فصل جدید زندگی من
ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩٠ : توسط :

 

   وقتی 12-13 ساله بودم عاشق روزنامه نگاری شدم.همیشه برام یه رویای دور و دراز بود..

وقتی 18 ساله شدم به دنبال عشق دوره نوجوانی رفتم روزنامه نگاری خوندم تا شاید به آرزوم برسم.

وقتی 25 ساله بودم بعد از سه سال انتظار وقتی غم نان وادارم کرد عاقلانه تصمیم بگیرم از عشق همه سالها فاصله گرفتم و شدم کارمند...

حالا در آستانه پاییزی که 30 سالگی رو با خودش همراه میاره بلاخره به یکی از مهمترین آرزوهای زندگیم رسیدم..مدیر مسئول شدم.

توی همه سالهایی که در انتظارش بودم قلم رو زمین نذاشتم و همیشه امیدوار بودم که یه روزی میشه..نمیدونم چی پیش میاد اما من ایمان دارم که عشقی که به این کار دارم کمکم میکنه تا موفق بشم...من باید موفق بشم...

ممنونم از مدیر مسئولی که استعدادم رو شناخت و بهش بها داد و کمکم کرد به اینجا برسم...


 
تکه ای خاطره...
ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩٠ : توسط :

 

  تقدیم به منیژه ،همکلاسی لحظه های ناب دیروز به بهانه دلتنگی های مشترکمان

 

 

 

 

 

 

 پی نوشت:

         گاهی عکسها بهتر از هر کلمه ای حرفهای دلمان را فریاد می کنند...


 
رسیدنم بخیر
ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩٠ : توسط :

       

سکو ای همه خاک!!!!!!!!!!

        سکو تار عنکبوت!

         شیه؟ آم نییت؟ یه دو روزم حق نرم اختیارم دس خوم با؟! خو دلم خواس برم بیردم په چه آقا بزرگ مره کسی کاری وه ش نره؟!

 

     

       ببخشید بعد چند وقت اومدم یهو ذوق کردم از دیدن این صفحه سفید خالی زدم کانال نهاوندی ...

چند روزی رفته بودیم سفر...جای همگی خالی...

    بچه که بودیم کل سال رو به شوق تابستون میگذروندیم که مدرسه ها تعطیل بشه و بریم کانون توی صدتاکلاس اسم بنویسیم و صبح تا شبمون پربشه..منم که خوره انواع کلاسها بودم ماشالله کم هم نمی آوردم از کامپیوتر و زبان تا مروارید بافی و گلدوزی و نقاشی و خط و ورزش و سرود و تئاتر ثبت نام میکردم!!

شوق دیگه تابستون واسه مسافرت رفتن بود که تقریبا هر سال یه شمال می رفتیم و کلی خوش میگذشت گاهی تنها و گاهی با اقوام...بابام کلا خیلی خوش مسافرته و همیشه توی سفر کاری میکرد که بهمون خوش بگذره..اینه که مسافرت فقط با اون برام خاطره انگیزه...توی سالهای اخیر به جز یکی دوتا سفر دونفری بقیه ش جمعی بوده و کلا فکر میکنم سفرهای جمعی یه چیز دیگه است..مخصوصا اگه همسفرات اهل دل باشن...سفرهای دوستانه و خانوادگی رو هم خیلی دوست دارم..هرچند نمیدونم چرا بعد دوسه روز که از هر سفری میگذره شدیدا هوای خونه رو میکنم و دلم میخواد برگردم خونه مون!!

توی سفر اخیرمون دوتا مامانها رو همراه بردیم..البته دلمون میخواست باباها هم بودن که دیگه نتونستیم هم محدودیت همراهان رو داشتیم و هم اونا خودشون کار داشتن..اما یه جورایی سفر جالبی شد..بیشتر از اینکه خودم رفتم خوشحالم که مامانامون رو بردیم و اونا هم کلی ذوق کردن که باما بودن...خوش گذشت جای همگی خالی..واسه تک تکتون دعا کردم اونجا کنار ضریح طلایی...

سفر همیشه خوبه..حتی کم و کوتاه...

