هیچ کس سراغ فردای نهاوند را نمی‌گیرد
ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ دی ۱۳٩۱ : توسط :

 

 

به بهانه تعطیلی سه ماهه نشریه فردای نهاوند

 

همدان‌پیام: پا در راه صعود که می‌گذاری همه تشویقت می‌کنند. به قله که می‌رسی همه برایت دست تکان می‌دهند و آرزو می‌کنند کاش جای تو بودند. آن بالا جز آبی آسمان خدا هیچ چیز جلوه ندارد... امان از روزی که راه سراشیبی در پیش بگیری... خواسته یا ناخواسته مسیر رفته را بخواهی برگردی... همه آن چهچهه‌گویان رو برمی‌گردانند و می‌روند! انگار هیچوقت ندیده بودندت...
روزی که گفتند روزنامه‌نگاری از سخت‌ترین مشاغل دنیاست فراز و فرودهای قله را دیده بودند و خون دل خوردن و ناسزا شنیدن و کتک خوردن‌هایش را... تا بتوانی حرفی از دردهای مردم بزنی و نیشتری بر دل جراحت‌های شهر و دیارت فرو کنی تا عفونت‌های پنهانش بیرون بریزد و زخم‌هایش التیام یابد. فکر نمی‌کنم هیچ حرفه و شغلی استرس‌ها و مشکلات خاص روزنامه‌نگاری را داشته باشد پس آن کس که قدم در این راه می‌گذارد یا باید عاشق باشد یا دیوانه!
8 سال از نخستین روزی که عزم جزم کردم تا در تنها نشریه شهرم قلم بزنم، می‌گذرد. روزی که با دست خالی و بی‌هیچ توقعی آمدم تا حرف‌های تازه بگویم تا شاید دردی از نهاوند کهنسالم درمان شود. در تمام این سا‌ل‌ها با همه بی‌مهری‌ها، کنایه‌ها، حتی تهدیدها و شکایت‌ها ساختیم و استوار ماندیم. سخت می‌گذشت اما می‌گذشت.
«فردای نهاوند» همیشه تریبونی بود برای فریاد زدن مشکلات شهرمان. از هیچ نام و جاه و مقامی نمی‌لرزید، از نان به نرخ روز خوردن بیزار بود برای خوش‌آمد و بدآمد کسی نمی‌نوشت، عین حقیقت را فریاد می‌زد به هر بهایی. شهردار پرتلاش را تشویق می‌کرد و شهردار کم‌کار را تخطئه. شورای شهر اگر سنگ‌اندازی می‌کرد به باد انتقادش می‌گرفت و اگر مصوبه خوبی داشت به‌به و چهچه می‌گفت برایش. مسئولان نهاوند همیشه فردای نهاوند را چشم بیدار و وجدان آگاه نهاوند می‌دانستند و همیشه حواسشان بود که مبادا کار یا تصمیم نابجایی از آنها شکار چشم تیزبین خبرنگاران این نشریه شود! همیشه حواسمان به همه چیز بود. از دزدی آلومینیوم‌های باغ بهشت تا قتل یک آرایشگر در مغازه‌اش در یک کوچه بن‌بست. از بی‌کیفیتی نان یک نانوا تا دست‌های زحمتکش غسال و قبرکن شهر. از شب‌نخوابی فلان مسئول تا کم‌کاری فالن رئیس و وجدان مردم نهاوند گواه همت چندین ساله‌مان است.
«فردای نهاوند» تابلوی اعلاناتی بود برای انعکاس زحمات نمایندگان پرتلاش شهر در مجلس تا مردم بدانند به چه کسانی رأی داده‌اند و نماینده بداند چه وظایفی بر دوش دارد؟ و این حمایت بی‌هیچ چشمداشتی انجام می‌شد. فقط کافی بود بدانیم کاندیدایی کمر خدمت به شهر بسته بی‌دریغ با همه جان برای به اوج رساندنش کلمه می‌شدیم. در صفحات کاهی نشریه آنقدر کلمات و واژه‌ها را قشنگ کنار هم می‌چیدیم تا مردم اقناع شوند و به خادمی خداترس رأی بدهند. ما برای شهرمان بی‌دریغ کار می‌کردیم حتی یک اسکناس 1000 تومانی از هیچ نماینده‌ای بابت دستخوش و زیرمیزی و... نگرفتیم. انتظار حمایت بعد از موفقیت تنها چشمداشت ما بود آن هم حمایت معنوی، اما انگار چسبناکی صندلی‌های سبز بهارستان چنان شدید بود که هر کس روی آنها می‌نشست خودش را هم از یاد می‌برد چه رسد به ما!
