سیف ربیعی نازنین...

میخوام یادی کنم از همه معلمهای عزیز دوران تحصیلم که به نوع خودشون برام زحمت کشیدن....

کلاس اول: خانم آذرسیف ربیعی

کلاس دوم:‌خانم جهانگیریان

کلاس سوم: خانم گودرزی

کلاس چهارم: خانم دسته گلی

کلاس پنجم: خانم قیاسوند

دبیران مهربون دوره راهنمایی مدرسه ادیب:آقای یعقوبی دبیر ریاضی-آقای باقر سیف دبیر عربی-آقای سیدان و مهرابی دبیر زبان-خانم متین دبیر علوم- خانم کوچک دبیر حرفه- خانم بذرایی دبیر ادبیات و تاریخ و جغرافی- خانم رزاقی دبیر حرفه و مدیر مدرسه- خانم گیوی دبیر ورزش-خانم آوریده دبیر دینی و قرآن-آقای صفی دبیر هنر و بقیه معلمهای خوب مدرسه ادیب

دبیران عزیز دوره دبیرستان :

آقای نعمت شهبازی زبان-آقای طاهری دبیر عربی- آقای میرزایی دبیر ادبیات- آقای مومیوند و کفراشی دبیر ریاضی- آقای میری دبیر ریاضی-آقای قبادی و قیاسی دبیر زبان- خانم آرزو شهبازی دبیر معارف و فلسفه- خانم نسرین شهبازی و مهردخت شهبازی دبیر ادبیات-  آقای جعفر شهبازی دبیر ادبیات- خانم محمودوند دبیر زبان- آقای سروش دبیر شیمی- آقای افشار دبیر فیزیک-خانم رزیتا صالح دبیر ورزش- آقای چگنی دبیر تاریخ-آقای هوشمند دبیر جامعه شناسی- آقای سیف دبیر اقتصاد-خانم کرمی دبیر تاریخ-خانم قیاسی دبیر جغرافیا-خانم روحانی دبیر عربی و همه دبیران خوب دبیرستان نمونه مردمی معلم و پیش دانشگاهی رشد

و اساتید خوب و پرتلاش دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران و دانشگاه آزاد تهران مرکز

 

یه تبریک ویژه هم تقدیم مامان عزیزم که نمونه واقعی یک معلم پرتلاش و زحمتکش بود . قدرشناسی شاگردای ٢٠-٣٠ سال پیشش نشون میده که چقدر محبتش عمیق بوده...مامان جون روزت مبارک....

 

لازمه از معلمهای فامیل هم یه یادی بکنم که اگرچه بعضیاشون بازنشسته شدند اما به گردن بچه های نهاوندی حق بزرگی دارند....

عمه شهناز- عمه ناهید و همسراشون- دایی جونم و عروس گلش-دوتا زن عموهای عزیزم

و یه تبریک ویژه خدمت استاد عزیزی که هر روز داره بیشتر تلاش میکنه واسه دانشجوهاش و میخواد واقعا هرچی داره بهشون یاد بده....همسفر عزیزم استاد پرتلاش که دانشجوهات این همه دوستت دارن..روزت مبارک

 

بعدا نوشت:

این شعرم آقا رامین عزیز لطف کردند و فرستادند...

اولین روز دبستان بازگرد

کودکی های قشنگم بازگرد

کاش میشد باز کودک میشدم

لااقل یک روز کوچک میشدم

یادآن آموزگار ساده پوش

یاد آن گچ ها که بودش روی دوش

ای معلم نام و هم یادت بخیر

یاد درس آب بابایت بخیر

ای معلم ای دبستانی ترین احساس من

بازگرد این مشقها را خط بزن


 
ازدواج خبرساز
ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٠ : توسط :

 

 

همیشه دلم میخواست یکی از اعضای یک خانواده سلطنتی باشم..شاهزاده ای ، پرنسسی،کنتسی،دوشسی...چیزی... و توی قصرهای سلطنتی اروپا واسه خودم قدم بزنم..اما بیشتر دلم میخواست یکی از شاهزاده های قجری خودمون باشم البته به شرطی که نخوام توی حرمسرا زندگی کنم! یه زندگی مرموز و خاصی دارن این شاهزاده ها و یه چیزهایی که حس کنجکاوی آدم رو بدجوری به قلیان درمیاره....عشق شهرت یا وسوسه ثروت...نمیدونم...

