می گویند خدا حرفهای نگفته را هم می شنود
ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩٢ : توسط :
 
با دستانت سقفی بساز
ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٢ : توسط :

 

    دستاشو نشون میده و میگه برای خوشبختی بچه هام شب و روز کار میکنم...

   چیزی که توی وجود این زن بیش از هر خصوصیتی به چشم میاد قدرشناسی بیش از حدشه...با اینکه دستش خالیه اما مناعت طبع و وسعت دلش آدم خجالت زده میکنه..هیچوقت عزت نفسشو با اظهار عجز و ناتوانی از دست نمیده..همیشه لبخند میزنه و اونقدر زبونش خوش و دلش مهربونه و کلامش گرمه که ازش سیرنمیشی...

شهناز خانم سه تا بچه نوجوون و جوون داره که بعد از مرگ شوهرش با کارگری و زحمت شبانه روزیش داره بزرگشون میکنه ..از کارگری توی خونه های مردم تا کار روی مزرعه های اطراف شهر از هیچ کار حلالی ابا نداره فقط به این امید که بچه هاش که بزرگ شدن مایه افتخارش بشن...

شوهر خدابیامرزش چیزی نداشت که براش بذاره جز فقر..حالا شهناز خانم و سه تا بچه ش با مادرشوهرش توی یک خونه قدیمی و بی هیچ امکاناتی زندگی میکنند که تا دوسه سال پیش کاهگلی بود و حتی حمام نداشت که خدا خواست و مامان با کمک چند تا از خیرین براش حمام ساختند و گچش کردند...دل آدم کباب میشد وقتی میگفت بچه هام تو تابستون برا یه قطره آب خنک له له می زنند و خونه ش یخچال نداشت وقتی گاز قدیمی و کهنه ش نزدیک بود منفجر بشه و حتی یه فرش درست حسابی زیر پای بچه هاش نبود...

وقتی یخچال خریدیم براش ذوق زده شده بود ..وقتی فرش اومد زیر پاشون بچه هاش میگفتن مامان چقدر نرمه این فرش!! و تا نبینید باورتون نمیشه این زن و سه تا بچه ش چقدر درد کشیدن توی این زندگی...اما خم به ابرو نیاوردن...چقدر حسرت توی دلشون مونده چقدر آرزو های ناکام دارن...وقتی دخترکنکوریش میگفت من قبول نمیشم بچه ها همه کلی کتاب تست دارن ! دیگه با کمک بچه های خیر همه کتاب تستهاشو براش خریدیم اما توی خونه ای که یک اطاق داره با 4 نفر و مادربزرگی که مدام میاد و اذیتشون میکنه و میگه از خونه من برید چطور میشه درس خوند؟

دخترک پای پیاده هر روزمیرفت کتابخونه شهر تا درس بخونه...

شب عید امسال وقتی رفتیم تا براش  اجاق گاز  بخریم داشت بال در میاورد که تونست با پول های کارگری عیدش یه گاز ساده بخره...

و من فقط بغض قورت میدادم که خدایا بی عدالتی تاکجا؟ این زن چه گناهی کرده که اینجور باید زجر بکشه؟

اما بازم خدا رو شکر که هنوز انسانیت نمرده..هنوز تک و توک هستند کسانی که بجز خودشون به بقیه هم فکر میکنن.

خونه شهناز خانم و بچه هاش خیلی قدیمی و خرابه س مال مادرشوهریه که گاهی اونقدر زجرشون میده که اشک میریزن همگی باهم...

داریم به هر دری میزنیم تا یه خونه کوچیک و قدیمی براشون رهن کنیم تا یه کم آرامش پیدا کنن...

دستمون خالیه و ذره ذره داریم پول پیششو جور میکنیم...بازم منتظر همت والای دوستان گره گشامون هستیم...

هر قدر که می تونید کمک کنید یه خشت از این خونه رو بنا بذارید مطمئن باشید دعای خیر اون زن و بچه هاش تا ابد همراهتونه...

هرکدوم از دوستان که میتونه کمک کنه بهم خبر بده.....

 


 
عمری که رفت...
ساعت ٧:٤٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩٢ : توسط :

 

رادیو داره میخونه:.... ای یار جانی دوباره بر نمی گردد دیگر جوانی.....

