آخرین دل نوشته سال 92
ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩٢ : توسط :

     اسفند ماه شور و شوق و تکاپوست.ماه هیجان و شتاب و ذوق. ماه انتظار.انتظارشیرین بهار...

روزهای خانه تکانی و خرید عید و سبزه سبز کردن و مهیا شدن برای شروعی دوباره..

بهار هم که رویای شکوفه است و فصل بهار نارنج و ترنم سبزه و آواز قناری...

اما همه شور و حال این روزها به پای یکی از بهاران بچگی هایمان نمی رسد.

نمی دانم دنیا قشنگ تر بود یا زندگی به خاطر سادگی اش چشم نوازتر و دلچسب تر؟ هرچه بود به یادماندنی تر و شیرین تر بود بهاران کودکی مان.

شوق خرید لباسهای نو..کفشهای قشنگ پاشنه دار که در عالم کودکی ما را به دنیای آدم بزرگها نزدیک می کرد..

شوق عید دیدنی رفتن و عیدی گرفتن

شوق سیزده بدر و آش رشته خوردنهایش و سبزه گره زدن جوانان دم بخت فامیل...

بهاران کودکی مان بوی خوش زندگی می داد..بی هیچ دغدغه ای..بی هیچ فکری...بی هیچ غصه ای...بی وجود کلمه نفرت انگیز استرس!

بهاران کودکی پربود از عطر بنفشه های خودرو...طعم خوش کلوای محلی که مادر می پخت و ما برایش تزئینش می کردیم..بوی باران که دیوار کاهگلی خانه مامان ملوک را خیس می کرد و حیاطی که آب و جارو می شد در آستانه بهار.

بهاران کودکی سرشار بود از لذت تعطیلی مدرسه ها و پیکهای نوروزی که یک روزه حل می شد و کیف مسافرت دسته جمعی به بوشهر و بازی های کنار بچه های فامیل....

و کارتونهای رنگارنگی که تمام روزهایمان را پر می کرد....

بی شک هم نسلان من معترفند که عیدهای بچگی مان به راستی عید بود...واقعا بهار بود..دلهای مردم پر مهرو شادی بود حتی اگر دستهایشان خالی .حتی اگر جیبشان خالی...

دلمان شاد میشد به یک تنگ ماهی لب کنگره ای با یک ماهی قرمز.دلمان شاد میشد به یک بلوز و دامن ساده سفید.به یک کفش تق تقی.به یک اسکناس صدتومانی نو....

و حالا حتی اسکناسهای صدهزار تومانی هم دل را شاد نمیکند....

امسال هم گذشت.

با همه شادی ها و غم هایش.

با همه خستگی ها و خوبی هایش...

یک سال بر تجربه و آموخته هایمان و عمرمان افزوده شد..

یک سال به ته خط نزدیک تر شدیم.

یک سال از بچگی های پاکمان فاصله گرفتیم.

دل شکستیم.دلمان را شکستند.اشک ریختیم.اشک پاک کردیم.خندیدیم.خنداندیم.

و یاد گرفتیم...و یاد گرفتیم...و یاد گرفتیم...

امیدوارم سختی ها و تلخی های سالی که گذشت همراه با زمستان برود و خوبی و زیبایی با بهار از راه برسد...

آرزو میکنم سالی که می رسد برای همه مردم سرشار از آرامش و خوشبختی و لبخند باشد....

آرزو میکنم هیچ کس در سالی که میرسد طعم اشک و بغض را نچشد.

هیچ کس چشم انتظار و آرزو به دل نباشد.

هیچ کس بیمار ودردمند نباشد.

هیچ کودکی طعم فقر را نچشد.

هیچ کس محتاج نامرد و ناجوانمرد نباشد.

و....و خدایا....از فرصت یک ساله ای که برای زندگی کردن به ما بخشیدی از بودنت..از محبتهای بی دریغت..از هم نفس بودن و هم آغوش بودنت از بودنت ممنونم

در سالی که می رسد تنها خود خود خودت را عیدی می خواهم...

