ب ی چ ا ر ه د ل
ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩۱ : توسط :

 

      بیچاره دل...

      می گیرد.

      می شکند.

      تنگ می شود.

      آشوب می شود.

      چرکین می شود.

      خسته می شود.

      و باز هم نفس می کشد...می تپد...به امید فردایی که......

       کسی چه می داند؟

      شاید یکی از همین روزها هم مچاله شود و بمیرد.

       کسی چه می داند؟


 
بهار من
ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩۱ : توسط :

 

            وقتی تو هستی

            نسیم بهاری در خانه می وزد

           حتی با پنجره بسته.

           به بهار بگویید بیهوده نکوشد برای دلربایی

           در خانه ما همیشه بهار است


 
صدای نفس های زندگی
ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩۱ : توسط :

 

     

                چه رسم قشنگی دارد عشق

               تو نفس می کشی ، من زنده می شوم

          

   


 
دوستان جانی و تصمیم کبرای سال جدید
ساعت ٧:٢٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩۱ : توسط :

 

   یک روز مانده به سال نو داشتم توی گوشیم گردش می کردم..یکی یکی اسامی رو بالا و پایین می کردم و طبق معمول رفته بودم توی عالم خیال که با هرکدومشون چطوری آشنا شدم و چند وقته می شناسمش و ...تصمیم داشتم مثل هر سال یه پیامک غیرتکراری که نوشته خودم باشه برای تبریک عید واسه همه شماره هایی که توی گوشیم دارم بفرستم که یهو با دیدن برخی اسامی یادم اومد خیلی وقته ازبعضیاشون خبر ندارم گفتم بذار امسال من فرستنده پیام تبریک نباشم بلکه منتظر بشم هر کی پیام فرستاد منم جوابشو بدم اینجوری می فهمم کیابه یادم بودن..تجربه جالبی بود .پیامکهای زیادی رسید..بعضیا از یک هفته قبل عید ، بعضیا یک روز قبل و بعضیا هم چند روز بعد از شروع سال نو...بعضی از حضرات هم اصلا به روی مبارک نیاوردن و خب منم طبق عهدی که با خودم گذاشته بودم به روی خودم نیاوردم...و از اون روز یه تصمیم جدید گرفتم...

راستش توی همه سالهایی که گذشت دوستان زیادی داشتم و به دنبالش روابط بسیار..اما یه چیزی بین همه اونها مشترک بوده و اینکه من همیشه تلاش کردم رابطه ها رو نگه دارم..اگه چند وقت ازشون خبری نمیشد این من بودم که یادشون می افتادم و به هر نحوی که شده حالشون رو می پرسیدم..میخواستم دوستیهامو نگه دارم..اما هر قدر که من بیشتر مایه میذاشتم بعضیاشون کمتر جلو میومدن..دیگه کم کم این کار من تبدیل به وظیفه شد..اگه یه وقت دیر زنگ می زدم یا پیامک میدادم اونا طلبکار میشدن که چرا خبری ازت نیست؟! و خلاصه یه کم که گذشت دیدم انگار اونا هیچ تمایلی به دیدنم یا شنیدن صدام ندارن و این منم که همیشه احوالشون رو می پرسم....لذا تصمیم کبرای اینجانب در سال 91 این شد که واسه کسی بمیر که برات تب کنه!

و در پی این تصمیم میخوام کلیه رفقای بی معرفتی رو که همه عمر منتظرن تا من برم سراغشون و حالشون رو بپرسم و قرار بذارم و ببینمشون رو از دایره رفقام حذف کنم تا ببینم چند تا دوست درست حسابی می مونه که بشه براشون جون داد...

خلاصه اینکه مواظب باشید اگه من دیگه سراغتون رو نگرفتم یعنی رفتید توی لیست سیاه به قول جناب سرزمین آفتاب....چشمک

شما چی فکر می کنید؟

 


 
من و دلتنگی هایم
ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩۱ : توسط :

 

   

گاهی دلم برای همه کودکی هایی که لابه لای گلهای باغچه خانه مادربزرگ دنبال پروانه های رنگارنگ جاگذاشته ام تنگ می شود.

