چرا فراموش کردیم؟
ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩٢ : توسط :

 

خدایا گاهی شک می  کنم که ما آدمها ساخته دست توباشیم! از تویی به اون بزرگی بنده هایی به این حقارت و پستی بعیده!

هرچقدر که تو بزرگ و کریم و رحیمی ما کوچک و بخیل و نامهربانیم..

هرچقدر که تو ستاری ما کاشف العیوبیم...

هرچقدر که تو تواب و غفاری ما انگشت روی عیبها و گناهان همدیگه می گذاریم، کانه خودمون منزه و مقدس و زلالیم!

هرچقدر که تو مهربان و مهرپرور و مهرگستری، ما خشن و خشمناک و غضبناکیم.

خدایا ما که ساخته ید بیضای تو بودیم ،چرا اینجوری از آب درومدیم؟!

تو که هزار بار، گناهکار توبه کار رو می بخشی، تو که تا واپسین دم حیات فرصت بازگشت و توبه میدی، چرا یه سر سوزن از این همه مهرت، تو دل بنده هات نیست؟

هر روزمون با تهمت و بهتان و بخل و حسد ،شروع میشه ..با کینه و دشمنی و زیرآب زنی و شرارت به ظهر می رسه...با دل شکنی و آزار و خیانت و گناه شب میشه و نمی دونم چرا سقف آسمون فرو نمی افته از دیدن این همه بدی؟!

خودمون بدترین آدمهای دنیاییم، بعد به جای دیدن خباثت خودمون، کله مبارک رو فرو میکنیم تو سوراخ زندگی مردم و دنبال نقطه ضعف و کمبود و عیب می گردیم که پیراهن عثمان کنیم و آبروی مردم را بریزیم...

و چقدر آبرو بردن این روزها رسم شده! چقدر تهمت زدن به دیگران و خود را مقدس پنداشتن رسم زندگی های امروزمان شده...

سالها پیش وقتی دیو طمع دشمن روی سر شهر سایه انداخته بود "مردان" واقعی دیارمان از زن و زندگی و خانه و پدر و مادر گذشتند، تا کور کنند آن چشمی را که به طمع خیره شود به وجبی از خاک پاک وطن...رفتند با دست خالی و یکی یکی به خاک افتادند تا خاکمان از دست نرود...رفتند با همه آرزوهایشان با همه رویاهای جوانانه شان با همه انتظارمادران و غصه های پدرانشان...رفتند و برنگشتند، تا دخترکانشان همیشه یتیم بمانند و پسرانشان غمگین...رفتند تا "انتظار" تلخ ترین واژه زندگی خانواده هایشان شود..رفتند تا ما بمانیم، اما مانفهمیدیم....

و آنان که برگشتند، یا معلول بودند و یا مجروح...

زخمی بودند یا دستشان یا دلشان یا روحشان....

آنان که رفتند آسمانی شدند و آنان که برگشتند، قرار بود ولینعمت باشند و حرمت ببینند...

موقع تقسیم غنائم که رسید، به بعضی از کبوتران پرشکسته میز رسید و به بعضی درد!

بعضیها که در بیرون گود هم نبودند به عرش رسیدند و آنان که به اذعان همه شاهدان، سینه جلوی توپ و گلوله سپر کرده بودند، طرد شدند...فراموش شدند...از یاد رفتند....

ویادمان رفت همه جانبازیهایشان را...یادمان رفت که اگر نبودند حالا دخترکان ما زبان عربی را تمرین می کردند و پسران ما زیر پرچم عراق خدمت می کردند!

اگر نبودند ، که زیر بار آن همه شکنجه در اردوگاههای بعث تاب بیاورند و بعد از هر شکنجه ای باز هم درود بر سرزمینشان بفرستند و اعلام انزجار کنند از دشمن، حالا هر استانمان یک ایالت شده بود و معلوم نبود بچه هایمان چه ملیتی را خواهند داشت؟!

و ما چه کردیم؟ به بهانه مشکلاتی که حاصل همه آن شکنجه ها و دردهایشان بود چنان از ذهن و زندگیمان پاکشان کردیم ،که انگار هیچوقت نبوده اند! انگار هیچوقت قلبشان آماج گلوله نبوده است انگار روح و روانشان به خاطر آن همه بمباران آسیب ندیده است!

وای بر ما....

وای بر همه نمک نشناسی هایمان...

وای بر فراموشکاریمان...

وای بر قدرنشناسیمان....

