زندگی با عشق یا ........
ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٠ : توسط :

 

           من فکر می کنم زندگی باید سرشار از عشق باشه..ازدواج یا باید با عشق شروع بشه یا بعدا عشق توش به وجود بیاد وگرنه میشه عادت..دونفر آدمی که یک عمر کنارهم زیر یک سقف زندگی میکنند بدون هیچ عشقی..شایدم مشکلی باهم نداشته باشن اما چیزی توی دلشون نیست..یعنی یکی قلبش واسه اون یکی نمی تپه..کنار هم هستند اما فرسنگها از هم فاصله دارن...باورش سخته...اما متاسفانه خیلی از زندگیهای اطراف ما اینجوریه...باهم زندگی میکنند از سر عادت..رفع تکلیف..غریزه یا برای فرار از تنهایی... به خاطر بچه ها...به خاطر حرف مردم...به هر دلیلی به جز عشق....

زندگی شما چطوریه؟ اگرم هنوز ازدواج نکردید فکر می کنید زندگی مشترک ایده آل چی باشه؟

اگه یه روزی با یکی ازدواج کنید که عاشقشید و بعد به جایی برسید که مثلا بین اون و خانواده تون مجبور به انتخاب بشید چیکار میکنید؟یعنی اگه مثلا همسرتون نتونه پدر و مادرتون رو تحمل کنه ..نتونه هیچ جوری باهاشون کنار بیاد شما چیکار میکنید؟اگه به انتخاب برسید کی رو انتخاب می کنید؟

جواب این سوالها شاید بتونه یه زندگی رو نجات بده...شاید یکی از فکرهای شما به یک تصمیم خوب برای ادامه زندگیش برسه..شاید یکی از ته خط برگرده و دوباره شروع کنه..برای داشتن فکرهای خوب حتما نباید راهی رو رفته باشید..میتونید آرمانهاتون رو دیده ها و شنیده هاتون رو بگید..


 
دستان گره گشای شما و مهمانی افطار
ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩٠ : توسط :

 

           مامان از بالا صداش میکنه : مریم غذا نسوزه!

           دختر نوجوان که حالا دیگه استخوان ترکانده و داره واسه خودش خانمی میشه زیر لب غر میزنه حالا بسوزه چی میشه؟! پریروز عدسی.دیروز عدسی.امروز عدسی.فردا عدسی!...و درد کمترین احساس این لحظه های من است...

مادری که همه ساعتهای گرم و سوزان مرداد را زیر تیغ تیز آفتاب کار میکنه تا لقمه ای نان دربیاره و بچه هاش گرسنه نمونن..مادری که صبح تا شب با زبون روزه تو خونه مردم کار میکنه تا دختر و پسرش لباس مرتب داشته باشن..

مادری که پدری میکنه توی این روزگار نامردی و سختی...

سفره افطار رو که میچینی وقتی خوراکیهای رنگارنگ و غذاهای خوشمزه رو توش گذاشتی وقتی ریز و درشت فامیل رو دعوت کردی و غذاهای رنگارنگ و کدبانوگریتو به همه نشون دادی ..وقتی اونقدر دستت پربود از خرید روزانه سفارش خانم که مجبور شدی با پا درو بازکنی...وقتی......وقتی.......

یه لحظه قبل از اینکه اولین لقمه رو بذاری توی دهنت فکر کن که همین الان ..همین لحظه..چند قدم اونورتر..چند خونه اون طرف تر..چند کیلومتر دورتر از تو یه خانواده دور سفره نشستن..سفره ای با چند تا نان و چند دانه خرما...سفره ای خالی و یک لیوان چای...اونام روزه بودن..اونام گرسنه بودن اونام دلشون غذای گرم و خوشمزه میخواد...

میدونم نمیشه این درد رو از ریشه درمان کرد.میدونم نمیشه این غده رو جراحی کرد واسه همیشه..میدونم نمیشه تا ابد هیچ بچه ای گرسنه نباشه..اما میشه گاهی پای سفره خالیشون نشست..میشه گاهی ازشون پرسید: امشب چی دوست داری بخوری؟و همونو براشون فراهم کرد و گذاشت سر سفره شون..میشه کاری کرد یه شب توی این ماه عزیز چند تا خانواده یه دل سیر غذا بخورن..کسانی که شاید سالی یکبارم غذای خوب نمیخورن...

