تقدیم به روح یک مادر
ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ تیر ۱۳٩٠ : توسط :

 

        

   من فکر میکنم مادر اگر نبود زندگی خیلی چیزها کم داشت و خدا مادر را آفرید تا بهشت زمینی را به ما نشان دهد و دلتنگیهایمان را برای دوری از خودش و از بهشت آسمانی اش به آغوش پرمهرمادر تسلی دهد....

 دوست و همکلاسی خوبمان آقای سلامت بزرگوار در فراق مادر عزیزشان به سوگ نشسته اند...تسلیت واژه حقیری است برای بیان عمق احساسم...

میدانم دنیایت بدون مادر خیلی چیزها کم خواهد داشت و میدانم هیچ کلمه ای تسلای آتش برافروخته در دلت نخواهد بود...فقط میخواهم بدانی در عمق اندوهت شریکیم....

 


 
کاشکی این مردم دانه های دلشان پیدا بود...
ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٠ : توسط :

 

من اناری را می کنم دانه

به دل می گویم

خوب بود این مردم

دانه های دلشان پیدا بود....(سهراب سپهری)

      گاهی فکر میکنم چه خوب بود اگه میشد افکار آدمها رو خوند.حرفهایی رو که دارن توی دلشون میگن رو شنید و فکرهایی رو که بعدا قراره عملی کنن دید.کاش میشد نقاب همه آدمها رو برداریم تا ببینیم پشتش چه خبره؟

شاید خوب بود شایدم بد.نمیدونم...اینجوری دیگه کسی نمیتونست دروغ بگه.کلک بزنه.خیانت کنه.نارو بزنه.زیرآبی بره و...اما شاید دیگه زندگی کردن هم سخت میشد...

فکرشو بکن هرچیزی رو که تو میخواستی بگی طرفت از قبل میدونست.هرچیزی که تو نمیگفتی رو هم میدونست.هر دروغی که میگفتی همه می فهمیدن.و هر نکته ای رو که یک ثانیه هم از ذهنت عبور کرده بود همه متوجه میشدن...

گاهی که با خودم توی تنهایی ذهنم خلوت میکنم و از شیر مرغ تاجون آدمیزاد همه جور فکری میاد توی ذهنم با خودم میگم: اگه الان اینی که روبه روم نشسته بدونه توی مغز من چی میگذره چی میشه؟ اگه اون آدمی که پشت خط تلفنه بدونه که اصلا خوشم ازش نمیاد و به زور دارم باهاش حرف میزنم چه اتفاقی می افته؟ اگه مثلا رئیسم بدونه چه حسی دارم وقتی به زور جلوش میشینم تا اون یه منبر واسه م بالا بره و دیگه به زور پایین بیاد چی میشه؟

خیلی دنیای جالبی میشه اگه همه بتونن فکر همو بخونن!

فکر کن دیگه هیچکس نمیتونه دروغ بگه!

هیچ کس نمیتونه ریاکنه.

هیچ کس نمیتونه به دیگری کلک بزنه و بهش خیانت کنه.

هیچ کس نمیتونه مال یکی دیگه رو بخوره و ....

 

شایدم همه مثل من فکر نکنن شاید همه مثل من کنجکاو نباشن بدونن توی ذهن دیگران چی میگذره؟ شایدم این حس خبرنگاری کشنده فقط مال من باشه...نمیدونم....

شما چی فکر میکنید؟ به نظرتون دنیا چه شکلی میشد اگه همه میتونستن از افکار و نگفته های ذهن و دل همدیگه باخبر بشن؟

 

 

برای تو نوشت:

تیرماه در برابر گرمای نگاهت به دی می ماند ای خورشید مغرور و نجیب...

 


 
معبد لائودیسه از دل خاک برمی خیزد
ساعت ۸:۳٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ تیر ۱۳٩٠ : توسط :

 

  لائودیسه نامی است که به گوش همه نهاوندیها آشناست.و همه کسانی که اندک مطالعات تاریخی داشته باشند این نام را شنیده اند و از معبد لائودیسه چیزهایی می دانند.لائودیسه نام همسر آنتیوخوس سوم پادشاه سلوکی است که در سال 193 ق. م به حرمت او دستور داد معبدی در نهاوند بنا شود و در کتیبه ای که به همین مناسبت حکاکی می شود عناوین و اختیاراتی رابه خواهرش لائودیسه که همسرش نیز بود اختصاص می دهد.بقایای معبد در محله دوخواهران از قدیمی ترین محلات  نهاوند که درشمال شرقی شهر واقع است مدفون شده و در سال 1322 هجری شمسی کتیبه که در ابعاد 85*45 بود به همراه چند مجسمه کوچک مفرقی از خاک بیرون افتاده و نشان دهنده وجود معبد لائودیسه در این منطقه بوده است که هم اکنون کتیبه مذکور در موزه ایران باستان نگهداری می شود.

