من کجا گم کرده ام آهنگ باران را؟*
ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٢ : توسط :

 

   دقت کردید اسم بعضی مریضیا اونقد عجیب غریبه که حتی نمیتونی درست تلفظش کنی؟ بعضی داروها چقدر عجیب و غریب تر! روشهای درمانی و عملهای جراحی مختلف و.....

ده سال پیش از این خبرها بود؟ بیست سال؟ سی سال ؟

دارم فکر میکنم وقتی مامان ملوک بچه بود..وقتی جوون بود...وقتی مامانم بچه بود...حتی وقتی خودمون بچه بودیم هیچکدوم ازاین اسمهای عجیب و غریب هنوز مد نشده بود!

یعنی اون وقتها کسی مریض نمیشد؟

مامان ملوک میگه بچه که مریض میشد یا سرما خورده بود که بهش بنفشه میدادیم یا گلوش درد میکرد که بهش به دانه و چهارتخمه میدادیم یا دلش درد میکرد بهش عرق نعنا میدادیم یا معده ش که بهش گل گاوزبون میدادیم یا سردیش بود بهش نبات میدادیم یا گرمیش بود کاسنی و شاتره....اگه زردی داشت شیرخشت و بید خشت میدادیم اگه ....

دقت کردید مامان ملوک هیچ جا بگه فلان قرصو میدادیم یا فلان آمپولو میزدیم؟!

چون از این چیزها خبری نبود! همه چیز با طبیعی ترین گیاهها درمان میشد دکتر اگه میرفتن برای بیماریهای لاعلاج بود که اونم اکثر دکترها داروهای گیاهی میدادن! عمل جراحی معنی نداشت...سالی شش ماهی یه پیرمرد یا پیرزن 80- 90- 100 ساله یا بالاتر می مرد اونم به خاطر کهولت سن و اهل محل راهی قبرستان میشدند سکته معنایی نداشت...واسه همین اگه چند سال یکبار یه جوون از دنیا میرفت یا زنی به قول خودشون سر زا می رفت چمری می زدن و حجله میبستن و میگفتن جوونمرگ شده ...واسه همین بود که مرده حرمت داشت...داییم که شهید شد مامان ملوک تا یکسال سیاه از تنش درنیاورد تا یکماه حتی حمام نرفت!

نه ناراحتی های روده و معده و مغز و اعصاب معنایی داشت نه افسردگی و استرس و توهم و وسواس فکری...

پسر که زن میگرفت زنشو میبرد تو خونه پدری یه اطاق بهش میدادن همونجا زندگی میکردن خوش و خرم ..بچه هاشم همونجا بزرگ میشدن..هر بچه گوشه یه اطاق دنیا اومده بود نه بیمارستان فوق تخصصی وجود داشت نه دکترهای آنچنانی..بچه ها هم اگرچه بعضیاشون میمردن اما اونا که زنده بودن واقعا زنده بودن...خورد و خوراک آنچنانی نداشتن زمستان ترخینه و کشکک و آبگوشت ، بهار ورکواز و تابستونم آبدوغ خیار....

تنقلات بچه ها مویز و گردو و کلوا و تخمه کدوی بو داده و گندم شاهدانه بود...خبری از آت و آشغالهای امروزه نبود ...

توی هر خانواده اگه بود پدربزرگ یا پدر خانواده که سن و سالی ازش گذشته بود تریاک میکشید اونم با آداب و رسوم خاص خودش..مثل حالا نبود که تو جیب هربچه 16 ساله ای کراک و حشیش و شیشه پیدا بشه و قرص روانگردان!

پدر و مادر بزرگ خونه بودن و حرفشون حرف بود و حجت تمام..بچه پاشو جلوی پدر و مادر دراز نمیکرد..باباش میگفت بمیر باید سرشو میذاشت زمین! مثل حالا نبود که بچه 4 ساله سرباباش جیغ میزنه که ساکت شو! که دختر 14 ساله میره در اطاقشو میبنده میگه میخوام تنها باشم! بچه ها عزیز بودن اما اینقدر لوس و از خود راضی بارنمیومدن! مدرسه شون که تموم میشد تموم کارهای خونه با دختر خونه بود و تابستون که میشد پسرها میرفتن دنبال کار تا خرج مدرسه شون رو دربیارن...

دختر از پنج شش  سالگی کار میکرد و ده دوازده ساله که بود میتونست یه خونه رو اداره کنه و اگه شوهرش میدادن راحت برا سی نفر غذا میپخت..الان دختر 15 ساله حتی نمیتونه یه چای ساده دم کنه دختر 20 ساله که جز آرایش کردن کاری بلد نیست!

رابطه ها نزدیک بود..از پسر پسرخاله و دختر دخترعمو مثل خواهر برادرشون خبر داشتند..هر شب اهل فامیل جمع میشدن خونه کسی که تلویزیون داشت تشریفاتی درکار نبود هر چی داشتن با هم میخوردن مثل الان نبود که برای یک مهمونی یک ماه حقوقتو بخوای خرج کنی باز برن پشت سرت حرف دربیارن که برنجش دون بود خورشتش شور بود!

