نامه ای برای خداجان مهربان
ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩٠ : توسط :

 

          خدا جان من..

           میدانم که هر روز و هر لحظه در مسیر آزمونهای ساده و دشوارتو ام.

           میدانم که هرکه در این بحر مقرب تر است...جام بلا بیشترش میدهند....

           میدانم که در سخت ترین و تلخ ترین لحظه های زندگی و حتی در معرض دشوارترین امتحانهایت دستان مهربانت را روی شانه هایم گذاشته ای تا نهراسم و نلرزم...

        میدانم که آنقدر دوستم داری که لحظه ای بغض و دلتنگیم را تاب نیاوری ...

        میدانم که هر گاه بخوانمت به یا رب....اجابت کنی به قالوا بلی....

        میدانم که عشق تو به من هزاران بار افزونتر از مهری است که من به تو دارم...

        اینها را که میدانم خیالم راحت می شود که در اوج گرفتاری و تنهایی و دشواریهای این دنیایی به حال خودم رهایم نمیکنی...

اینها را که میدانم میگذارم بغضهایم روی سجاده باران شود و سیلابش همه روحم را بشوید و هنوز صدایم به آسمانت نرسیده مرا در آغوش بی انتهایت غرق میکنی تا حس نکنم تنهایم....

خدا جان مهربانم...به خاطر همه لطف پیدا و پنهان همه سالهای عمرم..و به خاطر توجه خاص این روزهایت به بنده کوچک همیشه نیازمندت چیزی ندارم بگویم که بیانگر عمق قدرشناسی ام باشد...تو خود حدیث مفصل را از دلم بخوان...

دوستت دارم خدا جان عزیزم....

                                               

پی روزانه نوشت:

تسلیت صمیمانه م رو تقدیم سهبای عزیز میکنم به خاطر درگذشت پدر همسرگرامیشون و امیدوارم دیگه توی زندگیش از این روزها نداشته باشه...

 

هوا از دیشب بدجوری سرد شده..از اون سرماهایی که تا ته استخوان آدم رو می سوزونه ..اما نوید قشنگ ترین روزهای سال رو میده..بی صبرانه منتظر نمایشگاه قشنگ برگهای پاییزی در طبیعت بی نظیر شهرم هستم..و منتظر اولین برفی که بر صورتم بنشیند...


 
حافظ محبوب من
ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ مهر ۱۳٩٠ : توسط :

 

 

  گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید             گفتم که ماه من شوگفتا اگر برآید

    گفتم زمهرورزان رسم وفا بیاموز                گفتا زخوبرویان این کار کمتر آید

     گفتم که برخیالت راه نظر ببندم               گفتا که شبروست او از راه دیگر آید

     گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد         گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید

     گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد         گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آید

     گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت        گفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آید

      گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد            گفتا مگوی با کس تا وقت آن در آید

   گفتم زمان عشرت دیدی که چون سرآید   گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سرآید

 

 

شعر همیشه کلامیه که توی دل و روح آدم نفوذ میکنه..معانی که در قالب شعر منتقل میشن بهتر و قشنگ تر توی ذهن آدمها فرو میرن و درونی میشن..برای همینه که شعرا در طول تاریخ همیشه کانون توجه بودند چون یک بیت شاعر شاید بیشتر از صدکتاب یک نویسنده تاثیرگذار بوده و هست..

همیشه شعر رو دوست داشتم.از اولین سالهای کودکی شعرهای کتاب داستانهامو حفظ میکردم.مدرسه که رفتم عشقم این بود که شعرهای کتاب فارسی رو حفظ کنم و سرکلاس باصدای بلند برای بچه های همکلاسیم بخونم..

ورود به دوره راهنمایی همزمان بود با خواندن شعرهای بزرگتر و قشنگ تر از شعرای بزرگ جهان...دختردایی جونم که عاشق ادبیات بود نقش موثری داشت در علاقمند شدن من به شعر و دنیای قشنگ کلمات موزون..

