بوهایی که در مشام زندگی مانده اند
ساعت ٧:٤٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ آبان ۱۳٩٠ : توسط :

 

    گاهی هر چیزی خاطره می شود.

     یک عکس،یک لباس، یک رنگ، یک غذا و حتی یک بو..

   گاهی استشمام یک عطر وسط شلوغی خیابان یکراست پرتابت می کند به ده بیست سال قبل...

بابک خان( کیامهر سابق) توی این پستش از بوهای خاطره انگیز گفته این سوژه رو قبلا هم نوشته بودم اما امروز که این نوشته های بابک رو خوندم دلم خواست دوباره بگم...

 

بوی قورمه سبزی،خورش کرفس و هر غذای تازه ای که خانم خونه دار همسایه می پزه و عصرها که خسته و گشنه از راه پله میای بالا تا اعماق وجودت سیر میکنه و از خود بی خودت میکنه..

بوی اسفند نهاوند، بوی ترقه و کوزک و فشفشه شبهای عید که از چند روز قبل توی خیابونها به مشام می رسه.

بوی آبگوشت مامان ملوک که از صبح روی چراغ علاء الدینش قلقل می کرد تا جا بیفته..

بوی کوکوی سبزی مامان که از سرکوچه شنیده میشد..

بوی قیمه نذری روزهای محرم

بوی دارچین وروغن محلی روی حلیم خوشمزه روزعاشورای دوخواهران...حلیمی که هیچ جا نظیرش رو ندیدم

بوی خیارهای تازه نهاوند که از سر جالیز چیده میشه و همونجوری نشسته بهش نمک میزنی و میخوری...

بوی زغال داغ روی قلیون..بوی تنباکوی تازه که وقتی مامان بزرگ جوونتر بود درست میکرد و با چه آدابی مینشستن به کشیدنش...

بوی اسفند دم در خونه وقتی عروس دوماد از راه میرسن..بوی عروسی ...بوی جشن

بوی کبریت، بنزین، الکل( این یکی رو نمیدونم چرا ؟ اما از بچگی دوست داشتم)

بوی کباب هبت نهاوند وقتی دم غروب تو کل خیابون می پیچه و مستت میکنه..بوی نون داغ و ریحون و یه سفره گرم

بوی نعنا داغ روی آش رشته نذری مامان

بوی عطری که توی بچگیام پسرخاله میزد و هنوزم هرجا بشنومش میرم به سال 68 و عیدهای بوشهر و خونه خاله و ساحل و شرجی...

بوی بابا...عطر مامان...که عجیب آرامش میاره..

بوی عطر آقای خونه که سالهاست همون یکی رو میزنه و پرتابت میکنه به خاطره روزهای اول عاشقی...به وقتی منتظرشی تا از در بیاد..به بودنش..به دیدنش...به آرامش لحظه هایی که هست..

بوی نون سنگک داغ دم افطار..بوی شله زرد نذری

بوی حلوا...وقتی توی خونه می پیچه...

بوی بچه! نخندید به خدا بچه ها وقتی نوزادن یه بوی محشری دارن..دلت میخواد درسته قورتشون بدی..

بوی خاک که از آب پاشی کوچه بلند میشه..بوی کاهگل خونه های قدیمی کوچه های نهاوند

 

شمام بگید از بوهای به یاد موندنی تون...

 


 
پاییزی ترین روزهای شهرما
ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ آبان ۱۳٩٠ : توسط :

 

          تاحالا جایی قشنگ تر از اینجا دیده بودید؟

        

 

 

                           نهاوند- سراب گیان-27 آبان 1390

 

 

        خدا رو شکر که امسال هم فرصت زندگی گرفتیم و جلوه  گری های بی نظیر خالق را بر  رخسار زمین در قشنگ ترین فصل سال دوباره دیدیم...


 
زیبا
ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ آبان ۱۳٩٠ : توسط :

 

    زیبا سلام..

    زیبا...

   هوای حوصله ابری است

   چشمی از عشق ببخشایم تا رو به آفتاب بشوید دلتنگی مرا

    زیبا....