هرکدوممون اگه یک نفر رو به آرزوش برسونیم..یه بچه رو خوشحال کنیم..یه پیرزن رو سیرکنیم و یه پیرمرد رو بخندونیم کافیه..هر کدوم از ما تک تک میشیم یه دنیا...

یه شب هم که باشه یه دنیا ارزش داره این ایثارشما..چی میشه یه شب ما کمتر بخوریم؟چی میشه یه شب چند مدل کمتر غذا سر سفره مون باشه؟

بازم خدا کمک کرده و قراره به همت دستهای سخاوتمند دوستای خوبی که تا لب تر میکنی لبیک میگن و همیشه در عین خالی بودن دست خودشون اونقدر سخی هستند که آدم شرمنده میشه، یه شب افطار بدیم به خانواده های فقیر شهرمون..به هرچند تا که وسعمون اجازه بده..البته به کمک شما...

قرار ما شب نوزدهم ماه رمضان هست و اون شب قراره افطار بدیم به بچه های یتیم و خانواده های بی سرپرست و بی بضاعت..از الان تا آخر همین هفته هر کی دوست داره توی این ثواب شریک بشه خبر بده تا بهش شماره حساب بدم برای ارسال مهربانی و کرامتش..

چشم به راه دستان گره گشایتان هستیم..طاعات قبول..


 
فرشته های خسته اما عاشق
ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩٠ : توسط :

 

       این روزها مامان و بابا گرفتارهای کارهای زیادند و زیاد کار می کنند.

       گاهی تا دیر وقت مشغول رتق و فتق و تمیزکاری خانه هستند که در حال  گذران  مراحل بنایی و زیباسازی است.اما در میان همه مشغله هایشان و همه خستگیهای روزتا شبشان هیچوقت فراموش نمی کنند که روزی یکی دوبار حال این دختر لوس را بپرسند.

و همین بغضم را درمی آورد که چقدر قشنگ است این همه مهر و محبت و چه سخت است مادر و پدربودن و من چقدر بد بوده ام که حتی نمیتوانم سر سوزنی شکرگزار این همه عشق این دوفرشته خدا باشم....

خدایا کاش به همه داشته هایم کمی لیاقت اضافه میکردی...

کاش حداقل میتوانستم یک بار این بغض لعنتی  را کنار بگذارم وتوی چشمهایشان زل بزنم و بگویم چقدر مدیونشان هستم....

کاش آنقدر زنده بمانم تا سر سوزنی جبران کنم...


 
قسم به قلم
ساعت ۸:۱٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٠ : توسط :
 
حرمتهایی که شکسته می شوند
ساعت ۸:۳٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩٠ : توسط :

 

      یادمه وقتی بچه بودیم..تا همین دوسه سال پیش ماه رمضان شآن و شوکت خاصی داشت.حتی خلافکارها هم حرمت این ماه را نگه میداشتند ویک ماه از خلاف روزه میگرفتند.لاتها و اوباش محله سرشان پایین بود و کاری به کسی نداشتند.سیگاری های حرفه ای وقتی می خواستند یک نخ سیگار بکشند هفت تا سوراخ پنهان می شدند که مبادا حرمت ماه مبارک بشکند.بچه هایی که توی مدرسه ها روزه نبودند و میخواستند چیزی بخورند میرفتند توی دستشویی و یا گوشه ای که کسی آنها را نبیند..آبدارخانه مدرسه ها و اداره ها رسما تعطیل بود.کبابی ها و ساندویچی ها دم غروب موقع افطار یکی یکی باز میشدند.بستنی و آبمیوه و هله هوله فقط دم غروب دست بعضی مردم و بچه ها دیده میشد...حتی لامذهب ها و مریض ها و پیرها هم حرمت نگه میداشتند و جلوی جمع چیزی نمیخوردند توی این ماه...

حالا یکی دوساله که ماه رمضون هم شده یه ماهی مثل همه ماهها...بوی کباب سر ظهر از کبابی بلند میشه..بستنی و آبمیوه از صبح در دسترس همه هست..توی اداره ها هر کی میخواد میره آبدارخونه و غذاشو گرم میکنه یا چای میخوره اونم نه دزدکی خیلی عادی و راحت.

سیگاریها توی هرجایی که دلشون بخواد سیگاری درمیارن و دود میکنن..بچه که بودم بابا چون زخم معده داشت و سیگار هم میکشید روزه نمیگرفت اما هروقت میخواست سیگار بکشه میومد خونه میگفت نمیشه بیرون گناه داره!