این روزها که در رسانه های اونوری و مطبوعات و فضای مجازی همه جا حرف ازدواج شاهزاده ویلیام نوه ملکه انگلستانه برام جالب بود که ازدواج این والا مقامهای اونور آبی چه فرقی باماهاداره؟ یعنی بیشتر تصور میکردم اگه یه شاهزاده بخواد ازدواج کنه دیگه احتمالا دنیا میترکه..البته بمب خبریش دنیا رو تکون داد همین که میلیونها بیننده روز 29 آپریل که همین جمعه گذشته بود پای ماهواره نشستن تا پخش زنده مراسم ازدواج رو تماشا کنن یعنی یک اتفاق مهم!

شاهزاده ویلیام فیلیپ لوییز پسر چهارم شاهزاده چارلز و پرنسس دایانا،نوه الیزابت دوم ملکه انگستان، با کیت میدلتون ازدواج کرد..این مراسم که گفته میشه حدود ١۶٠ میلیون دلار هزینه داشته در حال حاضر یکی از داغ ترین اخبار رسانه ای جهان محسوب میشه...

اما علی رغم همه هزینه هایی که توی این ازدواج شده و مهمانان مهمی که حضور داشتند یه چیز جالبی توجهمو جلب کرد ...اونم سادگی و بی آلایشی عروس و دوماد بود..کسی باورش میشه این عروس با پسر ملکه انگلستان ازدواج کرده؟یه کم بیشتر به عکس دقت کنید...نوع آرایش ...لباس ساده و پوشیده..موها..جواهرات...تاج...هیچ چیزی که نشان دهنده یه عروس سلطنتی باشه توش نیست...داماد هم یه لباس ساده رسمی...

نه خبری از آرایش خلیجی و عربی و وحشتناک عروسهای ایرانی هست و نه از آن لباسهای نیمه برهنه ای که این روزها مد شده و اسمشم لباس عروسه! و آن موهای اجق وجقی که آرایشگرها برای دختران ما می سازند....و آن ناخنهای مصنوعی و لاکهای سرخ و تهوع آور....همه چیز ساده است و متین....

حلقه ای ساده و معمولی....

 

           شادی عمیق ...

 

 

 

اینم مراسم عقد در کلیسای وست مینستر لندن....همه چیز در عین سادگی دارای وقار و اصالت خاصیه....

و مردم مشتاقی که از سراسر دنیا از ساعتها قبل مقابل کلیسا و خیابانهای اطرافش جمع شده بودند

دیدن این صحنه ها برام خیلی جالب بود....چقدر تفاوت هست بین فرهنگها...

نظر شما چیه؟ البته امیدوارم نیاید بگید این همه پول خرج کردن و میشد این پول رو چیکارها که نکرد! دیگه توقع ندارید نوه ملکه انگلستان عقد بی سرو صدا داشته باشه؟!

اینها به مراسم ازدواج به عنوان یک مراسم مقدس نگاه میکنند و اون رو توی کلیسا برگزار می کنند..حتی شاهزاده ها هم این کار رو انجام میدن و آداب و رسوم خاصی برای کارشون دارن که خیلی جالبه...پدر عروس یا کسی که به عنوان ساقدوش همراهیش میکنه دست عروس رو میگیره و تا کنار کشیش و داماد میاره بعد داماد دست عروسش رو توی دست میگیره...عروسیهای ما کلا به رقص و دست زدن خلاصه میشه...یه کم دقت کنید ببینید توی مفصل ترین و باشکوه ترین عروسیهای ما به جز رقصیدن و خوردن چه کار مفیدی انجام میشه؟ مراسم عقدرو که مقدس ترین قسمت یک ازدواج هست معمولا ساده و مختصر و بی سرو صدا توی محضر برگزار میکنیم اونم با یه عاقد خشک و بدعنق که انگار فقط باید چند تا امضا بگیره و خلاص!