و من فکر میکنم این جوانی که دارد تمام می شود چقدر مفید بود؟ چقدر خوب طی شد؟ چقدر ازش استفاده کردم؟

اگه بخوام مقایسه اش کنم با دوره پرشور نوجوانی و دوره پرهیاهوی اوایل جوانی چقدر پسرفت توش دیده میشه؟!

دیروز دوستم حرفهای قشنگی میزد که هرچند تلخ بود و دردآور اما حقیقت داشت...میگفت فقط فکر کن کی بودی و چی شدی؟ از اون سمیرای شاد و سرحال که هر لحظه ش به تلاش و حرکت و فعالیت میگذشت چی مونده؟چقدر هنوزم به آرمانهای اجتماعی و فرهنگیت پایبندی؟ چقدر تو اجتماعی؟ چقدر تلاش میکنی برای بهتر بودن؟چقدر امروزت از دیروزت بهتره؟

اصلا چقدر امروزت همون فرداییه که دیروز برای خودت تصور کرده بودی؟

و من مثل همیشه لال میشوم!

احساس میکنم از چند سال قبل تابه حال شاید از همون زمانی که شدیم مواجب بگیر دولت و افتادیم تو پستی و بلندی زندگی روزمره کم کم خود واقعیم رنگ باخت و ذره ذره از اون مسیری که داشتم به سمت قله طی میکردم راه برگشت رو در پیش گرفتم و الان انگار تا ته دره چیزی نمونده!

الان حس آدمی رو دارم که در آستانه سی و یک سالگی حس تموم شدن داره....

حس اینکه این عمر که گذشت چقدر زود و چقدر بد گذشت! و من چقدر در حق خودم ظلم کردم...چقدر دور کردم خود خودم رو از اونچه حقش بود..

و می ترسم..

می ترسم از روزی که این خود اون دنیا سر پل صراط جلومو بگیره و به خدا شکوه کنه که من در حقش ظلم کردم...

می ترسم...بدجوری می ترسم از حساب و کتاب خدا...

  • شما فکر می کنید می شود درستش کرد؟ می توانم دست به کاری زنم که غصه سرآید؟می توانم سربلند باشم پیش خدا در آن روزی که حساب پس میدهیم؟ شما چقدر به خودتون ظلم کردید؟ چقدر اینی که هستید با اونی که میخواستید باشید شباهت یا تفاوت داره؟

 

 پی زلزله نوشت:

بازهم دل زمین به درد آمد و کودکان و زنان و مردان بسیاری را به کام خود کشید...بوشهر..شهر مردم خونگرم و مهرگستر این روزها عزادار از دست دادن مردم عزیزش است...در غمتان شریکیم اهالی مهربان بوشهر...


 
مهمانانی که کنگر می خورند
ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٢ : توسط :

 

خب به سلامتی سال 92 هم اومد و رفت! شوخی نمیکنم عید که تموم بشه اون سیصد و پنجاه و خرده ای روز هم به سرعت برق و باد میاد و میره و یهو می بینی اسفند 92 رسیده و داری برای نوروز 93 حاضر میشی..کی میدونه کدوممون عید 93 رو می بینیم؟

بگذریم...از امروز کم کم مسافرای نوروزی راهی شهر و دیارشون میشن..هر چند بعضیها تا آخرین قطره خون از آخرین ساعتهای باقی مونده تعطیلات هم استفاده می کنند...مخصوصا تهرونیا یا به قول ناونیا..تیرونیا...

درسته عید و تعطیلاتش بهترین فرصت برای تجدید قوا و استراحت و گشت و گذاره و هر خانواده ای بسته به وسعش سعی میکنه از این ایام بهترین استفاده رو بکنه..و به برکت کشور 4 فصلمون هر کس راهی یه گوشه اش میشه یکی میره شمال و از جنگل و دریا و هوای لطیف سرمست میشه یکی میره جنوب و از هوای مطلوب و جاذبه هاش لذت میبره..یکی به دل کویر میزنه و یکی هم راهی کوهستان میشه...خلاصه کمتر شهری رو میشه پیدا کرد که این روزها خالی از مهمون باشه..اما این وسط یه نکته ای هست که من هنوز اندر خم درکش موندم..و اون اینه که چرا هر تعطیلی و مناسبت کوتاه و بلندی پیش میاد این حضرات محترم فک و فامیل که چند سالی است از شهرستانها راهی پایتخت شدند و اونجا به عبارتی تهرونی شدن بی هیچ درنگ و تاملی بقچه می بندند و سرازیر می شن سمت شهرستانها؟! قبلن تر ها صبر می کردن تا دعوتشون کنی اما الان چند سالیه که بی دعوت از یک ماه قبلش خبر میدن که میخوایم بیایم! و جالب اینجاست که میان و تا آخرین روز تعطیلی هم لنگر مبارک را می افکنند که مبادا یک ساعت به صاحبخانه محترم مجال تنفس و لذت بردن از عید رو بدن!

