هنوز جای زخمهایمان تازه است
ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩٢ : توسط :

برای نسلی که با صدای آژیرخطر و خمپاره و موشک چشم باز کرده و با دیدن هول و هراس و اضطراب مردم از حملات هر روزه دشمن قد کشیده جنگ زشت ترین و بد ترکیب ترین واژه دنیاست حتی اگر هزارها کیلومتر آنطرف تر باشد! حتی اگر دو کشور دشمنت به جان هم افتاده باشند!

مهم نیست جنگ چرا و چگونه و توسط چه کسی شروع میشود مهم مردم بی پناه و کودکان معصومی هستند که این وسط به بهای قدرت طلبی و زورگویی سیاستمدارانشان به خاک می غلطتند و خانه هایی که خراب می شود تا کاخها آباد شود.

مهم نیست که آخرش صلح می شود یا یکی از طرفین پرچم پیروزی را بالا می برد مهم این است که بچه های زیادی از این خاک یتیم می شوند.مادران بسیاری داغ فرزند می بینند. زنان جوان بسیاری تا ابد چشم به راه شوهر می مانند و دردهای بسیار به جا می ماند.

مهم نیست که چه کسی مسئولیت جنگ را می پذیرد مهم این است که چند کودک معصوم در کلاس درس به خون خود آغشته می شوند و آنان که می مانند مثل من و هم نسلی هایم به اضطرابی ابدی اسیر می شوند که تا دم مرگ رهایشان نمی کند.

بعد از سی و سه سال هنوز نمی دانم چرا آن همه کودک و زن و مرد و پیر و جوان باید قربانی می شدند؟ چه کسی پاسخ دردهای مردم حلبچه را می دهد؟ چه کسی باید جوابگوی هزاران جانباز قطع نخاع  وشیمیایی و هزاران خانه بی پدر را بدهد؟

هنوز نمی دانم کسی که اولین شعله جنگ را در این سرزمین آریایی برافروخت آیا خودش را خواهد بخشید؟آیا روزی در مقابل ما به پاسخگویی خواهد ایستاد؟

هنوز نمی دانم..اما این را می دانم که به هیچ بهایی نمی خواهم هیچ سرزمینی طعم جنگ را و هیچ کودکی طعم آوارگی را بچشد....

امروز یادآور تلخ ترین خاطرات کودکی های ما دهه شصتی هاست...خاطراتی که امیدوارم هرگز تکرار نشود...

 


 
در گلستانه چه بوی علفی می آمد
ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩٢ : توسط :

دشت هایی چه فراخ‌!
کوه هایی چه بلند!


در گلستانه چه بوی علفی می آمد!
من در این آبادی‌، پی چیزی می گشتم‌:
پی خوابی شاید،
پی نوری‌، ریگی‌، لبخندی‌.

پشت تبریزی ها
غفلت پاکی بود، که صدایم می زد.

پای نی زاری ماندم‌، باد می آمد، گوش دادم‌:
چه کسی با من‌، حرف می زند؟
سوسماری لغزید.
راه افتادم‌.
یونجه زاری سر راه‌.
بعد جالیز خیار، بوته های گل رنگ
و فراموشی خاک‌.


لب آبی
گیوه ها را کندم‌، و نشستم‌، پاها در آب‌:
«من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشیار است‌!
نکند اندوهی‌، سر رسد از پس کوه‌.
چه کسی پشت درختان است؟
هیچ‌، می چرخد گاوی در کرد.
ظهر تابستان است‌.
سایه ها می دانند، که چه تابستانی است‌.
سایه هایی بی لک‌،
گوشه یی روشن و پاک‌،
کودکان احساس‌! جای بازی این جاست‌.
زندگی خالی نیست‌:
مهربانی هست‌، سیب هست‌، ایمان هست‌.
آری
تا شقایق هست‌، زندگی باید کرد.

در دل من چیزی است‌، مثل یک بیشه نور، مثل خواب دم صبح

و چنان بی تابم‌، که دلم می خواهد
بدوم تا ته دشت‌، بروم تا سر کوه‌.
دورها آوایی است‌، که مرا می خواند.»

