شوق روزگار کودکی برنگردد دریغا...
ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۳۱ شهریور ۱۳٩۱ : توسط :

 

     

 خورشید سی و یکم شهریور هم غروب کرد تا یک تابستان دیگر رخت سفر بربندد و خنکای نسیم شامگاهی خبر از رسیدن زیباترین فصل سال بیاورد..تا همین چند سال پیش تمام شدن تابستان برامون غصه و شادی رو با هم می آورد غصه دل کندن از بازیهای حیاط خونه مامان ملوک و دختر دایی ها و پسردایی ها و شادی شروع مدرسه و کیف و کفش و از همه مهمتر خریدن لوازم التحریر و جلد کردن کتاب و دفتر که من همیشه عاشقش بودم اونقدر که کتابهای همه همسایه ها و دوستان رو هم به زور می گرفتم براشون جلد می کردم!! اما حالا تابستون دیگه جز حسرت دیدن بچه هایی که تعطیلاتشون رو جشن میگیرن و شادن هیچی برام نداره...

بوی ماه مهر بوی رسیدن پاییز هزار رنگ کلا حال آدمو خوب میکنه حس زنده بودن بهت میده این فصل حتی اگه فصل مرگ برگ ها باشه ..حتی اگه تو سالهاست که راه مدرسه رو گم کردی حتی اگه از اول مهر و شروع مدرسه ها فقط حسرت نگاه کردن به بچه هایی که با ذوق دارن کیف و کتاب و دفتر میخرن برات مونده باشه..

امسال نمیدونم چرا بیشتراز همه سالها حس دلتنگی بچگیامو دارم؟!  این روزها بدجور دلم بهانه مدرسه و کلاس و همکلاسیها رو میگیره...خیلی خیلی دلم میخواست برمیگشتم به اون سالهای قشنگ مدرسه شرف کنار منیژه و شیما و نرگس و سمانه و دیگه هم بزرگ نمیشدم....کاش آرزوهای محالمون هم برآوردنی بود...

با اینکه فکر میکنم حسرت مال کسانی باشه که جایی کاری رو خوب انجام نداده باشن یا فرصتی رو از دست داده باشن اما من که بهترین استفاده رو از سالهای مدرسه ام کردم و همیشه توی همه چیز جزو بهترینها بودم چرا اینقدر سرشار از حسرت کودکیم؟ یکی بیاد منو روانکاوی کنه....

برای خدانوشت:

....

(هم قصه نانموده دانی                 هم نامه نانوشته خوانی)

درهم نوشت:

اولا شروع سال تحصیلی رو به همه بچه مدرسه ایها و کلاس اولیها و خانم معلمها و آقا معلمها مخصوصا مامان جونم و آقا بزرگ وبقیه دوستانی که اینجا رو میخونن تبریک میگم.

دوما برای اردک و مانای عزیز که فردا جشنواره تئاتر دارن آرزوی بهترین اجرا و بهترین نتیجه رو دارم و میخوام بگم دلم پیششونه و میخوام قول بگیرم اگه برنده شدن یه اجرای خصوصی واسه من داشته باشن(خیلی پرروام نه؟)


 
نسیم خنک شهریور و بوی ماه مهر
ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩۱ : توسط :

 

      نسیم خنک صبحهای آخرین روزهای شهریور یادت میندازه که پاییز زیبا داره از راه میرسه.. و دیدن بچه های قد و نیم قدی که توی لوازم تحریری ها وول میخورن و با شوق انتخاب می کنن و کیف های رنگارنگ آویخته بر سر در مغازه ها یادت میاره که چندین ساله که از همه زیباییهای دنیا فاصله گرفتی...

یادش بخیر...

این روزها بیشتر از هر زمان دیگری دلم میخواست کودکی بودم رها در آغوش باد..که تمام دغدغه اش کیف و کفش و روپوش مدرسه بود و دفترهای رنگارنگ را جلد کردن و به انتظار مدرسه و میز و نیمکت ماندن..

کاش این کودکان سرخوش امروز قدر بدانند قشنگ ترین روزهای زندگیشان را...

کاش...


 
آغوش گرم خدا
ساعت ۸:٤۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩۱ : توسط :

 

         خدایا.....

         امتحانت نفسگیر است و جان کاه..

         اگر دستم را نگیری سرشکسته بیرون خواهم آمد

        آغوشت را برایم بگشا که سخت محتاج اشکباران در گرمای مهرت هستم...


 
...
ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩۱ : توسط :

 

        

             من به آمار زمین مشکوکم

             اگر این حجم پر از آدمهاست

             پس چرا این همه دل ها تنهاست؟

 

                                                                    سهراب سپهری)

 

دل نوشت:

می گذره اما به سختی....


 
نسل عجیب و غریب
ساعت ٥:۳٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ شهریور ۱۳٩۱ : توسط :

 

   

   با مامان تلفنی حرف میزنم داره از یه بنده خدایی تعریف میکنه که هر بار بچه دار شده جنینش قلب نداشته! دکتر گفته به علت سوئ تغذیه مادر در دوران نوجوانیش بوده! پناه برخدا...این مدلیشو دیگه نشنیده بودیم.

