آرامش
ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ تیر ۱۳٩۱ : توسط :

 

     آرامش واسه هر کی یه تعریفی داره..هر کی آرامش رو توی یه چیزی می بینه..گاهی داشتن یه سقف بالای سرت میشه آرامش . وقتی نخوای اول هر ماه یه پول بی زبونی رو بریزه به حلقوم صابخونه!

گاهی داشتن یه ماشین واسه حمل و نقلت

گاهی داشتن یه شغل که خرج زندگیتو دربیاره

گاهی یه لباس نو

گاهی یه وعده غذا یه دل سیر

گاهی بودن کسی که دوستش داری که کنارت نفس بکشه و تو احساس امنیت کنی

گاهی........

واسه هر کی یه تعریفی داره

من فکر میکنم آرامش یعنی با همه داشته ها و نداشته هات..با همه خوشبختی ها و محرومیتهات حس کنی راضی هستی..حس کنی حال دلت خوشه..حس کنی خدا بهت توجه ویژه داره..حس کنی خوب خوبی...

آرامش حتی با حقوق کم و بدون سقف و بدون پول آنچنانی هم میتونه اتفاق بیفته (‌هرچند اعتراف میکنم سخته) اما بدون دل خوش بدون عشق بدون سایه استوار پدر ومهر مادر نمی تونه اتفاق بیفته..

آرامش یعنی خدا هر شب مهمان خونه ت باشه و واسه اومدنش از هیشکی اجازه نگیره..یعنی هر شب سرتو روی شونه های خدا بذاری و خوابت ببره..یعنی هر شب خدا برات لالایی بخونه و هر وقت صداش کردی بگه :‌جانم....

خدایا این آرامشو از هیشکی نگیر...

آرامش شما چطور معنا میشه؟


 
عمق یک نگاه
ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩۱ : توسط :

 

 

                             به نظرتون به چی داره فکر می کنه؟کجا رو نگاه میکنه؟


 
در حسرت یک سقف
ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ تیر ۱۳٩۱ : توسط :

 

    گاهی اونقدر ساده از کنار آدمها رد می شی که اگه یه روز بشنوی چه طوری زندگی می کنن یا چطوری می میرن هم باورت نمی شه!

  کارگر ساده و سختکوشی به نظر می رسید..چیز بیشتری ازش نمی دونستم تا اینکه یکی از همکارا از خودش و زندگیش برام حرف زد..توی خودم مچاله شدم وقتی شنیدم چطوری با سیلی صورتشو سرخ نگه میداره و چطور این همه سال سختی و رنج کشیده و حقش ضایع شده و حتی از کمترین ها محروم بوده اما بازم توکل کرده و کار کرده...

با سن و سالی که داره و بچه هایی که خیلی کوچیکن متاسفانه چیز زیادی نداره اما دل بزرگی داره..تنهایی اندازه ده تا جوون کار میکنه و خم به ابرو نمیاره ...

خونه کپری و قدیمی ش حالا کلا خراب شده ! یکی از همکارای خیر خواه آستین بالا زده که بازسازیش کنه براش و دوسه نفر دیگه هم پیدا شدن و دارن کمکش میکنن...جالبه که توی محل کار ما که تقریبا اکثر همکارا از درآمد خوب و حتی خیلی خوبی برخوردارن و به جاییشونم برنمیخوره اگه یه مبلغ حتی زیادی هم کمک کنن وقتی کمک خواستم ازشون به جز یکی دونفر که همیشه دستشون توی کار خیره هیشکی به روی مبارک نیاورد! سعی میکنم با خودم فکر کنم خب شاید مشکلات و گرفتاریهاشون زیاده..شایدم خودشون قرض و قوله دارن ..اما آخه مگه ده بیست هزار تومن کمک کردن .......ولش کن بهتره قضاوت نکنم!

اما دست برو بچ خیر درد نکنه که به محض اینکه اطلاعیه دستان گره گشا رو فرستادم سیل کمکهاشون سرازیرشد...مبلغ زیادی نشد اما ارزشمند بود...

با خودم عهد کردم که تا زنده ام هر کاری از دستم بربیاد واسه نیازمندا بردارم حتی کم و اندک..به خاطر همین حتی اگه صد سال طول بکشه به تلاشم ادامه میدم تا یه روزی همه مردم احساس مسئولیت کنن در مقابل فقر دیگران...و فقط به فکر خودشون نباشن..

حالا برای شمام میگم که:

 یه کارگر زحمتکش و تهیدست خونه ش خراب شده و زن و بچه هاش آواره خونه در و همسایه ان و خیلی تحت فشارن..حقوق آنچنانی هم نداره که بتونه روش حساب کنه الان شدیدا تحت فشاره تا خونه شو دوباره بسازه..یه خونه 60 متری کوچیک اما سرپناه امنی برای خانواده ش...هر کمک هر چند اندک شما می تونه یه دونه آجر بشه بالای سر این خانواده نیازمند....

ماه رمضون نزدیکه..اگه همه کمک کنید این خانواده هر شب دم افطار دعاگوی شما خواهند بود...

اجرتون با صاحب این روزها...