شما چطور سفری رو دوست دارید؟ با کیا دوست دارید سفر برید؟

 

پی اخبار نوشت:

مدیونید اگه فکر کنید منظور از عکس بالا پز دادن این است که ما با طیاره رفتیم سفر!

آقا بزرگ هم از سفر سیاحتی تفریحی  برگشتند باکوله باری از اخبار مهم مملکتی...اگه دوست داشتید بپرسید از فامیلهای جدیدشون ...نیشخند

 


 
یک جرعه شعر
ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩٠ : توسط :

 

 

                            گفته بودم:

                           بی تو سخت میگذرد!

                           حرفم را پس می گیرم.

                           بی تو انگار اصلا نمی گذرد!

 

                                                                                    (ناصر رعیت نواز)


 
کاشکی زاینده رود زنده شود
ساعت ٧:٢٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٠ : توسط :

 

   

 

     مظهر حیات که باشی و مهریه دختر آفتاب، هیچکس تاب نمی آورد لحظه ای نبودنت را ..چه رسد به این همه وقت! این زمینهای تفتیده و ترک خورده انگار نیشتر می زند بر دل هر کس که روزگار خوش و خرم و شاد این پل و این سرزمین را دیده باشد..انگار یکی بر گلویت چنگ انداخته باشد و راه نفس کشیدنت را بسته باشد..دلت درد می کشد و چشمانت دریای بارانی که برای جاری شدن بهانه های کافی را دارد....

پیش تر ها هم یکبار اینگونه دیده بودمت، ای زنده رود همیشه زاینده ..اما وقتی دوباره به روزگار اوج برگشتی دلم قرص شد که دیگر هرگز ترک خورده و تشنه نخواهمت دید ...ولی باز هم آمدم و اینگونه حزین و خسته دیدمت... و مردمی که با درد و یاس به ترکهای عمیق زمینت می نگرند انگار دلشان ترک برمی دارید با هر کدام از غصه هایت...

مگر می شود زاینده رود زنده نباشد و من شاد باشم؟ مگر می شود دل زنده رود ترک برداشته باشد از بی آبی و من آب گوارای خنک را در دل گرمای ظهر شهریور به دل خوشی سر بکشم؟

هر کس که شبهای قشنگ زاینده رود و شور ونشاط مردمی که تا صبح کنارش بیدار می ماندند و آنهایی که صدایی خوش و قریحه ای دلنشین داشتند آوازکی می خواندند را دیده باشد ،امروز از دیدن خشکی دردناک زنده رود دلش کویر می شود و چشمانش دریا...

وقتی می رفتم تنها یک سوال ذهنم را مشغول کرده بود که زاینده رود خشک را چطور تاب بیاورم؟ که این شبهای خنک آخر تابستان مردم سپاهان کنار کدام رود تا صبح می نشینند و به آرزوهایشان چشم می دوزند؟ اگر ناچار نبودم اما قدم برنمی داشتم به این سفر....

دیدن زنده رود غمگین، دلم را چنان به درد آورد که شیرینی همه جاذبه های این سرزمین هزار اثر را از کام جانم زدود...دیگر نه معماری بی نظیر مسجد شیخ لطف الله توانست آرامم کند و نه خیره شدن به گنبد مینای مسجد امام...دیگر حتی دیدن عکس ستونهای بلند و باوقار چهلستون در آن حوض زیبا هم نتوانست انگیزه ای باشد تا خوش باشم این دوسه روزه را....

شبی پا به سی و سه پل گذاشتیم و به جای آن مردمی که روی تک تک سکوها شانه به شانه می نشستند و از ته دل می خندیدند تک تک مردمی را دیدم که تند و شتابان عبور میکنند تا نگاهشان در نگاه خشکی زمین گره نخورد...

  چه صحنه تلخی بود!

خداکند دوباره دل مردم ایران از سیراب شدن زاینده رود، شاد شود و دوباره جوش و خروش این رود همیشه زنده ، دلمان را به تب و تاب بیندازد....تب و تاب سفر به شهری زیبا و نشستن کنار این رود خروشان تا وقتی خورشید طلوع کند و ماه به خواب رود...

