پرواز به سوی حضرت عشق
ساعت ٧:۱۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٢ : توسط :

 

حالا که رفته ای

دل دلیل می آورد و عشق گریه می کند

با این همه جای خالی ات پر نمی شود

نه با خیال و نه با خاطره

 

انگار همین دیروز بود که در خانه گرم و صمیمی ات مهمانت شدیم و برایمان غزل خواندی..ته لهجه قشنگ تربتی ات با آن طنز پنهان در تک تک کلماتت و آن صدایی که اگر چه لرزان بود اما به دل می نشست عجیب...همه از تو انسانی منحصر به فرد ساخته بود استاد...با اینکه زیاد ندیدمت اما همیشه در لحظه هایم جاری بودی و عشق بی نظیری که در تک تک کلمه هایت جاری بود هنوز کام دل را شیرین می کند...

و آن تواضع بی نظیر که همپای کودکانی چون ما بنشینی و غزل بخوانی و سخن بگویی و حتی وبلاگ بخوانی و نظر بدهی...

حالا چطور باور کنم که دیگر نیستی.؟

من باور نمیکنم...

تو هم باور نکن...

تو تا همیشه در ذهن و زندگی ام جاری خواهی بود استاد محمد قهرمان...

 

 

پی توضیح نوشت:

استاد محمدقهرمان در سال 1308 در شهرستان تربت حیدریه متولد شد.وی دوست و همراه مهدی اخوان ثالث بود و از آثار وی حاصل عمر و روی جاده ابریشم شعر است...وی روز 28 اردیبهشت بعد از مدتها بیماری بدرود حیات گفت..ودر مقبره الشعرای طوس در جوار آرامگاه فردوسی و مهدی اخوان ثالث به خاک سپرده شد.روحش شاد و یادش همیشه سبز....

 


 
سکوت بشکن و سخنی بگو
ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٢ : توسط :

 

           گاهی فکر میکنم اگر نباشی..اگر نه توی آسمان نه توی دلمان و نه هیچ کجای دیگر هیچ خدایی نباشد پس تکلیف این قطره های اشک و این همه امید و این همه یا غیاث المستغیثینی که برایت فرستاده ام چه خواهد شد؟

ناراحت نشو...حکم ارتداد هم نده..آدمیزادیم و جایز الخطا..هر چه می گوییم و می اندیشیم همه مخلوق ذات توست خودت اختیار بخشیدی و خواستی خودمان باشیم..خودت گفتی از تو حرکت از من برکت..خودت از بهشت راندیمان تا آدم باشیم...پس اجازه بده گاهی به همه چیز شک کنیم!

اجازه بده گاهی از خودم بپرسم اگر هستی..اگر همه چیز زاده ذات توست پس چرا این همه آدمها بغض دارند و دلشان گرفته است و هی صدایت میکنند و هی جوابشان را نمی دهی؟

اگر هستی و همه چیز را می بینی و از دل آدمهایت خبر داری پس چرا اینقدر آدمهایت را در عسر و سختی می خواهی و دلت درد نمی گیرد از زجر کشیدنهایشان؟

اگر تو آن بالا نشسته ای و از ته ته دل آدمهایت خبر داری پس چرا یکی را می دهی صد گونه نعمت یکی را قرص جو آلوده در خون؟!

خدا..الله...رحمان..رحیم...بزرگ..اکبر...سرور..عزیز...کریم...مجیب...مستعان...من از همه دنیایت فقط خودت را خواستم ...فقط به آغوش گرمت راضی میشدم خواسته زیادی بود؟

نمیخواهم باور کنم خدایی که سی و یک سال با نامش خوابیدم و با اسمش بیدار شدم منتقم و جبار و ذو انتقام بودنش را فقط برای من خرج کرده باشد و همه بیدادگران و عصیانگران و گنهکاران دنیایش را عیش و عشرت و راحتی مصلحت اندیشیده باشد!

نمیخواهم باور کنم خدای من آنقدر سنگدل باشد که هی صدایش بزنی و هی گوشهایش را محکمتر بگیرد که نشنود!

