...
ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ مهر ۱۳٩٢ : توسط :

 

برف می بارد از چشم هایم

خداوند برایم سه تار می زند

تا برای لحظه ای آرام شوم

 

                                         


 
تجلیل شکوهمند
ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩٢ : توسط :

 

    چند روزی است که  درو دیوار شهرمان پر شده از تبلیغات جنگ یکی از هنرمندان لرستان و گروه همراهش ، علاوه بر اینکه از صبح خودرویی با بلندگو در کوی و بزرن می گردد و با صدای گوشنوازی تبلیغ میکند که بیایید و تماشا کنید.

در حاشیه! این جنگ شاد ظاهرا قرار شد به پیشنهاد و پشتیبانی مالی نماینده شهرمان ،"آئین تجلیل از اصحاب فرهنگ و هنر نهاوند" هم برگزار شود. ظاهرا اتفاق فرخنده و مبارکی است که می تواند موجب تشویق و حمایت از هنرمندان همیشه مظلوم و فرهنگیان سختی کشیده نهاوند باشد. و به دلیل حساسیت امر قاعدتا بایستی تیمی از اهل هنر و فرهنگ برای انتخاب هنرمندان و اهل فرهنگ گلچین شوند که براساس معیارهای اصولی و سوابق هنری و فرهنگی افراد دست به انتخاب بزنند.

اما تنها چیزی که متاسفانه در انتخابهای اینگونه ای در شهرما ملاک عمل قرار نمی گیرد داشتن ضوابط و استفاده از یک تیم کارکشته  وصاحب صلاحیت برای این گونه انتخابهاست

نهاوند، معدن هنرمندان و اهل فرهنگ ارزشمندی است که هرکدامشان به تنهایی یک وزنه سنگین و یک پشتوانه و میراث قوی برای شهر هستند. بزرگانی چون محمدتقی قیاسی خوشنویس ارزشمند و صمد عنبردخت و صفی نقاشان صاحب سبک و محمدرضا عبدالملکیان شاعر خوش قریحه و بسیار ،چهره هایی که نام و جایگاهشان از مرزهای نهاوند فراتر رفته و میراث کشوری ما هستند اما هنگامه انتخاب که میرسد بی اعتنا به بازتاب کاری که می کنند متولی مراسم فهرست بلند بالایی از دوستان و همکاران و رفقای خانوادگی اش را قطار میکند و از همان ابتدا نفری یک جایزه به آنها تقدیم می کند انگار فقط و فقط باید هزینه ای را صرف کند و احیانا هم این مراسم گرانقدر را در فهرست عملکردش ثبت و ضبط کند.

اسامی که یکی یکی خوانده می شوند تا برای تقدیر شدن به بالای سن بیایند بهت و شگفتی حضار را در بر می گیرد و هر لحظه به حیرتشان افزوده می شود. نام کسانی خوانده می شود که میزان اطلاعاتشان از هنر و فرهنگ و میزان فعالیت فرهنگی و هنریشان همان اندازه ای است که مورچه از وزنه برداری سرش می شود !

به جز یکی دو نفر، که احتمالا از دستشان در رفته و در لیست هنرمندان و فعالان فرهنگی، لحاظ شده اند. مابقی یا زنان خانه دارند که اوج سوابق هنریشان احتمالا پختن غذا و خیاطی در منزل بوده! و یا شهروندانی که نهایت فعالیت فرهنگیشان روزنامه خواندن بوده است و کنار خبرنگاران عکس یادگاری گرفتن !

آن وقت هنرمندانی که سالهاست در این شهر و دیار خاک صحنه می خورند و زیبایی می آفرینند و افتخار و عنوان برای شهرشان کسب می کنند هیچ جایی در این انتخابها ندارند.هرچند هنرمند نیازی به برپایی چنین مراسمهای فرمایشی ندارد اما برای شهری به عظمت نهاوند و به قدمت و تاریخ کهنش و به هنرمندان و فرهنگیان صاحب نامش کسر شان غیر قابل توجیهی است که از کارمندان یک اداره به عنوان فعال فرهنگی تجلیل شود اما بعد از سالها هیچ مراسم کوچک یا بزرگی برای تجلیل و تقدیر از چهره ملی چون محمدرضا عبدالملکیان ترتیب داده نشود.

مایه شرمساری است که نام کسانی را به عنوان هنرمند و فعال فرهنگی قرائت کنیم که به صورت مستقیم و غیر مستقیم با رئیس محترم مربوطه ارتباط پیدا میکنند و بعد هم فهرست بلند بالایی سوابق ساختگی و خنده دار برایشان قطار کنیم که حضار متقاعد شوند در این شهر قحط الرجال و قحط النساء بوده !