 


 
قیل و قال کودکی برنگردد دریغا...
ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ شهریور ۱۳٩٠ : توسط :

همه چیز از دیدن یک مرد میانسال شروع شد.چهره اش برام خیلی آشنا بود.توی خیابون اتفاقی دیدمش که داره از روبه روم میاد.دقیق که شدم توی صورتش دیدم خیلی برام آشناست.من معمولا قیافه ها رو و آدرسها رو به ندرت فراموش میکنم.اگه یکی رو یکبار توی عمرم دیده باشم بیست سال بعدم که ببینمش یادم میاد کی و کجا دیدمش..حتی راننده تاکسیها رو اگه دوباره سوار ماشینش بشم به خاطرمیارم..خلاصه اون مرد رو هم شناختم.خیلی وقتها توی شهرمون میدیدمش.اون منو به بچگیام برد..به 7-8 سالگی..به خونه مامان ملوک...

بچه که بودم الهه شیطنت بودم و سلطان اذیت کاری..تاجایی که در توانم بود آتیش می سوزوندم.هربچه ای توی فامیل اگه باهام راه میومد و میذاشت توی بازیها و جمعها من رئیس باشم و به حرفم گوش می کرد که هیچ. وگرنه اگه میخواست لجبازی دربیاره بلاخره یه جایی سرش خالیش میکردم و نمیذاشتم آب خوش از گلوش پایین بره! ذاتا بچه بدی نبودم اما تحمل نداشتم کسی رو بالاتر از خودم ببینم! یه بار یادمه پسر دوست مامانم خونه ما بود و بی اجازه من رفته بود موتور پلاستیکی قرمزمو که فکر میکنم اکثر بچه های دهه 60 یه دونه شو داشتن سوار شده بود از پشت سر که دیدمش چنان خشمی در دلم شعله کشید که با همه قدرت از پشت هلش دادم و از پله ها انداختمش پایین! شانس آوردم ضربه مغزی نشد! الان وقتی که می بینمش هردومون میخندیم و سرمونو میندازیم پایین!خجالت

ماجرای شیطنتهای من ادامه داشت تا یک روز با تفنگ آب پاشم با دوستام جلوی در خونه مادربزرگ وایساده بودیم وهربچه ای رد میشد بهش آب می پاشیدیم..یکی دوبارم به خانمها آب پاشیدیم و در رفتیم..تا اینکه یه آقایی از کنارما رد شد..چشام برق زد و دوستامو نگاه کردم اونا گفتن نه بابا این بزرگه میاد دعوامون میکنه..اما تا جمله اونا تموم بشه من آبو پاشیده بودم و اتفاقا این بار حسابی یارو خیس شد! و ما فرار کردیم داخل خونه...که صدای در درومد و داد و بیداد مرده که بیاید بچه تون رو از تو کوچه جمع کنید! و اونقدر داد و بیداد کرد که مامان و مامان بزرگ و همسایه ها رو کشید دم در...دیگه چند دقیقه بعدم زنش اومد و کلی داد و هوار کردن...مامانم کلی خجالت کشید و سرخ و سفید شد و منم نمیدونم کجا گم و گور شده بودم...بلاخره با کلی معذرت خواهی مامان ملوک و مامان آقاهه رضایت داد که بره..اما از بخت بد چون هم محلی بودیم هرازگاهی می دیدمش و اونم چنان بهم چشم غره میرفت که نگو...و این آخرین باری بود که آتیش سوزوندم..اما هنوزم آقاهه رو می دیدم...چند سال بعد دیگه وقتی می دیدمش از کنارم بی تفاوت می گذشت انگار منو یادش رفته بود...اما من هنوزم ازش می ترسم!

البته این تنها شمه ای از شیطنت های بنده بود..شما بزرگترین شیطنت دوره کودکی و نوجوانیتون چی بود؟

این روزها وقتی بچه ها رو می بینم دلم واسه روزهای قشنگ و شیطنتهایی که حد و حساب نداشت تنگ میشه...دلم واسه روزهای بی دغدغه و آرامش بی انتهای روزهای تابستون بچگیا تنگ میشه...شهریور ماه خریدن کیف و کفش و دفتر و مداد بود و جلد کردن کتابها...و اشتیاق دوباره باز شدن مدرسه ها...سالهاست دیگه روز و هفته و سال برام معنایی نداره..شوقی نداره..هرچند هنوزم پنج شنبه ها رو دوست دارم که فرداش تعطیله! و از شنبه بدم میاد چون شروع دوباره هفته است!

