علامت سوال
ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩۱ : توسط :

 

     خدای من هرکس نداند تو خوب از ته ته دل من خبر داری آنقدر که این نوشته معنای شک و تردید و ناشکری ندهد برایت ..بگذار به حساب دلتنگی..دل گرفتگی..دل مچالگی...بگذار به حساب.........

این روزها بیشتر از هر چیزی این سوال در ذهنم چرخ می خورد که : میگویند تو بی نیازی که هستی..تو قادر مطلقی..و در سایه عظمتت من هست شده ام و هیچ چیزی برایم بالاتر از تو نیست و نخواهد بود..اما این قادر بی همتای بی نیاز چرا این همه آزمون و امتحان و گذرگاه سخت ترتیب می دهد برای عبور برخی بندگانش؟ مگر خودش نیافریده؟ مگر خودش ازنیست هست نکرده ؟ مگر خودش عیار تک تک ما را نمی داند و حتی نتیجه آزمون را؟

مگر خودش خوب خوب نمی داند چه کسی مرد ره است و چه کسی کم خواهد آورد؟ پس چرا این همه آزمون؟ چرا این همه سختگیری به بندگانی که از همه بیشتر عاشق اویند؟

آنها که از تو دورترند و غافل تر و منکر تر در آرامشند و خوشبختی و بی نیازی از هر چه درد و خستگی و آنان که سرشان از سجده بر نمی خیزد و مدام صدایت می کنند صبح تا شب در درد و زجر و بلا؟ یعنی واقعا تو اینگونه می پسندی؟ این مصلحت و حکمت و مشیت چیست که من سر در نمی آورم؟

محبوب بی همتای من..تو عاشقی..خودت هزاران بار گفته ای...خودت گفته ای جواب خوبانت را نمی دهی تا مدام صدایت کنند و آنهایی که نمی خواهی صدایشان به عرشت برسد را زود جواب می دهی تا نشنوی صدایشان را....اما خودت هم حتما می دانی بعضی بندگانت چقدر در عسرت و سختی هستند و تو باز هم می آزمایی؟؟؟

خدایا من کوچکتر از آنم که درک کنم اسرار ازلی را اما آنقدر عاشقت هستم که گاهی بخواهم چونان کودکی بی حوصله برایت گلایه کنم حتی غر بزنم ...

این روزهایم با یک علامت سوال بزرگ که هر روز بزرگتر می شود می گذرد و من هر روز حیران تر می شوم که چرا؟؟؟

شما چه فکر می کنید؟ بگویید حرفهای دلتان را....


 
ای یار
ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ آبان ۱۳٩۱ : توسط :

 

     ای یار...ای یگانه ترین یار...

به همین زخمهای هنوز خوب نشده سوگند اگر هر روز دردی از پی دردی فرو فرستی براین جسم بی رمق و این روح خسته اگر هر روزخنجری از خشم فرود آوری بر پیکر این جان نحیف اگر هر روزت شلاقی باشد بر اندام این روح عاصی ...اگر درد را چون بارانی سیل آسا فرو فرستی تا همه زندگیم را بشوید و در خود غرق کند...اگر هر لحظه زندگی آزمونی سخت تر از دیروز ترتیب دهی تا کمرم را بشکند و زانوانم را خم کند....

اگر این اشکها تمام نشدنی باشند و این خون جگر بند نیامدنی...اگر همه کائنات را ماموریت دهی که وجود کوچکم را زیر چکمه ها نوک تیزشان له کنند...

اگر هر جای این شهر و دیار نشانه ای باشد بر یادآوری مهری که ننشست و نتابید....

اگر بند بند دلم را تکه تکه کنی ...

تنها یک صدا خواهی شنید:

"الحمدلله رب العالمین........"

 

گلایه هایم حاصل دل گرفتگی است و تنهایی...شانه هایم آغوشت را می خواهد..دریغ مکن...

سرد است بی تو این تن کوچک...بیا....

پاییز نوشت:

مرا ببخش حضرت پاییز...دیگر نه رنگارنگ برگهایت دلفریب است و نه نمناکی هوایت مستی آور...دیگر هر روزت رنج است...دیگر فصلهایم بی پادشاهند....