کم کم با غزلیات حافظ آشنا شدم و شروع کردم به خوندن..از هر غزلی حداقل یکی دوبیت رو حفظ بودم..بعضیها رو که بیشتر دوست داشتم کامل حفظ میکردم..درسته که در کنارش سعدی و مولانا و خیام و عطار و بقیه شعرا رو هم میخوندم اما هیچ شعری به اندازه غزلیات حافظ مست و سرخوشم نمیکرد...حافظ که میخوندم حس میکردم انگار روی ابرها دارم سیرمیکنم و همیشه آخرش با خودم میگفتم چطور یک آدم میتونه اینقدر قشنگ حرف بزنه؟ چقدر قشنگ بهترین کلمات رو با زیباترین آهنگ کنار هم میاره...

وقتی رشته ادبیات رو برای ادامه تحصیلم انتخاب کردم بیشتر به دنیای شعر کشیده شدم و وقتی عروض و قافیه میخوندیم از پیدا کردن وزنهای شعری چنان لذتی می بردم که تبدیل به بهترین سرگرمیم شده بود...و همه وزنهای عروضی رو هم با اشعار حافظ تمرین میکردم و به ذهن میسپردم..زنگ ادبیات و انشا بهترین زنگها و ساعات عمرم بود...

یادش بخیر دبیرستانی بودم که دوتا حافظ جیبی خریدم به یادگار اون روزها یکیش واسه خودم و یکی هم واسه اون..هنوزم هردومون نگهش داشتیم و اون کتاب کوچیک شد همدم و همنشین شبهای خوابگاه..شد مونس غزلخوانی شبهای یلدای اطاقمون و همدم اشکهای لحظه های دلتنگی..اونقدر باهاش فال گرفتیم من و فاطمه که دیگه یک ورق سالم توش نمونده بود...هنوزم همونجوری تکه پاره دوستش دارم..چه لحظه های قشنگی داشتیم با حافظ ....

غزلیاتش چنان ناب و بی همتا هستند که هر آدمی رو جذب میکنه..بیخود نیست که این همه غیر ایرانی و غیر فارسی زبان بهش علاقمند هستند و درباره ش تحقیق میکنن و میان سرمزارش...

پارسال که برای اولین بار رفتم شیراز توی حافظیه حس غریبی داشتم...انگار رسیده بودم به یه جای ملکوتی...از شدت ذوق و اشک چشمام دیوان حافظم رو نمیدید...

حافظ برای من فراتر از یک شاعرمحبوبه..یک رابطه غریبی دارم باهاش..سالهاست حافظ من کنار قرآن توی طاقچه است .وقتی در تلخ ترین لحظه ها بهش پناه می برم کلماتش  آرومم می کنه... انگار همه درونیات من برای حضرت حافظ فاش و هویداست..حتی گاهی چیزهایی رو که من نمی بینم و به زبون نمیارم اون می بینه و فاش میکنه برام...

 افتخار میکنم به چنین شاعری که روزی در این سرزمین زیسته و نفس کشیده و حرف زده و نوشته..برای من و فرزندان این خاک...

امروز(روز بزرگداشت حافظ) بهانه خوبی بود برای سخن گفتن از شاعر محبوب قرنها و سالهای گذشته و حال سرزمینم...و ایمان دارم که فرزندان ما هم همینطور عاشقش خواهند بود..اعجاز کلام خواجه شیراز همه رو به سمت خودش میکشونه...

بی راه نیست که روی سنگ مزارش نوشتند:

برسر تربت ما چون گذری همت خواه         که زیارت گه رندان جهان خواهد بود

خدایش رحمت کناد...


 
قاصدک
ساعت ٧:٠٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ مهر ۱۳٩٠ : توسط :

 

          تقدیم به همه آنها که بوی پاییز مستشان میکند....

 

          آن قاصدک که برایت فوت کردم

           جایی بین ما

           سرش به هوا شد

           و انگار به تو نرسید

           تمام زندگی ام را نذر می کنم

          به نیت سربه راهی قاصدک

           که بیاید

           و نام مرا در گوش تو زمزمه کند

 

                                                             

 

     حاشیه نوشت:

  •       آقای( بییییب) در  پاسخ درخواست مردم یکی از شهرهای همسایه ما برای داشتن فرودگاه گفت: قلب من فرودگاه همه شماست!