نمیخواهم باور کنم آنان که حتی باورت ندارند در آسایشند و آنان که بی نامت نفس نمیکشند مدام غرق خارهای راه زندگی...

خدایا....

این روزها که دنیایت پر از ناباوری شده این روزها که "آدمهایت" همه دم از نبودنت میزنند و حتی "مومنانت" انگار به همه چیز شک کرده اند من هنوز میخواهم باور کنم که توهستی...

اگر میخواهی نباشی اگر میخواهی از خانه دلم از هستی ام بروی فقط باید خودت چشم در چشمم بگویی خداحافظ تا باور کنم که نبوده ای..که نیستی...

اما از من نخواه بودنت را ایمان داشته باشم و اینقدر سختی کشیدن را مصلحت و تقدیر محتوم انسان تلقی کنم و بازهم......

تو که خوب می دانی تنها ملجآ و مآوای منی...مخاطب همه امن یجیب های من که سنگدل نمی شود!!!!!!!!!!

بیا یکبار برای همیشه روبه رویم بنشین و بگو ....

بگو من چه کردم با دل تو که اینقدر ازمن بیزار شده ای؟

بگو شاید فردا دیر باشد....

حرفهایت را خودت بزن من واسطه و نشانه نمیخواهم...

 

شاید هم آن کبوتر را تو فرستاده بودی که الان لب پنجره نشست.اما دریغ که کبوتر سخن گفتن نمیداند خداجان!

 

 

 


 
گلایه های گاه و بیگاه
ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٢ : توسط :

 

     عزیز دل...

     می دانم روزهای سختی را می گذرانی..

    این امتحان الهی زیادی دارد طولانی می شود می بینم .. می فهمم..لمس میکنم

    اما من هم کمتر از تو سختی نمی کشم..

    خندیدنم دلیل بر نفهمیدن نیست..می خندم تا تو آرام باشی

    باور دارم که روزی در همین نزدیکی ها لبان تو هم خواهند خندید..

   ایمان دارم که روزی که دور نیست تو هم به همه آرزوهایت خواهی رسید...

   سختی هایی که کشیده ای بیش از لیاقتت بوده..می دانم...می دانم...

   ولی بلاخره من و تو هم سهمی از مهربانی خداوند خواهیم داشت..همانگونه که تا به حال داشته ایم..

بلاخره من و تو هم به آرامش خواهیم رسید...

تو فقط کمی بیشتر باورش کن...

بیا توکل کنیم...بیا همه چیز را به کسی بسپاریم که هیچوقت تنهایمان گذاشته..

کاش بدانی چقدر از بغض نگاهت زجر میکشم..

کاش بدانی همه چیزمنی...کاش بدانی باشد اندر پرده بازیهای پنهان غم مخور....

 

پی  دعا نوشت:

از قلب مهربانتان فقط یک "امن یجیب...." می خواهم به نیت گشایش مشکلات

و رفع  همه دلتنگی های همه مان....

امن یجیب المضطر اذا دعاه ویکشف السوء

 

پی تولد نوشت:

 توی همه آدمهای نادیده این دنیای مجازی یکی هست که دلم از همون روز اول پیش چشماش مونده..که دوستش دارم و به دلم نشسته...که اونقدر قشنگ می نویسه که من جلوش پرچم سفید بردم بالا....

تیراژه جان رنگین کمانی ام...تولدت مبارکماچماچ

 


 
شهری میان دو آب
ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٢ : توسط :

 

  

جای دوستان خالی... آخر هفته یه سفر کوتاه داشتیم به سرزمین زیبای آذربایجان شهرستان میاندوآب..هرچند به ضرورت کاری بود اما خب هم فال بود و هم تماشا..مخصوصا اینکه تا حالا اون خطه رو ندیده بودم...

سرسبزی بی همتای جاده و مسیر راه..خیره کننده بود و هوای خنک و گاهی سرد اونجا هم لذت خاص خودش رو داشت..

