حیدر خوش مرام
ساعت ۸:٢۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ آذر ۱۳٩٠ : توسط :

  

وقتی پست چند سکانس از محرم رو نوشتم یکی از دوستان پیشنهاد داد راجع به تفاوت عزاداریها با گذشت زمان بنویسم و از سریال شب دهم اسم برد و شخصیت حیدرخوش مرام توی اون سریال که چطوری عاشقانه تعزیه شبهای محرم رو برگزار کرد و...نمیدونم چقدر سریال رو یادتون میاد؟  شب دهم ساخته حسن فتحی ، یه سریالی بود که چند سال پیش پخش شد با حضور حسین یاری(حیدرخوش مرام)، کتایون ریاحی، رویا تیموریان،محمود پاک نیت، ثریا قاسمی و...که به دوره قاجار برمی گشت.داستان یه شاهزاده خانم قجر بود که عمه اش همه خواستگاراشو با مراسم قهوه قجری به درک می فرستاد و از این کارهم لذت می برد تا اینکه یه جوون لوطی از جاهلهای اون دوره به نام حیدر خوشمرام عاشق شاهزاده خانم شد و رفت خواستگاریش و دختره براش شرط گذاشت اگه تعزیه ده شب محرم رو توی ملا عام اجرا کنه باهاش ازدواج می کنه و این در شرایطی بود که تعزیه و هرگونه عزاداری توی اون زمان ممنوع بود اما حیدر این کار رو انجام داد ..به خاطر عشقش و به خاطر حرفش..تا شب دهم که بلاخره کشته شد و جونش رو پای عشقش و حرفش گذاشت....

شاید این حرمت گذاشتن به عزای امام حسین و تعزیه و جون دادن به خاطرش توی این سریال مهم باشه اما به نظر من چیزی که توی شخصیت یاور و حیدر توی این سریال بیشتر به چشم میاد مفهوم و باور مردی و مردانگیه..

حیدر و یاور توی دوره خودشون به این خاطر ارج و قرب داشتن که مرد بودن..حرفشون یکی بود.سرشون می رفت اما حرفشون دوتا نمی شد..حیدر شاید به خاطر عشق شاهزاده خانم رفت دنبال راه اندازی تعزیه اما وقتی وارد کار شد به خاطر حرفش تا ته خط رفت و پای حرفش وایساد...حرف حرمت داشت..قول حرمت داشت.کلمه حرمت داشت..انسان حرمت داشت..مرد حرمت داشت..

اما حالا...

الان حرف می زنیم.یک ساعت بعد با چنان قاطعیتی تکذیبش می کنیم که خودمون هم باورمون نمیشه چنین حرفی رو ما زده باشیم!

الان قول می دیم ..فردا چنان زیرش می زنیم که خود خدا هم شک می کنه که نکنه ما واقعا چنین قولی نداده باشیم!

الان تصمیم می گیریم و وعده حمایت و همراهی می دیم نصف روز که از حرفمون میگذره به اقتضای نوع آب و هوا و اینکه کدوم طرف باد بیاد حرفمون رو 360 درجه برمیگردونیم و به روی مبارک هم نمیاریم که بابا من آدمم مثلا!!

خلاصه از اینجور رفتارها تا دلتون بخواد دور و بر همه مون در جریانه..کم و زیاد داره اما سوخت و سوز نداره..همه جا هست..توی همه اقشار..از باسوادتا بیسواد..از خانه دار تا تحصیلکرده و.... و نمی دانم تا کی و تاکجا میخواهیم به این رفتار ناشایستمان ادامه دهیم و چونان کبک به زیر برف بخرامیم؟

 

پی عبرت نوشت:

حتما شنیده اید که این دنیا به کسی وفا نکرده و تا بوده همیشه میز و پست و مقام متاع بی ارزش دنیایی بوده که حضرت علی گفت از آب بینی بز هم کم ارزش تر است شنیده بودیم اما این روزها دیدیم از نزدیک و باورمان شد که روزگار به هیچ کس وفا ندارد...شما هم باور کنید...هرچند آنی که باید عبرت می گرفت نگرفت!


 
تقدیم به اولین و آخرین عشق
ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ آذر ۱۳٩٠ : توسط :

 

 

 مرا عهدی است با جانان که تا جان در بدن دارم       

هواداران کویش را چون جان خویشتن دارم

صفای خلوت خاطر از آن شمع چگل جویم

فروغ چشم و نور دل از آن ماه ختن دارم

مرا در خانه سروی هست کاندر سایه قدش

فراغ از سرو بستانی و شمشاد چمن دارم

گرم صد لشکرازخوبان به قصد دل کمین سازند

بحمدالله و المنه بتی لشکر شکن دارم....

