بگذرد این روزگار تلخ تر از زهر...
ساعت ٧:۱۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ خرداد ۱۳٩٢ : توسط :

 

انگار روزگار سعی دارد لبخند را به روی لبان ایرانیان خسته از 8 سال مشقت و حقارت بچشاند.شادی دیروز و دیشب مردم کشورم دیدنی بود.این مردم لیاقت شادکامی را دارند.کاش این سرآغاز روزگار خوشمان باشد.

بچه ها متشکریم...مبارکمان باشد....

 

 پی تولد نوشت:

آقا بزرگ، رفیق عزیز و مهربان و همدل و همراه، تولدت ستاره باران و زندگیت سرشار از عطر نفسهای خدا...

وره ت یه کیک ملم وا شمع...اما شمعش خیلی صفر داره مترسم ریت نکنه خو ا بس پیریشیطان اوی نره بزرگ بودن همینه دیه....

اما جون آرشا خوته نیری خو ایما شیرینی ماخایم هو...ویرت بانیشخند

 


 
شورای شهر یا خریداران شعور؟
ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩٢ : توسط :

 

میخوام پیشنهاد بدم سازمان میراث فرهنگی از این به بعد هر چهارسال یکبار موقع انتخابات یه تور نهاوند گردی بذاره ملت از کل دنیا بیان شهر ما توی ایام تبلیغات انتخابات شورای شهر و ایضا روز رای گیری یه دلی از عزا دربیارن...همه جور خدماتی ارائه میشه به مردم شریف توسط کاندیداها...

عسل میدن کیلو کیلو...گوشت و مرغ میدن...برنج میدن...روغن میدن..چادرمشکی میدن..تریاک میذارن تو قوطی کبریت میدن..اسکناسهای تانخورده از هزارتومانی تا پنجاه هزارتومانی بسته به وزن کاندیدا و ارزشش!...شام میدن با مرغ بریان...سفره از این سر شهر تا اون سرشهر...خبرنگارا رو دعوت میکنن بهشون کارت هدیه میدن...

فکر کنید یک هفته میاید حسابی سیرمیشید بعدشم یه رای میندازید به صندوق و یه پول خوبیم گیرتون میاد!

حالا این همه هزینه از کجا میخواد تامین بشه؟‌

نگران نباشید کاندیداهای محترم حساب همه چیزو کردن دوسه تا زمین که مصادره بشه از اطراف شهر و چند تا پورسانت از برج سازهای شهر که بگیرن میشه خرج این سفره ها و اون رای خریدنها..بعدشم با خیال راحت چهارسال بخور و بخواب و آقایی کن و حق جلسه بگیر و زمین بخر و برج بساز و آخرشم توی یه شهر خوب واسه خودت یه آپارتمان میخری و بار و بندیلتو جمع میکنی برای همیشه ترک دیار میکنی...

فقط ای کاش این همه زحمت نمیدادن به خودشون برای نوشتن شعارهای قشنگ و متنهای هوس انگیز...چون کسی اینا رو نمیخونه یعنی برق اسکناسهای سبز و زرد نمیذاره چیزی دیده بشه!

و آنها که رای خریدند مثل دوره های قبل درصدر منتصبین شورای شهر قرار گرفتند...

صد حیف از تک مهره های ارزشمندی که عیارشون خیلی بیشتر از کنار اینها قرار گرفتن بود ...و خدا قوت به همه صداقت آنان...

و حالا با خیال راحت به کرسی شورا بچسبید و به حماقت مردم شهرتان بخندید آقایان عزیز...

اگر فرماندار بودم اگرنمیتوانستم این انتخابات پرتخلف را باطل اعلام کنم حداقل استعفا می کردم!


 
دردهای ما هنوز ناتمام!
ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩٢ : توسط :

 

     این روزها که دوباره مهم شده ایم و قرار است جوهر آبی و انگشت با هم حماسه بیافرینند کاش یکی پیدا میشد به من بگوید این هشت نفر چه تفاوتی دارند با آنان که آمدند و رفتند؟

چه فرقی هست بین سازندگی و اصلاحات و اصولگرایی وقتی هنوز بسیاری از مردم این کشور شبها گرسنه یا نیمه گرسنه می خوابند و بسیاری از کودکان از درس خواندن محرومند...

وقتی هنوز پدران زیادی شرمنده کودکان خود هستند و مادران بسیاری در مزرعه های خیار کار میکنند و شب با دست تاول زده و روح خسته حتی نا ندارند کودکانشان را در آغوش بگیرند!

وقتی هنوز حقوق کمیته امداد دوماهی 40 هزار تومان است.

وقتی سن فحشا به 13 سالگی رسیده و بسیاری از زنان برای آنکه فرزندانشان از  گرسنگی نمیرند تن فروشی می کنند

وقتی اعتیاد به سن نوجوانی رسیده و قرصهای روان گردان مثل شکلات در جیب جوانان جابه جا می شود!