 

  •      جاتون خالی دوباره رفته بودیم پابوس امام هشتم، دیگه به هر کی اس ام اس دادیم گفت: وا!! بازم رفتی مشهد؟! خب چیه مگه؟ یه امام رضا از ما خوشش اومده چشم ندارید ببینید؟!  در راستای همین سفر ، دوست عزیزمون سهبا بانو یک مدال خوش رنگ از مسابقات ورزشی نصیبش شد که صمیمانه بهش تبریک میگیم..ایشالا بری تیم ملی خواهر...

 

  • یکی از لحظه های قشنگ سفر اخیر ما دیدار شاعر عزیز خراسانی استاد محمد قهرمان بود که دیدنشون و شنیدن شعرهاشون مایه ذوق و خرسندی شد...ممنونم از سهباجون که بانی این دیدار شدند و دوچندان ممنون از استاد قهرمان که وقتشون رو با ما گذروندند...

 

  • یه خدا قوت جانانه به آقا بزرگ عزیز که این چند روزه قد موهای سرش گرفتار بود و شبانه روز سرکار بود اونم واسه کی؟.....سبز

 

       پاییز نوشت:

      ....این هوای خنک و این لطافتت دیوانه ام میکند پاییز جان.

     داری به ماه عاشقی نزدیک می شوی..دلم بی تاب است و بی قرار...


 
از شمار دوچشم یک تن کم .........وزشمار خرد هزاران بیش
ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٥ مهر ۱۳٩٠ : توسط :

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دکتر عزیزاله بیات استاد تاریخ دانشگاه شهید بهشتی و فرزند خلف نهاوند در سن نود و یک سالگی جهان فانی را بدرود گفت و تاعرش اعلی پرواز کرد.

دکتربیات را سالها پیش در همایش های نهاوند شناسی در شهرپدری دیده بودم و همیشه دریای بیکران معلومات و تسلط بی مانندش به تاریخ ایران و جهان را می ستودم..

چندی پیش که خیابانی در نهاوند به نامش رقم خورد و همایش تجلیل از او برگزار شد بی نهایت خرسند شدم از اینکه او یک نهاوندی است.

دکتر بیات حدود 70 سال از عمر پربارش را صرف تدریس کرد و شاگردان بزرگ بسیاری را پرورش داد که هم اینک از مورخان با ارزش و اساتید گران سنگ این رشته هستند.

کتابهای نامداری چون تاریخ ایران،کلیات تاریخ ایران از صدر اسلام تا ظهور دیالمه و جغرافیای تاریخی ایران از کتب ارزشمند اوست.

دکتر عزیزاله بیات در سال 1299 در نهاوند به دنیا آمد.بعد از گذراندن تحصیلات مقدماتی در نهاوند برای طی دانشسرای عالی به تهران رفت و در سال 1323 مدرک کارشناسی گرفت.در سال 1332 به علت نزدیکی کرمانشاه به نهاوند به این شهر رفت و بیست سال در اداره فرهنگ خدمت کرد که حاصلش چندین کتاب درباره تاریخ کرمانشاه است.سپس از طریق بورسی که به کارمندان دولت داده می شد به فرانسه رفت.

وی در سال 1348 موفق به اخذ مدرک دکترای تاریخ و جغرافیا از دانشگاه پل سایاته فرانسه شد.وی به زبانهای باستانی مسلط بود و پژوهش های بسیاری را روی متون تاریخی انجام داده بود.تالیف بیش از 40 کتاب و بیش از 60 سال تدریس از افتخارات این استاد بزرگ نهاوندی است.

مراسم تشییعش در دانشگاه محل تدریس و زندگی اش بی نظیر و با شکوه بود..او هرگز از کار و تدریس و تحقیق خسته نشد و تا آخرین دم زندگی درحال تعلیم و تعلم بود...