هنوز یک سال نشده که فردای نهاوند به خطرناک‌ترین کارها در خصوص افشای برخی مشکلات در انتخابات و تخلفات از سوی برخی کاندیداها دست زد تا حقانیت کاندیدای برحق را به گوش مردم برساند. آن شب بعد از انتخابات، خبرنگار ما تا صبح در فرمانداری بیدار بود تا لحظه به لحظه نتیجه انتخابات را گزارش کند و حاصلش شد گزارشی که تحسین همه را برانگیخت و اراده مردم را راهی مجلس کرد. اما از فردای همان روز دیگر کسی ما را به یاد نیاورد. دیگر رکن چهارم دموکراسی و مشعل فروزان اطلاع‌رسانی شهر و چشم تیزبین و... نبودیم. حالا که راه بهارستان باز شده بود چه حاجت به ما؟!
دیگر کسی نپرسید شما که در انتخابات حتی یک آگهی تبلیغاتی هم درج نکردید حالا چطور می‌خواهید از پس هزینه‌های کلان و روز به روز افزایش یابنده چاپ و نشر برآیید؟
دیگر کسی نپرسید تکلیف نشریه‌ای که 13 سال همواره از حق سخن گفت تا دردهای شهرش را درمان کند در این گرانی کاغذ و بی‌پولی و بازار کساد آگهی چه خواهد شد؟
هیچ کس حتی همان آقایانی که به دلیل حمایتشان همیشه برچسب اینوری و آنوری بودن را خوردیم یک بار نپرسیدند چرا نشریه صریح‌اللهجه و منتقد شهرمان دو ماه یک بار منتشر می‌شود و حالا که سه ماه از آخرین انتشارش می‌گذرد هیچ کس نپرسید چرا منتشر نمی‌شود؟ نه‌تنها نپرسیدند بلکه وقتی به صراحت گفتم نشریه «فردای نهاوند» به دلیل مشکلات مالی مظلومانه دست از انتشار کشیده است سری به نشانه تأسف تکان دادند و رفتند! بی‌هیچ حرفی و حتی بی‌هیچ وعده سر خرمنی که حمایت خواهیم کرد! شاید هم تا زمان انتخابات به حمایت از نشریات نیازی ندارند!
تنها حامیان «فردای نهاوند» خوانندگان همیشه منتظر و وفاداری هستند که هنوز هم آخر ماه که می‌شود به ذوق خواندن گزارش‌ها و مصاحبه‌ها و یادداشت‌های انتقادیش راه دکه‌ها را در پیش می‌گیرند تا بخرند و بخوانندش و من به عنوان مدیرمسئول این نشریه قدیمی نهاوند خودم را تنها در پیشگاه این همیشه همراهان وفادار شرمسار می‌بینم که این همه در انتظار بوده‌اند اما می‌خواهم بدانند که این دوری از عشق دیرینه برای من روزنامه‌نگار که سال‌ها با بوی کاغذهای کاهی این نشریه که چونان فرزند برایم ارزشمند است نفس کشیده‌ام سخت‌تر است و اگر دست از انتشار کشیده‌ام فقط و فقط به دلیل دست خالی و هزینه‌های بالای چاپ است که کمرشکن شده و هیچ دستی در این میان به یاری برنخاست؛ حتی آنان که به نوعی خود نیز سهمی از این نشریه داشتند و حتی آنان که به برکت کلمات سربی این نشریه به عرش رسیدند و در شهر مطرح شدند و به عناوین و رتبه‌های والا دست یافتند.
روزنامه همدان‌پیام فرصتی مغتنم بود تا حرف‌های ناگفته را باز گویم بلکه به گوش مردم شهرم برسد و بدانند خاموش شدن تنها چراغ روشن روزنامه‌نگاری نهاوند برای ما دردی است جانکاه، اما چه کنیم که دستمان خالی است و همه آنان که روزی به‌به می‌گفتند تا به اوج برسانیمشان اینک در لاک موفقیت‌های خود خزیده‌اند و ما را از یاد برده‌اند...

 

این مطلب در روزنامه همدان پیام روز پنج شنبه 28 دی ماه 91 چاپ شده و

اینم لینکش...