در سال 84 به منظور شناسایی محل معبد هیئت کاوش از باستان شناسان در نهاوند مستقر شد و به عملیات گمانه زنی پرداختند.که توانستند 11 نقطه را گمانه زده و به کار حفاری مشغول شوند اما به علت مشکلاتی که وجود داشت عملیات نیمه تمام باقی ماند و سرپرست گروه دکتر رهبر استاد باستان شناسی دانشگاه تهران پیشنهاد کرد چند خانه از اطراف محوطه معبد خریداری شود تا عملیات حفاری با دقت بیشتری انجام شود تا اینکه بعد از تصویب بودجه از محل اعتبارات استانی در روزهای گذشته عملیات کاوش مجددا در محوطه محله دوخواهران نهاوند آغاز شد و طی این گمانه زنیهایی که هنوز در حال انجام است دوستون کشف شد که احتمال می رود متعلق به معبد لائودیسه و دوره سلوکیان باشد..

تیم کاوش به سرپرستی دکتر رهبر همچنان به حفاری ادامه میدهد و همه امیدواریم با کشفیات بیشتر بتوان به معبد خفته در دل خاک دست یافت که این اتفاق سرآغاز شکوفایی فرهنگی و اجتماعی شهرکهنمان نهاوند و زدودن غبار فراموشی از رخسارش است.

نهاوند چشم انتظار رسیدن به تاریخ و پیشینه کهن خود است...

 

ستون کشف شده در محوطه دوخواهران در کاوشهای اخیر

 

ستون دوم کشف شده در عملیات حفاری اخیر در محوطه دوخواهران

 

یکی از مناطق گمانه زنی معبد لائودیسه در محله دوخواهران

کتیبه معبد لائودیسه کشف شده در اولین کاوشها

مجسمه مفرغی کشف شده در کاوشهای معبد لائودیسه

 

 


به مناسبت 1177 امین سالگرد میلاد مهدی موعود:

سید مهدی شجاعی:

راستش را به ما نگفتند یا لااقل همه راست را  به ما نگفتند.گفتند تو که بیایی خون به پا میکنی.جوی خون به راه می اندازی و از کشته پشته می سازی و ما را از ظهور تو ترساندند.درست مثل اینکه حادثه ای به شیرینی تولد را کتمان کنند و تنها از درد زادن بگویند.ما از همان کودکی تورا دوست داشتیم و با همه وجودمان بی تاب آمدنت بودیم


 
ای بزرگ....
ساعت ٧:۱٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٠ : توسط :

 

   ای بزرگ، ای رضا زاده شماره دو،ای بی همتا، ای مردی از جنس بلور، ای نویسنده، ای شاعر، ای مدیر کل  ارتباطات، ای چهره شماره یک رسانه و سی ا ست، ای فیلمساز، ای معلم، ای استاد،ای داور جشنواره های رنگارنگ، ای بازیگر تئاترهای قشنگ،ای پسر فداکار، ای همسر وفادار، ای پدر دوبچه شیطون بلا، ای رفیق بی کلک اردک و جوجه اش، ای دوست همدم بهمن و اوسا،ای منشا ارتباطات دنیای مجازی، ای قطب بلاگستان،ای دوست و همدم حمید،ای دست راست جناب ف،ای عینکی، ای پیراهن دو ایکس لارج پوش، ای زاده شده در بهار،ای عظمتت ماندگار،ای.........بزرگ مهربان....

اونقدر ایستاده و محکم و پرتلاش دیدیمت اونقدر همیشه تا دیر وقت سرکار بودی و آخ نگفتی دیگه هیچکس باورش نمیشه یه چند روزی بخوای عنکبوتهای سقفو بشماری! یا صدای برنامه های کودک رو گوش کنی و ویرت باشه آرشا جفت پا نپره روت!