   هنوز عشق

   در حول و حوش چشم تو می چرخد

   از من مگیر چشم

   دست مرا بگیر و کوچه های محبت را با من بگرد

  یادم بده چگونه بخوانم تا عشق در تمامی دلها معنا شود

 یادم بده چگونه نگاهت کنم که طری بالایت در تند باد عشق نلرزد

 زیبا...

  آنگونه عاشقم که حرمت مجنون را احساس میکنم..

  آنگونه عاشقم که نیستان را یکجا هوای زمزمه دارم

 آنگونه عاشقم که هر نفسم شعر است

 زیبا...

چشم تو شعر، چشم تو شاعر است..

من دزد شعرهای چشم تو هستم.

زیبا...

کنار حوصله ام بنشین

بنشین مرا به شط غزل بنشان

بنشان مرا به منظره عشق

بنشان مرا به منظره باران

بنشان مرا به منظره رویش

من سبز می شوم

زیبا...

ستاره های کلامت را در لحظه های ساکت عاشق من بر من ببار

بر من ببار تاکه برویم بهار وار

چشم از تو بود و عشق

بچرخانم برحول این مدار

زیبا...

تمام حرف دلم این است

من عشق را به نام تو آغاز کردم

در هر کجای عشق که هستی

آغاز کن مرا...

                                                                (استاد محمدرضا عبدالملکیان)

 

پی نوشت:

شنیدن شعرهای بی نظیر استاد با صدای گرم خسروی عزیز ، لالایی این شبها و زمزمه این روزهایم شده...دلتنگ هردویشان هستم..

 


 
زود هم که بیایی جای پاییز ما را نمی گیری
ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩٠ : توسط :

 

   مثل بچه ای می مانی که عجله دارد توی به دنیا آمدن و زمانی از راه میرسد که هنوز هیچکس آمادگی دیدنش را ندارد.همه برای آمدنش خوشحال می شوند ولی تند و شتابزده می رسد و همه را غافلگیر میکند و نمیگذارد انتظار مادر برای آمدنش کامل شود.انتظار شیرین گاهی از تولد نوزاد هم قشنگ تر است..تو هم همانجور تند و هول و شتابزده آمدی که بچه هفت ماهه می آید.باتو بودم ننه سرمای بد جنس! اینکه کلا من از تو خوشم نمی آید را عالم و آدم می دانند اما دیگر آنقدرها هم متنفر نبودم که نخواهم هرگز بیایی مخصوصا اینکه آمدنت با دانه های سپید و رقصان جانی به طبیعت میداد ومیوه هایمان را خوش طعم و فراوان می کرد ..اما حداقل می توانستی صبر کنی سر موقع خودت بیایی..هنوز47 روز مانده بود تا وقت تولدت! تازه داشتیم به خنکای نسیم صبحگاهی خو می گرفتیم و از خزیدن اندک سرمای دم غروب زیر پوست کیف میکردیم..تازه عادت میکردیم لیوان چای دست بگیریم و جلوی پنجره تک تک افتادن برگهای هزار رنگ پاییز برگ ریزرا تماشا کنیم و در انتظار شب یلدا روی خش خش گوشنواز برگهای بی همتای پادشاه فصلها راه برویم تا توی با غمزه و ادا در آخرین غروب پاییزی از راه برسی که با همه شتابزدگیت آمدی و همه برنامه ها و نقشه هایمان را برای سیراب شدن از چشم نوازیهای طبیعت پاییزی نقش بر آب کردی ....

حالا خیالت راحت شد عروس سپید موی عجول سرما؟ حالا که همه را از دل طبیعت به پای بخاریهای کشاندی و شال و دستکش و کلاه و پالتو پوستها را از ته چمدانها به روی جالباسیها کشاندی دیگر دلت خنک شد؟

حالا با خیال راحت بیا ته خانه ما بنشین و کیف کن که امسال زمستان 5 ماه است ...کیف کن ننه عجول و نامرد!

پارسال که آمدی آنقدر ذوق کردم که ساعتها زیر دانه رقصانیهایت راه رفتم و شعر خواندم و کیف کردم اما حالا اصلا دلم نمیخواهد از پنجره بیرون را نگاه کنم حتی به بارش ریز ریز دانه هایت زیر چراغ خیابان....

