دختر مو وزوزی
ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩٠ : توسط :

 

 

    روزهای گرم تابستان که از راه میرسه ناخودآگاه یاد پایان امتحانات و سه ماه تعطیلی رویایی می افتم..یاد وقتی که ساکن خونه مادربزرگ بودیم...یاد خاطره ها.........

کلاس چهارم ابتدایی بودم امتحانا تموم شده بود که یه روز رفتم کارنامه مو از مدرسه بگیرم وقتی برگشتم و نمره های خوب رو نشون مامانم دادم کلی ذوق کرد...توی همین عوالم بودیم که صدای جیغ و دادی از خونه همسایه دیوار به دیوار مامان ملوک اومد...

دختر همسایه جیغ کشان به حیاط خانه ما سرازیر شد و به دنبالش مادری عصبانی!

آمده بود گله دخترش را پیش مامان ملوک بکند که یه جورایی گیس سفید و بزرگ بود واسه خودش(هنوزم هست)

پرسیدیم چی شده؟

فرنگ خانم که توی تلفظ محلی بهش قِزی فرنگ می گفتیم خبرداد که دخترش پروین دوتا تجدید آورده و ناله کرد که من دیگه نمیتونم خرج اینو بدم..این که درس نمیخونه و ....

خلاصه یکی این گفت و یکی ما جواب دادیم این وسط من درومدم که من حاضرم باهاش کار کنم تا تجدیدیهاشو قبول بشه!

همه تعجب کردن آخه به ریخت و قیافه ام نمیومد! هرچند هر روز توی حیاط معلم بازی میکردم...

من و پروین همسن و هم کلاسی بودیم و من از فردا شدم معلم سرخونه پروین...

هر روز صبح آفتاب نزده پروین با کیف و کتاب و دفترش توی حیاط ما یه پتو مینداخت و منتظر من که برم درسش بدم!

اول درسو براش توضیح میدادم بعد بهش وقت میدادم بخونه بعد سوال میپرسیدم..هر روزم درسای روز قبلو ازش امتحان میگرفتم...

دیگه خوشش اومده بود گاهی هم زودتر از ساعت تعیین شده میومد!

اواسط مرداد بود که امتحان داد و با نمره های خوبی هم قبول شد.سال بعدشم کلاس پنجم رو بدون تجدیدی طی کرد ...

راهنمایی رو من رفتم یه مدرسه غیر انتفاعی و اون یه مدرسه عادی...

بابای پروین توی بچگیش فوت کرده بود و خواهر و برادراش همه رفته بودن سر زندگیشون وفقط این مونده بود و مادرش..وضع مالی خوبی نداشتن و از لحاظ فرهنگی هم خیلی سطح بالا نبودن..یعنی کلا کسی توی خانواده شون اهل درس و مشق نبود ...

بازم تابستون بود کلاس اول راهنمایی رو تموم کرده بودیم که یه روز قزی فرنگ اومد خونه مامان ملوک و وسط حرفاش گفت: پروین ده تا تجدید آورده کارنامه شو پاره کرده گفته دیگه نمیرم مدرسه!

مامان ملوک صداش کرد و باهاش حرف زد.مامانم نصیحتش کرد.من بهش قول دادم درسش بدم اما مرغش یه پا داشت و میگفت: خوشم نمیاد بخونم...مامانشم انگار بدش نمیومد این به جای درس خوندن کارهای خونه شو بکنه...

سال بعدش من رفتم دوم راهنمایی و پروین شد شاگرد یه آرایشگاه زنانه..هر وقت میدیدیمش یه کیف کوچیک حاوی وسایل آرایشگریش دستش بود و از آرایشگاه برمیگشت...گاهی هم میرفت خونه همسایه ها واسه اصلاح خانمها....یه روز دیدم خونه شون صدای بزن بکوب میاد رفتم تو بالکن دیدم لباس عروسی رو که میگفت دوهزار تومن خریده تنش کرده  وخودشو آرایش کرده داره میرقصه! مامانشم بهش ذوق میکرد که: حیف که دوماد نداریم! منم حساب میکردم اگه پروین درس خونده بود الان دوم راهنمایی بود....

دبیرستانی که شدم از اون محله رفتیم یه روز مامان ملوک خبرداد که برامون کارت عروسی آوردن..عروسی پروین بود..با یه مردی که 10 سال از خودش بزرگتر بود..به اعتراض گفتم: اما پروین فقط 15 سالشه..اگه درس خونده بود الان دبیرستانی بود..

مامان بزرگ گفت: دختری که درس نخونه خب باید شوهر کنه دیگه!

روز عروسیش نرفتیم .نمیدونم چرا؟ اما من تا آخر شب از بالکن داشتم عروسی رو نگاه میکردم و عروس و دوماد رو...

پروین خوشحال بود و میخندید....

من حساب میکردم اگه پروین مدرسه رفته بود الان کلاس اول دبیرستان بود.

دیگه ازش خبری نداشتم هم ما از اونجا رفته بودیم هم پروین به خونه شوهر رفته بود یه بار شنیدم پسردار شده و چند سال بعد دم خونه مامانش دیدمش..لاغر و کشیده شده بود با عینکی روی چشمش...موهاش هنوز وزوزی بود و دوتا پسر بچه شیطون کنارش بودن...سلام علیکی کردیم و رد شدیم...

بازم حساب کردم ...پروین اگه درس خونده بود الان.......

یکی دوسال بعد مادرش فوت کرد..خواهربرادرها خونه رو فروختند و دیگه ندیدمش...