روحش شاد و یادش گرامی

 


 
تعظیم به بزرگترین جراح مغز جهان
ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ مهر ۱۳٩٠ : توسط :

 

     این یعنی غرور و افتخار یک ایرانی..یعنی مایه مباهات...از آن لحظه هایی است که اشک شوق و غرور توی چشمهایت جمع می شود..نبضت تندتر می زند و ذوق زده می شوی آنقدر که سرت را بالا بگیری و بگویی: هموطن من است..ایرانی است...

او حقیقتا مایه مباهات جهان است و ایران..

کم افتخاری نیست که بشوی بزرگترین جراح مغز و اعصاب جهان به انتخاب 80 کشور جهان...فکرش را بکن...

و همه این افتخارات در یک ایرانی خلاصه می شود...

پروفسور مجید سمیعی جراح برجسته مغز و اعصاب دنیا

متخصص 76 ساله ایرانی در حال حاضر رئیس فدراسیون جهانی جراحان اعصاب دنیا و رئیس بیمارستان علوم عصبی هانوفر درآلمان را برعهده دارد.او مطالعات گسترده ای را در زمینه تورم مغز انجام داده و شاگردان بزرگی را تربیت کرده که در سراسر دنیا به کار مشغولند..

این پزشک صاحبنام ایرانی برای ارتقای سطح جراحی مغز و اعصاب ایران هم تلاشهای بسیاری انجام داده و اخیرا هم به همت وی مرکز درمانی و تحقیقاتی علوم اعصاب و نورولوژی در ایران تاسیس خواهد شد..

کمترین کار این است که به افتخار همه تلاشهایش تمام قد قیام کنیم...اما حسرتی ته دلمان می ماند که چقدر جای خالی چنین هموطنان بزرگی را در کشورمان احساس میکنیم...


 
قاصدک را رو به سویت پرواز میدهم...
ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٠ : توسط :

 

       این روزها که ابرها سر در شانه های هم فرو می برند و گاه از پچ پچ های عاشقانه شان بارانی بی نظیر به رخسار زمین جاری می شود..این روزها که رنگ برگها یکی یکی عوض می شود و سرمای هوای دم صبح گاهی آدم را در خودش مچاله می کند بخواهم یا نخواهم دلم برایت تنگ می شود..برای صبح های زودت و برای غروبهایت که هیچوقت دلگیر نیست..برای جنگلهایت و برای سرخی دم غروب آسمانت ...

نهاوند من ...ای خاک خوب پدری...هرکجای دنیا که باشم پاییز تو چیز دیگری است..دلم برای در آغوش گرفتنت تنگ شده است...می دانم که می دانی..اما لذت می برم از دوباره گفتنش...ای همیشه خوب..ای وطن...


 
دایی شهاب
ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ مهر ۱۳٩٠ : توسط :

 

       

 

گاهی برای فراموش کردن آدمها چند روز و چند هفته کافی است.گاهی عزیزترین ها را هم ظرف یکسال به سردی خاک می سپاری و دل خوش میکنی به خاطرات روزهای بودنشان اما گاهی همه عمر یک دل داغدار عزیزی می ماند...و این ماندگاری بی شک رازی دارد به وسعت همه سالهای نبودنش...

باید خیلی عزیز باشی که هنوز بعد از 30 سال وقتی اسمت را می شنود انگار همین حالا خبر رفتنت را شنیده باشد چشمانش خیس میشود و باران بر گونه های چروکیده اش می غلطد...

باید خیلی توی دلش جا کرده باشی که هنوز داغت بر اعماق قلبش چنان سنگینی می کند که آه حسرتش دلت را می سوزاند..

میگوید از روزی که ناظم مدرسه با ترکه او را زد از مدرسه بیزار شد آمد و گفت دیگه نمیرم! هر چه هم در گوشش خواندم زیربار نرفت..گفتم اگه درس نخونی بیکار و بیعار میشی اونوقت کی مراقب مادرت باشه؟ گفت تو نگران نباش تا وقتی من هستم نمیذارم تو لنگ بمونی..تا آخر عمر خودم خرجتو میدم.