 


 
فرشته های تکرار نشدنی زندگی
ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ دی ۱۳٩۱ : توسط :

 

    منیژه یکبار اصطلاح قشنگی به کار برد که هیچوقت از ذهنم پاک نمیشه...گفت قدر فرشته های تکرارنشدنی زندگیتو بدون....از همون روز عکس مامان و بابا رو گذاشتم رو صفحه گوشیم و هر روز صدبار نگاهشون میکنم وان یکاد میخونم و میگم: فرشته های تکرار نشدنی زندگیم...

مادر بی همتاترین فرشته آفرینشه و پدر محکم ترین تکیه گاه خلقت...اینو تا وقتی بچه ای نمی فهمی..حتی وقتیم بزرگ میشی شاید خوب درکش نکنی اما همینکه یه جایی خسته شدی..کم آوردی..دلت گرفت..دلت شکست..احساس بی پناهی کردی اولین آغوشی که برات باز میشه اولین چشمی که برات خیس می شه اولین دستی که به طرف دراز میشه از طرف همین فرشته های تکرار نشدنی زندگیه...

خدا اگر هیچ نعمتی بهم نداده بود اگر زندگیم سراسر درد و رنج بود داشتن همین دو نفر به همه سختی های دنیا می ارزید...یک لحظه نگاهشون و یک کلمه حرفشون و یک لبخند عاشقانه شون به تمام عشقهای زمینی می ارزه...

خدایا...من توی سی و یک سالگی تازه فهمیدم که چه برکت بزرگی رو بهم دادی و من شاید خیلی وقتها قدرشناسش نبودم...حالا به جای آرزوهای دور و دراز ازت میخوام فقط و فقط و فقط به این دوتافرشته سلامتی و شادکامی بده و طول عمر با عزت..اونقدر که بتونم فقط یک روز از دل نگرانی ها و زحمتهاشون رو جبران کنم..فقط یک روزش رو...

از ته دل دعا میکنم روح همه پدر و مادرها سفر کرده در جوار آغوش گرم پروردگار آرام و شاد باشه هرچند میدونم جای خالیشون رو هیچ هیچ هیچ چیزی پرنمیکنه و این تا ابد خالی می مونه...

برای همه پدر و مادرهایی که سایه شون هنوز بالای سربچه هاست تندرستی و طول عمر آرزو میکنم و برای ما بچه ها قدرشناسی و توان خوب بودن...کاش فقط بتونیم فرزند لایقی باشیم..

و اما اصل ماجرا...

برای همه پدر و مادرهای عزیزی که به هر نوعی از بیماری رنج می برند از خدا طلب عافیت و تندرستی دارم....خدایا به خاطر مهربونی و پاکی خودشون و به خاطر نیازی که ما بچه ها بهشون داریم و به خاطر همه فداکاریهای که برامون کردند خودت مواظب همه پدر و مادرهای بیمار باش و شفاشون بده...

یه مادر عزیز و مهربون و یه پدر دلسوز و خوش صحبت از بیماری رنج می برن با همه قلبتون برای سلامتی هرچه زودترشون دعا کنید ...تا آرامش و شادی به دل بچه های عزیزشون برگرده...

همین حالا سه تا امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء به نیت تندرستی همه پدر و مادرهای بیمار....


 
طعم سرانگشتان عشق
ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ دی ۱۳٩۱ : توسط :

 

     

     

      قبول دارم

      فرزندان کوهستان همیشه بی دیوار زاده می شوند

     و بی حصار عاشق می شوند

     تو همین را می خواهی

    و من مجنون وار

   تیشه ای برمی دارم

  رو در روی این همه دیوار و این همه حصار

  آنچنان که تو می خواهی

  هی! آنان را باش

برای آنکه عشقی اتفاق نیفتد

همه قهوه خانه ها را بسته اند

همه قلیانها را شکسته اند

بی آنکه بدانند

برای چشیدن طعم سرانگشتان تو

حتی یک قرص نان هم کافی است

 

                                                          محمد رضا عبدالملکیان

 

 

پی برای شاعر نوشت:

هنوز  هم برایم اسطوره "زیباترین" شعرهای عاشقانه دنیایی...

فرزند "مهربان" گروس" سربلند...