   گاهی دلم برای جوانی های مادربزرگ که دستم را در دستانش می گرفت و به خرید می برد تنگ می شود.

گاهی دلم برای موهای سیاه مامان و بابا که این روزها تعدادشان انگشت شمار شده تنگ می شود.

گاهی دلم برای آغوش مامان و قلندوش بابا تنگ می شود وقتی آنقدر سبک بودم که هر لحظه میشد توی وجودشان غرق شوم.

گاهی دلم برای عروسکهایی که به ترتیب کنار در خانه آقا ماشالله می خواباندم و برایشان قصه می گفتم تا بخوابند تنگ می شود.

گاهی دلم برای جوانیهای دایی جون برای وقتی که قد رشیدش خمیده نشده بود تنگ می شود.

گاهی دلم برای صورت صاف و بدون چروک مامان بزرگ تنگ می شود.

گاهی دلم برای دلهای بی ریای مردمی که در کودکی هایم ریشه داشتند تنگ می شود.

گاهی دلم برای آقا ماشالله جوان تر که دستانش نمی لرزید و می توانست قاشق غذا را سالم تا دهانش برساند تنگ می شود..

گاهی دلم برای دستپخت خوشمزه مامان ملوک وقتی ورکواز و کشکک و قورمه سبزی می پخت و خودش سفره اش را می چید تنگ می شود.

گاهی دلم برای جیغ و دادهای من و آبجی کوچیکه ، برای سر به سر هم گذاشتنهایمان برای وقتهایی که دغدغه مان روسری و کیف و عروسک بود تنگ می شود.

گاهی دلم برای لواشکهای 5 تومانی و بیسکوئیتهای 2 تومانی هم تنگ می شود...

گاهی دلم حتی برای خودم، برای دلم، برای دلتنگی هایم تنگ می شود....

شما مرا ندیده اید؟

اگر دیدید به او بگویید همینجا بر درگاه خانه نشسته ام به انتظار دیدارش...می شود سری به من بزند؟

 

 

بهار امسال مرا به عمق دلتنگی هایم برد...غریبانه و تنها....


 
تقدیم به همه پرندگان دنیا
ساعت ٧:۱۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ فروردین ۱۳٩۱ : توسط :

 

 

پیغام

         آب عاشق است

         رود می شود

         سرود می شود

        می رود به ریشه می رسد

        شاخه ها پر از چراغ می شوند

         سبزه ها سلام می کنند

        کوچه ها، کوچه باغ می شوند

 

 

      دیدار

        پیشاپیش همه باران ها

        به دیدارت می آیم

       بی چکمه و بی چتر

       خودت به من آموخته ای

        برای دیدن دریا

        دلی و دیگر هیچ

وصیت

        براین سنگ چیزی ننویسید

        یا فقط بنویسید

        گیاهی دلواپس

        که همه بره ها را گم کرده بود

 

صفحه حوادث

دنیا به کبوترانش پشت کرده است

مواظب باش

زنی که به انتظار تاکسی

ایستاده است

معلوم نیست در کدام فرعی نامعلوم

از پا در می آید

کشته می شوی

به خاطر یک جفت گوشواره

و به خاطر یک رشته گردنبند

دور گردنت می پیچد

ملافه ای که با تو

از همه کس نزدیکتر بود

 

 

پی نوشت من:

جدیدترین مجموعه شعری "محمدرضا عبدالملکیان" شاعر عزیز و خوش قریحه نهاوندی با تصویر قشنگ روی جلدش به نام "دنیا به کبوترانش پشت کرده است"منتشر شد.

در مطلع کتاب آورده است: جهان بی پرنده، جهنمی است که فقط شلیک می کند...(راست می گوید...)

مثل همه مجموعه هایش، قشنگ، خواندنی و دل نشین...