خیلی دلم میخواست بدونم توی این سالها چیکار میکنه؟ خواهر برادر ها و حتی زن برادرها و برادرزاده هاشو میدیدم توی محل اما خودشو دیگه ندیدم...

هنوز وقتی مدرسه ها تعطیل میشه و بچه ها توی کوچه و خیابون جیغ میکشن و بازی میکنن یاد دختر مو وزوزی می افتم که شیطون بود و زبر و زرنگ...همه اش فکر میکنم اگه الان پروین درس خونده بود شاید دانشگاهشم تموم شده بود.شاید سرکار رفته بود...مامان ملوک میگه: اون از اولشم اهل درس نبود..و من یاد اون کلاس تابستونیم می افتم که چقدر به درس علاقه نشون میداد و چقدر خوب میخوند...شاید اگه شرایط بهتری داشت زندگیش جور دیگه ای میشد...

نمیدونم الان از زندگیش راضیه؟ بچه هاشم مثل خودش درس نخوندن؟خوشبخته؟

نمیدونم اگه الان ببینمش من راضی ترم از زندگیم یا اون؟

نمیدونم همه این سالهایی که من صرف کتاب و درس و دانشگاه و قلم وکاغذ کردم و اون بچه داری کرد و شست و پخت و نظافت کرد کدوممون بهتر زندگی کردیم؟

الان کجایی دختر مو وزوزی؟


 
کاش
ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩٠ : توسط :

 

     

کاش یکی پیدا می شد

که وقتی می دید گلویت ابر دارد و چشمانت باران،

به جای آنکه بپرسد: چته؟ چی شده؟‌ چرا؟

بغلت کند و بگوید : گریه کن ...

 


 
ما و جای خالی ات
ساعت ۸:۱۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ خرداد ۱۳٩٠ : توسط :

 

خدایا

رحمتی کن تا ایمان،نام و نان برایم نیاورد،قوتم بخش تا نانم را و حتی نامم را درخطر ایمانم افکنم، تا از آنها باشم که پول دنیا را می گیرند و برای دین کار میکنند نه آنها که پول دین را می گیرند و برای دنیا کار می کنند..

ای خداوند

به علمای ما مسئولیت،و به عوام ما علم و به مومنان ما روشنایی و به روشنفکران ما ایمان و به متعصبین ما فهم و به فهمیدگان ما تعصب و به زنان ما شعور و به مردان ما شرف و به پیران ما آگاهی و به جوانان ما اصالت و به اساتید ما عقیده و به دانشجویان ما...نیز عقیده و به خفتگان ما بیداری و به بیداران ما اراده و به مبلغان ما حقیقت و به دینداران ما دین و به نویسندگان ما تعهد و به هنرمندان ما درد و به شاعران ما شعور و به محققان ما هدف و به نومیدان ما امید و به ضعیفان ما نیرو و به محافظه کاران ما گستاخی و به نشستگان ما قیام و به راکدان ما تکان و به مردگان ما حیات و به کوران ما نگاه و به خاموشان ما فریاد و به مسلمانان ما قرآن و به شیعیان ما علی و به فرقه های ما وحدت و به حسودان ما شفا و به خودبینان ما انصاف و به فحاشان ما ادب و به مجاهدان ما صبر و به مردم ما خودآگاهی و به همه ملت ما همت تصمیم و استعداد فداکاری و شایستگی نجات و عزت ببخش.

 

دکتر....آه دکتر....چقدر این روزها جایت در تک تک سلولهای همه مردم ما خالی است..چقدر این روزها فرهنگ ما .جامعه ما..دین ما..سیاست ما..انسانیت ما..هویت ما..دانشگاه ما..حوزه ما..مدرسه ما..و همه ارکان زندگی ما تورا کم دارد..چقدر برای ازتو گفتن ناتوانیم و چقدر این روزها دل بهانه بودنت را می گیرد..

چقدر حرفهایت هنوز بوی تازگی و شعف میدهد..چقدر به روزند تک تک دنیای واژگانت..چقدر احسانت بوی تورا میدهد و چقدر سارا و سوسن پشت کرسی کلاسهای دانشگاهمان نشانه های تورا با خوددارند..چقدر پورانت دلتنگت است دکتر...

اما همه اینها هست و این همه نیست..هیچکس تو نمی شود دکتر..هیچکس هرگز و در هیچ دوره ای دیگر علی شریعتی مزینانی نمی شود که هر کلمه اش یک کتاب باشد و هر نگاهش یک دریا حرف..

دیگر هیچ گاه ایرانت و ایرانمان چنین اندیشه نابی را درخود نخواهد پرورید و هیچگاه حسینیه ارشاد را طنین چنان صدای گیرایی نخواهد لرزاند که:

خدایا:

مگذار که ایمانم به اسلام و عشقم به خاندان پیامبر مرا به کسبه دین با حَمَله تعصب و عَمَله ارتجاع هم آواز کند که آزادی ام اسیر پسند عوام گردد که دینم در پس وجهه دینی ام دفن شود که عوام زدگی ام مرا مقلد تقلید کنندگانم سازد که آنچه را حق می دانم به خاطر آنکه بد می دانند کتمان کنم ....

 

دلم گرفته است دکتر...دلم عجیب از همه این زندگی فرسایشی بی هدف و بی معنا گرفته است..دلم موسایی میخواهد از پس کوه طور..عیسایی که دم به دم مرده زندگیمان بدهد و زنده اش کند...دلم صدای گیرایت را طلب میکند وقتی فریاد میکشیدی و کلماتی به شیرینی عسل و چون در و گهر جاری میشد از اقیانوس بیکران ذهنت...

 

حیف شد..حیف.......