اونقدر هر روزمون رو با کامنتهای تو شروع کردی و آش رشته هاتو خوردیم و چاق سلامتی کردیم این چند روزه انگار یه چیزی گم کردیم بی عطر حضورت...

تو یکی از اون کسایی بودی که هیچوقت فکرشم نمیکردم باهاش حرف بزنم چه رسد به این رفاقت طولانی و اینکه احوالش را بپرسم و نگرانش شوم ...و همه اینها به خاطر روح بزرگت بود ...روحی که به زلالی چشمه گاماسیاب بود برادر...روحی به پاکی چشمان پر از شیطنت آستیاژت....

و الان بزرگ یعنی بخش مهمی از زندگی همه ما ..و همه ناونیهای بلاگستان..بزرگ حتی از آ هوشنگ هم قوی تر است به نظر من! حتی از اون همسایه تون آ روح الله کریم شمسی هم قدرتراست! بزرگ میتونه کل ناون رو با نوک انگشت اشاره ش بلند کنه بذاره هرجا دلش خواست! فقط قربونت اگه ورش داشتی بذارش آمریکایی انگلیسی هلندی جایی...ورنداری بذاریش افغانستان ها!

کره ویری دیه!

بزرگ خان! ای همه هستی زتو پیدا شده! ای قطب ناون! ویری شال و کلاه کو تشریفته بر اداره بنی همه کارمندا چکسن خره نمینن دوپا مرغی ا هم سوا بکنن!!!

ویری بنی جناب ف روزی دوبسته دستمال کاغذی میره ور هی موئه چش کورم وره بزرگ! ویری وه جوونیش رحم کو!! ویری ....

ورنمسی؟ سکو برارم خو فکراته بکو ار نخوای ویریسی دیه حواله ت مفته دس اردک و بهمن و غیره...دیه خوت مینی و اونا...

فکر میکنم اگه اردک بخواد تلافی گازهایی رو که ازش گرفتی دربیاری الان بهترین موقعیته...اردک؟ اردک کجایی؟ بدو بیا......

 

پی توضیح نوشت:

والله راستش من هیچوقت طنز نویس خوبی نبودم در عوض تاجایی که دلتون بخواد بلدم خشک و خشن و جدی بنویسم .اما خب آدم به آقا بزرگ که میرسه دیگه باید هنرهای نداشته اشم خرج کنه..همه اینها که خوندید واسه نشوندن گل لبخند روی لبهای دوست عزیزمون بزرگ بود که خیلی هم بزرگه....مطلب بعدی هم مال جناب اردک خان عزیز هست که ازشون تشکر میکنیم..

 

چنین حکایت کرده اند طوطیان شیرین سخن و شکرشکن که در بلاد نوح آوند حکیمی می زیست به هیبت حسین رضا زاده و در زیر کار در رفتن خداداد عزیزی بودندی

آورده اند چون به هیبت بزرگ بودندی همه از وی در گریز بودندی یکی از این گریزپاها هیچکاک بودندی که پس از ملاقات با حکیم بزرگ ما تا پایان عمر کابوس گاز گرفتن را می دیدندی

روزی بزرگ گفت:{ ای بابا مگه من چی کمتر از رضا زاده دارم د ِ دِ دِ بیار اون وزنه رو }و این چنین بود بزرگ ما کمر درد بگرفتندی و 4 ماه به چله نشستندی و از آنجا صاحب کرامات شدندی....یکی از کرامات وی این بودندی بی آنکه گوشت تن کسی را گاز بگیرد می فهمد چه طعم و مزه ای دارد و دیگر کراماتش خوردن یک قابلمه پفک با نوشابه است

روزگار بگذشت بیش از قرنی و اندی ....تا آنکه بانو یلدا پایش به سرنوشت بزرگ ما باز شد و بزرگ یک دل نه صد دل عاشق شد وبنا به دلیل اینکه پای نگارندگان به گشت محترم ارشاد باز نشود از بیان چند وچون مراسم عروسی و  اون طرف آب رفتنشان و دیدن حور العین معذوریم!

اما این سفر تأثیرات بسیار در زندگی بزرگ نهادندی و آن این بود که به فکر از زیر کار مدیرکلی روابط عمومی دررفتن بودندی و مدام در حسرت حورالعین ها بودی و مدام بهمن بی شعور را به چشم حورالعین میدید!