ولی غمی گنگ در لابه لای نوسته هایت زخمه به دل می زند استاد...

نمیدانم از دل من است یا کلمه های تو...


 
بی بی قصه های مجید آسمانی شد
ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ فروردین ۱۳٩۱ : توسط :

خاطرات بخش مهمی از زندگی ماست.و در این خاطرات زیبا فیلمها و کارتونهای دوره کودکی و نوجوانیمان جایگاه مهمی دارند..کارتونهایی مثل چاق و لاغر- پلنگ صورتی- پسر شجاع- هاچ زنبور عسل- نیک و نیکو-باخانمان-بابا لنگ دراز-زنان کوچک و قصه های مجید..همیشه با شخصیتهای اصلی این کارتونها و فیلمهای تلویزیونی که معمولا دختران و پسران نوجوان بودند شبیه سازی می کردم و خودم را جای آنها می گذاشتم و دیالوگهایشان را تکرار می کردم.با قصه های مجید شاعر می شدم و با جودی آبوت تمرین نویسندگی می کردم...یادش بخیر

قصه های مجید یکی از شاهکارهای دوره نوجوانی ما بود..همه بچه های دهه هفتاد آن پسرک لاغر اصفهانی با آن شیطنتهای خاص و آن لهجه شیرینش را به یاد دارند..همه با هم هر هفته پای ماجراهای او و بی بی مهربانش نشسته ایم..هنوز هم دوستش داریم..

و حالا...بی بی مهربان قصه های مجید که در واقع مادربزرگ همه بچه های ایران بود به آسمان قصه هایش پرکشیده..و دلمان را در آستانه بهار اندوهگین کرد..

پروین دخت یزدانیان مادربزرگ مهربان قصه های مجید 12 فرزند داشت که از میان آنها کیومرث پوراحمد نویسنده و کارگردان مشهور و محبوب نسل ماست که کارهای زیبایی مثل خواهران غریب و شب یلدا و قصه های مجید را از او دیده ایم...

بی بی قصه های مجید در نجف آباد اصفهان به دنیا آمد و اولین بار در کار فرزندش یعنی قصه های مجید جلوی دوربین رفت و واقعا زیبا نقش آفرید..حرص خوردنهای بی بی از دست مجید- ماجرای اردو رفتن مجید و کوله باری که بی بی برایش جمع کرده بود را حتما یادتان هست..یا ماجرای کله جوشهای بی بی و غرغرهای مجید....یادش بخیر

این مادربزرگ خوش لهجه اصفهانی دیروز در حالی که ده سال از بیماری اش میگذشت در سن 89 سالگی راهی آسمان قصه هایش شد

روحش شاد....


 
شمیم شوق بهاری
ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ فروردین ۱۳٩۱ : توسط :

 

 

باز هم بهار شد...

  و این تکرار چقدر شیرین و دلنشین است..

  سال 90 هم با همه تلخی ها  وشیرینی هاش رفت تا یه بهار دیگه متولد بشه...

  از سنتهای سال نو پنج شنبه آخر سال رو خیلی دوست دارم که امسال متاسفانه ازش جا موندیم و نتونستیم به زیارت اهل قبور نهاوندمون برسیم! و توی دلم موند...

روزهای آخر سال و هیجان و شتابی که مردم واسه خرید دارن بی نظیره...مخصوصا توی ناون ما که همه مردم عین مورچه از سر و کول خیابونها بالا می رن و تاجایی که جا دارن خرید میکنن..مخصوصا گل مصنوعی و پتو و شیرینی و آجیل.......!

شب سال نو که توی شهر ما آتیش بازی انجام میشه هم با حس و حال خوبی همراهه..هرچند امسال نمیدونم چرا کمرنگتر بود..شایدم به خاطر پایین اومدن توان اقتصادی مردم باشه..نمیدونم.ما که از همون شب بالای پشت بوم مامان ملوک سرمای اساسی خوردیم که هنوزم ادامه داره...