وقتی یک مادر جلوی قصابی از خجالت آب می شود و این پاو  آن پا میکند تا بی آنکه کسی بشنود به قصاب بگوید 2 هزارتومان گوشت می خواهد! و 2 هزار تومان جز ذره ای چربی و دوتکه استخوان چه می تواند باشد؟!

وقتی معلم زحمتکش این کشور بعد از سی سال خدمت برای تهیه جهیزیه دخترش در می ماند و از خجالت تا صبح خواب راحت ندارد.

وقتی پدر جلوی میوه فروشی هی قیمت این و آن را می پرسد چون نمی تواند گیلاس 11 هزار تومانی و توت فرنگی 8هزارتومانی بخرد به سراغ سبد میوه های خراب می رود شاید از بین آنها چیزی عایدش بشود که ارزانتر باشد!

وقتی جوان تحصیلکرده باید خیابان متر کند.وقتی پسرجوان کار ندارد و نمی تواند ازدواج کند.وقتی دختر جوان پول ندارد و نمی تواند جهیزیه تهیه کند.وقتی زوج جوان پول ندارند و نمی توانند بچه دار شوند.وقتی بعد از سالها تحصیل دربهترین دانشگاهها به قد یک کارگر ساختمانی حقوق ندارد و هر روز آب می شود .

وقتی نخبه تحصیلکرده تاثیرگذار ما کارمناسب ندارد وقتی آرامش ندارد وقتی خانه ندارد آن وقت آنها که نه درس خوانده اند ونه چیزی در چنته دارند به دلیل آقازاده بودن پشت میزهایی می نشینند که برایشان خیلی بزرگ است.

وقتی عاشق نوشتن مجالی برای نوشتن ندارد.وقتی عاشق خواندن چیز خواندنی پیدا نمیکند.وقتی هیچ تفریحی نداری.وقتی از صبح تا شب باید کار کنی و آخر ماه چندرغازت جز کفاف قسط و وام واجاره خانه ات را نمی دهد.

وقتی حسرت سفر به دل خیلی از جوانهای این کشور مانده چون پول ندارند.

وقتی حسرت داشتن ماشین به دل خیلی از زوجهای ما مانده چون پول ندارند.

وقتی حسرت داشتن یک جشن ازدواج معمولی به دل خیلی ها مانده چون پول ندارند.

وقتی تحصیلکرده ما حق حرف زدن ندارد و با همه عشقش مجبور می شود به سرزمینی برود که همه چیز دارد جز نام وطن ...

وقتی همه فقط حرفهای قشنگ می زنند و هیچکس کارهای قشنگ نمیکند

وقتی همه فقط خود را به حق می دانند و برای انتخاب شدن به هر کاری دست می زنند حتی تهمت و توهین و نابود کردن و له کردن دیگران...

وقتی حرمت انسانها نادیده گرفته می شود

وقتی مهربانی از یاد می رود

وقتی "ما" یی وجود ندارد و همه "من" هستند

وقتی شعور ایرانی نادیده گرفته می شود و به انتخابش بی احترامی می شود.

وقتی فقط 4 سال یکبار شهروند محسوب می شویم آنهم برای انتخاب آن که باید انتخاب شود

وقتی دردهایمان را به هزار زبان می گوییم و کسی نمی شنود

وقتی مثل مهره های شطرنج فقط جاها عوض میشه و هنوز بازی سرجاشه

وقتی این همه درد هست چه فرقی می کند نام کدام یک از صندوق دربیاید؟چه فرقی می کند من و تو باشیم یا نباشیم؟

 

شما چی فکر می کنید؟


 
با هرچه عشق نام تو را می توان نوشت
ساعت ٧:۱٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩٢ : توسط :

 

"حالا که آمده ای"

بخند

کنارم بنشین

دیگر برای پیرشدن فرصتی نیست

 

بهار در مقابل لطافت روحت سر خم می کند و شکوفه از زیبایی اندیشه ات رنگ می بازد..

تو که آمدی بهار بهار شد ...

سلامت را به گلدانهای خانه ام رساندم و سپاس آنها را به مهربانی ات

تو حتی وقتی "هوای حوصله ابری است" زیباترین کلمات را برای تسلی در دریای واژگانت داری

"زیبا" را که می شنوم با تک تک واژگانت به زادگاهم سفر می کنم به مزارع گندم..به کرتهای جالیز..به "کوچه های کودکی"... به "شهر رنگین قصه های پدر" و  "چشمان هستی بخش مادرم".....به همه عشق کودکی هایم...و "رود آفتاب می شوید دلتنگی مرا"...

تو خداوندگار کلمات زیبا و دلنشینی در اوج خستگی دل...

"من عشق را به نام تو آغاز کردم...در هر کجای عشق که هستی آغاز کن مرا..."

سایه "مهربانی" ات از سر من و شهرم کم مباد استاد مهربانی

 

تولدت ستاره باران استاد عبدالملکیان عزیز....

 

پی تبریک نوشت مجدد:

تولد گل پسر بابک اسحاقی ( همون کیامهر خودمون) مانی عزیز رو صمیمانه به بابک و مهربان عزیزم تبریک میگم و امیدوارم قدم این فرشته آسمانی براشون سرشار از خیر و برکت باشه...