 
خوش به حال خدا که تو را آفرید
ساعت ٧:٤٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ دی ۱۳٩۱ : توسط :

 

      

 

از صبح دارم به معنای قشنگ این آیه فکر میکنم که میگه: و خدا بی حساب عطا میکند هرکس را که بخواهد..و خدا با تک تک نعمتهاش عشق رو در حق من تموم کرده و اگه تا آخر عمرم شکر کنم کم گفتم...

خدایی که مهربونی و عشق خودش رو توی دل یه رفیق برام هدیه فرستاد..رفیقی که دیگه رفیق نیست از خواهری هم گذشته جزئی از منه نیمه ای که گمشده بود و همین حالا هم وقتی نباشه گمشده دارم..سرگشته ام...گیجم...

فقط من میتونم درک کنم نعمت بودنش رو..منی که توی غربت سختی کشیدم و لحظه های تلخ و دلتنگ زیاد داشتم میتونم بگم هر ثانیه نگاه مهربونش چه ارزش والایی داره...

سال سختی بود ..لحظه های امتحانش زیاد بود و تلخ ..گاهی نفس گیر و طاقت فرسا و تو همیشه بودی...همیشه با همه عشقت...گاهی حس می کردم مادرمی ...گاهی خواهرم و گاهی به استواری پدرم مثل کوه پشتم بودی...مثل موج گاهی آرام و گاهی توفنده...همه عشق و تجربه و مهرت رو مثل شهد به عمق جانم ریختی و عین یه مادر که دست بچه نوپاشو میگیره پابه پام اومدی و تنهام نذاشتی....

نرگس دیگه واسه من فقط یه دوست نیست یه تیکه مهم از پازل وجودمه که هیچ تیکه دیگه ای رو نمیشه جاش گذاشت و زندگی کرد...

چشمامو می بندم و لحظه های تلخ رو یکی یکی یادم میاد...چطور بی قرار و پریشون میشدی با دردکشیدن و غصه ها و بغضهام...چطور به آب و آتیش می زدی برای خوب بودن و سلامتی و آرامش داشتنم....چطور همیشه بودی با همه دل مشغولی ها و گرفتاریهات...

آدم شاید لحظه های شادشو زود فراموش کنه اما لحظه های تلخ معمولا از یاد نمیرن و اینکه اون لحظه کی کنارت بود و چیا بهت گفت؟

و تو همیشه بودی و همیشه هستی....و من چقدر خوشبختم...

یادته چقدر دنبال پاسخ خدا بودم؟ که چرا؟‌که جواب ازش میخواستم...چقدر دنبال توضیحش گشتم؟‌حالا می بینم که چقدر نشونه فرستاده و من ندیدم...تو رو که فرستاد یعنی خودشو توی روح نرگس هدیه کرد تا کنارم باشه...

پس بهم حق بده شکرگزار باشم بابت تولدت..بابت هدیه شدنت به دنیا...

و تبریک بی پایانم به مادری که چنین فرشته ای رو به دنیا هدیه کرد و پدری که بهش عشق بخشید و برادرانی که هر روز دل خواهر براشون میتپه و همسری که واقعا خوشبخته از داشتن چنین گوهری توی خونه ش و دخترکانی که بخشی از نرگس رو با خودشون دارن و برای همین اینقدر دوست داشتنی اند و همه دوستانت ....

تبریک به خود خدا به خاطر چنین آفریده ای که مطمئنم الان هر وقت از اون بالا نگاش میکنه با خودش میگه: فتبارک الله احسن الخالقین....

نرگسم...عزیزم...نیمه گمشده وجودمن...تولدت مبارک...

برات خود خدا رو آرزو میکنم که تو رو همیشه در آغوش بگیره و خوشبختت کنه و هر چی میخوای بهت هدیه کنه ...

به خاطر بودنت و همه خوبیهات ممنونم....


 
ملخ هایی که روح شهرم را جویدند
ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ دی ۱۳٩۱ : توسط :

 

       نهاوند پیرم...

       تمدن کهن و سرزمین نیاکان پاکم...

       می دانم دلتنگی ...میدانم تو هم دلت از این فرزندان نامیمونت گرفته است..از این همه بدذاتی و پستی و پلیدی که در عوض قدرشناسی به نامت گره زدند خسته ای..میدانم..

فرزندانی که پرورش دادی همه خوب از آب درنیامدند..عده ای هرچند کم نام نیکت را به سیاهی آلودند...عده ای از خدا بی خبر و حقیر و بی ارزش...