 

 

سه سال زندگی یعنی تکرار لذت بخش روزهای باتو بودن.

سه سال زندگی یعنی تکرار خوشایند ساعتهای باتو نفس کشیدن

سه سال زندگی یعنی تکرار عاشقانه دقیقه های چشمان تو را دیدن

سه سال زندگی یعنی تکرار بی ملال ثانیه های تو را داشتن

سه سال زندگی یعنی سه سال حضور بی واسطه خدا را در عشق تو دیدن

مهربانترین یار...

از خوشبختی ام همین بس که اشکهای غربت و تلخی روزهای غمگین زندگیم با نوازش دستان گرم تو آرام گرفت.

یگانه ترین معشوق...

از خوشبختی ام همین بس که خنده های مستانه و شاد روزهای خوش زندگیم با همراهی چشمان مهربانت جاودانه شد.

اولین و آخرین عشق زندگی ام...

این که تو من را داری و من هم تو را کافی است.

و من فکر میکنم خوشبختی  حقیقی را دستان مهربان خداوندم زمانی به من و تو هدیه کرد که دستانمان را در دست هم گذاشت و دعا کرد تا ابد کنار هم بمانیم و با عشق نفس بکشیم...

همسفر مهربان و صبورم....احسانم... 

سومین سالگرد ازدواجمان یعنی سه سال از خوشبختی ما می گذرد و من هنوز آنقدر خوشبخت هستم که به با تو بودن افتخار کنم...

مبارکمان باشد ...

 

 

پی نوشت جشن غافلگیرانه:

دیروز (90/9/27)، یکی از به یادموندنی ترین و غافل گیرکننده ترین جشنهای تولد و سالگرد ازدواج واسه من برگزار شد.جشنی که هیچوقت فکرشو نمی کردم و هیچوقت تاحالا اینجوری نداشتمش.به لطف و زحمت نرجس مهربون و دوست داشتنی،سپیده گل و میکائیل عزیز و همینطور افروز صمیمی و مهربون و همسر خوبش و البته همراهی همسفر عزیزبنده، طی یک عملیات کاملا غیر منتظره ، یک جشن باشکوه برام برگزار شد که واقعا قشنگ و به یاد موندنی بود یادآوریش هنوز بغض میاره توی گلوم...

همیشه خدا بهترین دوستها رو برام از میون بهترینهای خودش، گلچین کرده و هنوزم به دوستی با چنین دوستانی افتخار می کنم...نمی دونم چطوری میشه به خاطر این همه زحمت ازتون تشکر کرد؟ میدونم هیچ کلمه ای جوابگوی زحماتتون نیست مخصوصا اینکه میون این همه خستگی و کار و دغدغه های زندگیهاتون اینقدر به یاد من بودید خیلی خیلی برام ارزشمنده..خداکنه لیاقت این همه لطف رو داشته باشم...نرگس ، سپیده،میکائیل و افروز عزیز...از همه تون بی نهایت ممنونم...قلبقلب


 
سی سالگی سلام
ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩٠ : توسط :

 

           

       30سالگی سلام...

                                     خوش آمدی...

نمی دانم فردا و فرداها چطورخواهد بود فقط این را می دانم که از دیروز و امروزم آنقدر راضی هستم که در آستانه سومین دهه زندگی ام سجده شکربه جا بیاورم به درگاه خداوندی که هرچه دارم همه از لطف اوست..دو دهه ای که گذشت سرشار بود از مهر پدر و مادری بی همتا و خواهری که اقیانوس مهرش بی اندازه عمیق است..و عشقی که همه لحظه هایم را چونان خورشید تابان ظهر مرداد در آغوش گرفت و گرم و پرنور کرد...و دوستانی به قشنگی پر شاپرک و سبزی سبزه زارهای شهر پدری..

خداوندا به خاطر لیاقت داشتن چنین نعمتهایی تا ابد وامدار لطف توام...شکر....

و این آذر باشکوه که فصل زاده شدن و عاشق شدن و دوتا شدن من است هر روز گرمتر و جاودانه تر باد...

        

تشکر نوشت:

یک دنیا ممنونم از نرگس عزیزم ، آقا بزرگ مهربون و اردک خان خوش سخن به خاطر پستهای ویژه ای که برام نوشتن...