                                                                                      (سهراب سپهری)

 

 دل نوشت:

سهراب یادآور روزها و سالهای خوش نوجوانی من است.روزهای قشنگی که آخر نامه هام به فرزانه اشعار سهرابو می نوشتم..روزهایی که هشت کتاب رو از حفظ بودم و چقدر این شاعر حرفهای دل من رو میزد توی قافیه های دلنشین شعرش....

دلم واقعا می خواد همین الان کفشها رو دربیارم پاهامو بذارم توی آب یه رودخونه که کناره هاش پونه روئیده باشه و از عطرش مست بشم..بعد درازبکشم روی علفهای باغ و به آسمون خیره بشم..اونقدر خیره بشم به آبی آرامش که خوابم ببره بعد که بیدار شدم لبخند خدا رو به پهنای آسمون ببینم....دلم برای طبیعت و سکوت و آرامشش تنگ شده...برای شب خوابیدن توی باغ....


 
دختری که منم
ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩٢ : توسط :

 

    تو سالهای جنگ و هراس بمباران وقتی که هنوز خیلی از خانواده ها به وضوح نشون میدادن که دوست دارن بچه شون پسر باشه وقتی پسر داشتن یعنی تداوم نام یک مرد وقتی پسر میشد عصای دست پدر و دو برابر ارث میبرد و باعث افتخار خانواده بود،

من دختر زاده شدم.

دختری که وقتی اومد چشمای پدرش برق زد و مادرش ذوق کرد.

دختری که قد ده تا پسر براش ارزش قائل شدن  و بهش بها دادن.تشویقش کردن و حمایتش کردن تا به چیزهایی که دوست داره برسه...دختری که نام پدر بهش افتخار داد و باعث افتخار پدرش شد.

و من هیچوقت حتی برای یک لحظه توی همه عمرم آرزو نکردم کاش پسر بودم

و هیچوقت از دختر بودنم ناراضی نبودم

افتخار کردم که دخترم با همه لطافت روح یک دختر

با همه مهربانیهایی که فقط یک دختر میتونه نثار پدر و مادرش کنه

با همه محبتی که فقط یک دختر میتونه به پای برادرش بریزه

با همه عشقی که فقط یک دختر می تونه به همسرش داشته باشه

با همه عاطفه و مهر بیکرانی که یک دختر میتونه نثار فرزندانش کنه

و اینها موهبتهایی هستند که خداوند فقط به دخترها عطا کرده و متاسفانه مردان ما از این موهبت محرومند.

من افتخار میکنم به اینکه دخترزاده شدم و با همه محدودیتها و ممنوعیتها و کج اندیشی های جامعه ام تونستم در جامعه فعال باشم.درس بخونم کار کنم بنویسم و زندگی کنم و مثل یک مرد از اندیشه هام از اعتقاداتم و از قلمم دفاع کنم

من افتخار می کنم به اینکه دختر زاده شدم برای مهر ورزی و روح بخشیدن به این دنیای سنگی که نمیدونم اگر ما نبودیم با این همه خشکی و خشونت چیکار میکرد؟

با همه مشکلاتی که امروز زنان و دختران ما باهاش روبرو هستند من خوشحالم که هنوز نام یک دختر زنده کننده نسل پیامبر ماست.

و من افتخار می کنم به پدری که سالهاست از دختر داشتنش ابراز خوشحالی می کنه و مثل کوه پشت دختراش وایساد تا دیده بشن و موفق باشن..

به قول بابام خدا به بنده های محبوبش دختر میده..قدر دختراتونو بدونید.

این روزها که حرف از تبریک روز دختره خواستم بگم روز همه  اونایی که به دختر بودنشون افتخار میکنند مبارک باشه...


 
فقط بیا
ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩٢ : توسط :

 

تمام شعرهای قشنگ خوش قریحه ترین شاعران جهان را زیر و رو می کنم

تمام عاشقانه های نویسنده های بزرگ دنیا را می گردم

تا شعری - جمله ای- کلامی بیابم که حرف دل باشد...

نیست....یافت می نشود....

