اگر راست باشی......
ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٧ بهمن ۱۳٩۱ : توسط :

 

     اگر راست باشی...اگر همانی که می گویند باشی...سمیع و بصیر و عادل

     اگر آنقدر که باورت کرده ام باورم کرده باشی..

     اگر آنقدر که عاشقت هستم دوستم داشته باشی..

     اگر راست گفته باشند که ذره های اعمال آدمیان را حتی کوچکتر از دانه خردل ببینی و جواب بدهی....

     اگر راست گفته باشی که مثل رگ گردن نزدیکی و از عمق بغض تا خیسی اشک آدمهایت را ببینی....

اگر راست گفته باشی و سوز دعای خالص بنده هایت عرشت را بلرزاند....

اگر راست باشد که ان الله عزیز ذو انتقام.......

اگر باورهایمان راست باشند....

.چه محشری خواهد شد روزی که تو اراده کنی حساب باز پس گیری.....

 

پ . ن:

و من با همه وجود باور دارم که تو هستی...که راستی....که ..........


 
جغرافیای دل
ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩۱ : توسط :

    زمستان هایمان یک وقتی زمستان بود که برف نهاوند تا زانوهایت می رسید و شوق سرسره بازی توی مدرسه و آدم برفی توی کوچه ساختن سرمستت میکرد آنقدر که سرما را حس نکنی حالا که به جای تاریخ ، جغرافیمان عوض شده و خیلی وقت است نه برف داریم و نه زمستان که بخواهی تا خرخره زیر کرسی فرو بروی و کشمش و گردو بخوری! الان زمستان جز روزهای کشدار و آفتاب بیحال و یک ذره سوز بیجان چیزی ندارد که دلت را خوش کنی...

بهارهایمان وقتی بهار بود که از آخر پاییز به انتظارش طی می شد و از اسفند شوق رسیدنش و انتظار لباس عید و عید دیدنی و عیدی روزهایت را رنگ شادی میزد  نه حالا که نوروز هم یکی از همین روزهاست و عید جز چند روز تعطیلی کسل کننده چیزی ندارد!

خسته ام...جسمم از این 6 صبح بیدار شدن ها و هر روز دور مدار کسالت چرخیدن و نابودی تدریجی خود را دیدن و روحم از بی تنوعی...بی دلخوشی زیستن بی خنده و شادی های ناب روز را شب کردن .....

دلم سفر طولانی می خواهد با یک بلیط یک طرفه...به مقصد یک جای بی همتا که خوب باشی و خوش...که استرس برگشتن و پایان مرخصی ات را نداشته باشی و آنقدر بمانی که خودت خسته بشوی....

دلم خیلی چیزها می خواهد...خدایا نوشتن ندارد که خودت که تنها محرمی خبر داری....

همه را گذاشته ای توی نوبت انگار...عیب ندارد...اما این یکی را اگر می شود بی نوبت عطاکن....

رب اشرح لی صدری.....

سینه ام را وسعت بخش....

 

 


 
فقط برای دلم
ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ بهمن ۱۳٩۱ : توسط :
 
بهار ما دیدن سخاوت دستان شماست
ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ بهمن ۱۳٩۱ : توسط :

 

    

شاید ما آدم بزرگ ها وسط این همه گرفتاری و روزمره گی و دفترچه قسطهای رنگ و وارنگ و قرض وقوله های جورواجور نه بوی بهار را حس کنیم نه انتظار نو شدن فصل برایمان دلچسب باشد..بهار خیلی وقت است که برای ما همانند پاییز و تابستان و زمستان است بی هیچ حرف اضافه ای..اما هنوز هستند کسانی که از یکی دوماه قبل شاید از همان گلوله برفی های زمستان و آدم برفی درست کردن ها بی تاب شکوفه هایند و مشتاق بوی بهار...

فرشته های کوچکی که ذوق سفره هفت سین و عید دیدنی و عیدی گرفتن دارند و شوق لباس و کفش عید خریدن را...این روزها اما با این همه فشارهای اقتصادی که کمر بزرگترها را خم کرده بعید است قشر متوسط دیروز که امروز قشر فقیر محسوب می شوندهم بتوانند درست و حسابی برای بچه هایشان خرید کنند چه رسد به آنان که هیچوقت دستشان به دهنشان نمی رسید چه رسد به حالا که گرانی بیداد می کند!

اما آن بچه ها هم فرشته اند...آنها هم دل دارند...آنها هم ذوق و شوق عید دارند...آنها هم تب خرید و لباس نو دارند...انگار با همان کفش و لباس سال آنها نو می شود نه آن بوق و ساز و دهل سر سال تحویل!

چند سالی است که به همت مامان گلم که همیشه از خرج خودش میزند تا دلی را شاد کند سعی کردیم دل بچه های نیازمند رو سر سال نو شادکنیم ...انجمن خیریه دستان گره گشا بهانه ای بود تا غریبه تر هاهم اعتماد کنند و بدانند کارمان رسمیتی دارد و کمکهایشان واقعا به دست مستحق می رسد...

امسال هم ما آستین بالا زده ایم تا به کودکانی مثل معصومه و مریم و مبینا و محمد و مینا و همه آنان که چشم به راهند تا مامانم با دست پر بره سراغشون کمک کنیم...

نمیدونید چه ذوقی داره وقتی بچه ها توی مغازه ها کفش انتخاب میکنند وقتی معصومه کوچولو با شیرین زبونی به مامانم میگه: برایم کفش تق تقی بخر! یا مریم وقتی مانتوی جدیدش رو میپوشه جه برقی توچشماشه...یا محمد پسر جوون همسایه مامان ملوک با اون کاپشن نوش چه ژستی میگیره!!!

دستان گره گشای شما میتونه بهار امسال رو هم قشنگ کنه اگر بخواهید...

کمکهای شما هر چقدر که باشه میتونه قطره قطره دریا بشه و دل بچه های زیادی رو شاد کنه یا یه وعده غذای سیر بشه و شب عید خوبی را بیافرینه....

 

شماره حساب بانک ملی انجمن خیریه دستان گره گشا:0108515869003

شماره انتقال بانک ملی: 6037991478695012