حیف از آنکه پیش از آنکه بشناسیمت و درکت کنیم آسمانی شدی و نسل تشنه ما را از درک کلام شیوایت بیش از آنچه درک کردیم محروم ساختی...

حیف که نگذاشتند تو بمانی و  اندیشه ایران را آنگونه که باید بسازی...

٢٩ خرداد سالروز آسمانی شدن استاد اندیشه و قلم دکتر علی شریعتی بر همه رهروان طریقت و اندیشه گرامی باد...راهش پر رهرو...

 

پی نوشت:‌

امروز سالروز تولد یکی از دوستان خوب و عزیزمون آقا بزرگ بزرگواره که از ارادتمندان دکتر هم هستند..این روز رو خدمتشون تبریک میگم و امیدوارم همیشه تندرست و سربلند و موفق زندگی کنند...تولدتون مبارک آقا بزرگ


 
همه اقوام سرزمین مادری
ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩٠ : توسط :

 

 

همیشه از موسیقی گروهی بیشتر از خوانندگی و نوازندگی یک نفره خوشم میومد..گروه آریان رو که چند سال پیش حسابی گل کرد خیلی دوست داشتم..توی این سالها دیگه چنین گروه قشنگ و منسجمی که آهنگهای با معنا و ترانه های دلنشین اجرا کنه ندیده بودم توی ایران..تا اینکه چندماه پیش به لطف یکی از دوستان کلیپی از گروه رستاک دیدم گروهی متشکل از حدود 12 نفر که اقدام به اجرای آهنگهای محلی اقصی نقاط ایران می کردند.آهنگهایی بسیار زیبا که هرکدوم پیشینه تاریخی و فرهنگی کهنی داشتند و خاطرات بسیاری رو هم برای شنونده تداعی میکرد مخصوصا اگه خودت اهل یکی از اون خطه ها بودی...

 

نکته جالب دیگه کار این گروه این بود که هر کدوم از آهنگهای محلی رو به همان زبان و لهجه مبدا چنان زیبا و بی نقص اجرا میکردند که باور نمیکردی خودشان اهل آنجا نباشند.وقتی آهنگ زیبای بارون باورن را به لهجه شیرین لری میخواندند چنان کلماتشان غلیظ و اصیل ادا میشد که شک نمیکردی همگی لرهستند! و وقتی ترانه زیبای رعنا را با لهجه گیلکی میخواندند دلت تا شالیزارهای سر سبز لنگرود به دیدن رعنای قصه پر میکشید...یا بقیه آهنگهای آذری و جنوبی و خراسانی...همه و همه مجذوبت میکرد...

یک نکته جالبتر کار این گروه این بود که برای اثر بخشی بیشتر هر ترانه به زادگاه آن می رفتند تا از تاریخچه و زیر و بم ترانه آگاه شوند و دستگاههای موسیقی آن منطقه را به خوبی بشناسند.با اساتید موسیقی و آواز آن خطه هم کلام می شدند و به قول خودشان سازهای خود را با ردیفهای آوازی هر منطقه کوک میکردند...همین نکته راز دلنشینی کلامشان میشد...

بارها و بارها آن کلیپ را گوش کردم و آنقدرخوشم آمد که دوستان زیادی را هم به دیدنش دعوت کردم...تا اینکه سعادتی دست داد و پنج شنبه شب توانستم شاهد اجرای زنده این گروه باشم...

واقعا لذت بخش و هیجان آور بود و این را فقط من نمیگویم جمعیت حاضر در سالن که با هر ترانه چنان به وجد می آمدند که بی وقفه فریاد می زدند و ایستاده گروه را تشویق میکردند گواه صادق این مدعا بودند....

نکته جالب این کنسرت حضور دونفر از اساتیدی بود که قبلا اعضای گروه به نزدشان رفته بودند برای کسب اطلاعات بیشتر درمورد موسیقیهای محلی..حالا هر یک در ابتدای قطعه خودشان چند لحظه ای تک نوازی میکردند ...

ترانه محبوب و معروف رعنا که یکی از پرطرفدارترین آثار این گروه بود به علت اصرارهای حاضران دوبار اجرا شد...

یکی از نقاط قوت قابل توجه این گروه تسلط اعضای گروه به اکثر سازها و تغییر سازهای آنها در هریک از قطعات اجرایی است..و هر یک چنان سازها را استادانه می نوازند که گوش را هم مانند چشم خیره میکند..

امیدوارم این چنین گروههای جوان و مستعدی که با همه توان به شعور و سلیقه مخاطب احترام میذارن مورد حمایت قرار بگیرن و بمونن توی موسیقی کشور ما که وجودشون لازمه...

 

پی توضیح نوشت:

گروه رستاک در سال 76 برای اولین بار کار خود را در قالب یک گروه موسیقی تجربی آغاز کرد و با الهام از عناصر شنیداری موسیقی بومی ایران و برقراری ارتباط با اساتید موسیقی محلی توانست با شنوندگان ارتباط خوبی برقرار کند.اولین اجرای این گروه چندی پیش در برج میلاد انجام شد...

اعضای گروه رستاک:

سیامک سپهری سرپرست گروه و نوازنده تار


یاور احمدی فر نوازنده دف،دایره،دهل،محمدمظهری نوازنده کمانچه،اکبر اسماعیلی پور نوازنده تار،سارا نادری نوازنده دوتار،سه تار،دسرکوتن، رباب و تنبک،پیران مهاجری نوازنده عود و دهلک،بهزاد مرادی خواننده و نوازنده دف، دهل،قوپوز،کوزه،طاس،تامبورین و دسرکوتن، رضا عابدیان نوازنده کمانچه و تارباس آرشه ای،سحر ابراهیم نوازنده قانون

 

 


 
عاشقتم بابایی
ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩٠ : توسط :

 

 

 

همه آدمها زاده یه پدر و مادری هستند.همه آدمها ممکنه پدر و مادرشون در قید حیات باشن یا نباشن.همه آدمها ممکنه پدر و مادرشون رو دوست داشته باشن یا نباشن همه پدر و مادرها بچه هاشون رو دوست دارن اما کم پیدا میشه پدر و مادری که عاشق بچه اش باشه و بچه ای که عاشق پدر و مادرش باشه..