عده ای که ملخ حسادت تا ته ته وجودشان را جویده و به استخوانشان رسیده و به جای افتخار کردن به همشهریان خود و به جای الگو گرفتن از خوبیهای دیگران نشستند به انتظار تا چیزی برای محافل بی ارزش غیبتشان پیدا کنند! و نقلی برای شب نشینی های خاله زنک گونه شان!

آنقدر حقیرند بعضی فرزندانت که نداشته هایشان را نمی بینند و مدام تلاش میکنند تا داشته های دیگران را بی ارزش جلوه دهند و با وراجی های دارکوب گونه شان لبخند را از روی لبهای دیگران بربایند.

میگویند آدم حسود از چاقی دیگران لاغر می شود و من به وضوح می بینم چقدر مردم شهرم روز به روز وزن کم می کنند!

با همه عشقی که به شهرم دارم نمیتوانم این خصوصیت زشت برخی از مردم کج فهم و کم اندیشش را نادیده بگیرم و نبینم حسادت و بخل و حقارت روحشان را...نبینم که چطور من یک وجبی هیچ ندار خار شده ام توی چشم نصف مردم آن شهر آنقدر که جایشان تنگ شده و مدام در پی حرف مفت زنی اند و خسته هم نمی شوند!

میدانم که خیلی از ملخ های حسود شهرم  حتی کسانی که فکرش را نمی کنم می آیند و بی سرو صدا اینجا را می خوانند..پس با عرض پوزش از دوستان عزیزی چون بزرگ و امپراطور بهار که ثابت کردند توی جهنم هم فرشته پیدا می شود میخواهم بگویم گاهی از نهاوندی بودنم بدم می آید از اینکه همشهری کسانی باشم که کار و زندگیشان لاطائلات بافتن است و لنترانی سرودن و آنقدر حقیرند که زانوی شتری خود را نمی بینند و انگشت در سوراخ لانه دیگران می کنند تا دست آویزی برای مزخرف گوییشان پیدا کنند! فقط بدانند مایه ننگ آن شهر کهن هستند.همین.

 

پی بعدا نوشت:

به کوری چشم همه آنان که انگار جز غیبت کردن و گوشت برادر مرده خود را خوردن دل مشغولی ندارند باید بگویم من خوبم..خوب می مانم ..خوب زندگی می کنم..خوب خواهم بود و آنقدر  موفق خواهم بود تا همه کج اندیشان شهرم از حسادت بمیرند و مرا از ثواب نماز میتشان بهره مند کنند!

 

پی نوشت همشهری:

یکی از همشهریان عزیز راجع به این پست حرف قشنگی زد که نتونستم ازش بگذرم: گفت: همیشه به سمت اونایی که در حرکتند سنگ پرتاب میشه!

خدا رو شکر که چون باتلاق راکدی نبودم پس بگذار سنگها بیایند یعنی من میخواهم تا ابد خار چشم خیلی ها باشم...خدا را شکر.


 
دل جدید
ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ دی ۱۳٩۱ : توسط :

 

    اگر می شد بعضی چیزها را عوض کرد می رفتم یک دل جدید سفارش می دادم...

    دلی که سنگ باشد و سخت و سفت و نفوذ ناپذیر.

    دلی که بی رحم باشد و نامرد و بدجنس.

    دلی که هیچ کس نتواند بلرزاندش و هیچ موجودی را در آن راه نفوذ نباشد.

    دلی که نگیرد..نشکند...نتپد...تنگ نشود..

     دلی که آنقدر بزرگ باشد که هیچ غصه ای نتواند حتی اندکی از آن را اشغال کند.

     دلی که ظلم کردن را بلد باشد و از آزار دادن دیگران لذت ببرد.

     دلی که بتواند دل بشکند.

     دلی که برای هیچ کس و هیچ چیز بغض نکند ...

 

      برای خودم نوشت:

      من بلاخره موفق میشم..وقتی بتونم پا روی دلم بذارم و سنگش کنم اونوقت از پس همه سختی های زندگی برمیام..فقط کافیه پا روی این دل صنوبری بذاری تا ببینی چطور میشی پادشاه دنیا....

فقط اون روزه که همه دنیا دلتنگ سمیرایی میشن که دلش پربود از ترانه مهربانی اما نذاشتن ترانه هاشو کسی بشنوه....


