هر چی تو بگی
ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ دی ۱۳٩٢ : توسط :

 

    هنوز اونقدر بهت اطمینان دارم که چشمامو ببندم و بگم:

                                         هر چی تو بگی.هرچی تو بخوای.

و اطمینان دارم که وسط همه آدمهای ریز و درشت این دنیا،وسط همه گرفتاریهای ریز و درشتشون و وسط یا رب گفتناشون ،حواست شش دانگ به ما هم هست.خوب می دونی باید چیکار کنی.....

می دانم که می دانی حرفهای دلم را...بی صبری ام را بر کوچکی روحم ببخش...و بازهم مقدرم کن هر چه را نیک می پسندی ...

 


 
طاقت بیار رفیق
ساعت ۸:۳٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٢ : توسط :

 

      یکی از مهمترین و بزرگترین و دردناک ترین دردهای زندگیمون که گاهی تبدیل به کابوس میشه از دست دادن عزیزانمونه...همیشه فکر میکنیم همیشه نگرانشیم..تا وقتی باباها و مامانها جوونن فکر میکنیم اونا قوی ترین آدمهای روی زمینن اما همینکه یکی یکی تارهای سفید توی موهاشون زیاد میشه دیگه همه ش دست و دلمون می لرزه..همه ش نگرانیم..همه ش میگیم نکنه یه روز...! زبونم لال!

بعضی از جاها اگه خالی بشن با هیچ چیز و هیچ کس پرنمیشن...تا ابد هم خالی میمونن.

بعضی داغها همیشه و همیشه و همیشه تازه می مونه و هیچ خاکی سردش نمیکنه...

بعضیا ذاتا بزرگن...حتی اگه ندیده باشیشون ..حتی اگه فقط یه عکس و چند تا خاطره ازشون دیده باشی...

جناب اسحاقی عزیز

دیدن چند عکس و یک عالمه خاطره از پدر بزرگوارتون کافی بود تا ندیده دوستشون داشته باشیم...

از لابه لای کلمات و نوشته هاتون حتی توی این دنیای مجازی هم میشد فهمیدچقدر عشق بینتون قویه و چقدر بابا توی زندگیتون جاش خاصه وبزرگ...

اینجور وقتها" تسلیت "مسخره ترین واژه ممکنه وقتی میدونیم هیچی دوستمون رو آروم نمیکنه...

از خدا براتون صبر و صبر و صبر آرزو میکنم و میدونم پدرتون با داشتن فرزندی چون شما خوشبخت بود و جاش یه جای خوبه اون بالا بالاها...

روح پدرتون قرین رحمت، بابک اسحاقی عزیز


 
وقتی تو هستی......
ساعت ۸:٠٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ دی ۱۳٩٢ : توسط :

در یاد منی حاجت باغ و چمنم نیست

جایی که تو باشی خبر از خویشتنم نیست*

 

در اوج سختی ها و سخت گیری های گاه  وبیگاه زندگی، وسط همه اضطراب ها و التهاب ها،بین همه خستگی هایی که گاه باعث میشن ایستاده خوابت ببره ، در کنار آدمهای دل شکن و سوهان روح،در اوج حسرت ها و گرفتاریها و اشک های شبانگاهی فقط کافیه یک لحظه فکر کنم که کمی اون طرفتر کسی یا کسانی هستند که دوستم دارند.که بودنم براشون مهمه..که بهم عشق می ورزند و نگرانم میشن...همین برای یک آرامش عمیق کفایت می کنه.

یکی یکی تصویر آدمهایی که واقعا دوستم دارند جلوی چشمم مجسم میشه...کسانی که حتی اگر فرسنگها و کیلومترها ازم دور باشند با همه وجودم محبت و عشقشون رو حس میکنم..نگرانم میشن..دعام میکنن..برای شاد بودنم تلاش میکنن..محبتشون رو ابراز میکنن به هر وسیله ای ..و چشماشون پر از برق شور و شادی میشه از دیدنم...اینا کافی نیست که من خوشبخت باشم؟

مامانی که هرشب تا خبر سلامتی و خوبی و خوشحالیمو نشنوه خوابش نمیبره.بابایی که وقتی صدام شاد نباشه تا شب صد بار به هر بهانه ای زنگ میزنه و بلاخره کاری میکنه بخندم.خواهری که اول صبح با اون طنز قشنگش اونقدر میخندم که اشکم درمیاد.مادربزرگی که دستاش میلرزه جون نداره گوشی تلفن رو نگه داره میزنه رو آیفون که هر روز بهم زنگ بزنه و حالمو بپرسه..دایی جونی که با همه خستگیش پشت فرمون و سرکار و هر وقت که وقت داره یه اس ام اس خوشگل میفرسته که یادم باشه دوستم داره..دختردایی که ته ته ته معرفت و محبت و امید زندگیه...دوستی که باهمه گرفتاری و حجم کارهای اداریش یادش می مونه حداقل روزی یکبار در اطاقمو باز کنه و باچشمای مهربونش حالمو بپرسه و برای خوشحال کردنم هرکاری بکنه..و دوستی که کیلومترها ازم دوره اما محبتش هر روز و هر لحظه دلمو شاد میکنه...و عشقی که همه زندگیه...که همه زندگیه...که همه زندگیه....که شنیدن صداش هنوز مثل 15 سالگی دلمو گرم میکنه دلم فرو میریزه و به آسمون میرسم...که همسرگفتنش با همه ثروت دنیا برابری می کنه..