کم پیدا میشه توی این روزگار که بچه ای داد بزنه بابا مامان من بهت افتخار میکنم..من اگه هستم به خاطر توئه...من اگه چیزی شدم از نفس توئه..من اگه خوبم اگه خوشبختم از زحمات توئه...

اما من ..بزرگترین افتخار زندگیم اینه که بگم بابای منی...بگم بابای من اینه..اینکه باهات راه برم و بهت افتخار کنم..اینکه باهات حرف بزنم و ذوق کنم که اینقدر خوب می فهمی...

من به اندازه تک تک ثانیه های زندگیم از 24 آذر 60 که تو بابا شدی و من بچه ات بهت افتخار میکنم..به اندازه ده برابر موهای سفیدی که الان داری و قبلا نداشتی مسرورم از اینکه تو بابامی...

کم پیدا میشه بابایی که عاشق دخترش باشه..بابایی که از اول دبستان تا آخر پیش دانشگاهی هر روز صبح و ظهر دخترشو ببره مدرسه و برگردونه که خسته نشن که اذیت نشن که کسی بهشون چیزی نگه..کم پیدا میشه بابایی که وقتی گفتی دلت گرفته پاشه شبانه بیاد دم خوابگاه دانشگاهت ببره تورو بگردونه و نهار بخورید و برید سینما..حتی یادش بره که اونقدر خسته است و تو وقتی توی سینما خوابش برد بفهمی که بابات دیشب تا صبح نخوابیده تا بیاد پیش تو....

کم پیدا میشه بابایی که 4 سال دوره دانشگاهت انتظار آخر هفته هایی رو بکشه که تو میخوای بیای ناون و بیاد از یکساعت قبل منتظرت وایسه تا برسی و بغلت کنه و تا خونه باهات حرف بزنه...کم پیدا میشه بابایی که واسه درست شدن کارهای استخدامت ده تا کفش پاره کنه تا تو واسه طی کردن کاغذبازیهای اداری خسته نشی ...

کم پیدا میشه بابایی که هردوسه ماه یکبار این همه راه بیاد کرمان که برات گوشت و مرغ بخره و پیشت باشه و از تنهایی درت بیاره...

کم پیدا میشه بابایی که روز عروسیت عین مامانها دنبالت بیاد که تور لباست صاف باشه نکنه بره زیر پاتو لیز بخوری! که وقتی بغلت کرد اشکاشو تندی پاک کنه...

کم پیدا میشه بابایی که بهت بگه هروقت دلت گرفت فقط کافیه شماره بگیری..فقط کافیه بخوای تا شبانه راه بیفتم توی جاده...فقط کافیه صدام کنی....

کم پیدا میشه بابایی که وقتی بشنوه سرما خوردی یهویی مامان رو راهی کنه به سمت خونه تو تا آخر هفته پیشت باشن که تنها نباشی....

کم پیدا میشه بابایی که وقتی بهش زنگ میزنی و دردودل میکنی تا صبح از غصه غصه های تو توی حیاط راه بره و سیگار بکشه و آخر سرم تاحلش نکرده دست برنداره...

کم پیدا میشه بابایی که وقتی بشنوه یه جاییت درد میکنه یهویی کز کنه توی خودش و حرف نزنه و دزدکی اشکاشو پاک کنه...

من فکر میکنم مردهایی که اجازه میدن اشکاشون بیاد پایین دلشون مهربونتره...دریایی تره...بابای من دلش اقیانوسه...

بابا رضای گلم..

همیشه بهت افتخار میکنم..تو همه چیز منی...من بدون تو هیچی نیستم..

درسم..زندگیم..شخصیتم..هویتم..امروزم..آینده ام..انتخاب همسرم..و همه چیزهای خوبی که دارم از لطف تو و حساسیتیه که به تربیتم داشتی و هرچی ندارم از کم سعادتی و کم توجهی خودمه....

بابا جونم...روز پدر فقط یه بهونه است... تو همیشه سلطان قلب منی...

 

عاشقتم بابا رضا....روزت مبارک

 

پی نوشت:

یاد همه باباهایی که رنگ آسمون شدند و پرکشیدند و امشب جاشون کنار سفره ها خالیه بخیر...بابای آقا بزرگ...اردک عزیز... و جناب ببر و همه باباهای مهربونی که دیگه کناربچه هاشون نیستند...روحشون شاد

یه تبریک ویژه به شیرزنانی که توی سالهای نبودن باباها جای خالیشون رو پر کردند توی خونه ها...روز مادر به همه مادرانی که پدر بودند و مادر مبارک

 


 
الیاسین به دنیا آمد
ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩٠ : توسط :

 

دونفرن به ظاهر..اما همیشه باهم دیده میشن..یعنی فکر نمیکنم کسی تا به حال اونها رو تنها دیده باشه..همیشه با هم هستندو این یکی از اتفاقهای عجیبه توی شهر ما...

    سالهاست با هم هستند..هر وقت می بینمشون چهره های خندان و دستان در هم گره شده شان چه زیبا خود نمایی می کند..رشک می برم به عشقشان و خدا را شکر میکنم که هنوز دوره عشقهای این چنینی به سر نیامده است...