اما چیزی که توجهمون رو جلب کرد رفتار و برخورد خوب هموطنان آذری بود..یعنی ما نشد از یک مغازه بخوایم خرید کنیم یا از یکی آدرس بپرسیم باهامون گرم و صمیمی برخورد نکنه.کلی تعارف میکردن که مهمون باشید و پول ندید و...واقعا فکر نمیکردم اینقدر مردم خوب و خونگرمی باشن..

میاندوآب رو تا قبل از این با شهیدان باکری می شناختم...شهید مهدی-حمید و علی باکری و حالا میدیدم که چقدر مردم این شهر به این شهدا افتخار می کنند.توی اکثر اماکن و مغازه ها یا اسمشون بود یا عکسشون...

جالب اینجاست که توی شهرهای آذربایجان هیچکس فارسی صحبت نمیکنه و همینکه ما یه جا صدامون درمیومد که مثلا: این قیمتش چنده؟ یهو همه سرها برمیگشت سمت ما!

میاندواب یه رودخونه قشنگ داشت که کنارش یه پارک بود به نام پارک ساحلی آتا! و اون کلمه ساحلیش باعث شد فکر کنم اینجا دریا داره!

به علت آب و هوای خوب کشاورزی اینجا رونق زیادی داره و محصولاتی مثل کاهو- سبزی - هندوانه و میوه هاش خوب و معروفن..قیمتها هم به نسبت سایر شهرها خیلی کم بودن..توی مسیر جاده پر بود از وانتهایی که هندوانه و کاهو می فروختند!

دیگه اینکه خیلی تعریف کباب بناب رو شنیده بودیم و یه مدلش رو توی اصفهان هم خورده بودیم اما خوردنش توی خود شهربناب یه صفای دیگه داشت..میاندواب رو که به سمت تهران ترک میکنی از شهرهای ملکان و بناب و مراغه هم رد میشی...توصیه میکنم اگه از اونورا رد شدید حتما توی شهربناب، کباب رستوران رهگذر رو امتحان کنید..بی نظیره...نکته قابل توجهش طبخ کباب و سیخ گرفتنش جلوی چشم مشتریه..همه چیز در ملا عام که نشون میده چقدر به کیفیت کارشون اطمینان دارن...از یکی از اهالی پرسیدیم چرا کباب بناب معروفه ؟ گفت به خاطر تازه بودن وسالم بودن گوشتشه...به هر حال ما که واقعا لذت بردیم...جای شما خالی!

مراغه یکی از شهرهای زیبای مسیر راه بود و با وجود اینکه شاید اسمش رو زیاد نشنیده باشیم اما شهر بزرگ و پیشرفته و زیبایی بود...

خلاصه اینکه الان واقعا بدم نمیاد  یا کلا بریم اون ولایات زندگی کنیم یا اینکه حداقل بیشتر سفر کنیم به سرزمین زیبای آذربایجان...

راست گفته اند که ..: حتی اگر شده پای پیاده سفر کن.در ماندن می پوسی!

یه کمی اطلاعات راجع به میاندوآب هست که میتونید در ادامه مطلب بخونید..


ادامه مطلب را مطالعه کنید
 
مادری برای همه مردم شهر
ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٢ : توسط :

 

 

      من چه دارم که تو را در خور؟                  هیچ!

      من چه دارم که سزاوار تو؟                    هیچ!

     تو چه داری ؟                                 همه چیز

     تو چه کم داری؟                                   هیچ!

 

    همه بچه ها فکر میکنن مامانشون بهترین مامان دنیاست..اما تو برای من فقط یک مادر نیستی..رفیقی..همراهی...همدلی..

کسی که همیشه نگرانمی..برای آرامش من هر کاری تونستی و میتونی کردی...دریغ از دنیای واژگانت حذف شده و تو مثل اقیانوس بی انتهایی...

و نه فقط برای من ..که برای خیلیهای دیگه مادری...

برای مریم و معصومه..برای مینا و داداشش ..برای مبینا و همه بچه هایی که چشمشون به راهه تا تو از راه برسی با خوراکی و لباس و همه چیزهایی که لازم دارن...