 
قرار نبود اینقدر آشفته باشیم
ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ دی ۱۳٩۱ : توسط :

 

 

 

قرار نبوده تا نم باران زد، دست پاچه شویم و زود چتری از جنس پلاستیک روی سر‌ بگیریم مبادا مثل کلوخ آب شویم. قرار نبوده این قدر دور شویم و مصنوعی. ناخن های مصنوعی، دندان های مصنوعی، خنده های مصنوعی، آواز‌های مصنوعی، دغدغه های مصنوعی...

هر چه فکر می‌کنم می‌بینم قرار نبوده ما این چنین با بغل دستی هایمان در رقابت های تنگانگ باشیم تا اثبات کنیم موجود بهتری هستیم، این همه مسابقه و مقام و رتبه و دندان به هم نشان دادن برای چیست؟

قرار نبوده همه از دم درس خوانده بشویم، از دم دکترا به دست بر روی زمین خدا راه برویم، بعید می دانم راه تعالی بشری از دانشگاه ها و مدرک های ما رد بشود. باید کسی هم باشد که گوسفندها را هی کند، دراز بکشد نی لبک بزند با سوز هم بزند و عاقبت هم یک روز در همان هیات چوپانی به پیامبری مبعوث شود. یک کاوه لازم است که آهنگری کند که درفش داشته باشد که به حرمت عدل از جا برخیزد و حرکت کند.

قرار نبوده این ‌همه در محاصره سیمان و آهن، طبقه روی طبقه برویم بالا، قرار نبوده این تعداد میز و صندلی‌ِ کارمندی روی زمین وجود داشته باشد، بی شک این همه کامپیوتر...و پشت های غوز کرده آدم های ماسیده در هیچ کجای خلقت لحاظ نشده بوده...

تا به حال بیل زده‌اید؟ باغچه هرس کرده‌اید؟ آلبالو و انار چیده‌اید؟ کلاً خسته از یک روز کار یَدی به رختخواب رفته‌اید؟ آخ که با هیچ خواب دیگری قابل مقایسه نیست. این چشم ها برای نور مهتاب یا نور ستارگان کویر،‌ برای دیدن رنگ زرد گل آفتابگردان برای خیره شدن به جاریِ آب شاید، اما برای ساعت پشت ساعت، روز پشت روز، شب پشت شب خیره ماندن به نور مهتابی مانیتورها آفریده نشده‌اند.

قرار نبوده خروس ها دیگر به هیچ کار نیایند و ساعت های دیجیتال به ‌جایشان صبح خوانی کنند. آواز جیرجیرک های شب نشین حکمتی داشته حتماً، که شاید لالایی طبیعت باشد برای به خواب رفتن‌ ما تا قرص خواب‌ لازم نشویم و این طور شب تا صبح پرپر زدن اپیدمی نشود.

من فکر می‌کنم قرار نبوده کار کردن، جز بر طرف کردن غم نان، بشود همه دار و ندار زندگی مان، همه دغدغه‌زنده بودن مان. قرار نبوده کنار هم بودن و زاد و ولد کردن، این همه قانون مدنی عجیب و غریب و دادگاه و مهر و حضانت و نفقه و زندان و گروکشی و ضعف اعصاب داشته باشد.

قرار نبوده این طور از آسمان دور باشیم و سی‌ سال بگذرد از عمر‌مان و یک شب هم زیر طاق ستاره ها نخوابیده باشیم. قرار نبوده کرِم ضد آفتاب بسازیم تا بر علیه خورشید عالم تاب و گرما و محبتش، زره بگیریم و جنگ کنیم. قرار نبوده چهل سال از زندگی رد کنیم اما کف پایمان یک بار هم بی واسطه کفش لاستیکی یا چرمی یک مسافت صد متری را با زمین معاشرت نکرده باشد.

 

قرار نبوده من از اینجا و شما از آنجا، صورتک زرد(قلب) به نشانه سفت بغل کردن و بوسیدن و دوست داشتن برای هم بفرستیم...

 

چیز زیادی از زندگی نمی‌دانم، اما همین قدر می‌دانم که این ‌همه قرار نبوده ای که برخلافشان اتفاق افتاده، همگی مان را آشفته‌ و سردرگم کرده...

