حول حالنا الی احسن الحال
ساعت ۸:٤٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩۱ : توسط :

 

 

   وقتی هفت سین 91 را می چیدیم آرزو می کردم امسال اتفاق تازه ای بیفتد.امسال همه حال دلشان خوش باشد.غم بی معنا باشدو..

قبول کن سال خوبی حداقل برای من نبودی 91 جان...سخت گذشت و کشدار و تلخ!

 محبوب من....

    روزی چنان غرق در شادی ام کردی که حس کردم روی زمین بند نیستم و روزی چنان اشکباران شد دلم که انگار همه هستی را از کف داده ام...این دو حس متفاوت و متضاد و غریب را در همین سالی که واپسین نفسهایش را می کشد به من چشاندی تا باور کنم عهد و پیمان فلک را نیست چندان اعتبار...

روزی چنان نومید شدم که گویا دنیا به آخرین ثانیه اش رسیده است و روزی چنان به اوج قله امید رسیدم که انگار جهان همه به نام من است ....

روزی چنان شاد و روزی چنان غمگین...روزی صبور ترین و روزی خشمناک ترین....

و همه خواست تو بود و هر چه بود و هرچه تدبیر کرده بودی به دیده منت...

می دانی خدا جان که من همیشه به فردای بهتر خوش بینم.می دانی که هنوز مطمئنم یکی از همین روزها اتفاق قشنگی می افتد حتی اگر لازم باشد صبوری کرد....

خداجان من...

امسالی که تمام می شود را سال پایان غمها و دل تنگی ها و دل شکستگی ها و دلمردگی ها و دلزدگی های همه آدمها قرار بده...

امسالی که تمام می شود را سال تمام شدن همه مریضی ها و فقر ها و بغض ها قرار بده من که می دانم می توانی.

و این سالی که در آستانه در بی تاب ورود است را سال تندرستی و تندرستی و تندرستی مقدر کن...

خدایا امسال تنها می خواهم حال دلمان را خوب کنی...

خدایا حال مان را نیکو کن...

خدایا حال دلمان را نیکو کن...

خدایا برای همه مردم حال نیک...دل خوش...وسعت روزی...تندرستی و شادی عمیق آرزو میکنم...

و برای خودم...طول عمر و تندرستی عزیزانم...خوشبختی با عشقی که هنوز هم که هنوز است عشق است ودوست داشتنی..و همان اتفاق خوشی که وعده داده بودی و من منتظرم تا کام دل را در این 92 شیرین گردانی....

عیدتون پیشاپیش مبارک....دلتون بهاری...

 

                                


 
دستهای سخن گو
ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩۱ : توسط :

 

 

  چند روز پیش توی اتوبوس تندروی شرکت واحد داشتم به آدمهای دور وبرم نگاه می کردم و فکر میکردم که این آدم الان خوشحاله؟ ناراحته؟ مریضه؟ سالمه؟ پولداره؟ فقیره؟ (کاری که همیشه انجام میدم وقتی که توی یه محیط با یه عده آدم ناشناس قرار بگیرم)

کنارم دوسه تا خانم بودن که دستشون رو به میله وسط اتوبوس گرفته بودن..دستهای کار کرده و پینه بسته با رنگ سبزی که نشون میداد اخیرا سبزی خورد کرده ...یا دستهای کشیده و لای پرقوی یکی دیگه با یه انگشتر قشنگ و ناخنهای بلند...

همینجوری داشتم فکر میکردم که کنجکاو شدم دست بقیه رو هم نگاه کنم....این یکی انگار خونه داره..اون یکی شاید معلم باشه...اونی که اون طرف وایساده هم یه دست پیر و خسته...

دستهای هر کدوم از ما برای خودش کلی حرف و حکایت داره...مهمترین ابزار روزمره مون دسته..و قربون خدا برم که چقدر قشنگ نیازهای ما رو می دونسته..

یکی با دستاش صورت بچه شو نوازش میکنه و یکی به بچه ش سیلی میزنه..

یکی با دستاش آجر رو آجر میذاره و یکی چاقو میزنه تو شکم یکی دیگه...