یادمه حتی وقتی توی خیابون هوس خوراکی میکردیم مامان میخریدش اما میگفت بذار برسیم خونه بعد بخور! ماه رمضونه گناه داره...حالا مامانه خودش زودتر از بچه ش....

حرف روزه گرفتن و نگرفتن نیست.چون خود خدا هم توی قرآنش گفته در دین هیچ اجباری نیست..حرف حرمت نگه داشتنه..حرمتهایی که یه روزی بودن و حالا دیگه نیستند.حرمتهایی که نسل به نسل پدر و مادرها به بچه ها یاد میدادن و حالا پدر و مادرها مسخره میکنند تا بچه ها هم یاد بگیرن...

چی داره به سرمون میاد که حتی اندازه یک ساعت نگه داشتن شکممون برای دین خدا ارزش قائل نیستیم؟

 

یک شعر یک سالگرد:

از خون جوانان وطن لاله دمیده                 از ماتم سروقدشان سرو خمیده

در سایه گل بلبل از این غصه خزیده           گل نیز چون من در غمشان جامه دریده

 

خدا بیامرزد عارف قزوینی را..ملک الشعرای بهار را..نسیم شمال را..علی اکبر دهخدا را..فرخی یزدی را..ایرج میرزا را..و همه شعرای مشروطه خواه را...

مشروطه 105 ساله شد.

 


 
عشقی به گرمای مرداد
ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٠ : توسط :

بچه که بودم برایم یک همبازی بودی.یک دوست خوب که موقع بازیهای کودکانه هم هوای دختربچه ها را داشت که مبادا کسی اذیتشان کند.مبادا کسی پایشان را لگد کند و یا جر زنی کند وسط بازی و آنها را دلخور کند.

نوجوان که شدم برایم رقیب بودی.رقیب درسی.مدرسه مان یکی بود.من در نوبت دخترانه اش و تو در نوبت پسرانه و همین باعث شده بود بخواهم در همه درسها نمره بیشتر و بهتری از تو بگیرم.همیشه نمره ریاضی و علوم تو بیشتر بود و نمره ادبیات و عربی من..

مدرسه که تمام شد و هر یک راهی شهر و دیاری شدیم برای ادامه تحصیل وقتی ذوق و شوق ثبت نام در دانشگاه و خرید کیف و لباس و انتخاب واحد و اطاق گرفتن فرو نشست وقتی اولین پنج شنبه جمعه خوابگاه را لمس کردم و اشکم جاری شد از غربت نشینی تازه فهمیدم چیزی را جا گذاشته ام در شهر پدری که حتی قبول شدن در بهترین دانشگاه کشور هم  جای زخمش را درمان نمیکند.

و بلاخره وقتی بعد از مدتها برگشتیم به شهرمان و دوباره دیدمت وقتی چیزی در دلم فرو ریخت از دیدنت وقتی سرتاپا شوق شدم برای دیدنت وقتی به پهنای صورتم اشک ریختم از ندیدنت ....تازه فهمیدم که چه اتفاقی افتاده!

همه سالهای خوش دانشگاه با همه خاطره های قشنگش و همه دوستان به یاد ماندنی اش همیشه قطرات اشکی داشت از دوری تو...یادش بخیر اولین باری که اعتراف کردم برای یک دوست...و چقدر سبک شدم...

سه سال گذشت ...نه سی سال....شاید هم سیصد سال...نمیدانم هرچه بودم لحظه هایم همه شوق رسیدن به تو را داشت و بی تو عین مرغ پرکنده بال بال میزدم...

با همه شرمی که از پدر داشتم برای اولین و آخرین بار چنان قاطعانه توی چشمانش نگاه کردم و گفتم تورا میخواهم که هیچ نپرسید و هیچ نگفت جز فراهم کردن مقدمات وصال....هنوز هم باورم نمیشود من چنین قاطعانه حرف زده باشم...

در زندگی هر آدمی لحظه ها و آدمهایی هستند که فقط متعلق به خود اوست..منحصر به فردند و تکرار نشدنی..و من امروز بعد از ده سال که از آن روز قشنگی که احساست را شنیدم و بعد از سه سال که زیر یک سقف باتو نفس میکشم اعتراف میکنم که خوشبخت ترین آدم روی زمینم...همینقدر که توانستم کنار کسی نفس بکشم که به خاطر عشقش همه کار کرد و به خاطر باورهای عاشقانه اش آنقدر فداکاری کرد که هیچکس باورش نمی شود یعنی من خوشبختم.