اونا از عروس و داماد میخوان سوگند بخورن که به هم وفادار باشن و همدیگه رو تنها نذارن و ما فقط چند تا جمله عربی میخونیم و عروس باید بگه بله...معنیشم اینه که این آقا رو به همسری قبول دارم! همین!

نمیخوام فرهنگمون رو زیر سوال ببرم اما یه مقایسه کوچیک خیلی سوال توی ذهن آدم ایجاد میکنه....دوست دارم نظر شما رو هم بدونم....

 

پی تشکر نوشت:

باید از آقا رامین به خاطر ایده خوبشون ممنون باشم...کلی مستفیض شدیم


 
سفری به دل جنگل
ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٠ : توسط :

 

                 رفته بودیم مهمانی بهار نارنج ها........

 

 

هوا مسیح نفس و باد نافه گشا بود...بهشتی ترین روزهای سال بهانه خوبی شد برای سفری کوتاه اما دلچسب....

آنقدر هوا لطیف و قشنگ بود که احساس بی وزنی می کردی در ارتفاعات سبز و بکر ...

جای همگیتان را خالی کردم...سفرکوتاهی بود اما به یاد ماندنی شد...

 

 


 
بهار نارنج
ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٠ : توسط :

 

 

                  نفس که می کشی

                  خانه پر از عطر بهار نارنج می شود

          هنوز هم مثل اولین لحظه ...مثل اولین نگاه...مثل اولین شعر....نابی...تازه ای

              هنوز هم مثل هوای نمناک بعد از باران تند بهاری لطیفی....

             هنوز هم قلبم مثل دخترکان نوجوان، به دیدن چشمانت پر پر می زند...

 

 

 


 
عزرائیل
ساعت ٧:٥٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩٠ : توسط :

 

 

 

اگر عزرائیل به دنبالم آمد

                 بگو:‌دارد نامه ای عاشقانه می نویسد

 

                 بگو:‌حتما

                                         فردا

                                                          یا پس فردا

                                        خودش را

 

                    به سنگهای تراشیده معرفی خواهد کرد

 

                    بگو:‌مرده!

 

                   ولی لبخند می زند

 

                                                                             (ابراهیم اکبری)

 

 

بیچاره عزرائیل دلش گرفت از بس همه نفرینش کردند.از بس همه پشت سرش حرف زدند و از بس هیچکس دوستش نداشت...دلش گرفته و آرزو میکند کاش یک فرشته محبوب تری بود..مثل جبرئیل...اما خدا سخت ترین ماموریتش را به او داده...ستاندن عزیزترین دارایی آدمها...جانشان...این یعنی .........

من فکر میکنم عزرائیل مقرب تر بوده نزد خدا که جام بلا بیشترش داده است...شما چه فکر میکنید؟‌همین الان اگه عزرائیل جلوتون باشه چطوری باهاش روبرو می شید؟

 

پی اگه عزرائیل بودی نوشت:

با کامنت امروز حمید یه سوالی به ذهنم رسید...اگه عزرائیل یه روز بخواد استراحت کنه و جاشو بده به شما ..اون روز دوست داری جون کیو بگیری؟


 
دوست
ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩٠ : توسط :

 

        تاحالا دوست صمیمی داشتید؟

        من فکر میکنم یکی از مهمترین و تاثیرگذارترین آدمها توی زندگی هرکسی دوستان هستند.دوست خوب به نظر من گاهی از خانواده و فامیل به آدم نزدیکتره و حتی تاثیرش هم توی زندگی بیشتره...گاهی دوستان ما فقط در حد همون مقطعی که باهاشون دوست شدیم باقی می مونن..مثل مدرسه دانشگاه محل کار و یا محیطهای دیگه ای که بهش رفت  وآمد داریم و به محض این که اون مقطع و دوره تموم میشه دوستی ما هم تموم میشه..گاهی دوستان ما از یه جایی شروع میشن و دیگه هرگز تموم نمیشن..هرجا ما بریم و توی هر شرایطی باشیم هستند و ارتباطمون باهاشون از بین نمیره...