یکی با دستاش نامه عاشقانه می نویسه یکی گزارش زیرآب زنی

یکی با دستاش یه مریض رو جراحی میکنه یکی دیگه گلوی یه آدمو با دستاش اونقدر فشار میده تا خفه بشه

یکی دستاشو آغوش میکنه برای مهر گستری یکی دیگه از دستاش برای کتک زدن استفاده میکنه

یکی با دستاش گره گشایی می کنه از دردهای مردم یکی دزدی میکنه از خونه های مردم...

یکی با دستاش تایپ میکنه..یکی روی تخته سیاه درس میده..یکی ورقه تصحیح میکنه..یکی نقشه میکشه..یکی آشپزی میکنه..یکی کهنه بچه می شوره..یکی عکس میگیره یکی نقاشی میکنه....چقدر این دستها کار دارند....

دست یکی تپله..یکی استخوانی..یکی سفید..یکی سیاه...یکی قشنگ و نرم یکی ضمخت و پینه بسته....

دست شما چه شکلیه؟


ادامه مطلب را مطالعه کنید
 
 
ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩۱ : توسط :

 
یادش بخیر بچگیام
ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩۱ : توسط :

نرگس جان که از خاطره های باران گفت دلم پرکشید به روزهای بی ریا و شاد کودکی....

من کلا به سرو زبون معروف بودم تو فامیل...دایی مامانم خدابیامرز هر روز از مغازه ش زنگ میزد خونه مادربزرگم که من اونجا بودم میگفت گوشی رو بدید سمیرا برام شعر بخونه...منم شعرهایی رو که بلد بودم میخوندم البته نه از این توپ قلقلی ها و شعرهای بی مزه کتابها...من شعرهام خاص بودند که خب نمیشه الان دیگه خوندشون!

و این سر و زبون بعضی وقتها کار دستم میداد...

یه شب دختر همین دایی مامانم با همسرش اومده بودند خونه مون و ما هنوز شام نخورده بودیم..(اینقد بدم میاد وقتی شام نخوردی یا سر شامی مهمون بیاد) دیگه مامان بابا نشستن پیششون و منم از گشنگی هی حرص میخوردم! دوسه بار پرسیدن شام خوردید؟ مامان گفت آره بابا! مامان رفت چایی بیاره بابا هم رفت دستشویی انگار...دختر دایی یه خنده مهربونی کرد و به من گفت: عزیزم شام خوردید؟ منم نه گذاشتم و نه برداشتم و بهش گفتم: می خوریم اگه شما بذارید! بیچاره مونده بود بخنده یا خجالت بکشه! و وقتی رفتند من بودم و مامانم و.....عصبانی

یه بار دیگه میخواستیم بریم خونه دوست مامانم تولد دخترش...عصر جمعه بود و من حدودا 5-6 ساله بودم....همینکه خواستیم راه بیفتیم عمو و زن عمو اومدن خونه مون( اونوقتا مثل الان نبودن که با زنگ و اس ام اس و ...خبر بدن و هماهنگ کنن همینجوری راه میفتادن میرفتن خونه مردم) منو میگی؟ کفرم درومده بود که الان تولد تموم میشه ! از غر غر و گریه شروع کردم هر چی مامان منو برد آشپزخونه و خط و نشون کشید و گفت اینا زود میرن به خرجم نرفت...دیدم کسی تحویلم نمیگیره رفته بودم تو کوچه با همون لباسهای مهمونی دراز کشیده بودم تو خاکا و ضجه میزدم که الان تولد تموم میشه پس اینا کی میخوان برن؟!  حالا علاوه بر همسایه ها زن عمو و عمو اومده بودن دور و برم که به خدا ما داریم میریم منم میگفتم دیگه چه فایده تولد تموم شد! و زن عمو جان هنوز که هنوزه هر جا میشینه میگه مامانش یادش داده بود!!