و اینگونه فقط بودجه تخصیصی را به نحوی هدر دهیم.

ای کاش نماینده محترم شهرمان به جای اینگونه اعتبار دادن به چنین مراسمهای فرمایشی، حداقل روی انتخاب نفراتی که قرار بود تجلیل شوند نظارت بیشتری به خرج می داد تا چنین مراسم حساب نشده و بی برنامه ای ،مضحکه خاص و عام نشود.

هرچند در میان فهرست خنده دار و  بلند بالای افراد تجلیل شده ،دیدن نام برخی هنرمندان جوان و الحق خوش ذوق و صاحب سبک که احتمالا هم از دستشان در رفته بود مایه اندکی تسلا بود اما اکثریت قریب به اتفاق تجلیل شوندگان مایه شرمساری بودند جناب رئیس!

و متاسفانه این رخداد نامیمون سالهاست در این شهر جریان دارد...وقتی به یک شخصیت عادی که نه تحصیلاتی دارد و نه هنری و نه هیچ! آنقدر بها می دهیم که شهروند نمونه اش می کنیم و اکنون هم که فعال فرهنگی می نامیمش حق دارد چنان به خود غره شود که خدا را بنده نباشد و هر سال 17 مرداد که می شود در کنارخبرنگاران زحمتکش نهاوند عکس یادگاری بگیرد و خود را هم خبرنگار بنامد و جایزه بگیرد! و از فردای همان روز غیبش بزند تا سال بعد!

 

بلاخره همه چیزمان باید به همه چیزمان بیاید! منتخبانمان به انتخاب کننده مان و مراسممان به مسئولین فرهنگی مان!

 

 پی توضیح نوشت:

با احترام به مخاطبان "باشعور" این وبلاگ ، بخش نظرات وبلاگ به تشخیص بنده و فقط به احترام دوستان ذینفع خصوصی شد.لیکن اصل پست پابرجاخواهد ماند تا بسوزاند ته دل آنان را که یادشان رفته، ترس از بندگان خدا برای کسی که سالها بی هیچ واهمه ای در مطبوعات از حق مردم شهرش سخن گفته معنایی ندارد..

به قول دوستمان: مه فشاند نور و سگ عو عو کند.....


 
برای مردی که در باران آمد
ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ مهر ۱۳٩٢ : توسط :

   

هرچند سال هاست عبای چرکین سیاست را از تن به در کرده ام و دیگرهیاهوی آمدن این یکی و رفتن آن دیگری نه شوقی در من ایجاد می کند و نه اندوهگینم می کند.

هرچند دیگر مثل سالهای خوش نوجوانی و جوانی سرمست نمی شوم با هیاهوی انتخابات و هیجان روزهای تبلیغات هیچ انتخاباتی را ندارم.

هرچند دیگر" 16 آذر" و "18 تیر "برایم روزهایی هستند درست مثل سایر روزها و دیگر دستهای همدیگر را نمی گیرم که یار دبستانی  خوانان از پل گیشا تا انقلاب را پیاده طی کنیم تا مقابل دانشکده فنی کبوترهای سپید را به آسمانی آبی بسپاریم و روز دانشجو را جشن بگیریم.

هرچند دیگر برای اعتراض به هیچ اتفاق سیاسی و غیرسیاسی اعتصاب غذا نخواهیم کرد و دانشکده را به هم نخواهیم ریخت.

اما بعضی اتفاق ها ، بعضی آدمها، همیشه توی ذهنت می مانند.جدا از سیاست و سیاست بازی و همه روزهای تلخ  وشیرین گذشته.بعضی آدمها می مانند به خاطر ذات خودشان ..به خاطر متفاوت بودنشان...و حتی به خاطر لبخند شیرین و متانت بی همتایشان.

و تو یکی از آن آدمهایی...

کسی که در آستانه 70 سالگی هم مثل 17 سال پیش لبخندهایت دلنشین است و نگاهت مملو از امید و کلامت لبریز از وقار و آرامش ...

کسی که حتی اجازه نداد کسی شعار مرگ بر مخالفش را سر بدهد و همیشه گفت: زنده باد مخالف من ...

کسی که در عنفوان نوجوانی وقتی سرمست از داشتن حق انتخاب بودیم وقتی فضای کشور خسته بود از همه سالهای جنگ و بعدش فرسوده بود از سختی های بازسازی خانه های آوار شده و دیوارهای ترکش خورده و دلهای، آمد با همان لبخند همیشگی و حرفهایی که امید بخش بود.

