من بی تو دمی قرار نتوانم کرد
ساعت ٧:۳٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩٢ : توسط :

 

هستی همه نشان از تو دارد

عشق مرا اما نشان دوا نمی کند

وصلت را به تعجیل بینداز

 

************

 

تنهایی چه واژه مهجوری است

وقتی

از رگ گردن به من نزدیکتری

 

شاعر: آینا فخیمی


دل نوشت:

با نسیم خنک صبحگاهی انگاردست می کشی به رخساردلم...حال دلم خوش می شود...وقتی دستانت اینقدر حیات بخش است ببین آغوشت چقدر بی همتاست...خودت خوب میدانی که فقط با آغوشت آرام می گیرد این بنده همیشه بی قرار....در آغوشت که باشم از زمین و همه وابستگی هایش کنده می شوم...چشمانت معجزه میکند و آغوشت بیداد! ببخش اگر همچون شبان قصه موسی در قالبی که دست یافتنی است تصویرت کرده ام! خودت گفتی: هیچ آدابی و ترتیبی مجوی!

 


 
حال دلمان خوب می شود به معجزه نگاهت
ساعت ٧:٠٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩٢ : توسط :

 

 

از وقتی یادم می آید همینطور بوده...به تو که می رسم آرام می گیرم..تمام خستگی و دلواپسی های روزمره ام رنگ می بازد در نخستین نگاهت..

انگار یادم می رود همین چند روز پیش چقددددددددددددر خسته بودم..انگار یادم می رود اشکهای غمناک بعضی روزهای عمر را...

هرچند دوری و دیر..اما به تو که میرسم آرام میگیرم در پس آن مامن امنت...

هرچند راحت به دست نمی آیی اما بودن در حریم حرمت آرامم می کند...

هرکدام از آدمها جایی را برای به آرام رسیدن دارند..شاید..

من اما تا یادم می آید با چشم دوختن به گنبد طلایی ات آرام می گیرم....

بلاخره دعاهای نائب صاحبدل ما اثرگذار بود و دعوت شدیم به حرم امن رضوی....

جای همگیتان خالی بود در آن شب روحانی که در جوار مهر رضوی به صبح رسید...

چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی....

کاش حال دلمان همیشه همینقدر خوب بماند...

 

پی تشکر نوشت:

ممنونم از رفیقی که هر وقت دلم می گیرد به جای من چشم به گنبد طلا می دوزد و نماز عشق می خواند....

هر وقت به حرم می روم از این زاویه به تماشای چشمانش می نشینم...محشر است...

 


 
یا انیس....
ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩٢ : توسط :

 

رمضان امسال هم به چشم برهم زدنی گذشت.

خدایا...ای انیس من لا انیس له...

به خاطر فرصت ناب عبادت سحر و افطار

به خاطر درک قشنگی های این ماه

به خاطر فرصت الغوث گفتن توی شبهای عزیز قدر

به خاطر فرصت توبه و استغاثه

به خاطر اینکه اجازه دادی سرسفره رحمت و بخششت بنشینیم

به خاطر فرصت صدا زدنت...فرصت عاشقی...فرصت طلب رحمت و مهربانیت...

خدایا به خاطر بودنت ممنونم..به خاطر آغوش مهری که به روی ما گشودی

به خاطر نعمتهای بیکرانی که هر وقت تصمیم میگیرم بشمرمشون انگشت کم میارم.

به خاطر همه گناهانی که زیر چشمی رد کردی و دوباره صدام زدی که بیا.

به خاطر گرفتن دستام توی سخت ترین لحظه های زندگی...

به خاطر لطف بیکرانت وقتی که اصلا لیاقتشو نداشتم...

خدایا....

به این ماه عزیز قسمت میدم لحظه ای نگاه مهربونت رو ازمون دریغ نکن..لحظه ای ما رو به حال خودمون نذار..لحظه ای فراموشمون نکن

و دستمو بگیر تا بنده خوبی باشم...

خدایا...به خاطر همه داشته هام ممنونم...

میدونم بنده خوبی نبودم..اما تو خدای خوبی بودی ...همیشه...همیشه...همیشه...

یا غیاث من لا غیاث له....یا دلیل المتحرین...یا ارحم الراحمین...

به حق این ماهی که گذشت شفای همه مریضها رو ازت میخوام مخصوصا بچه های مریضو...

به حق تک تک سحرها و افطارهای مومنان خاصت گره گشایی از مشکلات بنده هاتو میخوام

به حق الهی العفو گفتن اونایی که روزه داران خاصت بودن کمکمون کن تا دستامون گره گشا باشه نه گره انداز..کمک کن تا دست یتیمی رو بگیریم و برای یه دل دردمند مونس باشیم...

خدایا......تا همیشه به رحمتت امیدوارم و ایمان دارم که با تو همه چیز ممکن است....

صدای اذون میاد...


 
آخرین پرواز
ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩٢ : توسط :

 

مرداد که به نیمه می رسد تو پرواز می کنی...

پروازی زیبا به اوج بی نهایت...

همانقدر قشنگ و بی نقص که سالها پرنده آهنینت را به پرواز درآوردی حالا بالهای خودت را به اوج می گشایی...

و اینک سالها از آن عید قربان دلتنگ می گذرد و تو هنوز هم همان اسماعیلی هستی که با پدرت تعزیه می خواندی و ذبح میشدی به پای معبود...