یه شاهکار دیگه هم یادم میاد...خواهر کوچیکه تازه به دنیا اومده بود قوم و خویش میومدن خونه مامان ملوک دیدنش و من دیده بودم هر کی میاد کادو میاره یا پول...یه روز یه عده از فامیلا اومدن و من با دخترشون  رفته بودم توی حیاط بازی که توی این فاصله کادوهایی که آورده بودن رو یکی از خانمها برمیداره میذاره توی صندوقخونه ...دیدم دارن جمع میکنن برن من فوری از پله ها رفتم بالا سرکشیدم تو اطاق دیدم هیچ خبری از کادو نیست ..درو بسته بودم داد میزدم نذارید برن اینا هیچی نیاوردن! مامان دیگه از خجالت آب شد...حالا خانمه رفته بود کادوها رو آورده بود میگفت سمیرا جون ببین ما اینا رو آوردیم من مگه ول می کردم....! بازم مهمونا رفتن و مامان از خجالت من درومدمتفکر

 

پی خاطره نوشت:

یادش بخیر...روزگار کودکی من هر روزش یه اتفاق بود...هر روزش یه خاطره بود..مخصوصا وقتی خونه مادربزرگم بودم و قشنگ ترین سالهای کودکیمو گذروندم....حالا دیگه فقط خاطره ش مونده...گاهی فکر میکنم چی میشد دوباره برمیگشتیم...

میگن: وقتی خاطره هات از امیدهات بیشتر بشه یعنی داری پیر میشی....

 

پی مامانگار:

مامانگار عزیزم من نمی تونم براتون کامنت بذارم لطفا ایمیل بدید تا شماره حسابو بهتون بدم


 
خدایا تو دلت تنگ نمی شود؟
ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩۱ : توسط :

 

      این روزها که هوا بهاری است دلم برای خانه پدری تنگ می شود.

      این روزها که همه خانه هایشان را می تکانند دلم برای خانه پدری تنگ می شود.

     این روزها که همه شور و شوق خرید عید دارند دلم برای خانه پدری تنگ می شود.

     این روزها که بی دلیل و با دلیل بغض میکنم دلم برای خانه پدری تنگ می شود.

    این روزها که دلم بی قرار است دلم بدجوری برای آغوش پدر و مادر تنگ می شود..

     خدایا نمیشد سکه وجود ما را در هجران ضرب نکنی؟

    نمیشد زندگی ما را جور دیگری رقم بزنی که این همه بغض و غصه و دلتنگی و حسرت و حرفهای نگفته و اشکهای یواشکی و دوری و دوری و دوری تویش نباشد؟

  خدایا...تو تابه حال دلتنگ شده ای؟بغض کرده ای؟

خدایا...ما وقتی دلمان می گیرد یاد تو را در آغوش میگیریم..تو بگو با همه غصه هایت وقتی دلت از دست ما آدمها خون می شود به آغوش چه کسی پناه می بری؟

خدایا......


 
سیزدهمین برگ زندگی
ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ اسفند ۱۳٩۱ : توسط :

 

گاهی غربت بهانه می شود برای باهم بودن...

گاهی تنهایی بهانه می شود برای باهم بودن...

گاهی دلتنگی بهانه می شود برای باهم بودن...

گاهی حتی بغض بهانه می شود برای باهم بودن...

شاید فردا روزی این غربت و تنهایی و دلتنگی و بغض را یادمان برود اما باهم بودن را هرگز...

رفیق 4 ساله..که همیشه هستی..همراه..هم پا...همدل...و هم فکر..

زادروزت در سرمای بهاری اسفند خجسته باد...دلت بهاری...


 
ادیب(خاطره تکانی)
ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٧ اسفند ۱۳٩۱ : توسط :

 

    این روزهای آخر سال که همه سرگرم خونه تکونی هستند و خرید عید و تکاپو و هیاهو من خاطرات صندوقچه دلم را میتکانم...وسط همه اون خاطره ها یهو پرتاب شدم به یه دوره خیلی خاطره انگیز...