دیگر دلم به داشته های زمینی قناعت نمیکند تو که باشی دستم پر از داشته های زیباست...

خودت را به دل هایمان عیدی بده

 


 
پلنگ عشق
ساعت ٧:٠٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ اسفند ۱۳٩٢ : توسط :

 

      عشق پلنگی است که در رگ هایم می دود.پلنگی که می خواهد تا خدا خیز بردارد.

     من این پلنگ را قلاده نمی بندم و رامش نمی کنم.حتی اگر قفس تنم را

      بشکند.

     خدا ماه است و این پلنگ می خواهد تا ماه بپرد.حکایت پلنگ وماه عجب ناممکن 

      است اما هرچه ناممکن تر است زیبا تر است.

پلنگ عشق به هوای گرفتن ماه است که به آسمان جست می زند اما هزار هزار هزار

فرسنگ مانده به ماه می افتد . دره های جهان پراز پلنگ های مرده است که هرگز پنجه

شان به آسمان نرسیده است.

خدا اما پرش پلنگ عشق را اندازه می گیرد نه رسیدنش را...

وپلنگان می دانند که خدا پلنگی را دوست تر دارد که دورتر می پرد....

 

                                                                             عرفان نظر آهاری


 

پی نوشت:

آنقدر زیبا بود تک تک این کلمات که جز سکوت و بغض کاری برنیامد از قلمم....

خدا پرش پلنگ را اندازه می گیرد نه رسیدنش را.....

عاشقتم خداجون.....


 
سردار خیبر
ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩٢ : توسط :

نامش را همه می دانند.  در حد یک اتوبان...ورودی تهران...خروجی تهران...همت رو که رفتی میرسی به....همت...همت...همت....

شاید خیلی ها ندانند اسم این اتوبان برای چه همت شده؟ و شاید نهایت همتمان نامگذاری یک اتوبان و یک خیابان به نامش باشد! حیف!

بچه های نسل تبلت و آی پد و بلوتوث امروز نمی دانند همت کیست!

بچه های نسل ما که با صدای آژیر خطر قد کشیده ایم هم اگر منکر و بیزار از همه چیز نشده باشند غرق گرفتاریهای خودند و یادشان نمی آید چنین نامی را....

ولی آیا هم رزمانش حق مطلب را ادا کرده اند؟

آیا توانستند محمد ابراهیم همت را آنچنان که باید به ما و نسل های بعد از ما بشناسانند؟ آیا منش و رفتار و سلوکشان همت گریز نکرده جوانان امروز را؟

سردار بی سر....فرمانده لشگر 27 محمد رسول الله....

حاج محمد ابراهیم همت...

ما را ببخش ...ببخش که نه خودت را نه عقیده و هدف و آرمانت را و نه پیام خون سرخت را آنطور که باید نشناختیم...

ما راببخش که تو برایمان جان دادی و ما برای خودمان هییییییییییچ نشدیم!

تو برای ما از همه چیزت گذشتی و ما در حد همان اتوبان و یکی دو تا عکس تو را شناختیم...

امروز سالروز عروج آسمانی ات دعا می کنیم معرفت پیدا کنیم...معرفت مهمترین گم شده زندگی امروز ماست سردار....برای ما که ندیدیم و نشناختیم و برای آنان که دیدند و چشم بستند و برای آنان که نبودند و بود شدند..نجنگیده سردار شدند و خاکریز ندیده همسنگر شدند و .........

 

                     آرامگاه شهید همت در شهرضا،ساده و بی تکلف،مثل خودش


 
بوی خوش وطن
ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ اسفند ۱۳٩٢ : توسط :

 

   

زادگاه...وطن...خاک...خاک پدری...اینها برای هر کسی یک دنیا خاطره همراه می آورد..تا وقتی درونش زندگی می کنی شاید خیلی متوجه عمق این مفاهیم و واژه ها نباشی اما همینکه دور می شوی همینکه به غربت خو می کنی دلت معنای دلتنگی را درک میکند و گاه گاهی حتی اگر آدم سخت و محکمی هم باشی پر می کشد برای بوئیدن خاک پدری...