چند ماه بعد دفترچه گرفت و اعزام شد ..دل مادر آشوب بود چون محل خدمتش مناطق جنگی بود..اهواز  انگار شنیدن نامش هم تن مادر را می لرزاند...هر هفته نامه میداد..روی کاغذهای قشنگ نامه..احوال تک تک فامیل و همسایه ها را میپرسید و به همه سلام می رساند آخرش هم به مادر می گفت برایش لوازمی را که لازم داشت بفرستد...

توی یکی از نامه ها به خواهرش گفت نکنه تا من نیومدم عروسی بگیرید ها! من چند ماه دیگه ترخیص میشم...خواهرش عقد کرده بود..

و جواب این نامه هیچوقت به دستش نرسید..هیچوقت جوراب و صابونهایی که مامان براش فرستاد رو نگرفت..شب یلدا بود ...مامان از امتحان رانندگی برگشته بود..جعبه شیرینی در دست و خوشحال از قبولی..به پیچ کوچه که رسید زنی از اقوام از دور آمد و خبری شوم را در گوشش زمزمه کرد...شهاب شهید شده...

مامان که همونجا افتاد و دیگه چیزی نفهمید..مامان بزرگ پنج سال سیاه پوشید..موهای سرش به سپیدی برف شده بود و در ابتدای میانسالی زنی فرتوت می نمود...

خبر آوردند که در هنگام انتقال به یکی از مناطق عملیاتی تیر یکی از همرزمانش به خطا رفته و یکراست در کنار قلبش خانه کرده...

سومین شهید شهر بود..تشییع جنازه اش چنان شکوهی داشت که چشم را خیره میکرد..در دل شهر کنار امامزاده ای که مآمن راز و نیاز مردم بود به خاک سپرده شد ..خیال میکردیم با گذشت زمان، همین که روز و ماه و سال بگذرد به نبودنش عادت می کنیم اما نشد...اینها را مامان میگوید...من که یکسال بعد از پروازش چشم به دنیا باز کردم از او فقط قاب عکسی روی دیوار دیده ام و همه خاطراتی که هر بار از مادربزرگ می شنوم بازهم تازه است....

شبهای یلدا برای مادربزرگ خاطره تلخی را تداعی میکند که هنوز هم شیرینی انار  وشب چره های شیرین نتوانسته کامش را شیرین کند...یلدا برایش انگار عزایی تازه است..از یلدا و شبهای زمستانی بیزار است...

این روزها که همه شهر را پر کرده اند از عکسهای قاب گرفته..این روزها که سنگرها و ماکتها و چفیه ها و پلاکها حس شهر را جور دیگری کرده است..این روزها که یادمان می آورد چه گلهایی را در آن 8 سال تلخ و دردناک از دست دادیم بیشتر از همیشه دلم برای تو تنگ می شود و بیشتر از همیشه داغ مادربزرگ تازه می شود...

دایی شهاب فقط یک قاب عکس روی دیوار نیست ..یک همراه است..یک همراز..یک دوست..همه روزهای دل گرفتگی ام کنار سنگ قبر ساده و سیاهت اشک ریخته ام و آرام شده ام...شادیهایم را با تو تقسیم کرده ام و غرق نشاط شده ام..

مادربزرگ همیشه سر هر نماز دعایت میکند..با این همه دعای خیر که بدرقه راهت شده به جایگاه اخروی ات حسرت میخورم...یادم آمد که گفته بودی تا آخر عمر خودت خرج مادرت را می دهی و نمیگذاری لنگ بماند..راستی مادربزرگ هرماه که حقوقش را میگیرد تا آخرین ریالش را که میخواهد خرج کند میگوید خدا همنشین پیامبرت کند پسر که مادرت را تنها و بی کس نگذاشتی....آخرش همان شد که خودت گفته بودی..مادرت تا ابد از دستان مهربان تو روزی میخورد شهاب جان...

روحت شاد...


 
همه دلتنگی های من
ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ مهر ۱۳٩٠ : توسط :

 

 

 کاش میشد زمان رو توی همین یک هفته متوقف کرد.یک هفته ای که همه چیز بوی نویی داره..بوی مدرسه..بوی ماه مهر..یک هفته ای که دیدن هر بچه مدرسه ای بغض میاره توی گلوی آدم و شنیدن صدای جیغ و شادی بچه ها از پشت دیوار مدرسه اشکتو درمیاره...