خدایا می خواهم این بار ما را به خاطر همه جفاهایی که بر برخی دلاوران سرزمینمان روا داشته ایم، نبخشی! می خواهم خشمت را بر همه کسانی فرو ریزی که پهلوانان زنده را از یاد بردند و برسنگهای سرد مزار، زاری کردند!

 

تقدیم نوشت:

این پست و همه حس نابش تقدیم به قهرمان زنده سالهای خون و خمپاره،

پهلوان نهاوندی، سردار آزاده شهاب رضایی مفرد

امید که بتوانم به همین زودی ها حرفهای نگفته اش را به گوش همه برسانم....


 
دانه های تسبیح در دستان لرزان
ساعت ٧:٤٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩٢ : توسط :

 

     هرچقدر هم دنیا بزرگ و شلوغ شود هرچقدر دلهای آدمها یخی و زندگی ها پردغدغه شود هنوز هم وجودبعضی ها مایه برکت است و نفسشان نعمت...بودنشان به تمام دنیا می ارزد حتی اگر پیر و خسته و سپیدموی و خمیده پشت..حتی با دستهای لرزان حتی با صورت چروکیده....حتی اگر مثل مامان ملوک نتوانند راه بروند...

مامان ملوک من مردترین زنی است که تا به حال دیده ام..زنی که در 5 سالگی پدرش را از دست داد و با همه سختیها در کنار مادری که فرشته بود و ناپدری که از پدری هیچ برایش کم نگذاشت بزرگ شد در اوایل نوجوانی ازدواج کرد و در عنفوان جوانی شوهرش را ازدست داد وبا 4 بچه قد و نیمقد که دوتایشان هنوز محصل بودند و در آب و گل تنها ماند...

از وقتی بابا بزرگ رفت تا وقتی که مادرم عروس شد و دایی ام به سن جوانی رسید روزها و شبهای زیادی گذشت زمستانها و بهارهای بسیاری آمد و رفت هیچ کس نفهمید این بچه ها چطور بزرگ شدند.هیچ کس نپرسید این زن تنها و بیسواد چه کرد و روزگارش چطور گذشت ؟ هیچ کس جز چرخ خیاطی سبز رنگش....مونس همه روزها و شبهای تنهایی و خستگی اش....

مامان ملوک آنقدر سوزن به پارچه زد تا مامان و دایی قد کشیدند....آنقدر بافت و دوخت تا دختر و پسرش از آب و گل درآمدند..دخترش را معلم کرد و راهی خانه بخت...وامیدوار بود که پسر کوچکش هم بعد از سربازی کسب و کاری راه بیندازد و عصای دستش شود اما اختاپوس جنگ امید مامان ملوک را از او گرفت...در یکی از روزهای خونین آذر 59 دایی شهاب رفت و دیگر برنگشت...جنگ او را آسمانی کرد و با خود به آغوش امن خدا برد....شهاب شد در دل آسمان...و باز کسی نفهمید این زن تنها چه کشید در هجران جوان شهیدش؟!

و باز مامان ملوک مردانه تاب آورد و صبوری کرد و شکر و شکر و شکر

و با همه سختی هایی که کشید همیشه خندید..همیشه سفره اش گشوده بود و همیشه در خانه اش به روی مهمانان باز...و همیشه امید همه فامیل...

با اینکه بعد سی سال هنوز شب یلدایش زهر است از یادآوری خبر شهادت پسرش با اینکه دیگر دستان نا ندارد و چشمانش از اشک کم سو شده با اینکه چند سالی است راه هم نمی تواند برود اما هنوز مایه برکت زندگی ماست...هنوز چشم و چراغ ماست هنوز خانه اش خانه امید مامان و دایی و خاله است ...هنوز خنده هایش امید می بخشد به من و 11 نوه دیگرش....هنوز وقتی از گذشته هایش می گوید روح زندگی می دمد لابه لای خشتهای خانه 150 ساله قدیمی دوخواهران...هنوز شعرکه می خواند تازه می شویم...و هنوز هر کداممان که کارمان جایی گره می خورد امیدواریم به معجزه صلواتهای مامان ملوک...صلواتهایی که سالهاست بیمه مان کرده و عجیب گره گشاست...کنکورهایمان ..سرکار رفتنهایمان...خانه خریدن هایمان..بچه دارشدنهایمان و همه گرفتاریهای ریز و درشت زندگیمان را با برکت دعای خیرمامان ملوک و صلواتهای آن تسبیح دانه ریز سفیدش پشت سرگذارده ایم و هنوز هم ایمان داریم به دعاهایش....