حرفهایی که حتی اگر "حرف" بود اما آرامشی عجیب را به رگ جامعه تزریق کرد و برای 8 سال باورمان شد که "هستیم".که انسانیم و حق زندگی داریم.

و امروز این مرد 70 ساله می شود..مردی که در حرکت دادن این کشور به سوی توسعه و پیشرفت گامهای ارزشمند و انکارناپذیری برداشت...گامهایی که شاید روزی به بار بنشیند..

و امروز این مرد در سالهای میانسالی هنوز از امید و زندگی می گوید و هنوز لبخندهایش بوی گل محمدی می دهد...عطر ساده سخاوت از متانت و وقارش می بارد و هنوز به گفتگو و صلح اعتقادی راسخ دارد...

اگر در همه 8 سال خدمتش تنها توانسته باشد مبدع گفتمان ارزشمند گفتگوی تمدنها باشد و نام ایران را به کشوری صلح طلب تبدیل کرده باشد برای خادم بودنش کافی است.

70 سالگی ات مبارک سید محمد خاتمی...

شاد باش و دیر زی...


 
اشک خون بر دردهای شکوفه
ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ مهر ۱۳٩٢ : توسط :

 

  می گویند هر کودک فرشته ای است از فرشته های خدا که به زمینیان هدیه می کند.کودک می آید تا حلاوت بخش زندگی زن و مردی باشد که به برکت تولد او مفتخر به عنوان پدری و مادری شده اند.و این فرشته در آغوش پدر و مادر می بالد و از عشق آنها بهره مند می شود....تابوده همین بوده...

اما انگار قرار نبود قطره ای از همه محبت مادری و حمایت پدری نصیب" شکوفه" شود.دخترک بی گناهی که از بدو تولد قربانی دختر بودنش شد و تا امروز که شانزدهمین بهار زندگی اش خزان می شود به جای مهر و نوازش کتک خورده و به جای آغوش گرم والدینش سرمای بی محبتی و شکنجه های آنان را تحمل کرده و امروز آواره کوچه ها است.

شکوفه دختری 16 ساله است .مثل همه دخترکان این سن و سال باید شاد باشد و با یک دنیا امید به آینده روشنش بیندیشد، اما امروز از او جز تنی رنجور و کبود ، جز بدنی زخمی و سیاه شده و جز روحی دردمند و آسیب دیده چیزی باقی نمانده است.شکوفه تاوان چه چیزی را می دهد؟تاوان دختر بودنش را؟ گویا فرهنگ دوران بدویت زنده شده است.شکوفه نوجوان، رنجدیده تر از آن است که بتواند دردهایش را شرح بدهد اما آنقدر واضح است جای این زخمها، که اشک هم برایش ماتم می گیرد.به اصرار ما لب به سخن می گشاید و از دردهای 16 ساله اش می گوید:

او فرزند دوم یک خانواده 7 نفره است.خانواده ای با پدری کارگر که از روستاهای اطراف نورآباد به شهرستان نهاوند در استان همدان مهاجرت کردند. می گوید خودم در نهاوند متولد شدم ولی خانواده ام همه اهل روستاهستند.مادرم باافتخار برایم تعریف می کند که چطور وقتی کودک بوده ام سعی کرده مرا از بین ببرد چون دختر نمی خواسته اند! یک ساله بودم که رگ دستم را آنقدر فشار دادند که شاهرگم مسدود شدو تا یک ماه در CCU بستری شدم!

نه ساله بودم که مادرم به مدرسه ام آمد وقتی معلم گفت: درسش ضعیف است . دقیقا یادم است که مادر از حدود 15 پله مرا به پایین هل داد و این اتفاق در دوره راهنمایی هم یکبار تکرارشد.

ده سالم که شد، یکبار لباسهایم را درآوردندو جلوی آفتاب کتکم زدند،موهایم و دستهایم را به درخت بستند و با کمربند کتکم زدند.

تابستانی که قرار بود به دبیرستان بروم، یک شب پدر و مادرم با هم دعوایشان شد و مراساعت 10 شب از خانه بیرون کردند و گفتند: تواضافه ای!

اول دبیرستان بودم که دوستم نیمی از بیسکوئیت خود را در مدرسه به من داد، مادرم  را در راه مدرسه دیدم، پرسید این بیسکوئیت را چه کسی به تو داده؟ هرچه می گفتم :دوستم داده باور نمی کرد. می گفت : یک پسر آن را به تو داده! همانجا وسط خیابان مقنعه ام را درآورد و سرم را محکم به تیرآهنهایی که در خیابان بود زد.و من بدون مقنعه با همه قدرتم تا مدرسه فرار کردم.