همین که در کنار کسی بودم که حتی یک ساعت نبودنش آرامشم را مختل میکند و همه لحظه های بودنش و تک تک نفس هایش آرامشی عمیق به قلب و جسمم سرازیر میکند یعنی من خوشبختم..

همین که با کسی زندگی میکنم که دلش آنقدر بزرگ است که از همه اشتباهات خواسته و ناخواسته چنان کریمانه میگذرد که شرمسار می شوم و سکوت پیشه میکنم یعنی من خوشبختم...

همین که کسی را دارم که همه و همه از دوست و فامیل و همسایه و آشنا به خاطر داشتنش به من تبریک میگویند و حتی گاه حسد میبرند یعنی من خوشبختم...

همین که کسی هست که دل نگران کوچکترین نگرانی ام باشد و حتی در سخت ترین و خسته کننده ترین روزهای کاری اش بیشتر از استراحت خودش به فکر تفریح و راحتی من باشد یعنی من خوشبختم...

همین که کسی را دارم که آنچنان مرا از مهربانی بی حدش سرشار کرده که هیچ دریایی جای اقیانوش چشمانش را در زندگی ام نمیگیرد یعنی من خوشبختم...

همین که تو اینقدر پاک و مقدسی که واژه کم می آورم یعنی من خوشبختم

خیلی خوشبخت...

و همه آرامشم را و همه داشته هایم را مدیون خدایم که چنین نعمتی را به زندگیم هدیه کرد و اگر تا ابد به پاس بودنت سر از سجده برندارم رواست...

امروز طلیعه شروع دیگری است..اگر چه هر روز صبح در کنار تو متولد می شوم اما امروز هم تولدی است در دل تابستان گرم...

مهربان ترین یار..

                                     بی ریاترین رفیق...

                                                                     همراه ترین همسفر...

                         عاشق ترین همسر

12 مرداد ،طلوع خورشید چشمانت را تا زنده ام به یاد می سپارم و هر روز چشم در چشم خدا شکرگزار همه لحظه های با تو بودن خواهم بود..

خداکند که لیاقت همه مهربانیها و وفاداریهایت را داشته باشم...

 

               تولدت مبارک...همیشه سبز و سلامت و سربلند باشی


 
شله زرد با طعم ربنا
ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ امرداد ۱۳٩٠ : توسط :

فردا ماه رمضان شروع میشه.فرقی نمیکنه اکثریت بهش اعتقاد داشته باشن یا نداشته باشن..میاد..همونجوری که بقیه ماهها اومدن و رفتن..مثل بهار ..مثل تابستان ..مثل محرم و صفر...درسته که توی سالهای اخیر به دلایل مختلف باورهای مذهبی و اعتقادی خیلی از مردم کمرنگ شده و دیگه روزه خواری مثل قدیما خلاف عرف نیست.دیگه کسی که میخواد روزه شو به هر دلیلی بخوره نمیره توی هفت تا سوراخ قایم بشه که نکنه کسی ببیندش  واون گناه کرده باشه..دیگه توی کوی و بزرن به راحتی بوی کباب بلند میشه..یکی سیگار میکشه..یکی نوشابه میخوره و....نمیخوام اینجا کلاس روضه راه بندازم و از چیزی که خودم بدم میاد( نصیحت کردن) در مورد دیگران انجامش بدم..من فکر میکنم دینداری قبل از اینکه بعد اجتماعی داشته باشه یه امر شخصیه..یه حس درونی که تا وقتی بهش باور نداشته باشی هزار سال هم که به اسم نماز خم و راست بشی و به اسم روزه معده تو سوراخ کنی و به اسم حجاب چیزی سرت کنی بهت دیندار گفته نمیشه...نمیدونم شاید اشتباه باشه اما باور من اینه که اگه دین از سیاست جدا می موند مردم بیشتری جذبش میشدن..اونجوری دیگه اگه کسی از حکومتی بدش میومد به خاطر اونها لامذهب نمی شد .و فکر نمیکرد حکومت هرچی گفت حرف دینه و برعکس...