من عاشق اینجور دوستیها هستم..دوستیهایی که گاهی از دوره بچگی شروع میشه و تا پیری ادامه پیدا میکنه و هر روز هم محکمتر و قشنگ تر میشه..دوستیهایی که هرگز رنگ تکرار به خودش نمیگیره و گرفتاریهای زندگی کمرنگش نمیکنه و سرم شلوغ بود و کار داشتم و بچه دارم و زندگیم پردردسره نمیشناسه...دوستانی که همیشه هستند..مثل پدر مادر و اعضای خانواده...

من به اینها میگم دوستان صمیمی ...دوستان جانی...و معتقدم آدم لازم نیست هزار تا دوست الکی داشته باشه چند تا دوست صمیمی واسه همه عمر کفایت میکنه...

از وقتی مدرسه رفتم دوستان زیادی پیدا کردم بعضیاشون رو همون جا جاگذاشتم و بعضیاشون هنوزم توی زندگیم هستند مثل شیما...دانشگاه و خوابگاه و محل کار و شهر و دیار هرکدوم یه سری دوست جدید به زندگیم هدیه داد...که خوشحالم از داشتنشون....

اما نمیدونم چرا همیشه این من بودم که ارتباطم رو نگه داشتم...من بودم که احوال خیلیاشون رو پرسیدم و نگرانشون شدم و ازشون خبر گرفتم..من بودم که دلم خواسته باهاشون حرف بزنم و هر از گاهی حتی اگه شده پیامکی فرستادم که چطوری عزیزم؟و...چندین بار امتحان کردم که اگه من حتی سال به ماه خبری از بعضی دوستام نگیرم اونها حتی یادشون نمیاد که منم زنده ام! اما با همه اینها بازم دلم نمیاد کلا فراموششون کنم ...گاهی تصمیم میگیرم شماره شون رو پاک کنم اونقدر که بی وفا میشن اما دوباره باخودم میگم عیب نداره بذار من احوالشون رو بپرسم....

نمیدونم چرا بعضی از آدمها دوست دارن خودشون رو گرفتار و پر مشغله نشون بدن و بگن احساس مسئولیتشون درمورد زندگی و بچه و زن و شوهرشون خیلی زیاده اونقدر که دیگه وقت ندارن به دوستان قدیمی حتی سالی یکبار زنگ بزنن و عیدو تبریک بگن؟!

نمیدونم چرا بعضیا فکر میکنن به محض اینکه ازدواج کردن باید همه آدمهای قبل از ازدواجشون رو بریزن توی سطل زباله تا ثابت کنن خیلی وفادار و مسئولن؟! مگه نمیشه هم زندگی کرد هم دوستان خوبی داشت؟‌نمیشه هم عاشق همسرت باشی و هم دوستان صمیمیت رو ببینی؟‌نمیشه هم مادر و پدر مسئول و وظیفه شناسی باشی هم گاهی احوال دوستایی رو که روزی با هم خوش بودید و خاطرات زیادی دارید رو بپرسی؟

چرا بعضیا اینقدر همه چیز رو سخت میگیرن؟

من که هیچوقت نمیتونم باور کنم زندگی اونقدر سخت باشه که فراموشی بیاره مگر اینکه اون رابطه دوستی اونقدرها هم محکم نبوده و اون دوست برات اونقدر عزیز نباشه...

خدا کنه اگه یه دونه دوست هم داریم معرفت داشته باشه و هیچوقت فراموشمون نکنه....