یه دوست خوبم یه غده درآورده توبدنش که بدجوری فکرمو مشغول کرده ..

یکی دیگه مشکل کبد داره نمیتونه بیشتر غذاها رو بخوره

اون یکی با شوهرش مشکل داره داره به هر دری میزنه تا زندگی چندین ساله شو نجات بده اما نمیشه ...

یکی دیگه با یه عالمه عشق ازدواج کرده حالا به بن بست رسیدن بعد یک سال رفته خونه باباش!

اون یکی بعد چندین سال زندگی عاشقانه نمیتونه شوهره رو ببره خونه باباش چون طرف از پدر و مادر خانمش خوشش نمیاد به سلامتی!

یه پسر خوب و خانواده دار که تازه ازدواج کرده یهو میفهمی معتاد شده اونم به قرصهای توهم زا که دیگه هیچ برگشتی ندارن!

یه ازدواج خوب بعد چند سال با دوتا بچه به بن بست رسیده چون تازه خانم فهمیده خوشش از ریخت شوهره نمیاد و فیلش یاد هندستون کرده!

بازم بگم؟

اینها تازه چند نمونه از دردهای آدمهای دور و برمنه...و مطمئنا آدمهای دور و بر شما هم به همین اندازه شایدم بیشتر درد دارن...

راستی چرا ماها اینقدر دغدغه وگرفتاری و مشکل دور و برمون هست؟

چرا مادربزرگهای ما اینجوری نبودن؟

چرا مادرهای ما به این شدت درگیر بحرانهای زندگی نبودن؟

مامان بزرگم میگه ما سالی یه بچه میاوردیم همه شونم تپل و خوشگل همه رو هم با آش و آبگوشت بزرگ می کردیم الانم که می بینی خیلیم موفقن...و من فکر میکنم چرا نسل ما اینقدر با همه فرق داره؟

نسلهای حالا اقلا تکلیفشون با خودشون روشنه فقط غرق ظواهر زندگین اما ما چی؟‌گیر افتادیم وسط یه شکاف بزرگ از گذشته و حال و آینده...

خدا به آخر این زندگی و این نسل رحم کنه دیگه...


 
خورشید زندگی ام تولدت مبارک
ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ شهریور ۱۳٩۱ : توسط :

 

     هنوزم وقتی نگات میکنم همون شوقی تو چشماته که وقتی بچه بودم موقع بغل کردنم داشتی..

    هنوزم وقتی صدات میکنم با همون محبتی میگی بابا که توی بچگیم می گفتی..

    هنوز همونقدر برام وقت میذاری و به حرفام گوش میدی و باهام حرف میزدی که با یه دختر 14-15 ساله حرف میزدی..

   هنوز غصه هام همونقدر ناراحتت میکنه که تو دوره دانشگاه ناراحتت می کرد...

   اما این روزها حس میکنم بیشتر از هر زمانی دوستم داری..و بیشتر از هر وقتی عاشقتم بابایی..

همه بودنم رو از تو دارم..هویتم رو..اسممو..نفسمو..مهر ومحبت واعتماد به نفسمو و همه چیزهای خوبی که دارم به خاطر نون حلال و دستای پرتلاش تو بوده...

همیشه به من و آبجی کوچیکه ذوق می کردی و می گفتی دختر مایه برکت خونه است...

حالا من عین همون بچگیا به بودنت ذوق میکنم ..خیلی بیشتر از بچگیام دوستت دارم..تو تنها تکیه گاه همه لحظه های تلخ و شیرین زندگیم بوده و هستی..

خدا رو شکر که تو هستی تا خیالم راحت باشه هر وقت دلم گرفت یکی هست که گوشی رو بردارم و تا صدامو شنید بگه: بگو بابایی...

دوستت دارم بابا جونم

مهربانترین مرد دنیا...بابا رضای گلم..تولدت مبارک..عاشقتم...


 
خدایا...ممنون
ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ شهریور ۱۳٩۱ : توسط :

 

           غرق در آرامشی وصف ناپذیرم...

           آنقدر که حتی گرمای کلافه کننده مرداد و شهریور هم نمی تواند به همش بزند.

           گاهی به خودم شک میکنم که من همان آدمم؟ من همان دخترک لجوج و عصبی چند سال پیشم؟!

         نمی دانم خدا کجای زندگی شماجا دارد؟‌اما برای من همه زندگی است..اصلا خود خود بودن است..

         از وقتی سر رشته را به دستش دادم و گفتم سر ارادت ما و آستان حضرت دوست...دارد به جاهایی می بردم که در خواب هم نمی دیدم...

        خدایا...محبوب من...به خاطر همه آرامش این روزهایم..به خاطر حس خوب این ایام و به خاطر نعمتهای بیکرانی که در این سی سال بخشیده ای مرا ...بازهم ممنون...

 

                                                                                دخترکت