اواخر خرداد 71 بود ابتدایی رو تموم کرده بودم و برای راهنمایی مامان منو توی یک مدرسه که معروفتر بود توی شهرمون ثبت نام کرده بود نزدیکهای شروع مدرسه ها که شد یه اسم جدید توجهمون رو جلب کرد که تاحالا نشنیده بودیم...مدرسه غیر انتفاعی! نمیدونستیم چیه فقط میگفتن خصوصیه و پولی ولی شاگرداش کمترن و معلمهاش بهتر...کمتر کسی جرات ریسک به خودش میداد اما مامان تندی رفت اسم دخترشو اونجا نوشت و از اول مهر 71 من شدم شاگرد مدرسه غیر انتفاعی ادیب

از همون روز اول تفاوتها معلوم میشد..برای منی که همیشه توی کلاسهای سی چهل نفره درس خونده بودم و یه مدرسه بزرگ و یه سالن دراز و میزهای سه نفره و کلاسهای بزرگ و تاریک حالا دیدن یه مدرسه  که دراصل یک خونه مسکونی بود و اطاقهاش شده بودن کلاسهای ما جالب بود...

کل شاگردهای مدرسه اندازه یکی از کلاسهای مدرسه های دیگه نبود...کلاس اول که ما بودیم پرجمعیت ترین کلاس مدرسه بود با 12-13 تا شاگرد! و این یه جور حس متفاوت بودن قشنگی به آدم میداد....

کم کم که معلمها اومدن و درسها شروع شد دیدیم آره بابا اینجا جای حسابیه..همه معلمها از بهترین های شهرمون بودند و حسابی به درس و مشق سخت میگرفتن...بچه های کلاس همه درسخون بودند و مسئولین مدرسه هم روی نمره و درس سختگیر...مثل الان نبود که بگن چون پول دادن باید نمره بهشون داد..خداییش 25 صدم هم نمیدادن و همین باعث شد منی که توی ابتدایی شاگرد متوسطی بودم توی فضای رقابتی یکهو درسخون و زرنگ بشم و توی مسابقات مختلف مقام بیارم...

فعالیتهای فوق برنامه و بساط مسابقات فرهنگی هنری و روزنامه دیواری و ورزش هم که حسابی به راه بود و منم پایه ثابت اینجور کارها...و حسابی مشهور و فعال شده بودم...مسئول کتابخانه و فروشگاه مدرسه و نماینده کلاس و کلا شده بودم دست راست مدیر و ناظم و امور تربیتی مدرسه...

خداییشم بهمون میرسیدن ...اردوهای مختلف..جایزه و مسابقات جورواجور...تشویقمون میکردن و همین روحیه میداد به آدم...

یادش بخیر افطاریهایی که توی سالن مدرسه سفره پهن میشد و چقدر صمیمی بود...

و اون آشپزخونه همیشه تمیز و خانم محسنی زن مهربون و درواقع مامان مدرسه ....که پیراشکیهای داغ فروشگاهو جور میکرد برای زنگهای تفریحمون...

سه سال راهنمایی بهترین دوره تحصیلم بود..سنگ بنای کل زندگیم توی اون سه سال توی مدرسه ادیب گذاشته شد...اونجا فهمیدم زبان انگلیسیم خوبه و بهش علاقه مند شدم...اونجا به عربی و ادبیات فارسی گرایش پیدا کردم و بعدا تصمیم گرفتم علوم انسانی بخونم....معلمهای زحمتکشی داشتیم که هنوزم مدیونشونم...آقای یعقوبی ریاضی--سیف عربی و مهرابی زبان الحق بهترین ها بودند...

وهمکلاسیهایی که شاید سالهاست ندیدمشون اما دلم هنوز به یادشونه....نوشین نادری...نزهت السادات فتاحیان...سمیه قمرپور...نرگس عطاری...

و همکلاسیهایی که کم و بیش می بینمشون و کلی خاطره قشنگ دارم باهاشون مثل سحر سیف و مسابقات بسکتبال و قهر و آشتیامون..مثل بهناز حیاتی و کل کل هامون..مثل تینا قوامی...مثل شیرین کولیوند که بعد چند سال دوباره پیداش کردم....