ممنونم از همه عزیزانی که از سه چهار روز قبل پیامک زدن و منو شرمنده محبتشون کردن و دوستان گلی که با کامنت تبریک گفتن و یادم آوردن که هنوز این همه دوست باوفا دارم...


 
تولد یک فرشته
ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ آذر ۱۳٩٠ : توسط :

 

    بچه که بودم اسباب بازیهامو قد همه دنیا دوست داشتم و تو رو اونقدر بیشتر که حاضر بودم همه دنیامو بهت بدم تا همبازیم بشی..

بزرگ که شدم به داشتنت به بودنت و به هم صحبتیت همیشه افتخار می کردم...

    دختردایی...رفیق...مهربون...صبور...باوقار...آروم...عزیز...دوست داشتنی...

      آزاده جونم...تولدت مبارک...

      الهی همیشه لبت پرخنده و دلت شاد شاد شاد باشه...

 


 
چند سکانس از محرم
ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٠ : توسط :

 

   

    مکان: نهاوند-بین ابوذر و شریعتی( میدان البته)

    زمان: حوالی 10 شب- شب تاسوعا

      از نذری خورون عمه جان برگشته ایم..قیمه نذری که از دوسه روز پیش جماعتی را گرفتار سیب زمینی پوست کندن و سرخ کردن و لپه و برنج پاک کردن و بارگذاشتن کرده و امروز دم غروب بسته بندی شد توی ظرفهای یکبار مصرف دردار و جاسازی شد توی ماشینها و رفت در خونه اقوام محترم!( به برکت وجود نماینده انجمنهای خیریه که من باشم هفت هشت بسته ای هم رفت درخونه اونایی که محرم براشون عیده که اقلا دوشب شکم سیر میخوابن!) 

صدای طبل و سنچ و آهنگهای نوحه وار می آید...خیابانها را بسته اند و دسته های عزاداری در خیابانها در حرکتند..به زحمت گوشه ای از پیاده رو جا باز می کنیم تا چند دقیقه ای اگر سرما مجال بدهد مثلا عزاداریها را تماشا کنیم...به کرکره بسته مغازه ها تکیه داده ایم و از دسته جات عزاداری فقط رفت و آمد بی وقفه دختران و پسران شیک پوش را از جلوی چشمانمان نظاره می توان کرد...دخترهایی که حتی در دل تاریک شب هم جهت رفاه حال انظار اقلا ساعتی را جلوی آینه وقت گذاشته اند جهت زیباسازی رخسار مبارک! و البته چندان عجیب نبود ..اما پدیده جدیدی که امسال بیشتر به چشم آمد دیدن پسرکان جوان و نوجوان و حتی کودک با موهای آراسته و پیراسته و گاهی حتی شینیون کرده! بود که بوی تافتش از چند متری به مشام می رسد و پر واضح بود که دست کم دوساعتی زیر دست آرایشگر نشسته تا چنین لعبتی از خود بسازد! حق داشت آن آرایشگر همشهری که میگفت شب عید و تاسوعا تا صبح مشتری دارم!

و آنقدر مدل های رنگارنگ دیدیم که فکر میکنم تا مدتها اشباع شده باشم از دیدن مدلهای روز در فشن تی وی!

 

مکان: نهاوند-بین ابوذر و شریعتی

زمان: عصر تاسوعا حوالی ساعت 4

به اصرار خواهرجان آمده ایم در مرکز شهر تا دسته جات بیشتری ببینیم و بیشتر فیض ببریم! تکیه داده ایم به درختی کنار پیاده رو و زل زده ایم به جماعت عزادار....

دسته های سینه زنی و زنجیر زنی پر است از جوان و کودک و پیر...می آیند و یکی یکی از جلوی چشمان ناظرین که ما باشیم می روند و ما سان می بینیم...از هر دونفر عزادار یکی چشمانش در پیاده رو و در میان جماعت نسوان انگار گمشده ای را جستجو می کند! و از این طرف هر از گاهی دخترکان کنار دستمان به یکی از آن رجال عزادار لبخندی گاه دزدکی و گاه آشکارا می زنند و طرف هم اشارتی و ...می رود! و نفر بعدی و نفر بعدی...بعضی از این عزاداران فقط راه می روند و بعضی به آرامی با یک دست سینه می زنند...بساط خنده و گاه قهقهه و خوراکی خوردن پیاده رونشین های تماشاچی هم همچنان مهیا است..و گاه هم با انگشت اشاره یکی را نشان می دهند که...ببین فلانی را!!