فکر میکنم نام و چهره شان برای اکثر مردم نهاوند مخصوصا آنهایی که حداقل یکبار گذرشان به اداره ارشاد خورده باشد و یا در مراسم ها و برنامه ها..کنسرتهای موسیقی و گروههای تئاتر شرکت کرده باشد آشناست...

همیشه با هم و در کنار هم...خدا کنار هم نگهشان دارد تا ابد...

 

و دیروز این دو زوج عاشق صاحب دردانه ای شدند که آمده است تا خوشبختی شان را دوچندان کند...

جناب اردک و ماه سلطان عزیز دیروز تولد فرزند دلبندشان را جشن گرفتند....

الیاسین عزیز، گل پسر این دو عزیز نهاوندی آمده است تا شمیم خوشبختی را بر خانه مهرآمیزآنها بیشتر بپراکند....

 این اتفاق خجسته رو به این دو دوست خوبمون تبریک میگم و امیدوارم قدم این نوگل براشون خیر و برکت داشته باشه و درآینده یه انسان خوب و عاشق مثل خودشون تحویل جامعه بدن....

 

تصویر بالا تمثال جناب الیاسین خان هستند....

 

 


 
پایان ساده یک زندگی
ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩٠ : توسط :

 

   در میزنه..اما به عادت همه آدمهای اینجا بعد از در زدن نمیاد تو..دیگه بهش عادت کردم اونقدر در میزنه و منتظر می مونه تا اجازه ورود بگیره! اینم یه جورشه دیگه...

میاد تو...

سرم پایینه وقتی نگاش میکنم پیراهن مشکی و ته ریش و یه نگاه غمزده و خسته ای داره..

ناخودآگاه می پرسم : چیزی شده؟

میگه: نه! یه مسئله ای پیش اومده! میخواستم سه روز مرخصی بگیرم گفتن میخواد بازرس بیادو....

میگم: از نظر من اشکالی نداره و برگه اشو امضا میکنم...

میره...

یک ساعت نگذشته یکی میاد و میگه: میدونی کیش فوت کرده بود؟

میگم: نمیدونم قطعا فامیل درجه دو بود وگرنه نمیومد سرکار...

میگه: خانمش فوت کرده!

یه لحظه دیگه هیچی نمی فهمم...هی تکرار میکنم: خانمش؟ خانمش؟

مگه میشه؟

پس چرا چیزی نگفت؟

چرا اومده بود سرکار؟

چرا به همه گفته یکی از بستگانمون فوت کرده؟!

این سوالات همه ذهنمو تا شب درگیر میکنه...حتی توی مراسم خاکسپاری اون دختر جوون هم نمیتونم ذهنمو ازش آزاد کنم...

دختری که یکی دوبار دیده بودمش در حد سلام و علیک هم باهاش حرف زده بودم..حالا دیگه نیست...

از جمعیت کم تشییع کننده هاش متعجب میشم...زمزمه هایی دور و بر شنیده میشه و عاقبت معلوم میشه که مرگش طبیعی نبوده...

یه دل پر غصه و یه بسته قرص و......

وقتی دیدمش گریه میکرد...اما نه مثل مردی که همسرش رو از دست داده..عادی...همونقدر عادی که صبح روز خاکسپاری زنش پاشد اومد سرکار....!

دیشب تا صبح حتی توی خواب هم ذهنم درگیر این علامت سوال بود که چرا؟

یه دختر باید به کجا برسه که در اوج جوانی فیلم زندگیشو کات کنه؟

و یه مرد چرا باید اونقدر عادی با مرگ زنش برخورد کنه که تا یکی دو ساعت قبل تشییعش سرکار باشه؟

نمیخوام به تحلیل و تفسیرهای اغلب خاله زنکی بقیه توجه کنم میخواستم خودم به یه نتیجه ای برسم..اما....

هیچ نتیجه ای نتونستم بگیرم فقط میدونم زندگی خیلی پیچیده است و آدمها پیچیده تر....

 

 


 
بزرگداشت مفاخر نهاوند
ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ خرداد ۱۳٩٠ : توسط :

 

        تا بوده و بوده عادت کرده ایم وقتی کسی را از دست میدهیم به یادش بیافتیم و از او بگوییم و در مدحش قصیده بسرائیم و کتاب بنویسیم..برایش تاج گل درست کنیم وبا شکوه به مزارش بفرستیم و با سری در گریبان به مراسم ترحیمش برویم و دست روی دست بزنیم که ای دریغ...عجب سرمایه ای از دستمان رفت! و آنقدر این رویه تکرار شده که برایمان انگار عادی و طبیعی شده...

ستاد بزرگداشت مفاخر نهاوند بنیاد نیکویی است که در شهرمان توسط نماینده شهر و جمعی از صاحبان قلم و اندیشه گذاشته شده برای گرامیداشت و تکریم بزرگان بی شمار شهرمان..آنان که خوشبختانه هنوز هستند و نفس میکشند و زنده اند..و کوله بار علم و عملشان چند برابر همه عمرماست..

در میان همه انجمن ها و تشکلهای عمدتا بی خاصیت تولد این ستاد میتواند نقطه امیدی باشد که مفاخر زنده را قدر بدانیم و دست از مرده پرستی برداریم...تا دیگر مصداق این شعر نباشیم که : ز من در زندگی بودید غافل    کنون این قبر بوسیدن چه حاصل؟

شاید برخی فکر کنند که این بزرگداشتها چه سودی برای آن بزرگان نهاوندی دارد؟ یا شائبه تبلیغاتی از این محافل به ذهن متبادر شود اما اگر با چنین مراسمهایی حتی بتوانیم چند نفر انگشت شمار از جوانانمان را با اندیشه و آثار چنین بزرگان علم و ادب آشنا کنیم همین کافی است برای مفید و موثر بودن چنین اقدامی...

