زین گونه ام که در غم غربت شکیب نیست
ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ مهر ۱۳٩۱ : توسط :

 

        نمی دونم این حس توی همه آدمها هست یا فقط برای من خیلی قویه؟ وطنت هر جا که باشه هر قدر بد باشه هر قدر بی امکانات باشه هر قدر ازش دور باشی اما بازم دلت براش پر می کشه..خیلی وقته که به این نتیجه رسیدم که دیگه نمیخوام توی شهر پدری زندگی کنم اما این باعث نشده ذره ای از عشق و احساسم بهش کم بشه..بی حد و اندازه عاشق شهر پدریم..و نمیدونم چرا هر چی سن و سالم بالاتر میره بیشتر دلتنگش میشم؟!

و هر روز بهانه تازه ای برای دلتنگی دارم.بهار با دیدن شکوفه ها..تابستان با دیدن میوه های رنگارنگ..پاییز با هر نسیم خنک و هر برگ زردی که می بینم..و زمستان با برفها و آدم برفی ها...و مدام دلم هوای کوچه های نهاوند را می کند و باران پاییزی و زیباییهای بی حد شهرم...

اونایی که اونجا زندگی می کنند و یا اونایی که هنوز دوستش دارن بهم حق میدن که اینقدر دوستش داشته باشم اما نمی دونم چرا آدمها هر چی بزرگتر میشن حسهای کودکانه شان بیشتر میشه؟!

دیگه هر هفته رفتن هم راضیم نمیکنه دلم میخواد هر وقت دلتنگ شدم چشمامو ببندم و با قالیچه سلیمان توی خونه مون فرود بیام!

خداجون کاش فاصله ها نبودند..کاش از اولش تقدیرمون رو توی غربت رقم نمیزدی که عادت کنیم به دوری..کاش همونجا توی همون روزهای خوش کودکی زمان متوقف میشد کاش توقعاتمون توی همون حیاط بزرگ خونه مادربزرگ ختم میشد و بزرگ شدن از همبازیهای بچگی جدامون نمی کرد...

کاش غم نان هر کدوممون رو به گوشه ای پرتاب نمی کرد..

کاش مصلحت زندگی جبر روزگار ساکن شهرهای غریبمون نمی کرد...

دلم پر می کشد برای صبحهای پاقلا و قیصریه و زنهای ماست فروش دور میدان...

دلم پرمی کشد برای صدای مرد میوه فروش که می گوید: بدو بیا سیب سرخ تازه...

اینجا هیچ صدایی آشنا نیست..

اینجا همه غریبند...

 


 
30 ساله ها هم دل دارند
ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩۱ : توسط :

 

    

  به یاد روزهای خوش کودکی که بهترین روزهای زندگیم بودند...

      به یاد آزاده و سعیده و محسن و بهارک و آبجی کوچیکه که همبازیهای دوره کودکی ام بودند...

    به یاد کیسه بزرگ اسباب بازیها و آن سرویس غذاخوری قرمزرنگم...

    به یاد حیاط خانه مامان ملوک و آن همه جیغ و داد هنگام بازی...

    به یاد حیاط مدرسه شرف که خنده های شادمان را در آغوش می کشید...

    به یاد معلمهای عزیزی که پا به پای ما کودک می شدند تا ما بزرگ شویم...

     به یاد مامانهای مهربون که کتاب قصه می خواندند تا فکر کنیم و یاد بگیریم...

    و به یاد همه مامان بزرگهایی که با قصه هایشان شبهای کودکی رنگ خوش زندگی می گرفت....

امروز فقط برای 6-7ساله ها نیست...20 ساله ها و 30 ساله ها و حتی بزرگترها هم دل دارند ...امروز برای هر کس که بخشی از وجودش را در کودکی هایش جا گذاشته باشد روز تجدید خاطره است...

روز بازگشتن و در کودکی زندگی کردن....

همین یک امروز را آنجور که دلمان می خواهد کودکی کنیم...