امسالم قورمه سبزی شب عید رو مهمون سفره پربرکت مامان ملوک بودیم..براش سفره هفت سین چیدم که فکر نکنه چون نمیتونه راه بره دیگه آداب و رسوم عیدش به جا نیست...مامان ملوک که باشه خونه برکت داره حتی اگه خودش نتونه سر سفره بشینه و غذاشو ببریم روی تختش بدیم بهش...این روزها از دیدن چهره تکیده و پیرش دلم مچاله میشد ...دعا میکرد میشد برش گردوند به هفت هشت سال پیش و همونجا نگهش داشت...اما همینم که هست غنیمته برامون..خداحفظش کنه..

تحویل سال نو بازهم باهمون حس هیجان و اضطراب و دعای تندرستی گذشت...امسال بعد از سالها توپ درشد از رسان ه ملی...

امیدوارم برای همه مون سال خوبی باشه اول از همه توام با تندرستی و شادکامی بعدشم سال رسیدن به آرزوها و برنامه هامون...

پریروز آقا ماشالله همسایه پیر و قدیمی خونه مامان ملوک توی خیابون با یک موتور سوار تصادف کرد و راهی بیمارستان شد..چند ساعت بعدش ما تازه خبردارشدیم! خیلی دلم گرفت از این همه غربت و بی کسی این پیرمرد همیشه تنها...هرچند مامان و بابا نذاشتن تنها بمونه و فوری رفتن بیمارستان بالای سرش اما دلم بدجوری گرفت که چرا یک آدم باید این همه  تنها باشه؟ فعلا توی بیمارستانه و قراره عملش کنن..براش دعا کنید زود خوب شه..اونم یکی از برکتهای این روزگاره....

آخر هفته اگه خدا بخواد دوباره میریم ولایت..قراره برم عید دیدنی حامد...اولین کسی که بعد از تحویل سال بهم زنگ میزنه و عید رو تبریک میگه حامده...حامد رو که یادتون میاد؟ حس میکنم دنیا به نفس پاک چنین آدمهایی داره دوام پیدا میکنه....

 

بهارتون پرشبنم و شمیم و شادی....

به قول محمدرضا عبدالملکیان عزیز.:بهار رونق رنگینی است برای جامه تکاندن..برای تازه شدن....

 

 تشکر ویژه  انجمن خیریه دستان گره گشا:

روزهای آخر سالمون با همه هیجانش به لطف دستان گره گشای شما رنگ قشنگ تری به خودش گرفت..کجا بودید ببینید وقتی اون پسر بچه های دبستانی کفشهای نوشون رو امتحان می کردن دلم چه غنجی می رفت؟! کجا بودید ببینید وقتی معصومه و مبینا بلوز و شلوارهای عیدشون رو با ذوق و شوق پوشیدن و حتی شب باهاش میخوابیدن چه بغضی توی گلوم جمع شده بود؟! درسته که جسمتون این صحنه ها رو ندید اما مهربونیتون به دلم گره خورده بود وقتی هر قدمی رو برای شب عید بچه های فقیر برداشتیم...امسال عید هم به برکت دستان سخاوتمند عزیزانی که خیلیهاشون گمنام هستند و بدون اینکه من بدونم کمکهاشون رو به حساب انجمنمون واریز کرده بودن رنگ سبز زندگی گرفت..حدود 30 جفت کفش، بیش از 50 دست لباس عصاره سخاوت شما بود که به سفره سرد نیازمندان شهرمان هدیه شد...امسال خیلیها مثل شما به بهار لبخند زدند...

مامانم گفت بهتون بگم: خدا هر چی میخواید بهتون بده که امسال شرمنده بچه ها نشدیم و لباسهای عیدشون به یمن وجود و خیرخواهیتون به موقع به دستشون رسید...منم همه بغضم رو تقدیم دلهای پاکتون میکنم و ممنون محبتتون هستم..