خدایا ما که چیزی نداریم...ما که دستمان از هر معجزه ای خالی است اما میخواهم قسمت بدهم به همه مقربین درگاهت به خود خود خودت که مامان ملوک همیشه تو را به خودت قسم می دهد که برکت وجود این فرشته های مقدس را از خانه هایمان تا می توانی نگیر...تا هستیم و نفس می کشیم بگذار سایه شان همینطور روی سرزندگی هایمان بماند...حتی خمیده پشت و سپید موی و لرزان دست و ضعیف....فقط باشند و بمانند که بودنشان برکت است و نعمت است و امید....


 
...
ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩٢ : توسط :

 

 

                             

                               کاشکی سر بشکند،پا بشکند،دل نشکند


 
آدمهای بی نقاب
ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩٢ : توسط :

 

  میگن این دنیا عرصه کاشتن و اون دنیا محل دروی کاشته هامونه.اما من معتقدم همین دنیا هم مثل یک کلاس درس بزرگ می مونه.هر روز یاد میگیریم و هر روز امتحان میشیم و نمره رد و قبولی میگیریم.

هر برخورد و هر رفتار و حتی هر نگاه دوستان و دشمنانمون و حتی آدمهای معمولی اطرافمون همه ش درسه..همه ش پیامه همه ش عبرته....و در کل میشه گفت دنیا یک مدرسه بزرگ انسان سازی و انسان شناسیه...

چه بسیار دوستانی که یه روز به سرشون قسم میخوردی و با یه حرکت یک حرف یک واکنش عمق ذات خودشون رو نشون دادن و تازه فهمیدی چقدر غافل بودی و چقدرآدمها غیر قابل پیش بینی هستند؟!

چه بسیار کسانی که باهاشون سر یک سفره نشستی و نون و نمک خوردی و بعد به خاطر همون یک لقمه روزی هزار بار انگشت تاسف گزیدی که ای بابا چرا نشناختمش؟!

و چه بسیار کسانی که دشمن می پنداشتی اما دیدی که دوست بودند و قابل احترام..

قبلا، شاید دوسه سال پیش خیلی زود وابسته میشدم به آدمها و اگر رفتار یا برخورد یا کلام خلاف انتظاری ازشون میدیدم بدجور به هم می ریختم و تا مدتها درگیر بودم که چرا؟ چرا جواب خوبی بدی شد؟ چرا این آدم یکهو اینجوری شد؟ و اونقدر خودمو اذیت میکردم که داغون میشدم!

اما بلاخره گذر روزها و سالهای عمر کلی تجربه یادم داد...یادم داد وقتی طرفت خودشو نشون داد..یعنی ذات واقعیشو و تو فهمیدی که راجع بهش اشتباه کردی یعنی زیادی باورش کردی و زیادتر از حد و اندازه ش بهش بها دادی به جای آزار و اذیت خودت و خود خوری کردن چند لحظه با خودت خلوت کن..ببین این آدم اونقدر که بهش بها دادی می ارزه؟ اونقدر که بزرگش کردی بزرگ هست؟ اگه بود که پاش وایسا و اگر نبود چشماتو ببند یه نفس عمیق بکش بعدش همه خاطرات و ذهنیاتتو پاک کن...شماره شو از گوشیت حذف کن...همه نشانه هاشو خط بزن و باور کن که از اولم وجود نداشته!

این روش طی سالهای اخیر خیلی خوب برای من جواب داده و اونو به همه توصیه میکنم.

فقط کافیه باور کنید بنی آدم چهار دست و پا اونقدرا هم که بزرگش کردیم بزرگ نیست..آدمها توی شرایط سخته که خودشون رو نشون میدن...وقتی دشواریهای زندگی فشار میاره نقاب از چهره ها میفته و ذات واقعی دوستان! رخ نشون میده و تازه میفهمی که دور  و برت پر از جک و جونور بوده و خودت خبر نداشتی!

 

پی نوشت:

من خوبم...یعنی الان خیلی خوبم...دیگه یاد گرفتم به جای تحمل آدمهای نامربوط و خودخوری،حذفشون کنم و با یک نفس عمیق به زندگیم برسم!

بگذار ملخ ها تا می توانند جولان بدهند، ما که رندیم و گدا دیر مغان ما را بس!

وای به روزی که اسرار درونی آدمها فاش شود....