و خدایی که همین نزدیکی است....که هر شب محکم بغلم میکنه و برام امن یجیب میخونه و آرومم میکنه....خدایی که همه دنیای منه...رفیقم..عزیزم...یارم...همه زندگیم..

خدایی که لازم نیست صدامو بشنوه تا بدونه دلم گرفته.لازم نیست بهش اس ام اس بزنم تا یادم بیفته...خدایی که اشکهای نیمه شب تاریک و بغضهای روز روشن و خوشحالی و غم رو نگفته وندیده می فهمه...خدایی که با این همه بنده و این همه حاجت و این همه گرفتار حواسش هست همیشه برای من وقت بذاره و باهام حرف بزنه...

خداجونم...با بودنت هیچی کم ندارم حتی در اوج خستگی..حتی در اوج حسرت و نیاز و درد....ممنونم که هستی...ممنونم به خاطر همه نعمتهات

 

*محمدرضا شفیعی کدکنی


 
فصل سپاس
ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ دی ۱۳٩٢ : توسط :

 

      

 

آن روز گرم مردادی که برای اولین بار قدم توی یک شهر غریب می گذاشتم تا یه زندگی تازه و یه محیط کار جدید رو تجربه کنم اونقدر نگران و پر از استرس بودم که به هیچی فکر نمیکردم جز اینکه فردا و فرداها چطور خواهند بود؟

تغییر همیشه با خودش اتفاقات جدید رو به دنبال میاره..گاهی خوشحالت میکنه گاهی گریان..گاهی به اوجت می بره گاهی به زیرت میاره...گاهی عزیزی و گاهی در حضیض....

این تغییر همیشه نگران کننده من این بار زیاد طول نکشید...هنوز به کوچه و خیابان این شهر و به اسم آدمهایی که تازه باهاشون همنشین شده بودم خو نکرده بودم که دیدمش.

یکی که مثل هیچکس نبود..یکی که اونقدر دلتنگی کشیده بود از غربت که کوه شده بود و دریا...که حالا دیگه می تونست تکیه گاه باشه...حالا دیگه انگار قسم خورده بود نذاره هیچ تازه واردی احساس دلتنگی کنه...یکی که مادر بود..که خواهر بود..که رفیق بود..که یگانه بود...که بی نظیر بود ...

که وقتی شاد بودی باهات قهقهه می زد و وقتی غمگین بودی دونه های اشکش باهات سرازیر میشد از روی اون گونه های سرخ و سفید دلنشین..

یکی که وقتی خستگی و بغض و کلافگی و نیشهای آدمهای عقرب صفت دور وبرت آزارت میداد و دلتو میشکست مثل کوه پشتت وایمیساد و ازت دفاع میکرد و کمکت می کرد...

یکی که بودنش باعث شد باور کنی دنیا هنوز اونقدر سیاه نشده و زندگی هنوز ارزش زندگی کردن رو داره...

کسی که وقت شادی و شیطنت باهات بچه میشد وقت اضطراب و دلواپسی برات خواهری میکرد و وقت سردرگمی مادرت میشد...

کسی که باهمه دغدغه ها..با وجود همه مشکلات و گرفتاریهای مادرانگیش و همسریش و کارمندیش هیچوقت تورو یادش نمیره..همیشه یک گوشه دلش پیش تو می مونه که نگرانت باشه و وسط همه کارهاش حتی اگه شده در حد یک سر کوچیک حالتو بپرسه...

من چی باید بگم که تو رو اونجوری که هستی برای اونایی که نمیشناسنت توصیف کنم؟ من چطوری می تونم به همه بفهمونم که 5ساله در کنار چه گل معطری دارم زندگی رو نفس میکشم؟ من چطوری میتونم خدا رو به خاطر بودنت و به خاطر داشتنت شکر کنم که اگه نبودی شاید حتی یک بغض برای خفه شدن من کافی بود...

خوش عطرترین نرگس دنیا....

تک تک لحظه های زندگی کنار تو برام حکم آیه های مقدس و عزیزی رو دارن که اونا رو با آب طلا قاب کردم و به دیوار دلم چسبوندم...

روزهایی که نیستی همیشه یک گم کرده دارم ...همیشه نگرانم اگه یه روز بخوام ترکت کنم چطور طافت بیارم ندیدن چشمان مهربان و خنده های شیرینت را...

بارها گفتم و بازم میگم: خوش به سعادت مردی که همسفر عزیزی چون تو را در کنار خود دارد و خوش به حال دخترکانی که افتخار فرزندی فرشته ای مثل تو را دارند...

عزیزم...نرگس جانم...امشب خدا تو را فقط به پدر و مادر عزیزت نداد امشب معبود هدیه ای از آسمان را برای همه ما فرستاد تا تکه ای از قلبمان شوی..تکه ای جدا نشدنی ...