خب تا اینجاشو میگیم ما شهرستانیها مهمان نوازیم و مهمون حبیب خداست و از این حرفها...اما اینکه طرف با ایل و تبار به قول ناونیا با کوچ و بچ! بیاد و از سروصدای خودشون و بچه هاشون خواب بهت حرام بشه و تازه حیاط خونه تم بشه پارکینگشون و بعدم هر روز بگن حوصله مون سر رفته که ببری بگردونیشون و روز آخرم کلی نقل و کلوا و سوغات شهرت رو بار صندوق عقب ماشینشون کنی و ...اگه تشکر کنن که خب امیدوار میشی به خودت..اما اینکه تازه روز آخری بگن اه! این شهرم که هیچی نداره! خاک مرده پاشیدن بهش! مردمش چرا اینقدربی فرهنگن؟! چرا هر چی راه میری فقط دهاتی می بینی؟! چرا اینقدر پیاده روهاش تنگه؟ چرا پاساژهای شیک و آثار باستانی و اینا نداره؟و بعدم بگن اه ! کاش نمیومدیم! هوا سرد بود بچه م سرما خورد..یا چقدر خونه تون پشه داشت بچه مو نیش زدن! چرا آب سرد بود چرا هوا گرم بود و....

یکی نیست بپرسه خب اگه اینجا این شهرما که البته زادگاه خودتونم هست اینقدر بده پس چرا هنوز یک ماه به عید مونده خبر میدید که آهای ماداریم میایم؟!

تازه از وقتیم میان کل خونه رو صاحب می شن..باید اطاق و تخت و همه چیزتو در اختیارشون بذاری ..ساعت خواب رو اونا تعیین میکنن بخوان بخوابن باید بخوابی بخوان بیداربمونن باید بمونی! غذا هم که حتما باید چند نوع باشه...سیزده بدرم ببریشون باغ و کباب درست کنی چون احتمالا تو تهرانشون گیر نمیاد کافر...با این حال بازم پیف پیفشون بلنده و از همه چی ایراد میگیرن!

چرا هنوز نرفته برای دفعه بعد برنامه ریزی می کنید؟ چرا اگه اینقدر بده به جای دو روز ده روز می مونید؟!

نمی دونم والله این تهرانشون چی داره که اینقدر اخلاق و رفتارشهرستانیا رو عوض می کنه که همه چیزو به مسخره بگیرن همه چیزو بد ببینن و خودشون رو برتر از بقیه تصور کنن؟! تهران امروز مگر جز یک درندشت بی در و پیکر که پر از مهاجرین کرد و ترک و لر و ...از شهرستانهای کوچک و حتی روستاهاست  و جز یک عالمه دود و دم و شلوغی چی داره که اینقد بهش مینازن؟

خلاصه اینکه من فکر می کردم این مشکلات فقط مال مهمونهای شهر ماست بعد دیدم نه انگار تو همه شهرستانها یه جورایی مشاهده میشه...و خیلیها دلشون پره از دست مهمونهای نوروزی...

من که تا یادم میاد عیدا میزبان بودیم...میگفتن عید که شما نمیاید ما میایم..بعد تابستون که میشد میگفتن نهاوند تابستوناش محشره باز ما میایم..عاشورا تاسوعا هم خب هر کی باید بره شهر خودش پس باز ما میایم و...و این شد که ما همیشه توی شهرخودمون موندیم و هی میزبان بودیم و بس!

انگار این خاصیت تهرون نشیناس ..فرقیم نداره اصالتا تهرانی باشن یا مهاجرین ساکن تهران...