عروسیا ساده برگزار میشد..دخترا به تنها چیزی که توجه داشتند سالم بودن و کاری بودن مرد بود..نه قیافه ملاک بود نه ماشین و خونه.دختر میدونست باید با مادرشوهر زندگی کنه و پسر از همون روز اول مرد کار بود نه جلوی آینه مشغول ژل زدن موهاش! نه تالار میگرفتن و نه آرایشگاه آنچنانی و نه آتلیه داشتن ...بعد یکسالم بچه شون دنیا میومد به راحتی....زن باردار تا لحظه آخرش مشغول کار و تلاش بود و بعدم راحت بچه شو میاورد و دوباره کار میکرد...حالا 9 ماه میخوابن و بعدم یه بچه مردنی اگه بیاد!

به چیزایی که داشتن قانع بودن..باورشون این بود که دل باید خوش باشه و دل همه خوش بود..نه اینترنت داشتن نه ماهواره نه موبایل...حتی تلفن هم هنوز خیلیا نداشتن...یکی که میرفت از خونه بیرون تا برنمیگشت کسی ازش خبر نداشت اما اضطراب نداشت براش...یکی که میرفت سفر میسپردنش به خدا تا برگرده...یکی که شهر دور بود فوقش براش نامه می نوشتن تا بدونن حالش چطوره دیگه اس ام اس و ایمیل نبود که هر ثانیه چکش کنن!

من باور دارم همه دردهای امروز ما..همه سردرگمی هایمان ..همه بیماریهای عجیب و غریب و مرگ و میر و مشکلات اجتماعی و اخلاقی و پریشانی های دلمان به دور شدنمان از سادگی و غرق شدن در دنیایی است که خدا در آن کمرنگ است...

راه خانه خدا را گم کرده ایم و غرق در روزمره گی های پوچ دنیا شده ایم....

من حاضرم همه باقیمانده عمرم را بدهم و برگردم دوباره به کودکی هایم..به وقتی که با یک استکان بنفشه حالم خوب خوب میشد! حالا یک دشت بنفشه هم حال هیچکس را خوب نمی کند!

 

 

 

*تیتر برگرفته از شعر "زیبا"ی محمدرضا عبدالملکیان عزیز است*


 
یا من اسمه دواء......
ساعت ۸:٠۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٢ : توسط :

 

خدای مهربانم...عزیزترین مونس همه لحظه های تلخ و شیرین زندگی ام

به این ماه عزیز به همه لحظه های پربرکتش و به مناجات روزه داران خاصت قسمت می دهم...

این ماه که می آید ماه استجابت است...ماه از ما گفتن و از تو اجابت...

ماهی که می شود هر چیز خواست و تو بی حساب و کتاب عطا میکنی هر کس را که بخواهی...

و من به بخشش تو ایمان دارم..

محبوب من

برای خودم هیچ نمی خواهم که آنقدر عطا کرده ای که شرمسارم تا پایان دنیا...

اما...

قسمت می دهم به آبروی بندگان خوبت...به عبادت با ارزش عبادت کنندگان مخلصت..به مهربانی و رحمتت...که درد را از جسم بیماران دور کن...

خدایا ...با همه وجودم دست می شوم ..میدانم آبرویی ندارم ..می دانم بنده روسیاهم اما تو که خدای خوبی هستی ..تو که مهربان و بی حد بخشنده ای..تو که اسمت دواست و ذکرت شفا....

کودکی همین حوالی درد می کشد...فرشته ای که هنوز معنای درد را نمی داند و قرار نبوده قشنگ ترین روزهای کودکی اش را با اشک های الماس گونه ش آذین بندد اما...

خدای عزیزم...پدر و مادری از دیدن اشک کودکشان هر روز جان می سپارند...

تو را به همه بزرگی ات قسمت می دهم لحظه های این ماهت را ذکر شفا بخوان برای کودکان بیمار  که تن نحیفشان تاب درد ندارد...

خدایا......من هیچ ندارم...اما تو را به صفای دل بندگان مخلصت قسم می دهم کودکان مریض را لباس عافیت بپوشان...

یا من اسمه دواء و ذکره شفاء....

 

پی دعا نوشت:

شما را به بزرگی خدای رمضان قسم می دهم امروز و امشب و همه افطارها و سحرهایتان برای شفای یک کودک معصوم که هنوز خیلی زود است تا معنای درد را بفهمد دعا کنید....


 
دردهای مدرن
ساعت ٧:٥۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٢ : توسط :

 

    دخترک هشت نه ساله مدام راه می رود و ناخن هایش را می جود! می پرسم چرا نمیشینی؟ میگوید: استرس دارم! باورم نمی شود حتی معنای استرس را به خوبی بداند اما این پدیده جدید که ره آورد زندگی ماشینی است متاسفانه حتی کودکان معصوم را که باید رها و بی دغدغه در دنیای شادشان غوطه ور باشند درگیر کرده است!