 

مکان : نهاوند- کوچه سادات نهاوند

زمان:شب عاشورا

این کوچه تنها جایی بود که میشد نهاوندیهای اصیل را که سالی یکبار به وطن پدری مراجعت می کردند دید و در خلوت دعایی کرد و شمعی روشن و ...

آنقدر این سالها این کوچه مملو از جمعیت است و این خانه ها شلوغ و این قلبها سرد که دیگر انگار حاجتی هم روا نمی شود...

 

مکان: نهاوند- دوخواهران

زمان: ظهر عاشورا

دسته های سینه زنی در حرکتند و جماعت اناث به تماشا در آفتاب گرم ظهر پاییز نشسته اند و گاهی هم به کلنجار با دختری که جلوی دیدشان را سد کرده! و اندکی بعد یکی یکی زن و مرد و کودک وپیر سطل و دیگ و قابلمه به دست پر از حلیم نذری...جلوی مسجد غوغایی است..زنی از وسط جمعیت بیرون می آید از چادرش حلیم می چکد بس که تلاش کرده آن وسط جمعیت نسوات! و لبخندی فاتحانه به ایستادگان در صف و شتاب به سوی خانه تا اهل بیت منتظر نمانند! و مردی که به بچه ای پشت پا می زند تا ظرف خودش را زودتر پرکند...

هیئت قدیمی از راه می رسد همیشه بهترین قسمت عزاداری وقتی بود که پدر و همه مردان فامیل و دوست و همسایه را در حال سینه زدن می دیدی که به سوی مسجد می روند و چه ذوقی می کردی از زیادی دسته های سینه زنی..امسال اما چند دسته بیشتر نبود..به جز پدر و یکی دو دوستش آشنای دیگری ندیدی..جوانها انگار از این شهر کوچیده اند...نه ! آن طرف خیابان را نگاه کن..سینه زنها به تماشا ایستاده اند..یا به سوی صف حلیم می دوند!....

 (نهاوند یک نمونه بود از همه شهرها و همه مردمی که نمی دانم به کجا می روند؟)

 

دل نوشت:

امسال هم گذشت..امسال اما ظهر عاشورا با همه جان اشک ریختم..شاید برای خودم..برای تو..برای او که امسال پاهای برهنه و سرما زده اش خونین بود و با اشک زنجیر میزد ..برای او شفا خواستم و برای تو خوشبختی و برای خودم و خودمان اخلاص و ایمان...امسال از خدا خواستم ایمانمان را از چنگال فراموشی و روزمره گی برهاند تا شاید دیگر در کوچه ها دنبالش نگردیم و اگر نام حسین را شنیدیم قلبمان خون بگرید ...خوشا به حالت که آزاده رفتی حسین جان...

 

تسلیت به یک دوست:

امروز متوجه شدم پدر عزیز دوست خوبم سعیده به رحمت خدا رفتند که خیلی ناراحت شدم و عمیقا بهش تسلیت میگم..هرچند میدونم هیچ کلمه ای نمیتونه تسلای دلش باشه..امیدوارم خدا بهت تحمل و صبر بده توی این داغ بزرگ سعیده جون...


 
حسین
ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٠ : توسط :

 

 

         دعوتت بانگ اذانی است که می خواندمان

         کربلای تو نمازی است که پایانش نیست

 

 

 

 

دستتان اگر به آسمان رسید ما را از دعا فراموش نکنید...


 
چشمانت طلوع خورشید است
ساعت ٧:۳٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ آذر ۱۳٩٠ : توسط :

 

    

        گاهی یک لبخند می شود اندازه همه خوشی های دنیا.

        گاهی برق یک نگاه از همه دارایی های دنیا ارزشمندتر است.

       گاهی گرمی یک قلب که برای تو می تپد گرمای ظهر مرداد را به دل سرمای آذر

      هدیه می کند.

       گاهی تکرار هزار باره دوستت دارم،شیرین ترین واژه تکراری دنیا می شود.

       این روزها بیشتر از همه روزهای عمرم احساس خوشبختی می کنم..

       وقتی تو باشی همه دنیا در دستان من است.

       چشمانت خورشیدی است که روزی هزار بار طلوع می کند..

      خدا را شکر که هستی.

     خدایا ....لیاقت شکرگزاری را از من مگیر.