روز جهانی کودک مبارکمان باشد...

 


 
دل دیوار
ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ مهر ۱۳٩۱ : توسط :

 

دلم برای خودم تنگ میشود گاهی

دل زمانه هم از سنگ می شود گاهی  

به زیر تیغ جفاپیشگان خون آشام 

تمام زندگی‌ام، رنگ می شود گاهی 

کنار کوچه ی تنهایی ام در این غربت

میان عقل و دلم جنگ می شود گاهی 

صدای هر طپش قلب خالی از عشقم  

میان چنگ من آهنگ می شود گاهی 

برای اینکه غم غربتم شود توصیف

ببین که قافیه هم لنگ می شود گاهی 

ستاره آه  نکش ‏، آسمان مقصر نیست

نفس به روی زمین ، ننگ می شود گاهی

 

 

 

(ستاره گودرزی)

 

پی خودم نوشت:

خیلی وقت بود شعر به این دلچسبی نخوانده بودم..دوسه شعر این شاعر جوان مرا به عمق دلم برد...همانجایی که گاهی دلم برای کودکانه هایش تنگ می شود...

راستی در عمق دل شما چه خبر است؟

    


 
دل خواسته های من
ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ مهر ۱۳٩۱ : توسط :

 

      دلم سیب ترش پاییزی می خواهد...از همان ها که از درختان کهنسال باغ چیده اند و توی جعبه روی هم مرتب و منظم گذاشته اند تا به بارفروشی برود.

      دلم لبوی داغ می خواهد از همانها که پیرمرد لبو فروش روی گاری توی کوچه های زمستان فریاد می کند.

دلم آش ترخینه می خواهد از همان ها که مامان ملوک خودش با دستان خودش نخود و حبوباتش را پاک کرده و توی قابلمه ریخته و توی کاسه کشیده...دلم مامان ملوک سرپا و سرحال را می خواهد.

دلم پفک نمکی می خواهد از همان ها که از مغازه های در سینمای ناون می خریدیم 5 تومان و می بردیم مدرسه و زنگ تفریح می خوردیم.

دلم لواشک آلو می خواهد از همان ها که مامان هر سال تابستان می پخت و روی سفره های بلند بالای پشت بام پهن می کرد.دلم موهای مشکی مامان را می خواهد.

دلم آغوش گرم مادر می خواهد و مهر بی انتهای پدر...

هیچ کس در همه دنیا به اندازه این دونفر مهربان نیست...

دلم همه کودکی هایم را می خواهد ...دلم قامت بلند دایی جان را می خواهد بدون خمیدگی و خستگی...دلم طراوت صورت خاله جان را میخواهد بدون چروک و کسالت...

دلم یک نفس آرامش و رهایی می خواهد...

دلم خود خودت را می خواهد خدا جان....


 
یکی را می دهی صدگونه نعمت.....یکی را....
ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ مهر ۱۳٩۱ : توسط :

 

    این پست کیامهر بدجوری به فکر فرو بردم هرچند واسه منی که خیلی از اینجور بینواها توی شهرم و نزدیکیم زندگی می کنن دیگه خیلی شگفتی آور نیست اما هنوزم زخمش تازه است و هر چی بیشتر می بینم بیشتر جاش توی قلبم درد می گیره..

حدود یک هفته پیش یه مقدار پول واسه مامان فرستادم که برای معصومه کوچولو که امسال میره پیش دبستانی کیف و کفش بخره چون می دونستم مامانش جز همون مانتو شلوار فرمش چیز دیگه ای نمیتونه بخره..و مامان همیشه خیرخواه ما هم یه روز دخترک رو برداشت و رفت خرید شب که برام تعریف کرد از ذوق زدگی معصومه بابت یه کیف نه چندان گرون.بغض تو گلوم جمع شده بود که خدایا ببین چطور یه بچه 5 ساله با یه کیف و یه کفش که روی هم 50 تومنم نمیشه چطور توی آسمونا سیر میکنه ؟‌اونوقت یکی اونقدر داره که اصلا کفش  ولباس نو به چشمش نمیاد! مامان ملوک میگه از اون روز معصومه روزی یکبار لباساشو می پوشه و کیفشو میندازه و توی حیاط می چرخه!

