رفیقی به بزرگی آسمان
ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩۱ : توسط :

 

      

 

آقا بزرگ

        رفیق زود آشنای دیر یافته...

       سالها پیش دراون حد می شناختمت که بدونم آدم فعال و اجتماعی هستی اما بی هیچ دلیلی ازت خوشم نمیومد!

دنیای مجازی پل ارتباط دوباره ما شد و این بار بر عکس برداشتهای دنیای واقعیم اونقدر عمیق شناختمت که تعجب کردم از قضاوتی که درموردت داشتم و کمی هم شرمنده!

ریسمان دوستی ما به لطف بلاگستان اونقدر ضخیم شد که بعید می دونم هیچ خنجری بتونه پاره اش کنه..و این مهر ماندگار نه به خاطر چند تا کامنت و حال و احوال مجازی بوده بلکه به خاطر حس اعتمادی بود که از دیدنت، حرف زدن باهات و رفت و آمد با شما و یلدای عزیز و فرشته های دوست داشتنیتون بوده...

به لطف شما با اردک و مانای عزیز که سالها در حد دوتا چهره و دوتا نام می شناختمشون بیشتر آشنا شدم و این آشنایی به دوستی رسید و چقدر من توی این سالها حسرت خوردم که چرا دیر پیداتون کردم؟!

حالا آقا بزرگ برای من یه اسم نیست..یه معنای عمیقه..اونقدر این اسم برام ارزشمنده که شاید گاهی یادم میره اسم واقعیتون چیه؟! آقا بزرگ الان یعنی یه دوست مهربون و بی ریا، یه رفیق قابل اعتماد، یه مشاور کارکشته و بی کلک و دلسوز، یه بزرگتر که خوب راه و چاه رو به آدم نشون میده، یه انسان با وجدانی که هنوز به رنگ های جورواجور دنیا آلوده نشده و بوی همرنگ جماعت شدن نگرفته، یه مرد که همه تلاشش رو می کنه تا مرد باقی بمونه اونم توی این دنیای نامردی و نامرادی، یه هنرمند با چشمانی تیزبین و نگاهی حساس و عمیق که کوچکترین اتفاقات دنیا از نگاهش دور نمی مونه، یک نویسنده که اگه بخواد و اراده کنه قشنگ ترین متنها رو می نویسه اما حیف که همیشه سرش شلوغه،یک همفکر و هم راه واقعی که براش مهم نیست چند سال ازت بزرگتره هر جا حس کنه حضورش لازمه حسش میکنی و از همه مهمتر کسی که هر جا کارت گیر کنه می دونی هر وقت ازش بخوای بی ریا و بی چشمداشت و بی دریغ کنارته و کمکت میکنه...

آقا بزرگ خیلی بیشتر ازاونی رو که ما می بینیم به عنوان یک فرزند، یک همسر، یک پدر داره توی زندگی واسه اعضای خونواده ش مایه میذاره و من خیلی از مصادیق این حرف رو به چشم دیدم و امیدوارم همیشه خانواده ش غرق خوشبختی باشن...

حالا این رفیق مهربون و این دوست همیشگی قراره سالروز به دنیا اومدنش رو جشن بگیره..یعنی این مائیم که باید جشن بگیریم تولد چنین دوست ارزشمند و چنین رفیق ناگسستنی رو...

آقا بزرگ نازنین

تولدت در آخرین لحظه های بهار یعنی هنوز خدا دارد بر سر زمین شکوفه می بارد یعنی منتظر باشید که حاصلخیزترین تابستان و دلربا ترین پاییز در راه است..یعنی برف زمستان امسال درخشان تر خواهد بود...

از صمیم قلب میلاد بهترین دوستمون رو تبریک می گم اول به مامان گلش دوم به یلدا جون و دوتا فرشته شون و سوم به خودش آخرش هم به همه اونایی که دوستش دارن...آرزو میکنم بقیه عمرش هم همینطور مفید و کارگشا و شاداب و با احساس و مهربون به زندگیش ادامه بده و به همه آرزوهاش برسه...

ما به بودنت افتخار می کنیم و برات آرزو به روزی داریم رفیق...

تولدت مبارک...تشویق

 

بعدا نوشت:

سنون سردی بزنه هر که وایسه سیل

اردک خان واتونم هسم...او بچه نه به دس مامانش بیا سرچوبی....

نرگس خانم دیه بونه نیار بدو بیا بفتیم وسط امشو تولد ناسلامتی

یلدا جو او دوتا بچه نه ودار بیایت یه قری بیت وه خیر تولد شییرته...

...بیا وسط خو...آها...دس دس دس...قرش بده...