سالها غربت با همه سختی هایش سخت ، بارم آورده انقدر که دیگر مثل روزهای اول از دوری اش اشکم درنیاید اما خیلی وقتها دلتنگش می شوم...دلتنگ کوچه های باریکش...دلتنگ خیابانهایی که ظرفیت عبور سه ماشین را باهم ندارد...دلتنگ همه چیزهایی که ندارد..دلتنگ همه کمبودهایش...و دلتنگ لهجه شیرین مردمش....

این دلتنگی این روزها که بوی بهار به مشام می رسد بیشتر و بیشتر شده....این روزها که مردم شهر من هم مثل همه مردم در شور و شوق استقبال از بهارند...این روزها که قیصریه جای سوزن انداختن نیست و مغازه های پاساژهای ابوذر پر است از مردمی که اجناس را یکی یکی امتحان میکنند تا باب طبعشان را پیدا کنند...این روزها پیچ و خم بازار سنگ میل پر است از مردمی که تند تند راه می روند تا زودتر خریدهایشان را تمام کنند....این روزها مادرها و مادربزرگها در حال خانه تکانی اند و فرشهای شسته شده بر دیوار خانه های دوخواهران و پای قلعه بیش از هر جای شهر خودنمایی می کند...

این روزها بوی بهار از قنادی مقدم و چهارفصل به عمق جانت رخنه می کند و از سطل بزرگ ماهی های قرمزی که در حاشیه میدان ابوذر برای فروش گذاشته اند...

این روزها که مادر دانه های گندم را برای سبزه عید خیس میکند و رویش پارچه نم دار می اندازد دلم پر می کشد به روزهای خوش کودکی....به روزهایی که بی تاب تعطیلی مدرسه ها بودیم تا دست کوچکمان دنباله چادر مادر را بگیرد و راهی بازار شویم به خرید و شور و شادی...

ناون را با بوی خوش کلوای داغ و خانگی اش...با بوی ترقه و کوزک شب عیدش ...با بوی قورمه سبزی خوشمزه مامان ملوک که شب عیدمان را عید می کند هر سال و با لبخند چشمهای مهربان بابا رضا و دستهای گرم مامان می شناسیم...ناون یعنی تلاش آبجی کوچیکه برای پهن کردن سفره هفت سین و سوی چراغ خانه مامان ملوک که خانه امید ماست ....

ناون یعنی ازدحام شیرین خیابانها در شب آخر اسفند و آرامش دلچسب اول فروردین...ناون یعنی تسلای همه دلتنگی هایمان...

این هم چندتاعکس دم عیدی ناون تقدیم به همه ناونیای دور از وطن....

                                     بازار خرید روزهای آخر سال در خیابان قیصریه نهاوند   

خیابان قیصریه در شب عید

پنج شنبه آخر سال زیارت اهل قبور در قبرستان زیرچغا

 

 

ای پسته وا همه احساسش وا ای قطره های اشک و بغضم تقدیم مکنم وه همه ناونی های عاشق ناون مخصوصا ناونیای دور از وطن و غریو....تقدیم مکنم وه منیژه، فرزانه،آزاده ، احسان و همه اونایی که دلشو الان مینه کیچه پس کیچا ناون قدم مزنه...چش کورم وره ناون....


 
فرمانداری از جنس قلم واندیشه
ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٤ اسفند ۱۳٩٢ : توسط :

     او را از دوره سردبیری فردای نهاوند می شناسم..از همان وقتی که یادداشتهایش برای نشریه به دستم می رسید.یادداشتهایی که قبل از هر چیز خط خوشش چشم نوازی می کرد و بعد قلم ادیبانه و فصاحت کلامش..و استعاره ها و تشبیهات و امثال و آیات و اشعار و شواهدی که از جاهای مختلف به تک تک جملاتش گره می زد و نوشته هایش را خواندنی و دلنشین می کرد...آنقدر که به مذاق سردبیر سخت گیر و مشکل پسندی چون من خوش می آمد...از آن دسته آدمهایی بود که برای نوشتن نیاز به اصرار و خواهش و سفارش نداشت..نوشته هایش دلی بود هر وقت دلش هوای قلم می کرد بر میداشت و می نوشت و یک نفس تا ته صفحه می رفت....قشنگ بود نوشته هایش....