 

تولدت مبارک خوش عطر ترین نرگس دنیا....


پی وسط نوشت:

امروز و امشب افتخار نصیب من شد که سمیرای عزیز (اون یکی سمیرا)مهمون خونه مون بشه که به افتخار تولد نرگس ازشون خواستم و افتخار دادن که وبلاگ منو با قلم قشنگش متبرک کنه....اینم قلم سمیرای عزیز :

 

درکوچه پس کوچه های غربت با دیدن نگاهی دلت آرام می گیرد.هرچه که از سختی و گذر کند زمان برتو گذشته را در آرامش چشمانش فراموش می کنی ...آن نگاه صادقانه ومهربان نگاه دوستی است با دلسوزیهای بی پایان ...

خدای مهربان باید تورا به ما هدیه می داد چرا که درروزها ولحظه هایی که باید یکی باشد که درد دلت را به دلش بسپاری ومهربانی بگیری تو را داشته باشیم  ..تو را داریم که بگویی نگرانمان هستی تورا داریم که بگویی خاطرمان برایت عزیزاست بی هیچ منت وتوقعی ...تورا به ما داد که زندگی رایاد بگیریم در کنارت..توهدیه ای هستی ازطرف اوکه معنای عشق را درقاموس دوستی معنا می بخشی  ...

تورا داشتن نعمتی است که بایدهمیشه زندگی شاکرش بود...سپاس گذار خدایی هستم که آدمهایی چون تورا در مسیر زندگیمان قراردادو روز تولدت سرآغاز این فصل سپاس است....سپاس به خاطر این روز در تقویم هستی ...

تولدت هزاران بار مبارک عزیزترین رفیق سالهای خوب

 


 
هر روز پیامبری از کنارخانه ما رد می شود
ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ دی ۱۳٩٢ : توسط :

 

     "پیامبری" از کنار خانه ما رد شد.باران گرفت.مادرم گفت:چه بارانی می آید.پدرم گفت:بهار است و ما نمی دانستیم باران و بهار نام دیگر آن پیامبر است.

پیامبری از کنار خانه ما رد شد.لباسهای ما خاکی بود او خاک روی لباس ما را به اشارتی تکانید.لباس ما از جنس ابریشم و نور شد و ما قلبمان را از زیر لباسمان دیدیم.

پیامبری از کنارخانه ما رد شد. آسمان حیاط ما پرازعادت و دود بود.پیامبرکنارشان زد.خورشید را نشانمان داد و تکه ای از آن را توی دستهایمان گذاشت.

پیامبری از کنار خانه ما رد شد و ناگهان هزار گنجشک عاشق از سرانگشتهای درخت کوچک باغچه روییدند و هزار آوازی را که در گلویشان جامانده بود به ما بخشیدند وما به یاد آوردیم که با درخت و پرنده نسبت داریم.

پیامبری از کنار خانه ما رد شد.ماهزار در بسته داشتیم و هزار قفل بی کلید.پیامبر کلیدی برایمان آورد اما نام او را که بردیم قفلها بی رخصت کلید باز شدند.

من به خدا گفتم: امروزی پیامبری از کنار خانه ما رد شد.امروز انگار اینجا بهشت است.

خداگفت: کاش می دانستی هر روز پیامبری از کنار خانه تان می گذرد و کاش می دانستی بهشت همان قلب توست.

"عرفان نظر آهاری"


دل نوشت:

روزگار سرد و غریبی است.پیامبر و امام و دین و همه اعتقاداتمان زیر سایه جبرهای انسانی و دل گرفتگی آدمها دارد گم می شود.خدایمان حتی در پستوی خانه ها نهان شده است...نسل امروز که هیچ! نسلهای دیروز و پریروز هم دلشان دارد سنگ می شود مگر پیرمردی پیرزنی که آن هم مسلمان شناسنامه ای است بیشتر تا دلی......دیگر آنقدر پرشور و گرم عاشق باورهایمان نیستیم....دیگر خیلی چیزها را از یاد برده ایم....

اما هنوز با همه وجود باور دارم که حضور و بروز باورها هرچند کم و کمرنگ ضامن خوشبختی و عاقبت به خیری ماست...هنوز هم دلم که تنگ می شود توسل می خوانم و خدا را به 14 معصومش سوگند می دهم ...هنوز هم نام رسول مهربانی آرامم می کند و باور میکنم که یکی هست و هیچ نیست جز او....

امروز "محمد" غریب تر از آن روزهایی است که اسلامش را در مکه علنی کرده بود..امروز دلهای مردممان سنگ تر از دل جاهلیت عرب است اما رحمه للعالمین هنوز هم چتر مهربانی اش گسترده است و هر روز برایمان دعا میکند...

کافی است صدایش بزنی....یا وجیها عندالله اشفع لنا عندالله....

کوچ غریبانه رسول مهربانی و سید جوانان اهل بهشت امام حسن بر آنان که دلشان هنوز بوی خدا می دهد تسلیت باد....

 

تولد نوشت: 

مانا جانم؛ رفیق پرمهر و احساس...تولدت مبارک...سبز و سلامت و شاد و خوشبخت باشی....