و چقدر این روزها ملیحه و سلما و حسین و محمد دلتنگند....

و چقدر این شهر امروز تو را کم دارد...

عباس عزیز...آن بالا ها که هستی هوای ما زمینی ها را هم داشته باش..

آن بالاها که هستی به خدا بگو ما هم دلمان برای دیدار روی ماهش تنگ شده...

عباس عزیز...یادت که نمی رود برای ما هم دعا کنی؟

 

سالروز پرواز  غرور آفرین خلبان شهید عباس بابایی  گرامی باد...

 

 

 

 

پی تشکر نوشت:

مثل همیشه دوستان عزیزم سنگ تموم گذاشتند برای افطاری نیازمندان که لازمه به عرض برسونم با همت دستان گره گشای شما عزیزان توی شبهای قدر دو شب به حدود 70 نفر از خانواده های یتیم دار و فقیر افطاری داده شد به اضافه جعبه های زولبیا بامیه که خریدیم و به هر خانواده دادیم..یک مقدارم از پول کمکهای شما عزیزان باقی مونده که قراره همین شب جمعه باز برای چند خانواده گوشت و غذا تهیه بشه...هرچند زحمات اصلی رو مادر و پدرم متقبل شدند که بی نهایت ازشون ممنونم و از شما میخوام برای سلامتی و طول عمرشون دعا کنید که هر سال بتونن این کار خیر رو انجام بدن....اجرتون با خدا


 
عشق اول...عشق آخر
ساعت ۸:۱٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٢ : توسط :

 

 

    گاهی فقط یک نگاه ساده کافیه برای دیدن نعمتهای قشنگ خدا...گاهی حتی چشم بسته هم میشه دید...

    مثل صدای نفس کشیدن یکی کنار گوش ت..

   مثل دیدنش ، بودنش، مهربونیش و عشقش

گاهی شنیدن اسم یکی تو رو به یک دنیا خاطره قشنگ میبره...

به یک دنیا باهم بودن ناب

   گاهی حتی نوشتن اسمش روی صفحه سفید کاغذ یادت میاره وسط این دنیای پر از دروغ و بدی هنوز چیزهایی هستند که میشه به خاطرشون زنده موند..چیزهای با ارزشی مثل پدر..مادر..خواهر و ..عشق.

و من باور دارم چنین لحظه هایی لحظه شکر گذاریه...و باید سجده کرد به خاطر داشته هات...

خدایا ...تا همیشه ممنونتم به خاطر عزیزانم...

احسانم...عزیزم...

بودنت هنوزم مثل همون لحظه اول عاشقی پر از عطر امیده...

و دیدن همه تلاشی که به خاطر من میکنی و همه سختی هایی که برای قشنگ تر شدن زندگی تحمل میکنی قد همه دنیا ارزشمنده...

تولدت سرشار از ستاره های قشنگ آسمون خدا....

مرد مردادی من...تولدت مبارک...تنت سالم و لبت خندون و دلت عاشق

خدایا ممنونتم


 
گنجهای ارزشمند کودکی ام
ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ امرداد ۱۳٩٢ : توسط :

 

برای کسی مثل من که کلا با خاطره های بچگیاش بیشتر از هر زمان زنده دیگه ای زندگی میکنه هر چیزی که اونو به گذشته ببره مثل یک گنج گرانبهاست..

از بچگی عادت داشتم همه چیزهایی رو که دوستشون دارم نگه میدارم..یه وقتهایی توی وسایلم به یه چیزهایی برمیخورم که خودمم باورم نمیشه هنوز اینو داشته باشم..از اسباب بازیها تا موتور و سه چرخه پلاستیکیم..از اولین عروسک زندگیم تا گل سر و حتی بعضی لباسای بچگیم...کلا به قول ناونیا دختر " پیریزه قرصی " بودم..

یکی از با ارزش ترین خاطره ها  وداشته های دوران کودکیم کتاب قصه هامه...کتابهایی که اولینشون توی 4 سالگی برام خریده شده و هنوزم همونجور سالم و دست نخورده مرتب و منظم توی کتابخونه چیده شدند...

مامانم اولین کسی بود که علاقه به کتاب خوندن رو توی وجودم ایجاد کرد..یکی از عادتهای قشنگ مامان این بود که هر شهری میرفتیم برام از اونجا یه کتاب میخرید بعد صفحه اولش می نوشت که در چه تاریخی و از کجا خریداری شده...و این عادت تاحالاهم برام مونده...کتابهای شعر و قصه اون موقع رو اکثرا اونقد میخوندم که از حفظ بودم ....

حسنی نگو یه دسته گل...موش و گربه عبید زاکانی...دزده و مرغ فلفلی...خروس نگو یه ساعت...عمو جنگلی...سارا و سعید و کلی کتاب قشنگ دیگه....

نمیدونم بچه های این نسل که مدام پای تلویزیون و کامپیوترن قد ما خاطره های قشنگ  و یادگاری های ارزشمند از بچگیاشون دارن؟

 

اولین کتاب قصه زندگیم...(سال 64)

بزبزقندی

 

زندگی های ساده و روستایی توی کتابهای قصه

 

اینم تعدادی از کتابهای ارزشمند که گنجهای کودکی منند

اینم گنج های آبجی کوچیکه که هنوز نگهشون داشته