خدایا خسته شدی ازمون؟
ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ آذر ۱۳٩۱ : توسط :

 

 

          فاطمه رفیق و همدم سالهای خوابگاه نشینی برایم الهه صبر بود و پناه لحظه های غریب غربت...برای تک تک کلمات شکوه آمیز و تک تک قطره های اشک آن روزهایم حرفی داشت و تسلایی و امیدی...

حالا فاطمه لب به شکوه گشوده و گلایه می کند....!

خدایا...نمی دانم آن بالا داری به چه فکر میکنی؟‌نمی دانم برای این پایین نشینها چه برنامه ای داری؟‌نمی دانم داری عاشقانت را به کجا می بری؟ فقط میخواهم تو را به خودت..به خود خود خودت قسم بدهم ...

همه مان خسته ایم..تنهاییم...بی پناهیم...حال خراب دل ما فقط با کرشمه نگاه تو آرام می شود چشمانت را از ما دریغ نکن...

خسته نمی شویم از صدا زدنت تو هم خسته نشو از دل گرفتگی های ما...بشنو....اجابتمان کن....

خداوندا...

پروانه بالش را داد و خورشید نورش را..

من جانم را برایت می دهم

پس اجابتم کن....


 
امسال من سکوت میکنم.شما برایم آرزو کنید
ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ آذر ۱۳٩۱ : توسط :

 
من هیچ نمی خواهم جز.........
ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ آذر ۱۳٩۱ : توسط :

 

  

 

خداجونم...

   همه دنیایت را با همه داشته های مادیش به بندگان دیگرت ببخش

                                 من "هیچ" نمی خواهم..

فقط:

آرامشی ببخش که هیچ طوفانی ویرانش نکند و خوشبختی نصیب کن که هیچ تلنگری روی آن سایه نیفکند..و دلی که به نان خالی و کاسه ای آب و لبخندی عاشقانه سر کند تا بمیرد...

 

پی پاییز نوشت:

تو که عروس فصلهای خدا بودی چرا امسال اینقدر همه را دلگیر کرده ای؟ دلت می آید؟ همه بی صبرانه منتظرند جامه بربندی و بروی....چه تلخ!

 

پی آخر دنیا نوشت:

کاش فقط یکی از شایعات این دنیای مجازی راست باشد و روز آخر دنیا همین چند روز بعد از راه برسد...خدایا چه می شود تمامش کنی؟ همه خسته ایم

     


 
اگه پول داشتم......
ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ آذر ۱۳٩۱ : توسط :

 

    اگه یه عالمه پول داشتم...

    اول می رفتم تو اطاق رئیس همه بغضهای این چند ساله رو خالی می کردم بهش میگفتم خلایق هرچه لایق! بعد یک نامه دردناک می نوشتم و بعدم کیفمو برمیداشتم از این خراب شده می رفتم برای همیشه بیرون تا دیگه کسی به شعورم توهین نکنه!تا دیگه ناز و اطوار مصداق کارمند خوب بودن نباشه!

بعدم همه قرض و قوله هامو میدادم و با خیال راحت توی خونه می نشستم و از زندگی لذت می بردم...

همه قسطهامو یکجا میدادم ...

هر روز لنگ ظهر از خواب بیدار میشدم با عشق آشپزی می کردم ...

سالی دوسه بار تغییر دکوراسیون میدادم ..

یه ماشین خوشگل و درست حسابی واسه عشقم می خریدم تا دیگه از تق و توق این پراید خسته راحت بشه...

سالی پنج شش بار مسافرت می رفتم

هر وقت دلم گرفت می زدم به دل جنگل و دریا بی خیال همه دنیا

برای معصومه و مریم و مبینا و همه بچه های دردکشیده نهاوند هرچی دوست داشتن میخریدم ..میبردمشون تا دریا رو ببینن...

یه پرستار 24 ساعته می گرفتم واسه مامان ملوک تا دیگه غصه تنبلی پرستارشو نخوره

یه باغ بزرگ و قدیمی واسه مامانم می خریدم تا پای درختاش بشینه چای هیزمی بخوره و از زندگیش لذت ببره و دیگه نمیذاشتم بره سرکار

 

....

و اونوقت می تونستم ادعا کنم که دارم زندگی می کنم...

 

           خدایا.....هنوزم فکر میکنی علم بهتر از ثروته؟


 
تنهایی خدا
ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ آذر ۱۳٩۱ : توسط :

 

      خدایا......

 تو وقتی دلت از دست این آدمها می گیرد کجا می روی؟

 می شود من هم بیایم ؟

خلوت تنهاییت را با من نصف می کنی؟

    


 
این روزهای سرخ
ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ آذر ۱۳٩۱ : توسط :

 

      

       من...

        اینجا....

        من از این بالا همه آدمها و اسبها را می بینم.

      چقدر آدم.!

      چقدر اسب!

من از این بالا حتی رودخانه ای می بینم.

چقدر آب!

کاش کسی جرعه ای آب به من بدهد...

تاکنون پدرم مرا روی دستهایش بلند نکرده بود.

نمی دانم چرا اکنون این کار را کرده...

من از این بالا کسی را می بینم که تیری سه شعبه به کمان گذاشته و به سوی ما نشانه رفته است..

من....

 

دل نوشت عاشورایی:

به اندازه همه بغضهای همه عزادارانت عاشورای امسالم باریدم ...چقدر دلتنگ بودم حتی درچاردیواری خانه...

حسینم...برای رویارویی با همه دلتنگی ها و خستگی ها و دشمنی های دنیا اراده ات را کم دارم...نفسی در وجودم بدم تا زنده شوم...به خدا بگو ...تو از او بخواه که هرگز مرا از آغوش گرمش جدا نکند....