آنقدر که فقط می‌دانیم خوب نیستیم، از هیچ چیز راضی نیستیم، اما سر در نمی‌آوریم چرا؟

 پی نوشت من:

از وقتی حس نوشتنم به خواب زمستانی رفته است انگار تازه دارم می فهمم چقدر حرفهای نگفته دارم! چقدر بعضیها قشنگ حرف دل مرا می زنند این روزها....چقدر این روزها زیر پوست شهر دردهای جورواجور جریان دارد و چقدر استخوانهای دل مردمم شکسته است!

خدایا....می بینی چه بنده های بدی شدیم برایت؟! هنوز نا امید نشدی؟

 


 
فقط برای دلم
ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ دی ۱۳٩۱ : توسط :
 
چقدر به خودم بدهکارم!
ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ دی ۱۳٩۱ : توسط :

فقط چند روز سرکار نبودن

و با پوست و استخوان درک کردن اینکه

چقدر  زندگی به خودم بدهکارم!

چقدر صبحها کمی دیرتر از خواب بلند شدن

چقدر صبحانه را سر حوصله خوردن

چقدر در صف آرایشگاه شلوغ و به حس و حال زنان برای زیباتر شدن نگاه کردن

چقدر در پاساژها و مراکز خرید با زنهای دیگر چرخ زدن و سر به سر فروشندگانی که می خواهند جنسشان را با مهارت تمام به تو بفروشند،گذاشتن

چقدر تلفنهای طولانی و درد دل کردن

چقدر گردگیری و طی کشیدن با یک موسیقی ملایم

چقدر حس کردن معنی خانه

چقدر روی کاناپه لم دادن و فیلم دیدن

چقدر با مامان و بابا خرید رفتن و لذت بردن

چقدر سر ظهر با برادرت روی یک تخت خوابیدن و به خاطرات گذشته خندیدن

چقدر مهمانی با دوستانت

چقدر تنهایی و سکوت و درخود فرو رفتن

چقدر کدبانویی و غذا پختن

چقدر کتاب و فیلم نخوانده و ندیده

چقدر قدمهای نزده

چقدر نگران دیر رسیدن و ترافیک و مترو و تاکسی نبودن

چقدر آسایش و  عجله نداشتن

چقدر مالک وقت و فرمانده گذران زمان خودت بودن

چقدر آرایش کردن

چقدر شال و روسری و مقنعه هات را یک سو پرت کردن

چقدر لیوانها را حتی زیر آب سرد  سرد شستن و به رنگ جگری لاکهای ناخنت نگاه کردن..اصلا چقدر لاک نزده رنگوارنگ

چقدر شبها بیدار ماندن و بافتنی بافتن و رویا رج زدن

چقدر نگران کم خوابی نبودن

چقدر زمزمه کردن آهنگ زیر لبهات

چقدر حرف زدن

چقدر حرفهای نگفته

چقدر.....

سوای تئاتر و نمایشنامه و عکاسی و رقص و نوشتن و اینها که دوست داشتم و سراغی ازشان نگرفتم، به جز زنانگی کردن به معنای واقعی برای خودم و برای یک مرد ...،من چقدر همین چیزهای ساده و معمولی و پیش پا افتاده برای خیلی از آدمها را به خودم بدهکارم.

من بیش از هرکسی به خودم بدهکارم.

زن که باشی

کارمند  که باشی

سی سال را هم گذرانده باشی

معنای زندگی نکرده را با چند روز سر کار نبودن جور دیگری  می فهمی...از 18 سالگی ..20 سالگی....26 سالگی تا اینجا فقط یک پلک فاصله بود و من فکر میکردم اوه آدم 31 ساله خیلی بزرگ است.

 

پی دل نوشت من:

از کپی کردن نوشته های دیگران خوشم نمیاید اما گاهی بعضی حرفها بدجور حرف دل آدم هستند دلت میخواهد با آب طلا بنویسی و قابش کنی بزنی به دیوار دلت....

چقدر به خودم بدهکارم..قد 31 سال....چقدر راه را اشتباهی رفتم و چقدر عمر زود تمام شد و من چقدر ضرر کردم!


 
چقدر به خودم بدهکارم!
ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ دی ۱۳٩۱ : توسط :

فقط چند روز سرکار نبودن

و با پوست و استخوان درک کردن اینکه

چقدر  زندگی به خودم بدهکارم!