پنج شنبه ای که گذشت عروسی یکی از عزیزترین دوستانمون بود...با اینکه راه دور بود اما به خاطر گل وجود شادوماد راهی شدیم و واقعا عروسی بود بی نظیر که به عمرمون ندیده بودیم و دیگه هم نخواهیم دید...بابای دوماد که ماشالله وضع مالیش توپه واسه شازده پسر سنگ تموم گذاشته بود و این عروسی از عروسی پارسال شاهزاده ویل یام نوه مل که انگ×لیس چیزی کم نداشت به جان خودم...

یه تالار بسیار بزرگ و شیک و گارسنهایی که هر ده دقیقه یکبار با یه سینی انواع آبمیوه ها و کمپوتها و بستنی ها میومدن جلوت و تعارفت می کردن...یه ارکستر فوق العاده و گل آرایی و شمع آرایی محشر سالن..و در نهایت سالن شامی که حداقل 20 جور غذاشو ما شمردیم با ده جور سالاد و سی جور دسر و نوشیدنی و...

نه فقط ما که 99درصد مهمونا موقع ورود شوکه میشدن و چند دقیقه ای همون دم در به حالت بهت زده وایمیسادن! هدیه پدر داماد هم سند یه خونه توی بهترین نقطه تهران بود و مامانشم ده تا سکه و بقیه فامیلم که سکه بود که میبارید....

ما که از ته دل براشون آرزوی خوشبختی کردیم چون لیاقتشو دارن ...خب حسرتی هم برای خودمون نخوردیم و یا نپرسیدیم از کجا آوردن چون می دونیم که بابت یه قرون این ثروت هم زحمت کشیده بابای دوماد...اما...

از اول تا آخر عروسی تو فکر مریم بودم دختر همسایه مامان ملوک که پدر و مادر نداره و عمه اش با کارکردن توی خونه مردم و با کمک خیرین تونست براش جهیزیه مختصری جور کنه و مریم آرزو داشت لباسشویی هم داشته باشه توی جهازش! خیلی دلش میخواست لباس عروس بپوشه و ماشین عروس داشته باشه اما داماد فقط یه میوه فروش ساده است و پول خرج و مخارج عروسی رو نداره...اون شب وسط اون عروسی رویایی لحظه ای از فکر مریم نوعروس 20 ساله درنمیومدم ...نمیگم چرا اونا دارن ؟‌اما چرا همه در یه حدی ندارن که به کمترین آرزوهاشون برسن؟مریم که نمیخواد توی عروسیش تالار آنچنانی بگیره یا ده جور شام بده یه آتلیه میلیونی بره فقط میخواد یه لباس عروس ارزون بپوشه و یه جشن کوچیک داشته باشه و یه عکسی بگیره که بعدا براش خاطره بشه...چرا نمیتونه؟

یا معصومه با یه کیف بیست تومنی قانع بود بیست هزار تومنی که الان واسه بعضیا فقط پول چند تا شکلات و بستنی بچه شونه...

خدایا......

سه روزه از تو فکر اون عروسی بیرون نمیام و فکر اینکه اون همه غذایی که اضافه اومد میتونست چند نفرو از همسایه های مامان ملوک سیر کنه؟

و اون همه میوه و اون همه شیرینی باقی مونده ش میشد یه جشن خوب برای مریم ردیف کنه...

خدارو شکر دیروز خبردار شدم که با کمک فامیلهای شوهر مریم و خیرین قراره آخر هفته یه جشن عروسی کوچیک براش بگیرن و از این خبر اونقدر خوشحالم که دارم بال درمیارم....

کاشکی همه کبوترها با دل شاد به آشیانه برسن....کاشکی همه معصومه ها شاد به مدرسه برن..