اما مطمئن باش هرچقدر هم که خوش خدمتی کنی و ببارانی نمیتوانی جای پادشاه فصلها را بگیری و نگذاری جلوه های بی نظیرش را به رخ زمینیان بکشد..هر چقدر هم تلاش کنی هنوز دلت سرد است...

من که از این ورودت خوشحال نشدم خودت کلاهت را قاضی کن ببین خدا را خوش می آید همه انتظار یکساله ام را برای دیدن برگهای رنگارنگ فصل محبوبم اینجوری خراب کردی؟!

ای بابا ..تو که اصلا کلاه نداری..می توانی از یکی از آدم برفی هایت قرض بگیری از همانهایی که امروز بچه ها از ذوق تعطیلی مدرسه ها توی کوچه ساختند...

اما خیالت راحت باشد آدم برفی هم که باشی بلاخره آفتاب پاییز آبت می کند....


 
برف آمد و زاینده رود دوباره زنده شد
ساعت ۸:۳۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ آبان ۱۳٩٠ : توسط :

  •    امروز که با دانه های ریز برف شروع شد و هنوز هم این عروس زیبا دانه های خوش رنگش را با ناز و آرامش خاصی از آسمان زیبای خدا به سر و روی زمینیان می باراند..
  • دیروز هم که همزمان با عید سعید قربان زاینده رود جانی دوباره گرفت تا دل مردم ایران شاد شود و اصفهان بخندند..دیروز با جاری شدن آب هر چند کم در دل خشک زاینده رود مردم اصفهان که روزهای گذشته شان با اندوه خشکی زنده رود سپری شده بود به دل رود زدند و شادمانه قهقهه سردادند...خداکند این رود همیشه جاری و خروشان باشد..شبهای زاینده رود را عشق است..
  • همچنان چشم به راه سخاوت دستان مهرورز دوستان عزیز برای تهیه جهیزیه دو دختر نیازمند هستیم و می دانم که این بار هم سرمای زمستان با گرمای مهرشما رنگ می بازد و دل دو خانواده شاد می شود از نیک اندیشی و نیک رفتاریتان...

 

 


 
روزهایی که سوار بر پاییز می روند
ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ آبان ۱۳٩٠ : توسط :

 

       گرفتگی و تیرگی آسمون پاییز را خیلی بیشتر از داغی خورشید تابستان دوست دارم حتی اگه مثل همین حالا دل گرفته و کدر باشه...

      گاهی دلم میخواد ساعتها آسمون همینجور تیره و مه آلود بمونه و حتی وسط روز مجبور بشیم لامپ رو روشن کنیم اما خورشید همون پشت بمونه و درنیاد...

دلم میخواد توی این روزهای پاییزی محشر وسط کوچه باغهای قشنگ شهرم شعرهای عاشقانه بخوانم و برگردم به سالهایی که گذشت...

این واپسین روزهای دومین دهه عمر که دارد می گذرد با همه تلاشی که برای رسیدن به آرزوهایم میکنم با همه رضایتی که از لحظه های زندگیم دارم با همه آنچه خوشبختی می ناممش و مزه اش شیرین و ماندگار زیر دندانهای زندگی مانده تا ابد ..با همه خوبیها و بزرگ شدنها و پوست انداختنهایش، انگار به نوعی رخوت ابدی دچار شده ام..تکراری نه بد و نه خوب در زندگی که انگار همه چیزمان را در سایه آرامش نمیدانم خوب یا بدش مخفی کرده...

این روزها که میگذرد با اینکه همه تلاشم رامیکنم که خود خود واقعی ام باشم..روزنامه نگاریم..اضطرابهایم..عصبی شدنهایم..شادیهایم و غمهایم سرجای خودشان هستند ..می نویسم..چاپ میکنم..انجمن خیریه راه می اندازم..ازجمع کردن پول برای کمک ذوق میکنم..کتاب می خوانم..ورزش میکنم..وبگردی میکنم..موسیقی گوش میکنم و خیلی کارهای دیگر اما باز هم حس میکنم به طرز غریبی در دام روزمره گی فرو می روم انگار به یک باتلاق خواستنی بروی و نخواهی خودت را بیرون بکشی...انگار همه زندگی بین راه خانه و اداره و این مانیتور در حال چرخش است...انگار هزار سال پیش بود که دنبال هم می دویدیم و بچگی می کردیم و می خندیدیم..انگار ده هزار سال پیش بود که عاشق شدیم...انگار...