تو برای خیلی از بچه های نهاوندی مادری...برای حتی شاگردهای چند سال پیشت...برای دختر اون شاگردت که مریضه و باید عمل بشه...تو برای مادرهای شهر هم مادری..وقتی نمیذاری نگران خرج و مشکلات زندگی بشن..وقتی نمیذاری درد بکشن..وقتی نمیذاری شرمنده بچه هاشون بشن و همیشه ته مونده های جیبتم واسه شادی دلشون خرج میکنی...

مامانی گلم...مهربانترین مادر دنیا...امروز و هر روز برای من روز توئه..هر لحظه خدا رو به خاطر این نعمت بزرگش شکر میکنم که تو رو دارم..

روزت مبارک عزیزترینم...

 

پی تبریک نوشت:

این روز عزیز رو به همه خانمهای عزیز مخصوصا بانوان وبلاگی و دوستان گلم مخصوصا نرگس بانوی عزیز.تبریک میگم و برای روح مادرهای آسمانی مخصوصا مادر عزیز جوجه اردک زیبا رحمت و آرامش آرزو میکنم....


 
خداحافظی با فردای نهاوند
ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩٢ : توسط :

 

   گاهی شاید دور و دیر اما باید اتفاق بیفتد.

   الان حس مادری را دارم که با دست خودش دل کنده از فرزندش..سخت بود اما چاره دیگری نبود.

سال 83 با همه شوقم آمدم تا بنویسم در تنها نشریه شهرم بارها و بارها به این تصمیم رسیدم که کارم اشتباه بوده که من و این قوم....؟!

اما هربار تردید و عشق به این طفل کاغذی مانع شد تا تصمیم بگیرم..

و امروز که با یک پیامک فهمیدم این همه سال زحمتم پشیزی ارزش نداشت برای او که خودش خوب می داند چقدر با همه وجودم برای رونق نشریه اش کوشیدم افسوس خوردم برای عمری که گذاشتم ...

هرچند بهترین پاداش من لبخند رضایت مردمی بود که هربار نوشتم خواندند و لذت بردند و تعریف کردند...

ولی انگار در دنیایی که همه چیزش را بالا و پایین نرخ سکه و دلار تعیین میکند گاهی باید برای خودت طاقچه بالا بگذاری ..باید خودت را تحویل بگیری و کوتاه نیایی...

یادش بخیر دوستی چند سال پیش به من گفت وقتی مجانی کار میکنی کسی قدر زحماتت را نمی فهمد و من تازه الان دارم متوجه میشوم که چقدر قشنگ گفت آن دوست خبرنگارم...

عیبی ندارد ...سخت بود اما شد ...کمی هم که بگذرد عادت میکنم برای منی که اهل نوشتنم همین وبلاگ ساده هم میتواند رسانه باشد و هزار جای دیگر که البته با عزت و احترام و درخواست و خواهش میخواهند برایشان بنویسی نه با عزل ونصب اس ام اسی!

میدانم همشهریان بسیاری اینجا را میخوانند به خاطر همین خواستم از زبان خودم بشنوند که دیگر مدیر مسئول فردای نهاوند نیستم وعلی رغم میلم به خاطر سخت شدن شرایط کاری از طرف صاحب امتیاز محترم و به خاطر اینکه دلم نمیخواهد درگیر بازیهای سیاسی و جناح بازیهای حال به هم زن و دعواهای انتخاباتی بشوم همین امروز استعفایم را تقدیم مدیرکل ارشاد کردم و خلاص!

به قول دوست عزیزی..نشریه رسما تعطیل می شود اما امیدوارم این طفل کاغذی تحمل کند و نمیرد...و آنان که می آیند لابد از ما بهتر باشند جناب صاحب امتیاز!

