به بهانه روز خبرنگار
ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩۱ : توسط :

 

    

توی سالهایی که کار روزنامه رو به صورت پراکنده و هراز گاهی انجام میدادم سختیهاش رو اونقدری که الان دارم می بینم حس نکرده بودم شاید واسه اینکه خیالم راحت بود یکی هست که جوابگوی همه مشکلات نشریه است اما حالا که قریب به یکساله خودم دارم کار رو به دوش می کشم تازه دارم می فهمم چقدر کار سختیه توی این مملکت و توی شهر کوچیکی مثل نهاوند روزنامه نگاری و کار خبری کردن!! سخت تر از کار توی معدنه به خدا...وقتی دربه در دنبال یکی می گردی تا دوتا سوال ازش بپرسی و یارو برات طاقچه بالا میذاره وقتی سوژه هات به مذاق مسئولین شهرت که عاشق تعریف و تمجیدن خوش نمیاد وقتی دوست میشه دشمن و بهت نارو میزنه..وقتی واسه تامین هزینه های نشریه اونقدر از جیب مایه میذاری که ته جیبت سوراخ میشه وقتی با کمال مظلومیت به خاطر نداشتن پول مجبوری یک شماره درمیان منتشر کنی....اونوقته که می فهمی چقدر سخت بوده و تو خبر نداشتی....

با همه سختیش دلم نمیاد ازش دست بکشم چون میدونم کیا دندون تیز کردن تا این طفل عزیز نهاوندی رو به نابودی بکشونن...

دلم نمیاد ولش کنم چون می دونم با رفتنم نابود میشه این بچه عزیز کرده...

دلم نمیاد ولش کنم چون میدونم دوستش دارم و طاقت دوریشو ندارم...

اما یکی این وسط هست که واقعا اگه نبود این بچه تا اینجا هم طاقت نمیاورد..اگه نبود این نشریه توی این ده ماه با این کیفیت متفاوت به دست مردم نمی رسید اگه نبود من از راه دور چطور می تونستم اینجوری با علاقه کار رو به سرانجام برسونم..کسی که همه وقت و توان و انرژیشو با همه اخلاص گذاشته وسط و یک نفره داره جور ده نفرو می کشه هم جای مدیر مسئول هم سردبیر هم همه خبرنگاران نداشته داره زحمت میکشه تازه وقتیم که من خسته میشم بهم دلداری میده..

حالا دیگه شده تکیه گاهی واسه خودش..

میخوام بدونی که چقدر بودنت برام عزیزه خواهر...

میخوام بدونی هر چند نتونستم جبران زحماتتو بکنم اما همیشه مدیونتم

میخوام بدونی که فردای نهاوند بدون تو سوت و کوره و اگه نبودی به اینجا نمی رسید و من یک تنه هرگز و هرگز از پسش بر نمیومدم...

آبجی کوچیکه دل دریایی داره بزرگ منش و خانم و با متانت عجیبی همراه و هم پای من بوده توی این ماههایی که بار مدیر مسئولی رو به عهده گرفتم..

هم خبرنگاره هم نویسنده هم مدیر دفتر هم همه کاره و چشم و گوش من توی نهاوند...

امروز روز خبرنگاره..روز سخت کوشان بی ادعا و من با همه وجود میخوام از زحمات آبجی کوچیکه تشکر کنم و بهش بگم چقدر برام عزیزه و چقدر زحماتش ارزشمند بوده و هست..میخوام تا هستم کنارم بمونه و کمکم کنه تا این بارو به سلامت به مقصد برسونیم...

ممنونم گل پری خانم...

امیدوارم به همه چیزهایی که لیاقتشو داری برسی...

 

دوباره تبریک نوشت:

روز خبرنگار رو به دوست پرتلاشم جناب صالحی عزیز هم تبریک میگم و بابت همه زحماتش ازش ممنونم..همینطور به آقابزرگ نازنین حامی همیشگی خبرنگارا...و همه سخت کوشان این عرصه...


 
پروانه ای که به وصال خورشید رسید
ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩۱ : توسط :

 

  

          عباس عزیز...پروازت طوافی بود بر گرد کعبه عشق..

   نمی دانم اگر پرواز نبود چگونه در قفس زمین جا می شدی..