 
عاشقانه های من و خدا
ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩۱ : توسط :

 

     فاش می گویم و از گفته خود دل شادم          بنده عشقم و از هردو جهان آزادم

     طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق          که در این دامگه حادثه چون افتادم

     من ملک بودم و فردوس برین جایم بود            آدم آورد در این دیر خراب آبادم

     سایه طوبی و دلجویی حور و لب حوض           به هوای سر کوی تو برفت از یادم

    نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوست             چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم

    کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت               یارب از مادر گیتی به چه طالع زادم

    تا شدم حلقه به گوش در میخانه عشق         هر دم آید غمی از نو به مبارکبادم

   می خورد خون دلم مردمک دیده سزاست         که چرا دل به جگرگوشه مردم دادم

  پاک کن چهره حافظ به سر زلف ز اشک              ورنه این سیل دمادم ببرد بنیادم

 

پی وصف حال نوشت:

خداجان مهربانم ...فکر نکنی که حواسم نیست که چه کرده ای این روزها؟ صدای نفسهایت در تک تک نفسهایم جاری است...این خلوت و عشقبازی عاشقانه را باتو به همه دنیا نمی دهم...بمان کنارم...بمان که عاشقی را در حقم تمام کرده ای...


 
خداجانم...
ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩۱ : توسط :

 

    آن قدر دلم گرفته است که اگر همه اقیانوس های دنیا رو خالی کنند کم می آید برای جا دادن به اشکهای من....

خدایا

تو که به غرغرهای من و اشکها و ناله هایم عادت داری..تو که همه کارهایت را کنار گذاشته ای تا خواسته های راه  وبیراه مرا برآورده کنی...تو که فقط خودم می دانم چقدر دوستم داری...

تو بگو

تو بگو این همه حرف نگفته را چه کنم؟

خداجانم

می شود این بار هم گوش شنوا باشی؟ جز تو محرمی سراغ ندارم...

جز توقلبی اینگونه عاشق برای شنیدن غصه هایم نمی تپد....

خداجانم

می شود شانه هایت را بازهم جلو بیاوری تا مثل همیشه سرم را رویش بگذارم و غرق باران شوم؟

می شود ؟


 
باران دل
ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٩ خرداد ۱۳٩۱ : توسط :

 

         خدای من

         آسمان دل از ابری سهمگین گرفته است

         بارانی باید

         تا رنگین کمانی برآید...

        بباران....


 
عاشق خدایی هستم که تو را به من داد
ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩۱ : توسط :

 

      

توی زندگیم چند تا چیز داشتم که همیشه مایه افتخارم بوده...

      خدایی که این روزها اگر توی دل همسن و سالهای من کمرنگ شده باشه روز به روز داره توی قلب و روح و زندگی من بیشتر جا باز میکنه..همه چیزمه و همه چیزشم.

     پدر و مادری که همیشه مایه سربلندی و افتخارم بودن و هرچی دارم از اونهاست.

     همسری که بی همتاترین مرد روی زمینه واسه من و بی شک هیچ مردی نمی تونست منو اینقدر خوشبخت کنه که الان هستم.

خواهری که هم نفس دلتنگیا و همراه خنده ها و شادیها و مشاور کارکشته لحظه های سخت بوده  وهست و الانم که بار زحمتهای نشریه رو به دوش می کشه عین یه مرد...

مامان ملوکی که بودنش..نفسش...حرفاش...خونه ش...همه چیزش مایه برکته زندگیمه و خدا وجودش رو ازم نگیره....

و بعد هم همه اونهایی که توی زندگیم عزیزن و ارزشمند..دوستان و عزیزانم...

 

واسه گفتن  ونوشتن از اونها احتیاجی به روز و وقت خاصی نیست...

بابا رضای من...عشق اول و آخر...

فقط خودت می دونی که چقدر دوستت دارم..

فقط خودت می دونی و خدا که همه چیزمی...که نفسم به نفست بنده...که مایه سربلندیمی..که وقتی ازم می پرسن بابات کیه اول سرمو بالا می گیرم بعد یه نفس عمیق می کشم بعد با غرور اسمتو می گم...از بچگی به اینکه تو بابای من باشی افتخار می کردم...همیشه بهترین ذوقم روزهایی بود که تو میومدی دم مدرسه دنبالم و اونقدر بزرگ بودی که باهمه کارها  مشغله هات 12 سال تمام هر روز عاشقانه دم مدرسه منتظرم وایسادی تا بیام بیرون...

بابا جونم...ای مرد من ..ای مرد عاشق

کاش می تونستم یه ثانیه از دل نگرانیهات..از دغدغه هات..از محبت کردنهات..از نگاههای گرمت..از عشقی که با وجود رفتار مردونه ت نمی تونی قایمش کنی رو جبران کنم...کاش میشد...