 
من غر میزنم پس هستم
ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠ : توسط :

 

   امروز به برکت خاموش شدن بدون دلیل گوشی محترممان صبح خواب موندیم و سعادت سرویس سواری نصیبمان نشد لذا ناچار شدیم زنگ بزنیم به آژانس همسایه و درخواست ماشین کنیم..راننده محترم که با لهجه شیرین کرمانشاهیش آدمو یاد ولایات همسایه مینداخت هنوز سوار نشده غر زد که چرا پلاکتون وسط 17 و19 نبود؟ چرا اینجاست؟ ( گفتم من از طرف شهرداری از شما معذرت میخوام) همین که نشستم و درو بستم و گفتم مقصدم کجاست..سوتی کشید که اوووووووووووووووه!

تا اونجا باید بریم؟ خیلی دوره! ( بازم  گفتم : از طرف شرکت...از شما معذرت میخوام که هماهنگ نکردن و رفتن خارج شهر اداره رو ساختن) بعدش گفت : حالا از کجا بریم که شلوغ نباشه؟گفتم نمیدونم هرجا بهتره برید! دوقدم که رفتم گفت: والله نمیدونم از کجا برم! همین که مثلا افتاد توی مسیری که به مقصد منتهی میشد با دیدن ماشینهایی که جلوش در حرکت بودن گفت: ای بابا! حالا با این ترافیک چیکار کنیم؟ خیلی ساعت بدیه اگه صبح زود بود بهتر بود(گفتم معذرت میخوام که خواب موندم! قول میدم تکرارنشه)

خلاصه دردسرتون ندم با دیدن هر ماشینی که از کنارش میگذشت و به ترافیک اضافه میشد یه غری زد بنده خدا! بعد هم که چرا فلانی بهم بوق زد؟ چرا پیچید جلوم؟ چرا از پشت چراغ میزنی من که راه دادم بهت؟ جاده اداره تون خاکیه؟ چرا اینجا رو کندن؟ چرا شهرداری همه جا رو کنده؟ چرا برف میاد؟ چقدر سرده هوا و........(باور کنید به تعداد تک تک جملات غر زد آقای راننده محترم) فقط دعا میکردم زودتر برسیم و پیاده شم...و بلاخره به آرزویم رسیدم و پیاده شدم..تازه موقع پول دادن آخرین غر رو زد که چرا خرد ندارید؟!کلافه

چند روز پیشم توی وبلاگ یکی از دوستان که بعد از مدتها به روز شده بود از خط اول تا خط آخر فقط فحش خوندم به زمین و زمان و غر و غر و غر...

همه مون توی روز بلاخره چندباری به حضرت غر پناه می بریم و از کوچک تا بزرگ به چیزی گیر میدهیم که بهانه نق زدنمان بشود..البته بعضی اتفاقات و مسائل واقعا جای غر زدن هم دارد اما غر زدن به سبک آقای راننده امروز که هیچ دردی رو درمون نمیکنه و هیچ عاقبتی جز رژه رفتن روی اعصاب دیگران نداره رو چندبار در روز مرتکب میشیم؟

1؟ 2؟ 10؟ 20؟ بیشتر؟

گاهی اصلا غر زدن میشه سوژه محافل دوستانه و خانوادگیمون..وقتی حرفی برای گفتن نداریم و نمیدونم شب نشینیمون رو چطوری بگذرونیم..از قیمت بالای مرغ و تخم مرغ تا گریه های شبانه بچه شیرخواره همسایه تا داد و بیداد آقای صاحبخانه تا قیافه نکبت بار آقای رئیس و.......همه اش میشه سوژه نق های ما...

شما رو نمیدونم اما من امتحانش کردم وقتی غر میزنم انگار یه کوه انرژی منفی روی دوشم سوار میشه و نمیذاره نفس بکشم...

همین!

 

برای پرشین بلاگ نوشت:

به حرمت 8 سال نان و نمک خوردن این بازی در آوردنهای گاه و بیگاه اخیرت را نادیده می گیرم .وگرنه باید همراه قافله مهاجرین رهایت میکردم تا در تنهایی مچاله بشوی! تو هم یک ذره حرمت نگه دار!

 


 
ماه
ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ آذر ۱۳٩٠ : توسط :

 

 

 

                                   لبریز عطش ز نهر بیرون زد و رفت

                                 دریا بکشد منت رودی؟! ...هیهات!


 
 
ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ آذر ۱۳٩٠ : توسط :