تا روزی در مراسم عروسی در تالار ایشان بفکر اجرای نقشه افتادند و یکی از کرامات ایشان همین بودندی که نقشه ها به وی الهام میشدندی

پس از پخت آش پشت پای سمیرا بانو و سهبای مهربان نوبت به اجرای نقشه رسید ... اجرای اعمال شنیع حرکات موزون توی مایه های بابا کرم و ...دی دی دی دی سرچوپی رقص کردی و لری بهانه یافت برای اجرای نقشه خانه نشینی....چشمتان روز بد نبیند رختخوابی به میان دولت سرا انداختندی و آخ   و اوخ کردندی و بانو یلدای قصه ی ما لب همی گزندی : {ای بابا آرشا رو ترسوندی چه خبرته؟}

پس از آنکه حمید خان موی پرشان نمودندی که:{ ای خدا بزرگ هنوز جوونه خودت بهش رحم کن ...} پرده از نقشه شوم افتادندی

بعد از لشکر کشی بهمن بی شعور و جوجه اردک زشت باعهد واعیال به دولت سرا بزرگ را دیدندی که دراز به دراز افتادندی و الکی آخ و اوخ کردندی  جوجه اردک که از راز آب باخبر بودندی به وی پیشنهاد کردندی که: { ای بابا پاشو بریم جکوزی کمرت سه سوت ردیفه} و ایشان با مانع بزرگی رو برو شد از ایشان اصرار از بزرگ انکار..

نیامد که نیامد  ...کاشف بعمل آمد که ایشان دل بانو یلدا را نرم کرده بودن که : {عزیزم بیا یه خدمه ای پیر و فرتوت و پراز چین و چروک صورت برات بیارم تا ریخت و پاش های آرشا برات جمع کنه....}

یلدابانو که شاخ درآورده بودندی گفته بود {نیکی و پرسش ...این بچه ها پیرم کردند}

القصه بعد از انکار آقا بزرگ از حضور در چشمه جوشان آب داغ و تسکین درد معلوم شد ایشان اطلاعیه زدند که به یک کنیزک پیر نیازمندیم حداکثر سن 29 سال

واین چنین بود نقشه برملا شد از همین تریبون اعلام می کنیم بزرگ پاشو دست بردار خودمون دیدیمت وقتی یلدا بانو برای خرید می روند بازار بلند میشی آهنگ  نیناش ناش  و بابا کرم دوستت دارم میزاری و حتی شنیده ایم آهنگ خوشگلا بباید برقصند و میذاری و میرقصی!

تا آخر این هفته فرصت داری نقشه رو بیخیال شی وگرنه مجبوریم همه نفره بیایم بندازیمت توی جکوزی...چه تهدیدی...خودمون ترسیدیم!

 

خب آقا بزرگ حرفی مونده؟‌ورمسی یا ویریسنیمت؟

 

 

 

تولدت مبارک نوشت:

امروز تولد یکی از بهترین دوستای ماست...تولد دختری از جنس مهر و عطوفت و وقار...دختری از سرزمین زاگرس با روحی به بلندای کوههای گروس...

سمیرای عزیزی که بودنش توی این دیار غربت مایه نشاط خاطر است و آسایش روح...

این روز عزیز رو به سمیرا جون (سپیده بلاگستان) از ته دلم تبریک میگم و امیدوارم همیشه تنش سالم و لبش خندون و دلش شاد باشه و به همه آرزوهای قشنگش برسه و همیشه شادزندگی کنه....

تولدت مبارک دوست یکرنگ و یکدل

 

 

 


 
بوژان، بهشتی در نیشابور
ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ تیر ۱۳٩٠ : توسط :

 

همیشه وقتی دل به دل طبیعت می سپاریم آرامشی خاص به جان رخنه میکند و سرشارت میکند از عطر وجود خدا...آرامشی توام با رهایی از همه قید و بندهای زندگی روزمره و کسالتهایش...4 روز مهمان سرزمین زیبای خراسان بودیم..زائر بارانی صحن و سرای امام عشق و مهربانی..و کوه پیمای ارتفاعات زیبای نیشابور..کوتاه بود اما به یاد ماندنی و زیبا...جای همگیتان خالی خیلی خوش گذشت...