موهات سفید شده ..هر وقت نگاهشون میکنم بغضم بارون میشه توی چشام اما به تک تک تارهاش افتخار میکنم...به دستی که به خاطر من و خواهرم و مامانم پینه بسته..به صورتی که زیر بار سختیهای زندگی چروک برداشته و به خستگی هایی که واسه خاطر ما تحمل کردی...به اسمت..نگاهت...وجودت..شغلت...نفست...کلامت...بودنت و به همه چیزت افتخار میکنم...

باباجونم ...محبوب من...

روزت مبارک...

دوستت دارم

و به خاطر داشتنت تا ابد سجده می کنم به در گاهش

 

تبریک نوشت:

یک دریا مهربانی نهفته است در چشمان پدر..با همه احساسم این روز قشنگ رو خدمت دوستان خوبم پدرهای بزرگوار بلاگستان تبریک میگم...آقابزرگ عزیز...اردک سرشار از مهر و یکرنگی...سرزمین آفتاب زلال و خوش اندیشه...فرداد با دل روشنش...ببر 89 آرام و صمیمی...و جناب دانیال همیِشه عاشق و همه پدرهای دیگه تبریک میگم...


 
غروبهای خاطره انگیز
ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩۱ : توسط :

 

  

  بعداز ظهرهای بهار وقتی تندی اشعه آفتاب فرونشسته و هوا به خنکی می زند و هنوز تاریک نشده را خیلی دوست دارم..دقیقا همین حس را به بعداز ظهرهای تابستان دارم..

تابستان برایم یعنی خاطره سه ماه تعطیلی روزهای خوشی که دیگر هرگز بر نمی گردد.

و غروبهای بهاری یاد خوابگاه می اندازدم وقتی روی بالکن اطاق 214 با فاطمه و بقیه بچه ها می نشستیم به نان و پنیر و گوجه و خیار خوردن عصرانه...وقتی محبوبه از آن پایین رد می شد و دست تکان می داد و می گفت: قربونم بری! و روزهایی که سرحال بودیم همه توی چمنهای روبه روی فاطمیه دو جمع میشدیم و محبوبه دف می زد....یادش بخیر گلی...

غروبهای خنک بهار و فصل امتحانات و حیاط بزرگ مامان ملوک که برای من عشق بود چون عادت داشتم موقع درس خواندن راه بروم  واون حیاط بزرگ خوراک قدم زدنهای شب امتحان من بود...

و این روزهای قشنگ با غربت نشینی چقدر رنگ باخت...حالا وقتی از پشت پنجره به عابران کوچه نگاه میکنم و یا توی مسیرم خانمهایی را می بینم که چند تا چند تا عازم پارک هستند باخودم فکر میکنم که دیگر حتی غروبهای خاطره انگیز بهاری هم هیچ حسی را در من برنمی انگیزد که غربت همه چیز را بی معنا کرده است...

و آنقدر بی خیال همه چیز شده ام که حتی بعید می دانم بخواهم دوباره در وطن ، وطنی که پاره جانم است زندگی کنم...نمیدانم چرا دیگر هیچ چیزی برایم مهم نیست؟!

تنها جایی که در این درندشت غریبانه مایه آرامش است خانه ای است که علی رغم کوچک بودنش مامن آرامشم است..خانه ای که از همه سختی ها و دلتنگی ها و بغضهای روزمره ام به سقف امنش پناه می آورم تا لختی بیاسایم...خانه برای من همیشه پناهگاه بوده...نمی دونم چرا از بچگی زیاد دوست نداشتم بیرون خونه باشم و جز برای ضرورت هم بیرون نمی رفتم..هنوزم این عادت رو حفظ کردم ...وقتی بیرون هستم مدام دلم میخواد زود برگردم خونه و تا کلید رو توی قفل می چرخونم به آرامش میرسم....

نمیدونم فقط من اینجوری ام یا بقیه هم همچین حسی به خونه هاشون دارن...

هرچند این خونه های قوطی کبریتی چندان باب میل نیست و همیشه خونه از نظر من خونه بزرگ مامان ملوک بوده  وخونه قشنگ مامان و بابا که حیاطش حس خوبی به آدم میده ...یکی از آرزوهای بزرگ زندگیم داشتن یه خونه اونجوریه....

 

شکرانه نوشت :

مهربانترین شاعر دنیا خدا را شکر عمل جراحی رو با موفقیت پشت سرگذاشت و الانم شکر خدا خوبه...خوشحالم برای سلامتیتون استاد عبدالملکیان عزیز و دعا می کنم همیشه ایام لبخند روی لبهاتون و مهربانی مهمان چشماتون باشه...