یکی از مسائل و دغدغه های اکثرما مردم اضطراب و دلشوره های گاه و بیگاه است.موضوعش مهم نیست ها..مهم نفس اضطراب است..همه مان صرف نظر از سن و جنس و مشغولیاتمان هر از گاهی تجربه اش می کنیم.یکی برای مسائل کاری..یکی برای درس یکی برای زندگی شخصی و هر کس به طریقی..

گاهی اضطراب لحظه ای است و زودگذر و گاهی می آید و انگار پنجه برگلوی ما می اندازد و نمی رود.

اکثر ما ایرانی ها با احساس گناه و ترس زندگی می کنیم..نگرانی از دست دادن عزیزان..آینده فرزندان و نگرانی بابت مسائل کاری و اقتصادی که این از مواهب اخیر کشورماست از عوامل اصلی استرس زای زندگی ماست..

گاهی صبح که بیدار می شوی بی هیچ دلیلی احساس می کنی به تعبیرعامیانه در دلت رخت می شویند!

و گاهی این حس آنقدر عمیق می شود که اذیتت می کند...

من همیشه فکر میکنم مردمی که پیش از ما میزیستند پدرها و مادرها و پدربزرگها و مادربزرگهای ما از این دردهای مدرن نداشتند! اضطراب و دل آشوبه های ما را کمتر حس میکردند و همه لحظه هایشان پراز نگرانی نبود...چرا؟

نمی دانم مردم آنسوی آبها آنها که خارجی می نامیمشان هم اندازه ما نگران می شوند؟اگر نمی شوند چرا؟ اگر می شوند چه می کنند بابت این حس؟

 

شما چه وقتهایی دلتان شور می زند؟ چه می کنید با این حس؟

 

 


 
تابستان
ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ تیر ۱۳٩٢ : توسط :

 

       امروز صبح رادیو میگفت : امروز اولین روز تابستان است.

       سالها بود انگار فراموش کرده بودم عبور متوالی فصلها را..

      یک زمانی برایم کلمه تابستان معنا داشت آن وقتی که کارنامه ثلث سوم را از مدرسه می گرفتیم و می دویدیم تا خانه..کتابها و دفترها را در کمد می گذاشتیم و برنامه امتحانی را از دیوار کنده و ریز ریز پاره می کردیم و بعد هم آن روز تا شب در حیاط میدویدیم و بازی....

و از فردا دنبال ثبت نام کلاس تابستانی و بعد هم انتظار آمدن دایی و بچه هایش ...

هر روز حیاط خانه مامان ملوک با صدای خنده ما پرمیشد و روزهای گرم تابستان با آب تنی در حوض وسط حیاط رنگ تابستان می گرفت...ظهرها محکوم بودیم به حکم مامان برای خواب بعد از نهار و صدای هیچکس نباید درمیامد تا همه بخوابند...اما همینکه مامان چشمش گرم میشد جیم میشدیم و وسط گرمای حیاط بساط خاله بازی پهن میکردیم که سرو صدانداشت!

کلاسهای تابستانی و اردوهای سراب گیانش ...کانون پرورشی و کتابهای داستانش...قمقمه های پلاستیکی که پراز شربت به لیمو میکردیم و با خودمان به باشگاه میبردیم...بازیهایمان با بچه های فامیل و همسایه ها و مسافرتهای همیشگی مان با ماشین قدیمی بابا به شمال....بابا همیشه تلاش میکرد هرجور شده سالی یکبار مسافرت را حتما برویم حتی با همه کمبود امکانات و دوری راه اما میرفتیم..شمال مشهد وحتی تا بوشهر هم رفتیم... باروبندیلی که روی باربند ماشین سوار میشد و عجب خوش میگذشت..و تنها پارک شهر و چند تاب و سرسره اش برایمان انگار همه دنیا بود و بعدش بستنی لیوانی که طعم همه دنیا را میداد...جمعه ها سراب گیان و آب خنکش ...و شادی ما بچه ها از باهم بودن

 و تابستان که تمام میشد کلی حرف داشتیم تا برای همکلاسیها بگوییم از تابستانی که گذشت...

و حالا سالهاست انگار همه فصلها پاییز است...

خوش آمدی تابستان....

نوشته های فرزانه هنوز هم بوی تابستانهای کودکی هایم را میدهد..خوش به حالت رفیق که هنوز کودکانه هایت رنگ نباخته اند...و خوش به حال ستایش ....

 

بی ربط نوشت:

آقای ا.ن طی مراسمی به 11 نفر از اعضای کابینه شون نشان لیاقت وخدمت دادند از جمله آقای حاج بابایی همون وزیر محبوب و خدمتگزاری که در طی دوران مسئولیتشون کلکسیون بسیار متنوعی از آتش سوزی مدارس و حوادث جاده ای برای دانش آموزان و...رو شاهد بودیم و واقعا خدمت کردند به جماعت فرهنگی و دانش آموز!..

حالا اینش مهم نیست جالبترین بخش ماجرا اهدای نفری 100 سکه (بهار آزادی) به هرکدوم از این عزیزان خدمتگزار توسط رئیس محترم دولت هستش که واقعا دستشون درد نکنه  ! اصلا و ابدا هم از جیب بیت المال نبوده که....استغفرالله!