کاش میشد پیچ زمان رو برگردونیم به عقب .اونقدر که مانتو شلوار سورمه ای کلاس اولم دوباره اندازه ام بشه و توی اون نیمکت کوچیکی که سه نفری روش می نشستیم دوباره جا بشم ..

کاش میشد دوباره خانم سیف ربیعی رو ببینم که پشت به تخته سیاه وایساده و انگشت گذاشته روی لوحه و میگه : ا اول..آ دوم....ب غیر آخر...ب آخر...

کاش میشد دوباره برگردم به روز اول مهر سال 67 که خانم مجیدیان اومد سر صف برامون حرف زد و من رفتم روی سنگر مدرسه شعر خوندم...کاش میشد دوباره از اون سنگرها که همیشه برامون مرموز و ترسناک بود بریم بالا و سرسره بازی کنیم..

کاش میشد دوباره نوک مدادم بشکنه تا انگشتهای کوچیکمو ببرم بالا و بگم: خانم اجازه! میشه بریم مدادمون رو بتراشیم و بعدش مداد و تراش رو برداریم بریم دم سطل آشغال پایین کلاس وایسیم و همونجور که در حال تراشیدن مداد هستیم واسه بچه ها شکلک دربیاریم!‌

کاش میشد دوباره یکی از اون سیبهای زرد پاییزی نهاوند رو که مزه بهشت میداد از توی کیفم دربیارم و زنگ تفریح بهش گاز بزنم و دنبال دوستام توی حیاط بدوم..

کاش میشد دوباره هر بچه ای رو دیدم بگم ما تا سر حسنک کجایی خوندیم شما درستون کجاست؟

کاش میشد دوباره از بابای مدرسه پفک نمکی مینو و تی تاپ بخرم و نصفشو بدم به تو تاباهم بخندیم..

کاش میشد دوباره مبصر کلاس پنجم الف باشم و هر بچه ای سر کلاس جیک زد اسمشو بنویسم توی بدها و جلوش چند تا ضربدر بزنم.

کاش میشد دوباره بشم تکخوان گروه سرود مدرسه و هی به امور تربیتی مون التماس کنم که بذاره اولشو من بگم: به نام الله پاسدار حرمت خون شهیدان...

کاش میشد دوباره سر صف شعار هفته بخونم: النظافة من الایمان...

چقدر دلم میخواد دوباره روز معلم بشه تا من پولهای بچه ها رو جمع کنم و واسه خانممون کادو بخرم بعدش کلاسو تزئین کنم و وقتی معلم اومد سرکلاس روسرش کاغذ رنگی بریزیم و بگیم: معلم عزیزم روزت مبارک

چقدر دلم میخواد دوباره یه کاغذ رسم بزرگ پهن کنیم توی نمازخونه مدرسه و با بچه ها بشینیم روزنامه دیواری درست کنیم حتما هم توش لطیفه و چیستان داشته باشه و بچسبونیم دیوار سالن...

چقدر دلم میخواد دوباره از دلهره درس نخوندن سر زنگ جغرافی و علوم سرمو بندازم پایین تا نکنه خانم معلم منو بیاره پای تخته!

چقدر دلم میخواد دوباره سر زنگ انشا هی این پا و اون پا کنم که خانم ما بیایم؟ و وقتی نوبتم شد مثل همیشه انشامو باصدای بلند بخونم و آخرش با یه بیست و تشویق بچه ها بشینم سرجام و به همه فخر بفروشم!

چقدر دلم میخواد دوباره زنگ املا بشه و دفتر املای بزرگمو که اندازه دفتر نمره بود بازکنم و بنویسم: چوپانی هر روز فریاد میزد:گرگ آمد گرگ آمد...

چقدر دلم میخواد دوباره وقت امتحانات ثلث سوم بشه و من برنامه امتحانی رو بچسبونم به دیوار و هر امتحان رو که دادم روش خط بزنم و روز آخر که شد اونقدر ذوق کنم که کاغذه رو بکنم و نقشه بکشم واسه سه ماه تعطیلی...