نمیدانم خوب است یا بد؟ اما این آرام و صبور شدن های عجیب گاه به گاهم انگار خبر از طلیعه بزرگسالی و میانسالی می آورد..نمیدانم باید خوشحال باشم یا ناراحت؟ هیچ حس خاصی به این گذار ندارم ...از روزهایی که گذشت راضیم و هنوز به آینده دلخوش و امروزم را هم به سرخوشی میگذرانم اما ...باز انگار میکنم اتفاقی میخواهد بیفتد....شما میدونید چیه؟


 
تولد دستان گره گشا
ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ آبان ۱۳٩٠ : توسط :

 

 

 

      باران که می بارد تو می آیی...

     این روزهایم قد تک تک دانه های بلورینت قشنگ است باران جان..

     این روزهایم قد چشمان زیبایت روشن است خداجان...

     ممنونم به خاطر تک تک قطره های زیبای بارانت محبوب من...

    به خاطر بودنت..به خاطر داشتنت..به خاطر همه نعمتهای داده و نداده ات شکر...

   

 

 

  • دستان گره گشا آمد

     قبل از هر خبری باید یک تشکر رسمی و صمیمانه و سرشار از ارادت تقدیم وجود مبارک و بزرگ آقای بزرگ خان کنم که به خاطر همکاری و لطفشون موفق شدیم بلاخره مجوز انجمن خیریه مون رو بگیریم..

و میخوام همه احساس قشنگ این لحظه رو تقدیم کنم به بابا رضای گلم که زحمت انجام کارهای اداری و رفت و آمدهای طاقت فرسای مرحله به مرحله این انجمن رو کشید..خدا خیرش بده و به مامان گلم که مدام در حال جمع آوری مدارک اعضا و تماس و پیگیری بود تا به اینجا برسه و اصولا استارت اولیه شکل گیری دستان گره گشا رو خیرخواهی و نیک اندیشی مامان زد که سالهاست بدون انجمن و تشکل داره کمک میکنه و هرگزم خسته نمیشه...

حالا دیگه امور خیریه مون کاملا قانونی و سامان یافته است..هرچند برای گرد هم آوردن قلبهای بخشنده و دستان گره گشای شما نیازی به این دنگ و فنگها نبود..انسانهای کریم هرجا که بخواهی کنارت هستند بی آنکه لب تر کنی...

انجمن خیریه غیر دولتی ما با نام دستان گره گشا در نهاوند مجوز گرفت و از این به بعد میتونیم فعالیتهای خیرخواهانه مون رو علنی تر و قانونی و رسمی و البته گسترده تر انجام بدیم...

هدف این انجمن حمایت از خانواده های فقیر و نیازمند،کودکان یتیم، زنان بی سرپرست ومانند اون هستش که در قالب تهیه جهیزیه برای دختران نیازمند و یتیم،کمک هزینه زندگی افراد فقیر و حمایت از دانش آموزان یتیم و تهیدست برای ادامه تحصیل تا پایان دانشگاه و کمک به سالمندان نیازمند و افراد از کار افتاده برنامه هاشو دنبال میکنه...این نهاد به صورت مستقل با حضور 9 نفر از همشهریهای خیر تاسیس شده و قراره اگه خدا کمکمون کنه یه قدم خیر برداریم فقط به خاطر رضای خدا....و در این راه بضاعتی نداریم جز حمایت همه اونهایی که خیر اندیش و کریم و بزرگ منش هستند و چشم به راه یاریتون هستیم...

تا قبل از صدور مجوز طی سالهای اخیر تونستیم یک سیسمونی،حدود 6 جهیزیه،یک مهمانی افطاری،چندین مرحله خرید لباس مدرسه و عید برای بچه های فقیر و یتیم رو انجام بدیم و امیدوارم از این به بعد این فعالیتها بیشتر بشه...

من که توان جبران ندارم..اجرتان با خدا و پاداشتان یک دنیا لبخند و اشکی که از دیدن کمکهایتان برگونه های نیازمندان جاری میشه...