 


 
برای همسفرم
ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩٢ : توسط :
 
بهانه می گیرد ...دل را می گویم
ساعت ٧:٥٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ خرداد ۱۳٩٢ : توسط :

 

دلم هوس یک دوست قدیمی کرده

یک رفیق شش دانگ

یک آرام دل

کسی که امتحان رفاقتش را پس داده

و دیگر محک زدن و زیر و رو کردنی

در کار نباشد

رفیقی که من نگویم و او بشنود

بخندم و حجم بغضم را در خنده ام ببیند

رفیقی که بگویمش برو اما بماند

که نرود

وقتی می داند ماندنش آرامم می کند...

 

دل نوشت:

بچه که بودیم کافی بود بغض کنی کافی بود اشک بریزی همه آغوش می شدند برای آرام کردنت..این سالها دربه در دنبال آغوشیم برای یک لحظه بی محابا باریدن و همه رو بر می گردانند...


 
مردی که زندگی ام را به او مدیونم
ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ خرداد ۱۳٩٢ : توسط :

 

 

      زندگی ام را به مردی مدیونم که از وجودش خلق شدم.

      زندگی ام را به مردی مدیونم که نامم را از او گرفتم.

      زندگی ام را به مردی مدیونم که دستم بگرفت و پا به پا برد تا شیوه راه رفتن آموخت.

      زندگی ام را به مردی مدیونم که دستانش پینه بست و موهایش یکی یکی سپید شد تا من راه رفتن بیاموزم.حرف بزنم.بخوانم.بنویسم.ببالم و برویم.

     زندگی ام را به مردی مدیونم که هرگز برای خودش چیزی نخواست و همه وجودش اجابتی شد برای خواسته های ما..

    زندگی ام را به مردی مدیونم که نجابت و سکوت پرمعنایش شهری را به کرنش در مقابلش واداشت.

   زندگی ام را به مردی مدیونم که نگاه نافذش همیشه دلم را می لرزاند نگاهی که دریای بیکران محبتش را در خود جای داده بود.

   زندگی ام را به مردی مدیونم که قدرت کلام و جاذبه قلمش همیشه مسحورم کرده..

   زندگی ام را به مردی مدیونم که تکیه گاه بود آنقدر که از هیچ طوفانی سرخم نکنم و محکم بود آنقدر که هیچ هراسی در دل نداشته باشم.

  زندگی ام را به مردی مدیونم که همیشه و در هر شرایطی با همه توان و قدرتش کنارم بود و دلم قرص بود به داشتنش حتی اگر همه دنیا به من پشت کنند.

 زندگی ام را به مردی مدیونم که برای خواسته های من همیشه گوش اجابت بود و حتی اگر خواسته ام را نمی خواست با محبت بی حدش مرا به آن رساند و تمام قد مرا در آغوش حمایتش کشید.

مردی که هیچوقت شانه خالی نکرد.

مردی که نارو نزد.

مردی که بی مهری نکرد.

مردی که تنهایم نگذاشت.

مردی که حتی یکبار هم قهر و خشم و غیضش را ندیدم.

مردی که سکوتش شیرین بود و ناراحتی اش غیر قابل قبول...

مردی که خدا برایم فرستاد تا عشق را معنای دیگری ببخشد...

مردی که هنوز این دخترک سی و یک ساله وقتی دلش میگیرد دلش آغوش او را می خواهد و بس!

مردی که هنوز اگر پشت تلفن صدای غمناکم را بشنود بغض میکند.

مردی که کسی اشکهایش را ندیده بود اما برای غصه های من بارید...

مردی که اگر نباشد زندگی معنایی ندارد..

مردی که همه امید ماست...معنای بودن ماست.هویت ماست.هستی ماست..

امروز بهانه است باباجون

من بی بهانه عاشقتم...و ایمان دارم که تا آخر دنیا هیچ مردی را به اندازه تو دوست نخواهم داشت..

هر چند فرزند شایسته ای نبوده ام ..هرچند لیاقت همه مهربانی های بی چشمداشتت را نداشته ام اما می ستایمت ...

همه جا گفته اند بابا نان داد...ولی برای دفتر زندگی من سرمشق این است که:

بابا جانش را به من داد...

بابا رضای عزیزم...همه زندگیم...نام پدری برازنده وجود عزیز توست...

روزت مبارک...

 

پی تبریک نوشت:

یادمان باشد مرد بودن مهم نیست مردانگی است که نام علی (ع) را به ابدیت پیوند می زند پس آرزو میکنم مردان این سرزمین اندکی از زندگیشان را علی وار بزیند...

این روز را خدمت همسرجان و همه آقایون تبریک میگم مخصوصا پدران بلاگستان آقا بزرگ، جناب اردک، سرزمین آفتاب،ببر 79 و....

روح پدران آسمانی علی الخصوص استاد قهرمان عزیز که مهر و محبت پدرانه اش هرگز از یادمان نمی رود و امسال جایش خیلی کنار ما خالی است هم با مولای کعبه محشور باد....