چقدر دلم میخواد دوباره کتابهامو کادو و نایلون کنم و روی دفترهام برچسب بچسبونم و بنویسم دفتر ریاضی..

چقدر دلم میخواد دوباره بیست بگیرم و خانم معلم کنار نمره ام یه مهر صدآفرین بزنه و من ذوق کنم..

چقدر دلم میخواد دوباره دراز بکشم وسط اطاق و دفتر و کتابمو بذارم جلومو و مشق بنویسم!

چه ذوقی داشتم وقتی مشقام تموم میشد و کلی وقت داشتم تا بشینم خانواده دکتر ارنست و مهاجران و حنا دختری در مزرعه رو از تلویزیون ببینم ...

چه ذوقی داشتم وقتی با یک مینی بوس قراضه می بردنمون اردو و اونجا اونقدر میخوردیم که دل درد بگیریم اما یک دنیا بهمون خوش میگذشت...

یادش بخیر وقتی صبحها با صدای تقویم تاریخ رادیو بیدارمیشدیم و با سلام صبح بخیر صبحانه میخوردیم..یادش بخیر وقتی بچه های انقلاب از رادیو پخش میشد...

یادش بخیر سریالهای بازم مدرسه ام دیر شد...

یادش بخیر اون مداد هایی که سرش پاک کن داشت و همیشه خدا کثیف پاک میکرد..

یادش بخیر لیوانهای تاشو که هر وقت میخواستی باهاش آب بخوری یهو جمع میشد و آبه میریخت..

یادش بخیر اول روز شنبه و صدای معلم پرورشی: بچه ها ! ناخنهاتون رو بیارید جلو ببینم..

یادش بخیر: از جلو نظام!......خبردار...الله اکبر....

یادش بخیر صدای خانم ناظم: بچه ها سعی کنید خیار نیارید مدرسه بچه های دیگه بوشو میشنون گناه داره...

یادش بخیر زنگهای مدرسه که یه صفحه فلزی بود و یه چکش که روش ضربه میزدن...

یادش بخیر زنگهای ورزش که توی حیاط بزرگ مدرسه شرف گل وسط بازی میکردیم

یادش بخیر دفترهای پرورشی که دورش گل و بلبل میکشیدیم و خوشگلش میکردیم تاجایزه بگیریم...

یادش بخیر کلمه ها و ترکیبهای تازه..صفحه های خوشنویسی کتاب فارسی که همیشه ازش بدم میومد!

یادش بخیربرچسبهای پسرشجاع و خانم کوچولو که روی دفتر و کتابهامون می چسبوندیم..

یادش بخیر قلکهای پلاستیکی که پر سکه میکردیم و میبردیم مدرسه واسه رزمنده ها..

یادش بخیر طناب بازی توی زنگهای ورزش..

یادش بخیر دم به دم بر همه دم بر گل رخسار محمد آخرین پیک ولایت مهدی صاحب زمان بر علی شیرخدا ساقی کوثر صلوات...

یادش بخیر اکنون که قلم بردست دارم و این انشا را می نگارم....

یادش بخیر دو دو تا چهار تا...سه پنج تا پانزده تا..چهار پنج تا بیست تا

یادش بخیر زاویه تند و حاد و قائمه

یادش بخیر پرگار و نقاله و گونیا

یادش بخیر تعلیمات دینی ،تاریخ و مدنی،علوم تجربی...

یادش بخیر تشدیدهایی که جا میذاشتیم و نیم نمره ازمون کم میشد.

یادش بخیر  ح حوله..ص صابون...ه دو چشم..

یادش بخیر دستامونو میبریم بالا ..با همدیگه میکنیم دعا...خدا که ما رو دوست داره دعامونم قبول داره...

یادش بخیر مشق عید و پیک نوروزی...

یادش بخیر مداد قرمز و سرمدادی..یادش بخیر جامدادیهای دو در ..پاک کن های دورنگ

یادش بخیر تزئین سالن مدرسه واسه دهه فجر و خوندن خمینی ای امام ..یادش بخیر زنگ انقلاب...