من فکر میکنم اگه همه چیز رو باهم قاطی نمیکردم وضعیت بهتری داشتیم..حداقل اگه اجباری در کار نبود و اگه اجازه میدادیم بچه هامون همه چیز دینشون رو خوب بشناسن و با چشم باز و اعتقاد قلبی انتخاب کنن اونوقت هم نمازخوندنهای ما رنگ سمبل کاری نداشت وهم روزه هامون تاثیر معنوی بیشتری داشت...هم مساجد ما محل تجمع مردان و زنان مسن نمیشد...هم همه واسه رسیدن ماه رمضان روزشماری میکردند نه اینکه روزه خواری افتخار بشه و نشانه روشنفکری!

یادش بخیر کلاس سوم بودم که اولین روزه مو گرفتم..مامان و بابا هیچوقت اجباری به انجام فرائض نداشتن نماز رو یادم دادن و دیگه خودم دلم خواست بخونم روزه رو هم خوشم میومد چون موقع افطار یه حال خوبی بهم دست میداد و حس میکردم سبک شدم...ابتدایی که بودم به شوق کارتون زهره و زهرا که هر سال ماه رمضون توی برنامه کودک پخش میشد دلم میخواست روزه بگیرم...کلاس پنجم از اینکه سرماخوردم و دکتر اجازه نداد روزه بگیرم و دو روزش رو خوردم کلی گریه کردم! اما قشنگ ترین خاطرات مربوط به سحرها بود که مامان زودتر بیدار میشد سحری رو گرم میکرد و بعدشم رادیو رو روشن میکرد و ما رو بیدار میکرد...بابام زخم معده داشت و هیچوقت نمیتونست روزه بگیره اما من و مامان و آبجی کوچیکه همیشه همراه بودیم با دعای اللهم انی اسئلک رادیو ...غروب هم صدای ربنای شجریان که خونه رو پرمیکرد در حال چیدن سفره بودیم ...شله زرد و حلوای خوشمزه مامان ..و زولبیا بامیه خوشمزه ای که بابا هر روز میخرید بعدشم که همه به هم میگفتیم قبول باشه..راستش از وقتی پای سفره می نشستیم تا وقتی اذون تموم میشد به جای مامان که لبش دعا میخوند چشممون به سفره و خوراکیهاش بود من و آبجی کوچیکه!!

و دعای مادربزرگ که هر وقت می دیدمون یا زنگ میزدیم میگفت:‌طاعاتت قبول باشه ..هنوزم از زبونش نیفتاده..هنوزم این چاق سلامتی ماه رمضونشه...

ماه رمضانهای دوره دانشجویی توی خوابگاه حال و هوای خاصی داشت..بچه ها اکثرا غذای خوابگاه رو میخوردن و معدود کسانی مثل من که بیزار بودن از غذای اونجا باید توی عالم گشنگی روزه واسه خودشون سحری می پختن..اما افطارها یه حال دیگه داشت که همه بچه های اطاق دور هم چای و خرما و نون پنیر میخوردیم...یا توی بوفه دانشکده آش رشته ها و شله زردهای آقا مرتضی رو نوش جان میکردیم...یاد همه روزهای خوش بخیر

لحظه لحظه ماه رمضون خاطره است...شما هم از خاطره هاتون بگید...

 

پی دعا نوشت:‌

این روزهایی که از راه میرسد همگی محتاج دعای خیر همدیگریم..دستتان اگر به آسمان رسید ما را ازیاد نبرید....

 


 
آنقدر کوبم در این خانه را ، تا ببینم لطف صاحبخانه را
ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ امرداد ۱۳٩٠ : توسط :

 

         دلم برای درآْغوش گرفتنت تنگ شده است خداجان..

         می شود کمی نزدیکتر بیایی؟

         می شود دستت را روی قلبم بکشی تا این قناری مضطرب که در سینه ام آشیان کرده اندکی آرام شود؟

       می شود سرم را روی پاهایت بگذاری تا این باران دل که از چشمخانه سر بیرون می زند همه زمینت را دربرنگیرد؟

می شود این بار هم مثل همه بارهای قبلی وقتی میگویم: یا الله...بشنوم: قالو بلی!

می شود این بار هم من بمانم و شرمندگی همه لطفهای خفیه ات؟

میدانم که می شود..

تو یادم داده ای که می شود.

تو گفتی ....

.تو در گوشم خواندی: فلیتوکل علی الله فهو حسبه.....