ستاد مذکور طی مدت کوتاهی که از تشکیلش می گذرد تابه حال موفق شده اقدام به برگزاری مراسم بزرگداشت دو تن از چهره های ارزشمند علمی ایران که خوشبختانه همشهری ما هستند و مایه افتخار نهاوند کهن, نماید...دکتر عزیزاله بیات استاد مسلم تاریخ و نویسنده کتب ارزشمند تاریخی و استاد دانشگاه شهید بهشتی و دکتر اسماعیل شهبازی پدر علم ترویج کشاورزی ایران نخستین کسانی بودند که مراسم تجلیل و بزرگداشت آنها به همت ستاد بزرگداشت مفاخر برگزار شد و مورد استقبال همشهریان هم قرار گرفت...

نامگذاری خیابان جوانان به نام دکتر عزیز الله بیات بعد از این بزرگداشت هم اقدام نیکویی بود که توسط شهردار وقت انجام شد و نام این استاد ارزنده هرچه بیشتر در دل مردم ماندگار شد...

خدا قوت به همت بانیان و زحمت کشان این ستاد و امید که شاهد برگزاری مراسمهای این چنینی در گرامیداشت اساتیدی چون دکتر مهدی طالب - استاد محمد رضا عبدالملکیان و همه بزرگان علم و اندیشه در نهاوند باشیم....

 

کاش چنین بنیادهایی هم در سطح کلان در کشور تشکیل شود تا قبل از آنکه شاهد تشییع جنازه چند هزار نفری امثال ناصرخان حجازی باشیم در مراسمی درخور, روبه رویش بنشینیم و مقام و افتخاراتش را گرامی بداریم...


 
میم مثل مامان ...ب مثل بابا
ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩٠ : توسط :

 

                کاشکی پدر و مادرها هیچوقت پیر نمی شدن!

       از وقتی اولین تارهای موی سفید روی سر بابا و مامان روئید هربار که به آنها نگاه میکنم انگار چیزی بغضی یا دردی گلویم را می فشارد...شاید این راه محتوم همه مان باشد اما ما بچه ها همیشه عادت کرده ایم به اینکه مامان و باباهایمان را جوان و شاداب ببینیم...نمیدانم شاید هم من زیادی حساس باشم...اما دلم نمیخواهد هیچوقت آنها را پیر و خسته ببینم.هرچند هنوز هم که هنوز است بابای من یکی از خوش تیپ ترین مردان هم سن و سال خودش محسوب میشه...و حتی توی نسل های بعدی هم کمتر نمونه اش پیدا میشه....چشمک

مامان هم همینطور...اما یکی از ویژگیهای خوب اون دوتا اینه که با وجودی که سن و سالی ازشون گذشته اما همچنان روحیه شاداب و قوی خودشون رو حفظ کردن و همیشه انرژیشون واسه تفریح و سرگرمی و شادی از ماها بیشتر بوده و هست...

تاحالا یکی دو دفعه اشک بابا رو دیدم...یکبار وقتی از مکه برگشتم توی فرودگاه وقتی بغلم کرد...یکبار وقتی سر سفره عقد خودمو توی آغوش گرمش رها کردم و....یکبار همین یکی دو روز پیش که از  نگرانی  سلامتی بچه اش دیدم اجازه داده قطره های اشک روی چهره قشنگش و اون موهای سفید و سیاه صورتش جاری بشه....

پدر و مادرهای زیادی رو دیدم که فقط بچه رو به دنیا آوردن و بزرگش کردن اما قلبشون نمی تپه براش...براش نگران نمیشن..اشک نمی ریزن...پابه پاش نمیرن و اونو به همه آرزوهاش نمی رسونن...من اما دوتا فرشته دارم که همه زندگیمن...که همه جونشون رو پای خوشبختیم گذاشتن....که موهای سپیدشون مایه افتخارمه...که شونه به شونه شون راه میرم و باهاشون به دنیا فخر می فروشم...

وقتی توی خیابونهای نهاوند با بابا راه میرم و بازو به بازوش حلقه میکنم چنان عشق میکنم که حد نداره...مامان میگه تو دیگه بزرگ شدی زشته! اما من هیچوقت از گرفتن دستای گرمش خسته نمیشم....

وقتی با مامان راه می افتیم پیاده به سمت خیابان و بازار و ...از اینکه هنوز اونقدر سرحال هست که من خسته میشم از راه رفتن و اون نمیشه لذت میبرم...

وقتی مامان ملوک با همه دردها و روحیه نامساعدی که از یکسال و اندکی یک جا نشینی داره بهم میگه بیا با موبایلت برام آهنگ بذار و من براش مرضیه و هایده و مهستی میذارم و اون همه رو میشناسه و کیف میکنه و خاطرات جوونی شو تعریف میکنه فقط میتونم بگم خدایا شکرت.........

اما کاشکی موهای بابایی هیچوقت سفید نشه...کاشکی اون چینهای دور چشم مامان برن واسه همیشه گم بشن....کاشکی مامان بزرگ همیشه باشه و ازم بخواد واسه ش گل پری بذارم تا نشسته قر بده!