سالها گذشته..الان اون خونه قدیمی و اون حیاط گلکاری که مدرسه ما بود دیگه استفاده نمیشه مدرسه ادیب سالهاست برای خودش صاحب یک ساختمون دوطبقه شیک شده ولی هنوز بهترین مدرسه شهره ..مامانم برحسب اتفاق دوسه سالیه که اونجا معاون شده نمیدونم بچه هایی که الان اونجا درس میخونن هنوز اون حس و حال قشنگ ما رو دارن یانه؟

یادش بخیرچقدر پز غیر انتفاعی بودنمون رو به بچه های فامیل دادیم و همین باعث شد دیگه بعد من همه دخترها و پسرهای فامیل برن اونجا درس بخونن...

 

پ.ن: این پست رو به معلمهای خوب مدرسه ادیب و بنیانگذاران سختکوشش تقدیم میکنم....


 
زحمتکش ترین اقشار جامعه!
ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ اسفند ۱۳٩۱ : توسط :

 

بدترین نفرینی که تا حالا تو عمرتون کردید چی بوده؟ بدترین فحشی که دادید چی بوده ؟ همون و صدبرابرش و همه سنون های عالم بزنه به هرچی کارمند و رئیس بانک بی مسئولیت و از زیرکار در رو که متاسفانه میشه گفت چیزی بیش از 99 درصد این جماعت مشمول این فحش آبدار میشن!

من واقعا نمیدونم این همه اینا زحمت میکشن و خدمت میکنن به ملت خسته نمیشن؟! کاش یه کم استراحت کنن ...والله به خدا

سه تا بانک به سه تا دلیل مختلف مجبور شدم برم...توی هر کدوم حداکثر ده نفر تو صف نشسته بودن و این دستگاه نوبت دهی مزخرف هم دم در نصب شده بود و اون خانم خوشگله توش مثلا شماره اعلام میکرد! تا اینجاش عین نظم و دموکراسی و کلاس وایناس مثلا...اما درد از همین جا شروع میشه که کارمندای محترم وقتی یه شماره اعلام میشه و کار یکی رو میندازن با خیال راحت چایشون رو میخورن +بیسکوئیت بعد با بغل دستیشون کمی خوش و بش میکنن بعدش یه اس ام اس میفرستن یا یه جوک میخونن و ریزریزمیخندن...بعد پا میشن قری به کمر میدن و خستگی درمیکنن یا میرن دوری میزنن و میان و اگه احیانا این وسط تلفنشون زنگ نزنه که خانم بچه ها بخوان سفارشی چیزی بدن مرحمت عالیه میکنن و دستشون رو میذارن رو دکمه و یه شماره دیگه میزنن!!!

توی هر بانکی اگه ده تا باجه با ده تا شماره انداز تعبیه شده باشه حداکثر سه تاش کارمیکنه  که همیشه یکی دوتاش روی یک عدد دوسه ساعت ثابت مونده و کارمند مربوطه معلوم نیست به چه خدمت رسانی مشغولند!!!

تازه بعد از این همه انتظار وقتی به پشت باجه میرسی یهو سیستمشون قطع میشه و یارو یه لبخند عاشقانه بهت میزنه که سیستم قطعه باید کمی!! صبر کنید...حالا اگه شانس بیاری و زودتر از نیم ساعت وصل بشه!

بعد مثلا کارت به رئیس شعبه افتاده میری پیشش میبینی گوشی به دست داره توی کامپیوترش یه کارهایی میکنه هی بهش نگاه میکنی تا کی از رو بره و دست از پچ پچ با طرف پشت خطش برداره میبینی نخیر از اون بیدها نیس بنده خدا....

بعد این وسط یه خانمی با شلوار و شال زرد! و موهای دلبری میاد میره جلوش دیگه کلا تورو یادش میره و محو جمالات علیا مخدره میشه و .......

و در تمام این مدت من با تمام وجودم آباء و اجداد همه مسئولین نظام بانکی و بالاتر و پایین ترشون رو شستشو دادم و آویزون کردم....

فقط موندم ما که اینا کارمندن یا ما که جلوی پای هر کی از دروارد بشه بلند میشیم و هر کی زنگ بزنه با بله خانم و چشم آقا مکالمه میکنیم باهاش و کار یک هفته ای رو یک روزه راه میندازیم؟

چرا هیچی توی این مملکت سرجاش نیست؟