 

بعدا نوشت:

عمری است خجلم از همه بدیهایم و همه خوبیهای بی حدت...خدایا....بازهم مدیون مهر لایزالت شدم...بازهم آمدی جانم به قربانت..باز هم بوسه مهر برچشمان خسته ام زدی...بازهم دستم را گرفتی و گفتی بلند شو...بازهم اجازه دادی نفس بکشم...بازهم خدایی کردی در حق این عاصی ناسپاس....

خدایا ...بهتر است لال شوم که کلمه ای در بیان همه الطافت نمی یابم...

 

                  


 
آن قدر در می زنم تا در به رویم وا کنی
ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ امرداد ۱۳٩٠ : توسط :

 

      فقط وقتهایی که باتو حرف میزنم آرام می شوم.

     مخاطب عجیبی هستی!

     سرتاپا گوش می شوی و تا هر وقت که من توان حرف زدن داشته باشم می نوشی کلماتم را...

   سکوت میکنی.ساده  وصبور ...مال من می شوی..همه کارهایت را تعطیل میکنی.حتی خوابت را..نیمه شب و صبح و بعداز ظهر نداری.هر وقت من لب بگشایم خودت را می رسانی و سرم را روی شانه هایت میگذاری و میگویی: بگو....

تنها کسی هستی که پیدا و پنهان همه چیز را برایش بیرون میریزم و خالصانه می بارم در دامانش...بی هیچ تردیدی...

و هر بار که همه واژگانم را از هزار توی دلم از لابه لای قفلهای زبانم بیرون میکشم آرام می گیرم و اشکهایم بی اختیار خشک میشوند و منتظر می مانم تا از تو بشنوم....

در همه سی سالی که گذشت هربار خوانده ام قالوا بلی شنیده ام ...

میدانم به پر چانگی هایم عادت داری....میدانم دلت نمی آید چشم انتظار بگذاری ام..میدانم این دستها خالی برنمی گردند...

میدانم که اینجایی....

این بار هم بیا........

 

پی نوشت:

مخاطب این واژه ها نیازی به این حرفها ندارد.ننوشته می خواند و نگفته می شنود..او همه همه همه هستی است...بی او کالبد بی ارزشی هم نبودم


 
دلخوشیهایی که دیگر نداریم
ساعت ۸:٤۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ امرداد ۱۳٩٠ : توسط :

 

همه چیز از یک پیامک شروع شد

نوشته است: ده سال پیش انگار غروب خورشید هم قشنگتر بود.

نوشته ام: تازه نبودی ببینی بیست سال پیش چقدر قشنگ بود.

نوشته است: چطور بود ؟

و همین سوال دوباره برم میدارد و می برد به دهه زیبای شصت..به سالهای پر از خاطره...

خردسالی و کودکی هایمان در میان صدای آژیر خطر رادیو و خمپاره و موشک گذشت همراه التهاب مادر و نگرانی پدر که این بار کجا را زده اند؟ نکند آشنایی دوستی همسایه ای همشهری شهید شده باشد! جل و پلاسمان به دوشمان بود از این روستا به آن روستا هرجا می رفتیم اهالی سفره دل و زندگیشان را صادقانه به رویمان میگشودند و اطاقی بهمان میدادند و سخاوتمندانه بی هیچ چشمداشتی نانشان را با ما قسمت میکردند...بچه هایشان همبازیمان میشدند و ما میشدیم عینهو خواهر و بردارهایشان...آنقدر دلمان خوش بود که از این روستا به آن روستا به میهمانی خاله و عمه و دایی می رفتیم و شب نشینی میکردیم! نیمی از جهاز مادر در این آواره گی ها ازبین رفت اما غمش نبود...

روزی که جنگ تمام شد همه خوشحال بودند اما شهرمان پربود از جای گلوله و ترکش و خمپاره...خراب خراب...تازه بنا بود شهر بشود ازاین به بعد اما هنوز هم دلمان آنقدر خوش بود که همراه بابا به زمین فوتبال برویم و مسابقه دو تیم نهاوندی را نگاه کنیم و ذوق کنیم که بابایمان تک ستاره تیم نهاوند است..و کنار زمین کلوا بخوریم و نوشابه...