 


 
حدیث عشق ابراهیم
ساعت ٦:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ خرداد ۱۳٩۱ : توسط :

 

هرکه در این بزم مقرب تر است                   جام بلا بیشترش می دهند

این را خوب یادت باشد عزیزکم..

معبود در آغاز آفرینشش آن هنگام که از روح خود در وجودش دمید انگار این شعر را زمزمه می کرد که ای آفریده من آنقدر برتو عاشقم که میخواهم از همه بلاهای عالم و از همه سختیهایی که هست و نیست قدری بر وجودت بچشانم ...آماده باش...روزهای سخت در پیش است...و هیچ کدام از لحظه هایی که از این زمزمه به بعد بر این روح کوچک خدا می رود اتفاقی و تصادفی نیست.زندگی کردنش در خانه عموی بت تراش و دیدن هر روزه خدایگان سنگی و چوبی که ساخته دست عمویند..لحظه ای که قدم بر بتخانه می نهد..وقتی می خواهد بداند چرا هیچ خدایی نمی تواند سخن بگوید؟ چرا خدایگانی چون ماه و ستاره غروب کردنی اند؟ و چون در پس همه این سوالها به اینجا می رسد که یکی هست و هیچ نیست جز او...طرحی نو در می اندازد و تبر بر دوش بت بزرگ آغاز امتحانی سخت است...عتاب و خطابها که آغاز می شود این معشوق است که بر زبان خلیل جاری می شود که بگو....خدایت را فریاد کن ....

وقتی متهم می شود به سخت ترین مجازاتها به جرم عاشقی خم به ابرو نمی آورد چون معشوق در گوشش زمزمه کرده که من همین جا هستم...نزدیکتر از رگ گردن...برو...

و گامهایش تبدیل به زیباترین گلستان عالم می شود..گلستانی که تنها گوشه ای از همه عشق آن دو است...

در سختی های تنهایی هاجر و اسماعیلش..در لحظه هایی که بین ماندن و رفتن مردد است و دل میکند از هرچه رنگ تعلق دارد و جگرگوشه هایش را به معشوق می سپارد تا هاجر مرگ کودک را به چشم ببیند و عظمتی بی همتا در هروله های عاشقانه اش خلق شود و او فرسنگها دورتر ماموریت یابد تا بنای عمارت عشقی را بنیان نهد که قرار است سالیان سال هزاران عاشق دلخسته بوی حضرت دوست را از سنگهای سیاهش استشمام کنند....

و آنگاه که به قربانی کردن جگرگوشه اش آزمون پس می دهد هم می داند که در مسیر حادثه ای سخت قرار دارد اما در این عشق چنان فرو رفته که درنگ برایش معنا ندارد...بی لحظه ای تردید کارد بر گلوی طفلی می گذارد که به هزار خواهش و دعا از معبود طلبیده بودش...و حالا همه جان او می شود ..و ......

ابراهیم تنها یک انسان نیست.یک پیامبر از 124 هزار پیامبر آمده و رفته نیست.ابراهیم تندیس بزرگ عاشقی است..ابراهیم معنای عاشقی را به کمال به جا آوردن است..هیچ کس حتی عاشقان صاحب آوازه و پر ادعای دنیا هم در طول قرنها نتوانسته اند چنین بی دریغ با همه وجود عاشقی کنند...هیچ کس.

چشمانت را که می بندی..وقتی دل به دل پریشان هاجر می سپاری..و هروله می کنی بین صفا و مروه..وقتی پشت مقام ابراهیم رو به کعبه عشق دستان لرزانت را بالا می آوری به قنوت...وقتی در حجر اسماعیل به سویش سجده می کنی...عمق عشق رخ می نماید....

هنوز هم نمی توانی درکش کنی عظمت پیامبری را که از میان همه انسانهای رفته و نیامده خلیل می نامندش و بت شکن .....

کنار کعبه که بایستی بیشتر حس می کنی این همه عشق را...

خوش به حال این عاشق و آن معشوق....

  

پی توضیح نوشت:

رفیق از جان عزیزتر نرگس بانو جان لطف فرمودند و این قلم ناتوان را به یک نوشتار گروهی دعوت کردند با موضوعی که خواندید ..از همان اولش گفتم که نه در توان من و نه در توان قلم من است چنین کار بزرگی ..اما چند روز است نام و فکر ابراهیم خلیل رهایم نمی کند..نوشتم برای تکرار این که چقدر به عشقش حسرت می خورم و برای حضور در این حلقه یاران...ضعف قلم را بر من ببخشایید...