 

اولین بار بود که یک شب را تا صبح روبه روی صحن و گنبد طلای آقا امام رضا تا صبح راز و نیاز کردیم و اشک ریختیم..چشم در چشم پنجره فولادش برای شفای تک تک بیماران...دیدن صحنه های دلچسب مناجات و راز و نیاز و اشک همه مردمی که آمده بودند تا حرفهای دل بگویند تاثیر گذار بود و قشنگ...تاجایی که حافظه یاری میکرد و وقت، با دوستان در تماس بودم از آن فضای معنوی و جای همگیتان را سبز کردم...

پنج شنبه به ارتفاعات زیبای بوژان نیشابور صعود کردیم..مناظری بی نظیر در دامنه کوههای زیبای بینالود..

بوژان نام روستایی است  با ارتفاع 1600 متر که در 13 کیلومتری شمال شرق نیشابور و 120 کیلومتری مشهد ، این روستای کوهستانی که در شکل دره مانندی در جنوب بینالود قرار گرفته دارای آب و هوای معتدل کوهستانی و زمستانهای سرد و تابستانهای معتدل است..

 در مورد وجه تسمیه بوژان چند تا نظر  وجود داره: بوژان به معنای رشد کرده ..2- نام گیاهی که برگهای ریز و ساقه های دراز داره..3- ان در بوژان پسوند مکان است مثل چشمه ساران..مرغزاران...که میتونه برگرفته از درختان سرسبز و رودهای پرآبش باشه...

این روستا که تقریبا در شیب قرار گرفته دارای کوچه پس کوچه های نامنظم و پیچ پیچ و بافت سنتی اش شبیه روستاهای پله ای است.ارتفاعات بلند، باغهای سرسبز و آبشارهای زیبا و رودخانه ای که از ابتدای روستا تا آبشار بوژان همراهی ات میکند همه با هم طبیعتی بی نظیر به این روستا بخشیده است که چشم هر رهگذری را خیره میکند..صعود از داخل روستا شروع میشود خورشید تازه اشعه هایش را پهن کرده که از کنار مسجد روستا از مقابل اهالی که به جمعیت زیاد ما خیره شده اند به راه می افتیم..ابتدای راه مسیرها جنگلی و سرسبز است و رودخانه ای که از کنارمان عبور میکند و باغهای میوه.گردو و آلبالو و گیلاس و... و بوی دودی که همه مسیر را به شکل خاصی جذاب میکند...شباهت زیادی به طبیعت نهاوند خودمان و باغهای گوشه دارد...جلوتر که میروی شبیه جنگل سر سبز گیان است و کم کم بخشهای کوهستانی رخ مینماید..در اولین ایستگاه نفسی میگیریم و به حرکت ادامه میدهیم به ایستگاه چای می رسیم و همنوردان صبحانه میخورند و خستگی در میکنند بازهم حرکت میکنیم..منظره های زیبا و بی نظیری در طول مسیر چشم نوازی میکنند نکته جالب درختان خودروی گردویی است که در طول راه می بینیم اولش فکر میکردم اینها متعلق به باغهای شخصی هستند ولی وقتی در بالاترین ارتفاعات درست کنار آبشار بوژان بازهم درخت گردو دیدم مطمئن شدم که اینها خودرو هستند...طبیعت تا قله همینجور زیبا و سبز می ماند حتی جاهایی که کوهستانی و باریک است بازهم از آن بالا دره های سرسبز می بینی....گاهی مسیر سربالایی است و شیبدار و فقط امکان حرکت یک نفر به صورت همزمان وجود دارد...به شکل ماری در پیچ و خم کوه حرکت می کنیم...

 

حدود 5 ساعت بعد نسیم خنکی که به صورتمان میخورد نشان میدهد که به آبشار رسیده ایم...آبشار از لابه لای درختان خودنمایی میکند و منظره بسیار زیبایی را به نمایش میگذارد....از شدت خوشحالی بی توجه به آب و خیس شدن به زیر آبشار می روم و روحم تازه میشود...

بعد از چند عکس یادگاری و لذت بردن از مناظر آبشار به ایستگاه نهار برمیگردیم و بعد از نهار و استراحت مسیر بازگشت آغاز میشود....یه کوه زیبا که به نظر من شبیه سنگ پا بود.( شمام نظر بدید شبیه چیه؟) توی مسیر دیدیم که جالب بود :

 

هنوز غروب نشده به روستا بازمیگردیم با ذهنی پر از تصاویر زیبا و طعم خوشمزه آلبالوهای محلی که از یکی از باغدارها خریدیم...