با همین زبان الکن قبول کن

بگذار بگویم دلم تنگ است برای هوای بودنت

برای نفس کشیدنت

برای عاشقانه های آرام

دلم تنگ است....

خدااااااااااااااااااای من...

تو که خودت خوب می دانی اگر یک شب ، فقط یک شب آغوشت را از من دریغ کنی به گل می نشیند این دل سودایی

پس چشم فرو نبند...رو برمگردان....بیا و بگو که تو هم دلت برای من تنگ شده بود.

بیا و بگو ...

از چه میترسی؟

بگذار یکبار هم مردم دنیا بگویند : او را می بینی؟ خدایی است که عاشق یکی از بنده هایش شده است!

چه عیبی دارد یکبار هم ما ناز کنیم و شما نیاز؟

بیا که سخت بی قرار دیدارتم...

این بار می شود همه آدمها و کارها و گرفتاریهایت را فقط برای یک شب کنار بگذاری...

می شود همین یک شب را فقط خدای من باشی؟

می شود هرچه گفتم هرچه خواستم فقط بگویی چشم؟!

می شود خدا؟؟

 می شود صبح که چشم باز میکنم سرم رو شانه های تو باشد؟

می شود خدا؟


 
وه یاد او روزا......
ساعت ٧:٤۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ شهریور ۱۳٩٢ : توسط :

 

    سر صوزی که ا خو ورمسی ای نسیم خنک که مزنه مین ریت دلت پر درمیاره مره او سالا دیر...

مره ناون خومو...مره میدون دوخووارو و او خونه بزرگ مامان ملوک...

ای موقا که موی چه شوری داشتیم وره رخت و لواس مدرسه...وره کتاب و کیف خرین و جلد کدنشو...ای چش کوره م وره او روزا....

یادته آزی؟ ای روزا دیه کم کم بار و بنجلتونه موسیت که وریردید بوشهر...چنی مه دق مخوردم! دیه جز نامه نگاری خوری ا هم نشتیم تا سالی دیه که هنی بیایت!

یادته منیج؟ ای روزا دفتر و کتابامونه هم کادو مکدیم هم نایلون! او دفتر املابزرگمه یادته منیج؟

یادته سحر جو؟ اول مهر که موی دم در مدرسه ادیبه او و جارو مکدن وره ایما ...یاته او حیاط خوشگل و پردرختش؟ یاته کلاسامو چنی کم جمعیت بی؟یاته مسابقه بسکتبال و حرص خوردنامو وره یه گل؟

چش کوره م وره ناون

آخر شهریور که موی ا ذوق کفش و کیف نو شووا خوومو نمورد ! موفتیم کاش زیتر مدرسه ها وا با بریم پز لواسامونه بیم!

یاش وخیر مدرسه شرف ...یاش وخیر

دبیرستان معلم و او مین قلا بزرگش یاته فرزانه جو؟یاته چنی ذوق داشتیم که دیه بزرگ بییم؟ یاته شما ریاضیا چنی وه ایما فیس مدایت؟!

کاش مشد هنی یه گل دیه کوچک بایم...اونقدی که او مانتو شلوار سورمه ای م با قدم! اونقدی که او مقنعه کرمم بره سرم هنی!

کاش مشد هنی سرصوزی مامان ملوکه بینم که داره ا قلا مدبغ ورمیرده هنی راه مره هنی سرحاله هنی مخنه....

کاش مشد هنی درس آخرین جمعه شهریوره ا کتاب فارسی بخونیم...

کاش مشد هنی انشا بنویسیم تابستان خود را چگونه گذرانده اید!

دلم لک زیه وره بچه یام...دلم لک زیه وره وقتی همه کوچک بیم مینه خونه مامان پری ...یاته فرناز جو؟

 

دل بغض نوشت:

دلتنگ زبان مادری ام...دلتنگ همه کودکی هایم...دلتنگ خانه قدیمی مادربزرگ و مادربزرگی که بتواند راه برود..دلتنگ همه روزهای شاد کودکی ام...دلتنگ همه خاطرات شهریور و مهر بچگیهایم....دلتنگ همه دهه شصتی هایی که در خاطره هایم شریکند....