  نمی دانم زمین چگونه تحمل عظمت حضور تو را داشت و آسمان چگونه از غم فرو نشکست به گاه پروازت؟

عباس عزیز...تا نشناخته بودمت برایم شهید عزیز و بزرگی بودی وقتی شناختمت وقتی گوشه ای شخصیت والایت را دیدم و شناختم به حقارت زمینیانی چون خودم پی بردم و شرمم آمد که خودم را انسان بنامم..

لحظه لحظه زندگی ات..خاطرات پدر و مادر بزرگوارت و عاشقانه های همسر صبورت تو را در حد یک فرشته زمینی بالا می برد که شک دارم اگر می ماندی چگونه در حصار زمین می توانستی بگنجی؟

خوشا به حال سلما و حسین و محمد که پاره های تن تو بودند و نام بلند تو را همیشه با خود حمل می کنند...

و خوش به حال ملیحه حکمت که عاشقانه هایش را در کنار تو سرود باتو نفس کشید و با تو بالید...

درود خدا بر روزی که زاده شدی و روز مقدسی چون عید قربان که به طواف معشوق پر پرواز گشودی...

سالروز شهادتت مبارک عباس عزیز....

 

پی نوشت:

شهید عباس بابایی تنها کسی است که در این شهر غریب دوستش می دارم و می شناسمش و به او و مرامش ایمان دارم..لحظه های دلتنگی بسیاری را کنار آرامگاه ساده و نجیبش گذرانده ام.برایم اسطوره ای است بی همتا..چونان محمد ابراهیم همت که اسطوره نوجوانی ام شد و هنوز هم الگوست..عباس بابایی اما حکایت دیگری دارد...نیازی به توضیح بیشتر نیست که بی شک در سریال شوق پرواز با هنرمندی شهاب حسینی دیده اید و شنیده اید همین قدر می گویم که از خلبانان تیز پرواز دفاع مقدس بود که تا سرحد نثار سر و جان کوشید تا وجبی از این خاک به دست نامحرم نیفتد ...و بلاخره هم در روز عید قربان(15 مرداد 1366) آسمان معبدش شد..روحش شاد


 
به دنیا خوش آمدی فرشته من
ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩۱ : توسط :

 

        

ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد

                                                               دل رمیده ما را انیس و مونس شد

     خدا فرشته هایش را به خط کرده بود.همه با سوال به هم نگاه می کردند که این بار نوبت کدامشان است که راهی سرزمین عجایب شوند؟ دل کندن ازبهشت و آن همه زیباییهایش برایشان سخت بود..دوری از خدا را تاب نمی آوردند..قرعه به نام تو افتاد..با گریه آمدی...در دل گرمای مرداد

پسرک آرام و عاشق توپ گرد...

بی سرو صدا بودی و متین...همه عشقت در همان توپ گرد خلاصه می شد ...

زیاد حرف نمی زدی..سرت گرم بازی بود و درسهایت...

نمی دانم چه شد که من پر شر و شور و پر حرف و پر انرژی عاشق توی ساکت آرام شدم؟ شاید معجزه متانتی بود که در نگاهت موج می زد...هرچه بود بدجور زمینگیرم کرد...از اوایل جوانی تا امروز که سی امین شمع را فوت می کنی با همیم و در کنار هم....

خوشحالم ..خوشحالم که خدا آن روز وسط آن همه فرشته کوچک انگشت روی تو گذاشت و خوشحالم که تورا دیدم وباتو بزرگ شدم تا روزی فرشته خانه کوچکمان شوی...

احسانم...عزیزم...امروز زیباترین روز زندگی است..همیشه نیمه مرداد برای من تکرار قشنگ ترین اتفاق زندگی است..اتفاقی به نام تو...

تولدت سرشار از عطر بهار نارنج و خنکای نسیم رودهای شهرمان...

زندگیت پر از شکوفه های مهربانی و عشقمان به گرمای ظهر مرداد ...

به زندگیم خوش آمدی ...قدمت گل باران...