 

لهجه زیبای مردم بوژان و طبیعت زیبایشان در کنار آبشار قشنگی که تا همیشه در بهترین قسمت ذهنم خواهد ماند جاخوش میکند...

بوژان طبق سرشماری سال هشتاد و پنج ،977 نفر جمعیت داشته است.

 توی اون کوهستانهای زیبا و اون هوای بی نظیر که سرشار از اکسیژن و نشاط بود بی اختیار عظمت معنوی فضا و قدرت خالق زبان سخن گفتنت رو می بست و ترجیح میدادی بیشتر سکوت کنی و از فضا انرژی بگیری...جای همگی خالی بود...

نزدیک محل اردوگاهمان که در باغرود نیشابور بود یه جایی بود که مسجد چوبی نامیده میشد و یه مسجد که همه اجزائش اعم از گنبد و گلدسته ازچوب ساخته شده بود و فضای معنوی و قشنگی داشت و در کنارش یه کلبه چوبی که آدمو یاد سریال پس از باران مینداخت و واقعا حس میکردی توی شمالی...تابه حال اسم این مسجد رو جایی نشنیده بودم واقعا حیفه چنین جاهای زیبایی توی آثار باستانی ما گمنام باشن و مردم نشناسنشون...

 

(مسجد چوبی نیشابور)

 

(کلبه چوبی نیشابور)

 

پی  سفر نوشت:

همیشه میگن دوست خوب رو توی سفر باید شناخت و یا سفر خوب با همسفر خوب معنی پیدا میکنه ...من این نکته رو توی این سفر بیشتر متوجه شدم و خوشحالم که در دل کوه و در جوار حرم امن رضوی سهبا و سپیده عزیز همراهم بودند و به سفر قشنگم شیرینی بخشیدند...

تشکر ویژه باید کرد از دوستان خوبم آقا بزرگ که زحمت پخت آش رشته پشت پا رو کشیدند و در طول سفر هم جویای احوالات ما بودند.. جناب ببر که زحمت کشیدن همراه همسر محترمشون اومدن هتل دیدن ما..اردک خان عزیز که حضور معنویشون در آرامش حرم ضامن آهو لطف بیشتری به سفر بخشید و میکائیل و حمید و همه دوستان خوبمون که مدام پیگیر حال و روزمون بودند و دلشون برامون تنگ شده بود!

 

 


 
می نویسم تا یادمان بماند...
ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٠ : توسط :

 

           روزها پی در پی و بی شتاب میگذرند.یعنی عمرمان به همان سرعت تیک تاک ثانیه شمار ساعت روی دیوار در حال طی شدن است.هیچوقت از گذشتن عمرم هراس نداشته ام چون همه لحظه هایم را به تمامی زیسته ام..چون هنوز هم صبحها قبل از ترک کردن خانه چند ثانیه ای به عمق چشمان بسته ات خیره میشوم تا انرژی مضاعفی بگیرم از مهربانی که حتی از پشت چشمان خوابیده ات فریاد میزند و عصرها ثانیه شماری میکنم تا صدای چرخش کلید در قفل در به گوش برسد و هنوز هم مثل روز اول تشنه شنیدن صدای کلید و باز شدن در به انتظار آمدنت می نشینم..

هنوز چشمانت گرمترین مهربانی ها را هدیه میکند و شانه هایت مطمئن ترین نقطه دنیاست...هنوز هم دلم به شنیدن صدایت می لرزد..باور میکنی؟

هنوز هم کم می آورم در مقابل عمق مهربانی و گذشتت....

به قول هادی امیری:

نه خورشید

                نه ماه.

                            روزگار من

                                                با گردش نگاه تو می چرخد

 

این تکرار هر روزه عشق آرامم میکند..انگار خنکای لیوان آبی یخ زده در گرمای جگرسوز تابستان کویر....انگار آرامش بی حد یک جنگل بکر و خلوت...انگار آبی دریای مواج و آرام....