 

پی نوشت:

رمضان امسال هم به سرعتی عجیب گذشت خداکند که ذره ای بر معنویاتمان افزون شده باشد..و تقدیرمان چنان که شایسته است رقم خورده باشد..روزه هایمان مقبول و نمازهایمان مطبوع درگاه محبوب واقع شده باشد...اگه خدا بخواد و امشب هلال باریک و لاغر به سمع و نظر برسه فردا عید فطره...

سی روز میهمانی خورشید هیچ نخوردیم جز نور

                     تا امشب که یک قرص باریک مهمان ماهیم...

                                            عیدتون مبارک

 


 
بدون شرح
ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ شهریور ۱۳٩٠ : توسط :

چهل بان وی نق ش آفرین از دیدگاه د و ل ت که در شماره اخیر نشریه خ اتون منتشر شده...

 

نمی شناسید؟ عرض میکنم خدمتتون..

از بالا سمت راست:

مرضیه وحید دستجردی(وزیر بهداشت)-مهناز افشار(بازیگر)-نسرین سلطانخواه(معاون علمی رئیس جمهور)-هلن سپاهی(ورزشکار)-فاطمه آلیا(نماینده مجلس)-سمیرا اصلانپور(نویسنده)-آزاده اردکانی(رئیس موزه ملی)-فاطمه بداغی(معاون حقوقی رئیس جمهور)-الهام حمیدی(بازیگر)-فروغ نیلچی زاده(استاد دانشگاه)-ارغوان رضایی(ورزشکار)-مروه الشربینی(شهیده حجاب)-اعظم السادات فراحی(همسر رئیس جمهور)-آلینوش طریان(مادر فیزیک ایران)-سیده اعظم حسینی(نویسنده کتاب دا)-طاهره صفار زاده(قرآن پژوه و شاعر)-راضیه شیرمحمدی(ورزشکار)-مهدخت بروجردی علوی(استاد علوم ارتباطات)-آیات القرمزی(شاعر مجاهد بحرینی)-سیده زهرا حسینی(راوی کتاب دا)-آتوسا(شهبانوی پارسی)-فرحناز ترکستانی(معاون وزیر بهداشت)-ترانه علیدوستی(بازیگر)-مریم مجتهدزاده(معاون رئیس جمهور)-الهه رضایی(مجری برنامه کودک)-زن روستایی- الهام امین زاده(نماینده مجلس)-الهه احمدی(ورزشکار)- فاطمه رجبی(نویسنده)-فهیمه رحیمی(نویسنده)-راشل کوری(شهیده آزادیخواه آمریکایی)-هدیه تهرانی(بازیگر)-پروین اعتصامی(شاعر شهیر ایرانی)-خدیجه آزادپور(ورزشکار)-مریم ارشدی(سخنگوی مرکز امور زنان)-ریم صالح الریاشی(الگوی زن استشهادی در فلسطین)-فریباکوثری(بازیگر)-لیلی حسنی اسکویی(استاد دانشگاه)-آزاده آل ایوب(خاله نرگس)-سوسن کشاورز(معاون سابق رئیس جمهور)

 

پی نوشت:

...

 


 
تولدت مبارک بهترین تکیه گاه زندگی
ساعت ۸:٢٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ شهریور ۱۳٩٠ : توسط :

 

 

          هزار سالم هم بشود یادم می ماند شهریور را و سومین روزش را ..

          هزار سالم هم که بشود یادم می ماند بهترین بابای دنیا را و موهایی که گرد  تجربه و زمان پاشیده اند رویش و به سفیدی می زند...