تولدت مبارک


 
کدبانو
ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩۱ : توسط :

 

    رمضان مردادی مثل برق و باد داره می گذره..عین همه سالهایی که رفت..از نه سالگی تا امروز که دیگه داریم به سرازیری عمر می رسیم همه ش عین یه خواب عین یه فیلم قشنگ سینمایی بود..یادمه روزهای بچگی وقتی من تازه به سن تکلیف رسیده بودم من و مامان سحرها بیدار می شدیم..( بابا به خاطر زخم معده ش هیچوفت نتونست روزه بگیره) مامان دستش به قابلمه غذا بود و گوشش به رادیو که هر چند دقیقه یکبار می گفت:

"تا هنگام اذان صبح به افق همدان.........دقیقه باقی است" تا غذا تموم میشد میگفت بدو مسواک بزن که آبتم بخوری...افطارها هم با بوی آش و حلوا و زولبیا بامیه عالمی داشت..انگار غذاهای اون موقع هم خوشمزه تر بود...الان هر چی میخوریم انگار فقط سیرمون میکنه..هیچ حس خوشایندی رو ته وجودمون تحریک نمی کنن این غذاها یه جوری که مزه شون زیر دندون آدم بمونه...من از ده دوازده سالگیم به بعد دیگه مزه هیچ غذایی زیر دندونم نمونده جز قورمه سبزی مامان ملوک....

از اول ماه رمضون واسه رسیدن شب بیست و یکم روز شماری میکنم..چند ساله که مامان ملوک قورمه سبزی نذری داره اون شب و من به جز یکی دوبار که اسیر غربت بودم همه سالهاشو کمک کارش و کنار سفره افطارش بودم...خداکنه امسالم زنده باشم و سعادت رفتن داشته باشم....

اونقدر وسواس داره سر انجام به موقع کارهاش که نگو...مامان ملوکو می گم...خودش میگه وقت عقد کنون مامانت یک هفته مونده به جشن همه کارهامو انجام داده بودم و دو روز مونده شربتمم حاضر بود و هیچ کاری نداشتم...همیشه عادتشه وقتی مهمون داره باید از صبحش غذاش حاضر و در حال جا افتادن باشه و ظرف و ظروف سفره اش حاضر  و آماده پشت پرده ...سالادش توی یخچال حاضر و نوشابه و دوغش تگری توی فریزز...چاییش دم کشیده  و میوه هاش شسته و چیده توی یخچال....

میگه زن خونه دار و کدبانو نباید وقتی مهمون رسید مدام در حال بدو بدو کردن باشه...

حتی وقتهایی که آش می پخت ما که حدود ده یارده صبح می رسیدیم خونه ش آشها توی کاشه چیده شده بود و روشم پیازداغ  و نعناع و ...بود هی میگفتم آخه تو کی این آشو پختی؟ هی می خندید...

الانم که دوساله نمی تونه راه بره هرچند کاراشو پرستارش انجام میده اما رونقش سرجاشه...از یک ماه قبل سبزی نذریشو خریده و داده خرد کردن و بسته بندی کردن...گوشتشم بابا خریده و توی فریزره..برنجم حاضره حتی ظرفهای یکبار مصرفشم آماده کرده و خلاصه اگه ولش کنی برنجو از همین حالا دم می ندازه!

وافعا خیلی وقتها حسرت این زنیت و کدبانوگریشو می خورم که چه حیفه خودش نمی تونه دور و بر گاز بچرخه و خانمی کنه...چه حیفه که باید از دور نظاره کنه کارهاشو...چقدر سختشه این روزها مامان ملوک....اما خب همین نفسش که توی خونه می پیچه واسه ماها غنیمته...قد همه دنیا...

خدا سایه شو از سرمون نگیره...

این روزها برای همه مریضهای روی تخت هم دعا کنید ..برای اونها که درد می کشن اما لبخند می زنن..برای اونها که به خاطر دلخوشی عزیزاشون خم به ابرو نمیارن...

برای مامان ملوک منم دعا کنید...


 
دلتنگی های من
ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ امرداد ۱۳٩۱ : توسط :

 

      

         دلم برای روی ماهت تنگ شده خدا جان....

         امشب هم به مهمانی چشمانم بیا که شکوفه بغضم برای شکفتن نگاه گرمت را کم دارد ....

امشب دلم آغوش خدا را می خواهد..خدایی بی منت.با همه عشق..با همه مهربانیهای دنیا...