مدرسه رو که شدیم اسممان را در بهترین مدرسه دخترانه شهر نوشتند آن وقتها غیر انتفاعی معنا نداشت همه مدارس عادی بودند نوبت یک  ودو..و من در مدرسه شرف یک درس میخواندم و چه ذوقی میکردم به آن پسوند 1 !انگار حس اول بودن را تداعی میکرد...مانتو شلوارها هنوز یکرنگ نبود به اصطلاح لباس فرم نداشتیم هرکس هرچی دلش میخواست میپوشید یکی سورمه ای یکی طوسی یکی مشکی...مقنعه ها هم متنوع بود...اما دلها یکی بود..هنوز جامدادی و کیف و کفش باربی و دارا و سارا نیامده بود به بازار..هنوز نقش و نگار مرد عنکبوتی روی لوازم مدرسه جاخوش نکرده بود..لیوانهای آبخوریمان تاشو بودند که کوچک میشد و توی جیب میشد بگذاری اش! صبح شنبه سر صف ناخن ها را نگاه میکردند و لیوان و دستمال و صابون را...

هله هوله عمده زنگ تفریح هایمان سیب و تی تاپ و پفک نمکی بود...هنوز چیپسهای رنگ و وارنگ و لواشکهای مارکدار و ...وارد بوفه مدرسه نشده بود اما دلمان خوش بود به همان اندک خوراکیها..خوب یادم میاد صبح موقع خداحافظی از بابا یه دو تومنی میگرفتم میرفتم باهاش بیسکوئیت میخریدم واسه زنگ تفریحم! دو تومن واسه یه بچه کلاس اولی سال 67 خیلی بود....

مدرسه که تعطیل میشد سرگرمیمان دیدن هادی و هدی بود و حنادختری در مزرعه و دختری به نام نل و هاچ زنبور عسل...کارتونهایی که در همه شان دخترک یا پسرکی به دنبال مادر گمشده اش بود و همیشه بچه ای بود که دلتنگ مادر نداشته اش باشد...

اسباب بازی هایمان هم یک سری بشقاب و قاشق و قابلمه بود و یکی دوتا عروسک...که به شوق بازی با دخترداییها و دخترخاله و دخترکهای همسایه صبحهای تابستان از خواب بیدارمان میکرد...حیاط خانه مامان بزرگ صفایی داشت که نگو...

تابستانها از کلاسهای رنگ و وارنگ خبری نبود بهترین سرگرمیمان رفتن به کانون پرورشی و امانت گرفتن کتاب بود و کمی که بزرگتر شدم کلاسهای خط و نقاشی...کامپیوتر و موبایل نبود و بازیهای کامپیوتری...بلد بودیم بدویم و بازی کنیم و جیغ بکشیم...مثل بچه های الان نبود که آنقدر توی آپارتمانهای یک وجبی مانده اند که دویدن را بلد نیستند و مرتب زمین میخورند!

اون روزها اقلا ماهی یکبار همه توی خونه مادربزرگ جمع میشدیم و میگفتیم و می خندیدیم و قورمه سبزی خوشمزه اش رو میخوردیم الان سالی یکبار میریم عید دیدنی خونه عمه و خاله و شاید حتی خونه عمو و دایی رو بلد نباشیم!

دلمان خوش بود...در حالی که چیز زیادی نداشتیم..

امروز چیزهای زیادی داریم اما دلمان خوش نیست..شاد نیستیم..

دیروز به یک دوتومانی که بابا دم در مدرسه بهمون میداد و میشد باهاش یک مشت تخمه خرید یا یک بیسکوئیت کلی ذوق میکردیم..

امروز با دومیلیون تومانی که مال خودته و میشه باهاش خیلی چیزها بخری نگاه هم نمیکنی...

دیروز پول زحمتکشی بابا برکت داشت و تا آخر ماه کم نمی آوردیم و همیشه خونه مون پرمهمون بود و سفره مون همیشه پر و پیمون..

امروز پول خودت حتی اونقدر برکت نداره که دوهفته از ماه رو باهاش دووم بیاری و تموم نشه...

دیروز که چشم میدوختم به آخر ماه تا بابا پول توجیبی بده و باهاش فلان جامدادی و فلان مجله رو بخرم همه لحظه های زندگی قشنگ بود اما امروز که خودم اونقدر پول دارم که باهاش هرکاری میخوام بکنم دست و دلم به هیچ کاری نمیره...

هرچه بود توی زندگیهایمان دلمان خوش بود اگرچه چیز زیادی نداشتیم اما حالا دلخوشی نداریم حتی اگر همه چیز باشد....

این پست کیامهر بدجوری بغضهای چندین ساله را ترکاند...