 

  • راستی:

در حال حاضر داریم برای دوتا دختر آبرودار و فقیر جهیزیه تهیه می کنیم که بازم مثل همیشه چشم انتظار دستان سخاوتمندشمائیم...هرکی هر چقدر می تونه کمک کنه منت دارشیم...خبربدید شماره حساب بدم خدمتتون...

 

 

  • تشکرنامه نوشت:

اولین شماره نشریه هم با موفقیت و همکاری دوستان منتشر شد و امیدوارم از این به بعد هم بتونیم خوب و قشنگ درش بیاریم و از پس مسئولیتش بربیام...بازم اینجا باید از آقابزرگ به خاطر زحماتش و از اردک عزیز که این روزها یه کم سرش شلوغه و شاید اینجا رو هم نخونه به خاطر نوشته های قشنگش و از آبجی کوچیکه که جور نبودن منو همه جوره کشیده و شده خانم روابط عمومی دفتر و کلی رونق داده به دفتر نشریه و از آقا سجاد به خاطر حضور همیشگی اش در همه عرصه ها و مصاحبه ها و گزارشهایی که داره کم کم قشنگ میشه و خوندنی و به خاطر همه ناملایمتهایی که به خاطر کارمون داره تحمل میکنه تشکر کنم...و از همه مهمتر میخوام آقای مدیرمسئول(صاحب امتیاز فعلی) بدونه که من همیشه یادم می مونه چه اعتماد بزرگی نسبت به من داشته و در مقابل همه انتقادهایی که از سپردن این مسئولیت به من که هنوز به نظر خیلیها توانایی اش را ندارم بهش میشه وایساد و از توانمندی من دفاع کرد ...ماهمیشه تعظیم یادمان می ماند..آن هم با کلاه پَردار...و آخر به قول محبوبه همه چیز به او ختم می شود...آقای همسر که توی تک تک لحظه ها بود..پر رنگ بود...توی بستن صفحات..توی ویرایش مطالب..توی لحظه های اضطراب و شادی...و مثل همیشه همراه و همدل و هم قدم و هم نفس...یک دنیا سپاس...

 

باقی بقایتان...


 
آیه های زمینی
ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ آبان ۱۳٩٠ : توسط :

 

          چشمان من

          شب در چشمان من است

          به سیاهی چشمانم نگاه کن

          روز در چشمان من است

          به سفیدی چشمهایم نگاه کن

          شب و روز در چشمان من است

          به چشمهای من نگاه کن

          پلک اگر فروبندم

         جهانی در ظلمت فرو خواهد رفت

 

          رو در رو

          برای اعتراف به کلیسا می روم

          رو در روی علفهای روییده بر دیوار کهنه می ایستم

          و همه گناهان خود را یکجا اعتراف می کنم

          بخشیده خواهم شد به یقین

          علف ها بی واسطه با خداسخن می گویند

 

(زنده یاد حسین پناهی)

 

 

همیشه می گفت راز مگویی دارد که وقتی زندگی را بدرود گوید به آن پی خواهیم برد..چه بود آن راز مگو؟چقدرساده بود و زلال این پسرک ساده صحرا و دشت...چقدر زلال بود رنگ نگاهش..چقدر قشنگ حرف می زد...چقدر جایش خالی است...


 
میم مثل مامان
ساعت ٧:٥٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ آبان ۱۳٩٠ : توسط :

 

 

       نمی دونم قدیمی ترین تصویری که ازت دارم مربوط به کی میشه؟ از وقتی یادم میاد بودی..همیشه و همه جا..از روزهایی که روی زمین چهار دست و پا راه می رفتم تا وقتی که مداد به دستم گرفتم و نوشتم.تا روزی که وارد دانشگاه شدم و روزی که سر سفره عقد نشستم..همیشه و همه جا کنارم بودی...مثل یه کوه..مثل یه دریا...

یه بخشی از زندگی نبودی.همه زندگی بودی. همه زندگی هستی..خوب یادمه تلاشهای عاشقانه ت رو برای اینکه شعر و قصه های کتابهامو برام بخونی..برای اینکه وادارم کنی خودم شعرها رو از حفظ بخونم..هنوز مدرسه نمی رفتم اما خوندن بلد بودم..واسه همه عجیب بود..تو یادم داده بودی..