دراوج ناامیدی وقتی به این آدمهای ارزشمند زندگیم فکر میکنم...به خواهری که عاشقشم اما شاید خودش هنوز اینو نمیدونه...به مامان و بابایی عزیزی که از دیدن نگرانیهاشون خجالت میکشم از درد بگم...به مامان ملوک که هنوزم بمب روحیه است حتی اگه دستاش بلرزه....و به توئی که همه زندگیمی...فکر میکنم حق ندارم ضعف نشون بدم..حق ندارم شکست بخورم..باید بجنگم و زندگی کنم...با همه سختیهاش....

خدایا ممنونتم به خاطر این فرشته های زندگیم....


 
دستان گره گشایتان را چشم به راهیم
ساعت ٧:٤٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩٠ : توسط :

 

 

           من به مهربانی شما ایمان دارم و به برکت دستانتان که اگر ذره ای خاک هم از آن بچکد در زیر آفتاب مهربانی دلهایتان طلا خواهد شد...و این ایمان قلبی به من اجازه میدهد همیشه از شما بخواهم و به شما روی بیاورم...چرا که به کرامت دلتان باور دارم....

دوستان عزیزم ....

داریم واسه یه دختر جوان نیازمند نهاوندی جهیزیه تهیه می کنیم و هم اکنون نیازمند سخاوت دلهای دریاییتون هستیم...هر کی هر چقدر میتونه کمک کنه...مبلغش مهم نیست فقط نفس مهربانیتون اهمیت داره..از امروز تا هفته آینده همین موقع هر کمکی از دستتون برمیاد(اعم از نقدی یا غیر نقدی) بهم خبر بدید ممنون میشم...

چشمان خیس اون دختر و خانواده اش و نگاه شاکر پدر  ومادرش تنها چیزیه که برامون می مونه...قدرشو بدونیم....

 

بعدا نوشت:

مهندس عزت الله سحابی دیروز با همه دغدغه هایی که برای ایران داشت به آسمان پرکشید..او تجسم و سندی زنده از تاریخ معاصر ما و از تباری بود که تاریخ آینده این سرزمین تا دهها وصدها سال دیگر هم تجربه نخواهد کرد.او از سرمایه های معنوی عظیم جامعه ما بود..در یکی از شبهایی که در بیمارستان بود به شکل غیر منتظره چشمانش را گشودو در چشمان دوست دیرینه اش رضا رئیسی طوسی خیره شد و گفت:آقای رئیسی از آینده ایران خیلی نگرانم...این را گفت و چشمان و لبانش را بست....

خدایش بیامرزاد...حیف بود از دست دادیمش..حیف...


 
حال دلمان خوب است نگران نباشید
ساعت ۸:٥۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩٠ : توسط :

 

 

 

       آدمیزاد است و همه خصوصیات خاص خودش..شادی و غم و هیجان و سکون...گاهی از شوقت به عرش می رسی و گاهی تحمل وزن خودت را هم نداری...گاهی اشک تنها راه چاره است و گاهی سکوت...

من برخلاف خیلیها نمیتوانم درون گرا باشم..نمیتوانم غصه ها و شادیهایم را پنهان کنم..نمیتوانم سکوت کنم و نگذارم که چشمانم پرده دری کنند...هر حس و حالی که داشته باشم به اولین نفری که برخورد کنم به وضوح چشمان مبارکمان داد میزند که در درونمان چه میگذرد؟! گاهی خوب است و گاهی بد...وقتی چشمانت عشق را فریاد کند وقتی محبتت را بدون نیاز به کلمات بتوانی بر زبان چشمانت جاری کنی بهترین نعمت دنیاست..و وقتی نتوانی غم و غصه ات را از اطرافیانت از عزیزانی که نگرانت می شوند بدزدی و نگذاری که کسی نگران نگرانیهایت شود زیاد هم خوب نیست!

این روزها هر کس از حیاط خانه دلم عبور میکند با یک نگاه عمیق کافی است پی به احوالات دل ببرد و من که بر خلاف نوشته هایم در سخن گفتن از حال و روز درونی ام اغلب عاجز می مانم مدام باید لبخندهای زورکی بزنم که خوبم..همه چی آرومه!

و گاهی حال خودم از این رفتارهای تصنعی به هم میخورد....

اما همین که یکی پیدا میشه نگرانت باشه..یکی هست که حواسش بهت باشه و کسانی که نگرانت میشن و مدام از احوال دلت خبر میگیرن..اون موقع است که حس میکنی هر غمی هم که داری باید به خاطر همه اونهایی که دوستت دارن لبخندبزنی و به زندگیت امیدوار باشی و نفس بکشی....

الان دلم میخواد از ته دل امیدوارانه نفس بکشم...و دعا کنم که خدا هیچوقت نعمت سلامتی و دوستای خوب و خانواده مهربون رو ازم نگیره...از هیشکی نگیره...

پی تشکر نوشت:

این چند روزه خیلی از عزیزانم رو نگران کرده بودم...از خواننده های وبلاگ تا دوستان و حتی پدر و مادر و خانواده و مامان ملوک مهربونم که وقتی نگران باشه بیشتر زنگ میزنه!وقتی هر پنج دقیقه یکبار یکی اس ام اس میداد که خوبی؟‌بهتری؟ و هی ایمیل و کامنت خصوصی و عمومی میرسید که بابا ما هستیم حرف بزن و آروم باش...اینجوری حس خیلی خوبی داشتم ...خدا دوستای خوبی بهم داده که همیشه و تا ابد مدیونشونم....

 

پی قالب نوشت:

اومدیم واسه تنوع رخت و لباس خونه مجازیمون رو عوض کنیم به دو روز نکشیده اونقدر دلم براش تنگ شد و احساس غربت کردم که برگشتم روی ماهشو بوسیدم و گذاشتمش سرجاش...فعلا میخوام این آبی آروم رو اینجا نگه دارم تا بعد........