 
زادروز مردی به وسعت خراسان
ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ تیر ۱۳٩۱ : توسط :

 

    

   برخی آدمها را لازم نیست هزار سال دیده باشی و هزار سال بشناسی..یکبار که می بینی انگار هزار سال است می شناسیشان...کافی است یکبار نگاهت به نگاهش گره بخورد..کافی است حس کنی حرف دلش شنیدن دارد..

تا قبل از دیدنش از او حتی نامی نشنیده بودم..کم سعادتی و کم همتی از من بود..وقتی دیدمش وقتی حرفها و نوشته های بزرگانی چون استاد شفیعی کدکنی و اخوان عزیزم را در موردش شنیدم تازه پی بردم این پیر سپید موی کیست؟

شاعر دلسوخته و عاشق خراسانی دوست و هم پای مهدی اخوان ثالث با آن احساس لطیف و آن قریحه بی همتا مایه افتخار این سرزمین است..

شاعر نیستم و شاید شعر را آنقدر که باید نشناسم اما نمیتوانم از کنار عمق احساسی که در متن شعرها و در اعماق چشمان استاد محمد قهرمان جوانه می زند بی تفاوت بگذرم...

برای من که دیدارش و مصاحبتش و شنیدن شعرهایش حتی اگر همان یکی دوبار اندک هم بوده باشد مایه مباهات همه عمر است..

امشب زادروز خجسته شاعر بزرگ خراسان استاد "محمد قهرمان "است..بهترین لحظه ها و آرام ترین شبها  وروزها را برای این شاعر پر احساس آرزو می کنم...

تولدتان مبارک استاد قصیده های بی همتا و غزلهای رنگین کمانی...شاعر عاشق خوش ذوق ....

 

پی تربتی نوشت:

ما که تربت رو ندیدیم تاحالا اما هرچی تربتی تا حالا دیدیم همه ماه بودن و گل و عزیز...فکر میکنم همه خوبان عالم در تربت ریشه دارند...شک نکنید...


 
شوق روزگار کودکی...
ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ تیر ۱۳٩۱ : توسط :

 

     

 

 

پنج شنبه وقتی از پنجره اطاق مامان ملوک حیاط خونه رو نگاه می کردم توی انبوه برگهای درخت توت و گردو و شاخه های تو هم رفته شون یه دختر بچه هفت هشت ده ساله رو دیدم که یه موکت آورده انداخته زیر درخت و اسباب بازیاشو آورده وسط تا با دخترداییا و آبجی کوچیکه قسمت کنه و برن سراغ خاله بازی...

توتهای سفید درشتی که پری خانم همسایه مادربزرگ داشت جاروشون می کرد منو برد به وقتهایی که مامان زیر درخت رو می شست تا پسرها برن بالای درخت و توت بتکونن و ما جمع کنیم و با ذوق به هم نشون بدیم که کی توتهای بزرگتری جمع کرده؟

مبینا دختر همسایه که لب حوض نشسته بود به ظرف شستن منو یاد وقتهایی انداخت که مامان میوه های شسته رو توی سبدهای رنگارنگ لبه حوض می چید...

معصومه اون یکی دختر همسایه که با اون موهای وزوزیش که تازه بلند هم شده وقتی با شیطنت نگام کرد یاد روزهایی افتادم که دلشاد خانم زن اول آقا ماشالله روی همین سنگ کنار حوض واسه آبجی کوچیکه شعر می خوند....

هنوز آقا ماشالله گهگداری که دل و دماغ داره یاد قدیما می کنه و جارویی دست می گیره...ما هم سربه سرش میذاریم که آقا ماشالله برو یه زن جوون بگیر که مجبور نشی هی جارو کنی!

حیاط خونه مامان ملوک تنها جاییه که هنوزم بوی قشنگ بچگیامو داره..بوی شادترین روزهای زندگی رو..بوی شیطنت من و آزاده  وسعیده و سیما و بهارک رو...بوی خاله بازی و اسباب بازیهامو..بوی آش ورکواز بهاری مامان ملوک رو...

بوی گردوی تازه ای که از درخت می چیدیم...بوی بالابلندی و قایم موشک رو...

و مامان ملوک هنوزم عشق منه حتی اگه روی تخت باشه...خدا رو شکر که هنوز این خونه قدیمی هست که هر وقت دلتنگ میشم توی حیاطش نفسی تازه کنم...

چقدر این روزهامون پر از دلتنگی و آرزوی برگشت به گذشته است..چقدر دردهای مشترک داریم همه مون این روزها...

امروز که نرگس جون داشت از بچگیاش و غربت خاطراتش می گفت دلم میخواست دوتایی دست همو می گرفتیم و می رفتیم اول به بچگیهای اون و بعد به کودکی های من...

دلم میخواست میرفتم خونه خاله شو میدیدم و با بچه های خاله ش بازی می کردم و بعد می بردمش به تابستون 69-70 به حیاط خونه مامان ملوک و همبازی خاله بازیهام می کردمش...آخ که چقدرررررررررررر دلتنگم....

راستی اگه می تونستید همین الان به یک روز یا زمان خاص برگردید چه زمانی رو انتخاب می کردید و دلتون می خواست کجا و با کی بودید؟

شما هم مثل ما این روزهایتان سرشار از حال و هوای کودکی می شود؟ بیست سال پیش یا سی سال پیش این روزها کجا بودید؟