هزار سالم هم که بشود من بچه ام و تو بهترین بابای دنیا

هزار سالم هم که بشود دلم چلچلی میخواهد و بازو به بازویت انداختن و توی خیابان و کوچه راه رفتن و حرف زدن

هزار سالم هم که بشود دلم میخواهد وقتی در خانه را میزنم و می آیم از راه تو در را باز کنی و من بپرم توی بغلت حتی اگر به قول مامان این پاها برای بغل کردن زیادی بلند باشد و روی زمین کشیده شود!

هزار سالم هم که بشود با افتخار اعتراف میکنم بهتر از تو سراغ ندارم کسی را در پدری کردن ندیده ام و نشنیده ام....

هزار سالم هم که بشود جز تو نمیتوانم به کسی تکیه کنم...پناهگاه امنی است شانه هایت...

همه زندگی ام...باباجون نازنینم....تولدت مبارک....هزار ساله باشی و همیشه تندرست


 
تقدیرمان را نیکو بنویس
ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ شهریور ۱۳٩٠ : توسط :

 

 .... یا ستار العیوب

یا کاشف الکروب

یا مقلب القلوب

یا طبیب القلوب

یا منور القلوب

یا انیس القلوب

یا اعظم من کل عظیم

یا اکرم من کل کریم

یا ارحم من کل رحیم

یا اعلم من کل علیم....

 

بند بند این هزار بار صدا زدنت چنان به هزارتوی جان نفوذ کرده که دلم میخواهد روزی هزار بار تکرارش کنم...این شبها بهانه است برای بیشتر صدا کردنت...

از عمق جان دعا کردم برای شفای همه بیماران...مخصوصا بیمارانی که همه وجودشان ایمان است و لحظه ای از یادش غفلت نکرده اند و لحظه ای باور نکرده اند که کسی صدایشان را نشنود...

خداکند خوشبختی و آرامش تقدیر نیکوی همه مان باشد...

 

پی افطاری نوشت:

نمیدونم چطورباید عمق احساسم رو و قدرشناسیم رو به زبون بیارم...کاشکی همه تون اونجا بودید و اون صحنه های قشنگ رو میدیدید...به برکت دستان سخاوتمند شما و همه اونهایی که به جز خودشون به دیگران هم فکر میکنند روز نوزدهم رمضان به 60 نفر از خانواده های نیازمند و بچه های یتیم شهرمون افطاری دادیم...وقتی ظرف غذا رو توی دستای زنان و مردان و بچه ها میذاشتیم و چشماشون برق میزد انگار سند همه دنیا رو به نامت زده باشند تا خدا اوج میگرفتی...هرچند ما که کاره ای نبودیم شما لطف کردید و قطره های بخششتون رو فرستادید تا بارون شد و همه دنیا رو خیس کرد...من از طرف همه اون خانواده ها ازتون ممنونم...هرچی دعای خیر دارید بفرستید واسه مامانی گلم که یک نفره همه کوچه پس کوچه ها رو طی کرد تا غذاها رو به دست نیازمندا برسونه...خدا خیرتون بده و جیبتون همیشه پر برکت باشه....

 

پی رسانه ملی  نوشت:

این گشت و گزاری که ارواح سرگردان در سریالهای ماه رمضان به راه انداخته اند و دانشگاه رفتن و از در و دیوار رد شدن و توی خواب ملت رفتن و شنیدن همه چیزهایی که تابه حال نمی شنیده اند آدم رو به هوس میندازه یه سری بره توی کما ببینه پشت سرش چیا میگن؟ یا به قول آبجی کوچیکه : کیا بیشتر براش گریه میکنن؟!

 

کم پیش میاد یه برنامه از رسانه ملی جوری تحت تاثیر قرارم بده که ساعت رو از دست ندم واسه دیدنش...یا یه مجری یا بازیگر جوری اجراکنه که حسرت بخورم به اجراش...

ماه عسل رو همیشه دوست داشتم اما امسال سوژه هاش محشر بود..خیلی از شبها با اشک افطار کردم و ساعتها تحت تاثیر مهمانهای برنامه ش بودم..کاشکی همه تهیه کننده های ما اینجور تفکری داشتند و کاشکی همه مجری های ما یه ذره حرف زدن رو،فکر کردن رو و اجرا کردن رو از اح س ان  علی خانی یاد می گرفتند...