یادش بخیر مقنعه های سفیدمون روز جشن تکلیف..

یادش بخیر ورقه های امتحانی که از مغازه نزدیک مدرسه میخریدیم برگی دو تومن و روش امتحان میدادیم...

یادش بخیر وقتی نمره های خوبم رو نشون بابا میدادم که امضا کنه و نمره های بد رو به مامان که هوامو بیشتر داشت و رازدار هم بود.

یادش بخیر وقتی شلوغ میکردیم خانم ناظم با خط کش چوبی بلندش چند تا ضربه میزد کف دستمون ..چقدر درد داشت...

یادش بخیردفترهای کاهی که بعضی بچه ها همیشه روش مشق می نوشتن و من همیشه بدم میومد ازشون..

یادش بخیر خط کشی کردن دفتر مشق با خودکار قرمز...

یادش بخیر زنگهای  خط و نقاشی که همیشه جوهر مرکب میریخت کف کلاس و دستامون رو سیاه میکرد یادش بخیر نقاشیهامون رو که وقتی سخت بود مینداختیم روی نقاشی اصلی و از روش میکشیدیم ...

یادش بخیر صابون کاغذیهایی که تازه مد شده بود و چه بوی بدی هم میداد...

چقدر خاطره های قشنگ داریم از همه روزهایی که بوی قشنگ مدرسه میداد و رایحه مهر همه ثانیه هایش را معطر میکرد...

دل همه مان برای آن سالهای دور تنگ شده است...

 

این پست کیامهر بدجوری بغضهای دلتنگی را شکوفا کرد...

 


 
خوش اومدی پاییز محبوب من
ساعت ۸:۱٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ مهر ۱۳٩٠ : توسط :

 

        بلاخره اومدی..

از مدتها پیش منتظرت بودیم.دلم برای همه خاطره هات تنگ شده بود.

دلم تنگ شده بود روزی که به زندگی لبخند زدم و اومدم به زندگی...

دلم تنگ شده بود برای بیست و سه سال پیش...برای روزی مثل همین امروز که کفش و لباسهای نو رو پوشیدم و کیف برداشتم و رفتم مدرسه..

دلم تنگ شده بود برای روزهایی که بوی خیسی برگ های نم زده از باران توی وجودم می پیچید و چشمامو می بستم تا موسیقی قشنگ خش خش برگها منو سرشار از حس زندگی بکنه...

دلم تنگ شده بود برای روزهای قشنگ عاشقی...روزهایی که پیمان باهم بودن بستیم و جان و دل و خانه یکی کردیم..

دلم تنگ شده بود برای خود خودت..برای سوز و خنکای نسیم صبحت..

دلم تنگ شده بود برای دانه های ریز باران که به صورتم میخوره و قدم می زنم زیر رگبار دوست داشتنی ش...

خوش اومدی فصل زندگی..خوش اومدی محبوب ترین روزهای سال من..

خوش اومدی پاییزم...دلم برات تنگ شده بود..دلم برای رنگ قشنگ برگهات تنگ شده بود..

خوش اومدی مهربانترین ماه زندگی..خوش اومدی بوی ماه مدرسه...

خوش به حال همه بچه هایی که امروز قدم به مدرسه میذارن..خوش به حال همه کیفهای رنگارنگی که توی دست بچه ها جاخوش میکنه...

خوش به حال همه مدرسه هایی که امروز آب و جارو شدن و به روی دختر و پسرهای دبستانی لبخند میزنن..

خوش به حال معلمهایی که امروز چشمهای مهربونشون لبخند میزنه به روی چهره های دوست داشتنی بچه مدرسه ایها...

و خوش به حال پاییز که این همه شور و نشاط با خودش میاره..

و چه خوشبختم من که زاده زیباترین فصل سالم....

قشنگ ترین فصل سال به همه عشاق و زاده های این ماه مهربان مخصوصا آزاده جون و منیژه مهربونم مبارک باشه...

 

باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟

جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن

پادشاه فصلها پاییز....