ازم میخواستی توی جمع شعر بخونم.تشویقم میکردی..انشا می نوشتی برام و میگفتی برای همه بخونمش و ذره ذره اعتماد به نفس رو توی وجودم پرورش دادی...

مدرسه که رفتم بیشتر از قبل تشویقم میکردی به حضور توی جمع..به حرف زدن و نترسیدن..میگفتی توی همه مسابقه ها شرکت کنم و نترسم از باختن..از سرود و نمایش و ورزش گرفته تا فارسی و انشا و علوم..همیشه اول بودم و این به خاطر حمایتهای تو بود...

اولین موضوع انشا رو که بهم دادن رعایت نوبت بود بهت گفتم برام بنویس..نوشتی اما بد نوشتی و نمره خوبی نگرفتم..نمیدونستم عمدا بدنوشتی تا دفعه بعد و تا همیشه خودم بنویسم و یاد بگیرم...هنر نوشتن رو (اگه داشته باشم) مدیون توام...

خوب بودن و خوب موندن رو تو یادم دادی..هرچند هیچوقت اندازه تو نبودم..هیچوقت مثل تو نتونستم باشم..تو همیشه مهربون بودی..همیشه به خاطر ماها از خودت میگذشتی و همیشه ایثار مجسم بودی..وقتی از صبح تا غروب سوار مینی بوس میرفتی به دورترین روستاها و بچه ها رو درس میدادی وقتی برمیگشتی و با همه خستگیت کارهای خونه رو هم انجام میدادی..وقتی با همه گرفتاری حواست به درس و مشق ماهم بود و یادت نمیرفت به مدرسه مون سر بزنی ..وقتی هیچی واسه خودت نمیخریدی حتی عیدها ومیگفتی من همه چی دارم می فهمیدم واسه اینه که ما دوتیکه لباس بیشتر بخریم و ذوق کنیم...

همیشه در حال حرکت و تلاش دیدمت..حتی الان که سنی ازت گذشته هنوزم پرنشاط و پرطراوتی..عاشق طبیعت و مشتاق گردش و تفریح و نشاط..هنوزم که هنوزه تو مشتاق ترین کسی هستی برای اینکه در یک چشم به هم زدن بار و بندیل ببندی و راهیمون کنی واسه زدن به دل طبیعت بی نظیر نهاوند..هنوزم عاشق آتیش روشن کردن و کباب درست کردن توی جنگلی..هنوز عشق شنا توی آبی دریای شمال رو داری..هنوزم کیف میکنی که بری سفر..اونم با ما...

شنیدن  اسمت واسه خیلیها مهربونی و ایثار رو تجسم میبخشه..وقتی کیسه گوشت و مرغ و برنج و روغن رو میگیری زیر چادرت و راه میفتی توی کوچه پس کوچه ها تا برسی به خونه مریم و مینا و آروم در بزنی و کیسه رو بدی دست مامانشون و برگردی و اونا با اشک شوق بدرقه ات کنن..

دیدن چهره ت واسه آقا ماشاءالله و مریم و معصومه هنوز هم شادی میاره..آرامش میاره یعنی تو اومدی که با خودت کمکی بیاری..اومدی گرهی وا کنی از مشکلاتشون...

هنوز بعد از چند سال وقتی میام خونه به شوق تو میام..به شوق اینکه در بزنم و تو درو بازکنی و بغلم کنی و بهم ذوق کنی و من دوباره چهره قشنگت رو ببینم و اون موهای سفیدت رو که بغضمو جاری میکنه نوازش کنم...

هنوزم همه امید من توی اون شهر شما سه تایید و تو و تو....

امروز که پاییز زیبا وارد زیباترین روزهاش میشه..امروز که برگها خوشرنگ تر از قبل میشن و هوا کمی سردتر ...

امروز روز توئه...یه بهانه کوچیک برای از تو گفتن...

اول آبان روز میلاد قشنگ توئه...

مامان گلی ...عزیزترین و مهربونترین مامان دنیا...تولدت مبارک..

از خدا میخوام لیاقت داشتن تورو بهم بده..لیاقت فرزندیتو...لیاقت اینکه بگم دوستت دارم...