 

پی اطلاع رسانی نوشت:

یک چند روزی تشریف ندارم همه تان از دستم یک نفس راحت بکشید...اگر خدا قبول کند می رویم به زیارت و سیاحت...جایی همین نزدیکی ها...لایق باشیم نایب الزیاره خواهیم بود...

 

پی شعر نوشت:


هرجای دنیا که رفتی

الوند را نشان کن

که من پشتش ایستاده ام

شهری رو به من نماز میخوانند

حاجتهایشان را

لابه لای برفها گم میکنم

به دست خدا نمی رسد

خدا بدنامی اش را از من دارد

من دستهای سردم را ازتو

که تمام پیراهن هایت را برده ای

ومن

برای چشم این همه آدم برفی

دکمه کم آورده ام

                                       (ریحانه جباری)


 
سومین شهردار هم در نهاوند وادار به استعفا شد
ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ تیر ۱۳٩٠ : توسط :

 

        شهرمان دوباره بی شهردار شد.

یعنی بهتر است بگوییم برای سومین بار شهردار شهرمان استعفا کرد.

به نظر شما وقتی در مدت زمانی کوتاه سه شهردار که اتفاقا عملکرد خوب و مثبتی ازخود به جای گذاشته اند به شکلی غیر منتظره و کاملا ناگهانی استعفا کرده  ومی روند نگاهها باید به کجا معطوف شود؟

وقتی دوشهردار از این سه شهردار با زبان خود اظهار میکنند که آنچنان از سوی برخی اعضای شورای شهر تحت فشار قرار گرفته اند که راهی جز استعفا برایشان نمانده است آیا نباید شک کرد که کاسه ای زیر نیم کاسه است؟

وقتی امین ترین کارکنان شهرداری و نزدیکترین ها به شهردار اعتراف میکنند که فلان کس و فلان کس از شورای شهر از شهردار باج میخواستند و چون او نداد وادارش کردند استعفا کند آیا نباید یقین حاصل کرد که شورایمان بیمار است؟

وقتی دوسه نفر از خود اعضای شورا صراحتا اعلام می کنند که هم صنفانشان در شورا شهردار را مجبور به استعفا کردند چون گفت پولی ندارم که بدهم! آیا بازهم جایی برای تردید باقی می ماند؟

امروز وجود شورای شهر در نهاوند منشا همه مشکلات شهری - عقب ماندگی ها و اختلافات و مشکلات است و تا زمانی که این دمل چرکین از دل شهرمان جراحی نشود هیچ شهرداری حتی اگر دکتر و پروفسور هم باشد درشهری که این هفت نفر چون آفت به جان ریشه هایش افتاده اند دوام نخواهد آورد....منتخب ما که نبودند اما کاش مردم کمی فقط کمی در انتخابشان دقت و شعور به خرج میدادند تا اینگونه شهر به دست نااهلان نیفتد..کاش یک مسئول با وجدانی پیدا می شد که از این آقایان بپرسد چه میکنید؟‌چرا هیچ شهرداری را مجال جلوس نمی دهید؟

شهریاران بود و خاک مهربانان این دیار

مهربانی کی سرآمد شهریاران را چه شد؟

 

پی مرتبط نوشت:

یادداشت سجاد سیف هم در این زمینه خواندنی است..

 

پی شعر نوشت:

ابری ترین شهرم در این رویای بی باران        باران من باش و بباران بی شماران

 

(قاسم بحرانی)


 
این مطلب تیتر ندارد.درد دارد
ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ تیر ۱۳٩٠ : توسط :

 

     

  زن،صبح زود در تاریک روشن هوا چادرش رو سرش میکنه دختر کوچیکه رو به دختر بزرگه می سپاره و میره..میره تا همراه زنها و بچه ها و اندک مردهای دیگه برن سر مزرعه های اطراف شهر برای چیدن خیار...(این فصل فصل برداشت خیار و گوجه و میوه های جالیزیه و نهاوند هم که یکی از بهترین نقاط پرورش خیار کشور...) دختر بزرگتر 13 ساله است و همه کاره خانه و زندگی..و دختر کوچکتر 3-4 ساله که گاهی به خواهر و اگر او مدرسه باشد به همسایه ها سپرده میشود..غروب که می شود زن خسته و بی جان به خانه برمی گردد و حتی رمق ندارد لقمه نانی بخورد و نرسیده به خوابی عمیق می رود بی آنکه فرصت داشته باشد دخترکش را که تازه شیرین زبان شده در آغوش بگیرد و از روزی که گذشت از دختر نوجوانش بپرسد و ببیند روز را چگونه و با کدام دوستانش گذارند؟! میخوابد تا فردا صبح آفتاب نزده دوباره در تاریک روشن هوا.......