صرف نظر از رابطه نسبی با نشریه از خواننده های همیشگی و از منتقدان و مشوقانم بود..حتی آن دوره ای که به تنهایی بار همه سختی های روزنامه نگاری را به دوش می کشیدم مشتاق و منتظر بود تا هر ماه نشریه را دریافت کند و آنقدر صریح و صادق بود که گفته بود این دوره یک ساله از دوره های مدیریت قبلی خواندنی تر و بهتر بوده است! چیزی که انتظارش را نداشتم.

در عالم سیاست تاحدی که می شناسمش رویه ای معتدل و منطقی و مردم مدار داشته و تلاش برای بهبود و اصلاح امور را همواره سرلوحه خود قرار داده است...برخلاف برادرش از تیزی پیکان سیاست دوری گزید ( که فکر میکنم باتوجه به جو و فضای حاکم بر نهاوند رویه ای منطقی و موفق باشد)

اینک که بعد از سالها و آمد و شد فرمانداران مختلف، به عنوان سومین فرماندار بومی نهاوند قرعه فال به نامش افتاده موجی از خوشحالی و رضایت در طیف وسیعی از مردم نهاوند به چشم می خورد که عمده ترین علتش انتخاب یکی از خودشان، کسی که دردهایشان را بهتر از سایرین می شناسد است...

دیروز که استاندار همدان سکان هدایت و مدیریت شهر را به "امامعلی عبدالملکی" سپرد برای اولین بار بیشتر مردم شهر خوشحال بودند...موج استقبال و شادی مردم که سالها بود چنین رخ نداده بود تاحدی سخنگوی درونیات آنان بود...نشانه امید مردم نهاوند به اینکه این فرزند بتواند راهکاری برای برون رفت از بحران ها و فضاهای بسته اجتماعی و فرهنگی و سیاسی شان بیندیشد...(وبه قول نهاوندی ها : اگر بگذارند!)

از حق نگذریم نمی توانیم بر زحمات و خدمات فرمانداران غیر بومی و اثرگذاری چون شاهرخی،حقیقی و مولوی چشم ببندیم..اما حقیقت این است که یک نیروی مردمی کسی که از خاک همین شهر برخاسته و با دردهای همین کوچه پس کوچه ها قد کشیده و بالیده حداقل پیش از آمدن می داند مردمش چه می خواهند؟ چه باید کرد و چه باید اندیشید؟

اما به همان اندازه مردم ما ثابت کرده اند که همیشه چهره خوب و خواستنی به فرزندانشان نشان نمی دهند و هنوز خیلی ها هستند که غریبه ها را به خودی ها ترجیح می دهندو از همان ساعت بعد از انتصاب می کوشند تا کارشکنی کنند و خار راه باشند...پس فرماندار بومی هم دردسرهای خودش را دارد ...

برای فرمانداری که با کلمه و قلم و شعر و ادب آشناست صبر و صبر وصبر و سپس تندرستی و توانمندی آرزو می کنیم...و برای مردممان همراهی و همدلی و وحدت ....

 

پی شفاف سازی :

به عنوان یک نویسنده و خبرنگار نسبت به اتفاقات و رویدادهای مهم شهرم واکنش نشون میدم و هر زمان که بخواهم این حق را دارم که انتقاد یا تعریف کنم..انتصاب یک فرماندار بومی که اتفاقا سابقه خوش فرهنگی و اجرایی دارد از نظر من رویداد مثبتی بود که وادار به واکنشم کرد.خدا را شکر نه کارم لنگ ساختمان فرمانداری است نه به طمع جاه و مال و نام و نان قلم می زنم که دلسوزان! به جهت گیری متهمم کنند...