 


 
استاده ام چو شمع، مترسان ز آتشم
ساعت ٧:۱٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٧ بهمن ۱۳٩٢ : توسط :

 

 

   سالهاست تیرهای ریز و درشت امتحانت رو یکی بعد از دیگری و گاهی چند تا چند تا نشونه رفتی به عمق روح و جسمم...سالهاست تا لبه پرتگاه خستگی و شکست کشوندیم تا اونجایی که چشمامو ببندم و همه چیز رو انکار کنم..سالهاست روحم تا آستانه له شدن پیش رفته تا بغض مطلق، تا اشک..تا دروازه نیستی اما هر بار درست همون لحظه ای که حس کردم ته ته چاه تاریک وسط یه بیابونم اومدی دستمو گرفتی و باز بلندم کردی.

بلندم کردی تا بگم:بسم الله!

بلندم کردی تا تکه پاره های زخمی روحم رو با دست خودم جمع کنم و باز به هم بچسبونم و بگم: یه بار دیگه ......از اول....

و هنوز بلند نشده یه تیر دیگه شلیک کردی...اونقدر که گاهی حس می کنم از سر و روی دلم خون می چکه! خون جگر!

گاهی با خودم می گم: خب تو که اینقدر به فرستادن این ترکش ها، علاقه داری چرا یکبار تیر خلاصو وسط قلبم شلیک نمی کنی که هم من راحت بشم هم تو اینقدر وقت برای من نگذاری؟!

اما تو همچنان آرام و خونسرد به کار خودت ادامه میدی....تیرانداز ماهری شدی!

انگار منتظری زانوهام سست بشن.کم بیارم.پرچم تسلیم رو بالا ببرم.لب به شرک و شکوه و کفر باز کنم.کاری که امروز خیلی ها دارن انجام میدن....

انگار منتظری خاک خاک بشم و دیگه بلند نشم....

اما یادت باشه...من ساخته دست خودتم..مال تو..از تو...خودت یادم دادی بلند شدن رو...همونقدر که تو تیرانداز ماهری هستی منم جنگجوی قهاری شدم تو تمام سالهای سخت...منم خوب یاد گرفتم سپرو کجا نگه دارم که تیرهات به جای کاری اصابت نکنه..گاهی که دستم می لرزه ،خسته میشم از جنگیدن و سپر میره که زمین بخوره، حواسم هست که با یه دستت تیر می ندازی و با یه دست دیگه ت ، سپرو نگه می داری مقابل من! حواسم هست که با قدرت تیر می ندازی و با تمام عظمتت، برام آیت الکرسی می خونی که کم نیارم! حواسم هست که هر بار که وسط تیرها گیر میفتم ،وقتی چشمام خیس میشن که: دیگه نمی خوام ادامه بدم. زیر لب زمزمه می کنی: بلند شو..بلند شو و بجنگ ! من تو رو ضعیف نیافریدم.و همین که بلند میشم لبخند فاتحانه ای می زنی و دست به کمان میبری و میگی: فتبارک الله احسن الخالقین !

و دوباره تیر و تیر و تیر!!

انگار دیگه عادت کردم به امتحانهای ریز و درشتت...انگار نمی تونم یه روز رو بی امتحان سرکنم...اگه امتحانی نباشه دلم برای بودنت تنگ میشه ..حس میکنم فراموشم کردی...

 شبهایی که با بغض می خوابم، صدای بالشم به شکوه بلند میشه که: خسته شدم از این همه باران!...اونجاست که صدات می کنم و میگم: خسته م...میشه بس کنی؟

و صبح که در آغوش تو بیدار می شم، وقتی هنوز نفس می کشم. وقتی هنوز حالم خوبه . وقتی هنوز به فردا امیدوارم. وقتی اشکام تموم شده ،صدای گرمت رو حس می کنم که میگی: من تو را بزرگ می پسندم..پس طاقت بیار...

خسته ام اما نا امید نیستم.

دلتنگم اما دلگیر نیستم.

پریشان خاطرم اما خاطرم از بودنت جمع است.

از همه دنیای رنگارنگت من فقط آرامش میخواهم و بس.همین یک نعمت از همه دنیایت مرابس است...

یادت باشه که :

عاشقان را گر در آتش می پسندد لطف دوست  

تنگ چشمم گر نظر در چشمه کوثر کنم

 

 

پی دعا نوشت:

تویی که دلت اقیانوس است و دستانت دریا ، مرا به گوشه دعاهای وقت اذانت سنجاق می کنی؟