مرد، از صبح در حیاط خانه راه می رود گاهی به کوچه و گاهی به بازار...وقتی سرحال است در میدان اصلی منتظر می ایستد تا برای کارگری برود اما هرصاحب کاری از قیافه اش می فهمد که او مرد کار نیست و یک روز بیشتر برسر هرکاری دوام نمی آورد و باز هم در کوچه حمام آفتاب می گیرد..دخترک ابا دارد از اینکه اورا پدرش بخواند و پدر هیچ مهری به دخترکانش ندارد..غروب که زن برمیگردد مردش مثل دختر بچه ها گوشه ای کز میکند تا پول توجیبی اش را از زنش بگیرد!

تا به حال چندین مرتبه او را به بیمارستان روانی برده  وبستری کرده اند اما به خاطر نداشتن هزینه های درمان ناچار شده اند بعد از چند روز برش گردانند و هر بار او بدتر از قبل شد! اما باز هم زن دعا میکند نمیرد و سایه اش بالای سرشان باشد!!

 

این تنها زنی نیست که جور بی غیرتی مردش را یک تنه به دوش میکشد تا کودکانش سر گرسنه به زمین نگذارند..تا دستشان پیش غریبه ها دراز نشود.تا خجالت زده نباشند از نداری و گرسنگی...در همین نزدیکی ها زنان بسیاری زندگی میکنند که خودشان را به آب و آتش می زنند تا زندگیشان از هم نپاشد و در مقابل مردی که چیزی به نام مردانگی در وجودش یافت می نشود از همه جانشان مایه می گذارند تا صورتشان را با سیلی سرخ کنند و زندگی کنند و زنده بمانند.کار میکند تا خانواده اش ندانند که شوهرش بی عار و بی خاصیت است..کار میکند و میگذارد صورتش زیر هرم داغ آفتاب نیم سوز شود اما اجازه نمیدهد حتی پدرو  برادرانش سکه ای صدقه وار به کودکانش دهند..کار میکند تا جای خالی غیرت مردی را که نیست پرکند...

خیلی دلم میخواهد هدف از آفرینش مردانی که مثل انگل به زنان خود آویزان شده اند و شیره جانش را می مکند و به هیچ کجایشان بر نمیخورد که این زن صبح آفتاب نزده می رود و غروب که شد برمی گردد تا جای خالی غیرت مردی را که به مرده متحرکی می ماند پر کنند را بدانم؟ مردانی که نبودنشان مایه نشاط و آرامش خاطر است و بودنشان جز عذاب و رنج چیزی ندارد..

جالب اینجاست که همین زن وقتی از همه جا ناامید شده بود و برای تامین معاش بچه هایش به سراغ کمیته امداد رفت گفتند چون شوهرت هنوز در قید حیات است یعنی سرپرست داری و نمیتوانیم تورا تحت پوشش قرار دهیم! نمیدانم نعش بی خاصیت یک  چنین مردی به درد کجای این دنیا میخورد ؟ چرا باید کار به آنجایی برسد که کودک سه ساله اش دعا کند خدا بابایش را بکشد؟!

هی روزگار لعنتی!

 

 

اتفاق خوب نوشت:

جای همگی خالی روز شنبه مهمون خونه پرمهر اردک خان و ماه سلطان بودم به قصد دیدن شازده پسرشون ،که البته تمام مدت در خواب ناز آرمیده بودند ومن از دیدار روی ماهشان محروم ماندم اما دیدن این زوج خونگرم و هنرمند یکی از اتفاقهای خوب روزهای اخیرم بود.سالها بود می شناختمشون اما هیچوقت دقیق نشده بودم بهشون..به خودشون و زندگیشون..چون اولین بار بود که میخواستم از نزدیک باهاشون برخورد کنم یه کم سخت بود برام اما وقتی پامو از در خونه شون بیرون گذاشتم باخودم گفتم: چه دوستان خوبی! کاش زودتر پیداشون کرده بودم و کاش دوستی مان بر دوام بماند تا همیشه...