چقدر صبحها کمی دیرتر از خواب بلند شدن

چقدر صبحانه را سر حوصله خوردن

چقدر در صف آرایشگاه شلوغ و به حس و حال زنان برای زیباتر شدن نگاه کردن

چقدر در پاساژها و مراکز خرید با زنهای دیگر چرخ زدن و سر به سر فروشندگانی که می خواهند جنسشان را با مهارت تمام به تو بفروشند،گذاشتن

چقدر تلفنهای طولانی و درد دل کردن

چقدر گردگیری و طی کشیدن با یک موسیقی ملایم

چقدر حس کردن معنی خانه

چقدر روی کاناپه لم دادن و فیلم دیدن

چقدر با مامان و بابا خرید رفتن و لذت بردن

چقدر سر ظهر با برادرت روی یک تخت خوابیدن و به خاطرات گذشته خندیدن

چقدر مهمانی با دوستانت

چقدر تنهایی و سکوت و درخود فرو رفتن

چقدر کدبانویی و غذا پختن

چقدر کتاب و فیلم نخوانده و ندیده

چقدر قدمهای نزده

چقدر نگران دیر رسیدن و ترافیک و مترو و تاکسی نبودن

چقدر آسایش و  عجله نداشتن

چقدر مالک وقت و فرمانده گذران زمان خودت بودن

چقدر آرایش کردن

چقدر شال و روسری و مقنعه هات را یک سو پرت کردن

چقدر لیوانها را حتی زیر آب سرد  سرد شستن و به رنگ جگری لاکهای ناخنت نگاه کردن..اصلا چقدر لاک نزده رنگوارنگ

چقدر شبها بیدار ماندن و بافتنی بافتن و رویا رج زدن

چقدر نگران کم خوابی نبودن

چقدر زمزمه کردن آهنگ زیر لبهات

چقدر حرف زدن

چقدر حرفهای نگفته

چقدر.....

سوای تئاتر و نمایشنامه و عکاسی و رقص و نوشتن و اینها که دوست داشتم و سراغی ازشان نگرفتم، به جز زنانگی کردن به معنای واقعی برای خودم و برای یک مرد ...،من چقدر همین چیزهای ساده و معمولی و پیش پا افتاده برای خیلی از آدمها را به خودم بدهکارم.

من بیش از هرکسی به خودم بدهکارم.

زن که باشی

کارمند  که باشی

سی سال را هم گذرانده باشی

معنای زندگی نکرده را با چند روز سر کار نبودن جور دیگری  می فهمی...از 18 سالگی ..20 سالگی....26 سالگی تا اینجا فقط یک پلک فاصله بود و من فکر میکردم اوه آدم 31 ساله خیلی بزرگ است.

 

پی دل نوشت من:

از کپی کردن نوشته های دیگران خوشم نمیاید اما گاهی بعضی حرفها بدجور حرف دل آدم هستند دلت میخواهد با آب طلا بنویسی و قابش کنی بزنی به دیوار دلت....

چقدر به خودم بدهکارم..قد 31 سال....چقدر راه را اشتباهی رفتم و چقدر عمر زود تمام شد و من چقدر ضرر کردم!


 
پاییز هم رفت
ساعت ٧:٥٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ دی ۱۳٩۱ : توسط :

 

   بلاخره تمام شدی؟ هر سال این روز را دلتنگ بودم از رفتنت امسال اما تمام شدن را از همان روز شروع آرزو کرده بودم..قبول کن امسال همراه خوبی نبودی پاییز...

امسال هیچ از زیبایی ات و شکوهت حس نکردم ...عیبی ندارد تمام شد...فقط قول بده که اگر قرار شد سال بعد هم نعمت دیدنت را به من ببخشی خوب و با شکوه و خاطره انگیز برگردی و برایم خاطره ای خوشتر از تولدم رقم بزنی...قول بده...

آنقدر دلهای مهربان و چشمهای خیس اینجا می آیند و می روند که خجالت می کشم بازهم از غصه و دلتنگی بنویسم...کسانی که با خواندن هر کلمه ام تلخکام می شوند و دل آشوبه می گیرند...من اما نمیتوانم نقش آدمهای خوشحال و دل شاد را بازی کنم ..هنوز طعم دل تلخ است بر من ببخشایید..فقط برایم دعا کنید که زمستان برایم بوی بهار را بیاورد و هدیه خاص خدا آرامشم باشد و بس...

نیت کرده ام تا وقتی غبار دلتنگی از کوچه پس کوچه های دل پاک نشود قلم را زمین بگذارم...اگر خوب شدم که باز می گردم وگرنه ...

یادتان نرود دعایم کنید...