 

جهت استحضار آنان که از انسانیت بی بهره اند

جهت استحضار برخی بستگان سببی و نسبی جناب صاحب امتیاز محترم باید عرض کنم:

اولا متاسفانه علی رغم همه احترامی که برای جناب عبدالملکی قائل بوده و هستم و همه شخصیت موجه ایشون متاسفانه کور و کچلهایی که نه در حد اظهار نظر هستند و نه در میانه ماجرا از چیزی خبردارند به خودشون اجازه هرگونه اظهار نظر و در افشانی رو در این مکان میدهند که هرچند برای من مثل وز وز مگس میمونه اما لازمه توضیحاتی رو اینجا بدم چون اونقدر جسارت نداشتند که اسم و آدرسی ازخودشون بذارن...

لذا کامنت گذاشتند که من رو آقای عبدالملکی به مردم معرفی کردند و اگه ایشون نبودن منم نبودم! اولا که عزیزان من کسی نیستم که بخواد توسط کسی چهره بشم من از کلاس اول راهنمایی می نوشتم هنوزم می نویسم و حداقل ده سال قبل از اینکه وارد فردای نهاوند بشم خبرنگار چندتا نشریه کشوری بودم اما لطف و همراهی و اعتماد آقای عبدالملکی فراموش نمیشود و این هیچ ربطی به بستگان اکثرا کم سوادشان ندارد!

دیگه اینکه فرمودند من یک دانشجوی بیکار بودم که باید خدمتشون عرض کنم من دانشجو بودم و بعدشم کارمند شدم اما با تلاش خودم و نه به واسطه داشتن  یک دایی که قسم خورده کل خاندانشو ببره سرکار!

و اینکه فرمایش کردند من اخراج شدم !!!!! خوبه که متن استعفای من تو همه سایتها چاپ شد و جناب عبدالملکی هم چندین بار درخواست کردند که پسش بگیرم ! وگرنه چی میگفتید؟! فکر نمیکنم یک نشریه ساده توی یک شهر کوچیک نهاد مهمی باشه که کسی بخواد موثرترین عضوشو ازش اخراج کنه! من نخواستم باشم و رفتم ..همین.

دیگه اینکه کسانی که به واسطه من توی نشریه معرفی شدند لیاقت معرفی شدن داشتند چون بی سواد و با پارتی به جایی نرسیده بودند که بخوام بترسم از معرفیشون..همه لیاقت برجسته شدن رو داشتند ..

و نکته آخر اینکه خیلی خوب خودتون رو معرفی کردید آخر کامنتتون...

( من نه خواهر زاده آقای عبدالملکی هستم نه باهاش نسبتی دارمخنده)


 
به یاد گوهر بی همتای سرزمین فارس
ساعت ۸:۱۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٢ : توسط :

 

یاد دارم که ایام طفولیت ، بسیار عبادت مى کردم و شب را با عبادت به سر مى آوردم . در زهد و پرهیز جدیت داشتم . یک شب در محضر پدرم نشسته بودم و همه شب را بیدار بوده و قرآن مى خواندم ، ولى گروهى در کنار ما خوابیده بودند، حتى بامداد براى نماز صبح برنخاستند. به پدرم گفتم : از این خفتگان یک نفر برخاست تا دور رکعت نماز بجاى آورد، به گونه اى در خواب غفلت فرو رفته اند که گویى نخوابیده اند بلکه مرده اند.

پدرم به من گفت : عزیزم ! تو نیز اگر خواب باشى بهتر از آن است که به نکوهش مردم زبان گشایى و به غیبت و ذکر عیب آنها بپردازى .

نبیند مدعى  جز خویشتن را

که دارد پرده پندار در پیش

 گرت چشم خدا بینى ببخشند

 نبینى هیچ کس عاجزتر از خویش 

 

جز شیخ اجل حضرت سعدی هیچ کس نیامده و نخواهد آمد که چنین هنرمندانه ساده ترین واژگان را کنار هم بچیندو زیباترین مفاهیم را بیافریند...صد افسوس که پهنه بیکران شعر و ادب ایران دیگر چون اویی به خود ندید...

امروز بهانه ای است برای یاد بزرگش...