 

پی بی خبرانه نوشت:

انگار حال و هوای این روزهای ما به برو وبچ ناونی هم سرایت کرده و چند وقتیه سنونی زده به همه شون معلوم نیست کجا رفتن؟‌بزرگ که دیگه با ما فالوده نمیخوره! یلدا هم که از اون بدتر! اردک و ماه سلطون هم دنبال مای بی بی و نی نی تاب هستند فکر کنم!  منیژه هم که گرفتاره و توی نت دیارش نمیشه!حمید رو که دیگه کلا سنون زده معلوم نیست داره کجا زیر آبی میره که دیگه احوالی هم نمیپرسه؟! (البته مزاح کردیم حمید یکی از اون رفقای گل روزگاره که هر چی هم گرفتار باشه یادش می مونه روزی یکبار احوالی بپرسه)...عجب حلال زاده ایه ها  خنده

از همه بدتر رامین خان بزرگ که کلا میان جهت سک سک فقط!

و بازم گلی به گوشه جمال بقیه که ما رو تنها نمیذارن....

 

 

 


 
قفس
ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ خرداد ۱۳٩٠ : توسط :

 

 

        هرچه قفس بگشایید

        پرنده ای پرواز نخواهد کرد

         امروز

         قفس آزادترین جای دنیاست

         به آسمان بگویید

         به جت ها و هواپیماهای جنگی اش فکر کند

         پرنده پرواز را از یادخواهد برد

 

 

 

                                                                          (حمید گلدوست)


 
هم نامه نانوشته خوانی
ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ خرداد ۱۳٩٠ : توسط :

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بعدا نوشت:

نمیخواستم با سکوتم کسی را بیازارم..خسته شده بودم از حرفهایی که نمی شنود..از نامه هایی که نمیخواند..از اشکهایی که نمی بیند و......

تصمیم گرفتم سکوت کنم شاید این بار سکوتم به چشم بیاید...

بگذارید حرف نزنم ...نه چیزی بپرسید و نه حرفی بخواهید...

بگذارید تا بگذرد شاید دلش برای دلم بسوزد....

نمیدانم اصلا دل هم دارد یا نه؟


 
مادری دارم بهتر از آب روان
ساعت ٧:۳٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ خرداد ۱۳٩٠ : توسط :

 

 

                  مادرم

                          گیسوانش را سپید کرد 

                                                        تا روزگار من سیاه نباشد

                                                                                            (میثم علیزاده)

 

    وقتی مظهر مهر باشی و الهه عطوفت و تندیس ایثار، دیگر نیازی به یک روز و یک ساعت نداری که به یادت باشند و از تو سخن بگویند..هر روز و هر لحظه و هرساعت متعلق به توست...

مامان جونم...

تو برای من در تک تک ثانیه های زندگیم..در هر پلک زدن و هر نفس کشیدنم جاری هستی و برای از تو گفتن نیازی به روز و هفته و ماه و سال نیست...تو همه زندگی منی..

همیشه به خودت، نامت،شغلت و مرامت افتخار کرده ام و همیشه هرجا و در هر محفلی با غرور از تو سخن گفته ام...به داشتنت افتخار میکنم که همه خستگی ها و دلتنگی ها و محرومیتها را به جان خریدی تا من آنگونه که دوست دارم زندگی کنم و آنگونه که باید برویم و ببالم...

دلم برای روزهایی که آنقدر کوچک بودم که توی بغلت جا می شدم و باهام راه می رفتی تا خوابم ببره تنگ شده...هر چند هنوزم آغوش گرمت بهترین جای دنیاست...

کلمات من همیشه در مقابل نامت تو به لکنت افتاده اند و پای قلمم لنگ شده از هنرنمایی در مقابل نگاه مهربانت....بگذار تورا در آغوش بگیرم و دستان خستگی ناپذیر و گرمت را ببوسم....و دعا کنم تا نفس می کشم نفسهایت مایه آرامشم باشد و به زندگی ام برکت و نشاط ببخشید....

روزت مبارک مامان جونم


 

پی تبریک نوشت:

دلم میخواد این روز قشنگ رو به همه مامانها مخصوصا مامان ملوک عزیزم...

مامان پری...عمه جونم که مامان همسفرمهربونمه...و همه مامانها و زنان پر مهر و فداکار دنیا تبریک بگم...همینطور به مامانهای وبلاگی سهبای عزیزم،

مامان ستایش عزیزم،یلدا جون،ساره جون، ماه سلطان عزیز و بقیه دوستان عزیزم تبریک بگم...

و تبریک به همه مامانهای عزیزی که الان گوشه خونه سالمندان چشم به در دوخته اند تا یکی از در بیاد و بغلشون کنه...کاش چشمشون به در خشک نشه...

روز همگی مبارک


 
ناصرخان به آسمان آبی پرکشید
ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ خرداد ۱۳٩٠ : توسط :

 

برای اینکه اسطوره ها را بشناسی نیازی به فوتبالیست بودن نیست.کسانی که فقط یکبار در تاریخ کشور ما به دنیا آمدند و دیگر هرگز تکرار نخواهند شد.

ناصر حجازی دروازه بان اسطوره ای فوتبال ایران بعد از مدتها دست و پنجه نرم کردن با سرطان ریه امروز صبح در بیمارستان کسری آخرین نفس را کشید و رفت...

ناصر خان دروازه بان خوش تیپ و محبوب ایران ....روحت شاد

خدا کند قدر اسطوره هایمان را قبل از آنکه اینگونه از دست بروند بدانیم...اسطوره هایمان کمند...و دیگر متولد نخواهند شد...