خلاصه اینکه عید امسال هم رفت هرچند بعضی مهمانان نوروزی هنوز نرفتن! کاش عیدم مثل سال کبیسه چهار سال یکبار برگزار میشد!

یادش بخیر دانشجو که بودیم روی در اکثر اطاقها نوشته بودن:

میهمان گرچه عزیز است ولی

خفقان آرد اگر آید  و بیرون نرود


 
خودت را به دلهایمان عیدی بده
ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩٢ : توسط :

 

   همه شور و تکاپوی اسفند ماه مردم این سرزمین که در روزهای آخر به اوج خودش رسیده بود ساعت 14 و 33 دقیقه روز چهارشنبه 30 اسفند فروکش کرد و جایش را به سکوتی عجیب داد...درست مثل همه سالهای رفته و همه سالهای نیامده!

دقیقا همان اتفاقاتی افتاد که از عید 61 تا به حال رخ داده بود...از آن زمانی که من بودم و دیدم نوروز و بهار همین بوده و همین....با این تفاوت که هر چه کالسکه زمان را در ذهنم به عقب می رانم شور و شوق و هیجانم بیشتر بوده است..شوق لباس نو..عید دیدنی..سفره هفت سین چیدن و عیدی گرفتن...

لباس نو می خرم اما نه به شوق کودکی هایم

هفت سین می چینم اما از روی عادت و تکرار نه با شوق نشستن و نو شدن

آتش بازی شب عید را بر بامهای شهرم نظاره میکنم بی هیچ لذتی..

عید دیدنی اگر به جبر نباشد هرگز نخواهم رفت

عیدی میگیرم بی هیچ شوقی و بی هیچ نقشه ای برای چگونه خرج کردنشان!

و این "بی هیچ حسی " ها بهارانمان را تکرار کسالت بار فصلها کرده است...تبریک می گوییم و سال خوشی را آرزو میکنیم و بعد یادمان می آید همین جمله ها را عید پارسال هم به هم گفتیم..همین آرزو ها را هر سال با یک لبخند مصنوعی مسخره برای هم نمودیم!

شکوفه ها هنوز همان شکوفه ها هستند و گلهای بنفشه هنوز هم می رویند...هوا هنوز هم همان هوای مستی آور سالهای نه چندان دور است و زمین و زمان هنوز همان...اما چه بر سر این دل آمده که هیچ باد بهاری زمستانش را نوروز نمیکند؟

چه شده است این دل را که از کنار عزیزترین هایش هم بودن خسته می شود و از بودن در شهر پدری دلگیرتر از همیشه هوس بازگشت به غربت می کند؟

و من هنوز هم بر همان باورم که گفتم...

خداجانم ...تا خودت نیایی هیچ حلول سال نو و هیچ شکوفه صورتی و هیچ ماهی قرمزی این دل را بهاری نمی کند...

تا خودت نیایی هیچ اسکناس نوی تانخورده ای برق شادی به این چشمها نمی اندازد...

تا خودت نیایی هیچ برفی آب نمی شود و هیچ گلی بوی بهار ندارد...

خداجانم...

خیالت را راحت کنم تو که نباشی در خانه دلم همیشه زمستان است و این آدم برفی خیال آب شدن ندارد..خودت را از دلم دریغ نکن...

مبارک باد را می گذارم برای وقتی که هیچ دلی زادگاه غبار غم نباشد و هیچ چشمی از دلتنگی بارانی نباشد...

اما با همه وجود آرزو میکنم کینه ها و حسرت ها و تلخی ها و بیماریها و دردهایمان را سرمای خزان با خود برده باشد و این بهار آغاز رویش گل لبخند در باغچه دل همه مان باشد...

خدایا از تو هیچ نمی خواهم جز آرامش و این تنها خواسته را برایم زیاد مبین و به عوض همه آنچه برایم مقدر کرده ای و به جای همه غمهایی که بغض آفرید و درد زایید در سال نو دلمان را نو کن و امید را از دنیای واژگانمان حذف نکن...

خدایا ...دستهایمان خالی است...دلهایمان سخت گرفته است...سینه ها سراچه درد است...اندکی..تنها اندکی از خودت را به دستهای خالیمان به دلهای گرفته مان ببخش دیگر هیچ نمی خواهیم....