 سال گذشته، در 15 سالگی به من گفتند : باید با پسرخاله ات ازدواج کنی.من قبول نکردم.پسرخاله ام معتاد بود و دوستش نداشتم.آنها مرابه زیرزمین بردند و لخت کردند و آب سرد رویم ریختند و آنقدر کتکم زدند تا قبول کنم به عقداو درآیم.

25 مهر91 عقد کردیم، بعد از 3 روز گفتم او را نمی خواهم وشش ماه طول کشید تا از او جدا شدم.پدر و مادرم، مهریه 3 میلیونی ام را از او گرفتند و برای خودشان برداشتند.انگار من یک وسیله بودم تا از پسرخاله ام اخاذی کنند، به او گفته بودند با شکوفه ازدواج کن، بعد او را بکش. مارضایت می دهیم!

هزاران بار از این اتفاق ها برایم افتاده است.آنقدر کتک خورده ام که دیگرجای سالم در بدنم نمانده است.تنها دلخوشی ام رفتن به مدرسه و درس خواندن بود.درکنار دوستانم، چند ساعتی غصه هایم را فراموش می کردم.هفته گذشته به بهانه اینکه تو با یک پسر رابطه داری، انواع تهمتها را به من زدند. بعد مادرم به مدرسه آمد و مدیرم را تهدید کرد که این دختر، باکره نیست و حق نداری به مدرسه راهش بدهی و گرنه برایت دردسر درست می کنیم! بعد هم همه لباسهای مدرسه و کتاب و وسایلم را سوزاندند تا دیگر نتوانم به مدرسه بروم.

از چهارشنبه تا شنبه مرا با چوب کتک زدند.از حال که می رفتم رهایم می کردند بعد که دوباره به هوش می آمدم شروع به کتک زدن می کردند.در خانه را قفل کرده بودند، تا هیچ همسایه ای نتواند به فریادم برسد.پدرم به من گفت اگر دلت رابطه با مرد می خواهد خودم باتو رابطه برقرار می کنم و به طرفم آمد! از شرم می لرزیدم.

شنبه بعداز ظهر بعد از کلی کتک کاری، موهایم را قیچی کردند و از خانه بیرونم کردند! با بدنی خونین به خانه یکی از همکلاسیهایم رفتم، وقتی مرا دیدند شوکه شدند و برایم گریه کردند اما پدرش اجازه نداد شب آنجا بمانم و من باز آواره شدم.چند ساعتی بی هدف می گشتم تا اینکه مادر یکی از همکلاسی هایم مرا دید و باخود به خانه برد.

وضعیت شکوفه آنقدر اسفناک است که دل هر بی رحمی را به درد می آورد.مهرمادری و محبت پدری کجاست که پدر و مادری فرزند تنی خود را اینگونه بی رحمانه شکنجه می کنند و آرزوی مردنش را دارند؟آیا حیوانات هم با فرزندان خود چنین می کنند که انسانی چنین قساوت را به اوج رسانده است؟

 

شکوفه با لباسهایی که همکلاسی اش به او داد فردای همان روز به مدرسه رفت . مسئولین مدرسه با دیدن بدن کبود و جراحت های بدن او نیروی انتظامی را در جریان گذاشتند و با همکاری دلسوزانه مسئولین اماکن شهرستان نهاوند و تشکیل پرونده علیه خانواده اش طرح دعوی شد.اما سرنوشت این دختر معصوم چه خواهد شد؟ در حساس ترین سن یک نوجوان با همه دردهای جسم و روحش آیا به خانواده ش تحویل داده خواهد شد تا بی رحمی را در حق او تمام کنند؟آیا دختر بودن آنقدر گناه بزرگی است که شکوفه باید به جبرانش روزی هزاربار تا پای مرگ برود؟تحقیر و توهین و تهمت های 16 سال زندگی این دختر بی گناه یک کتاب قطور خواهد شد اینها تنها بخشی از همه دردهای شکوفه پرپر شده بود که توانست به زبان بیاورد.شکوفه می گوید آنها با دختر بودن من مشکل دارند اگر پسر بودم هیچ مشکلی نداشتم خانواده من از دختر بدشان می آید .

 شکوفه به همه حتی مامورین گفته که به هیچ وجه حاضر نیست به نزد خانواده اش برگردد اما قانون تا چه حد از این دختر بی پناه حمایت خواهد کرد؟

آیا بهزیستی و انجمن های حمایت از کودکان و بزرگسالان بی سرپرست می توانند مرهمی بر دردهای این دختر زجر کشیده باشند؟

آیا قانونی برای حمایت از این دختربی گناه که در اوج نشاط و جوانی با تنی رنجور و زخم خورده آواره کوچه ها شده وجود دارد؟

آیا می توان کاری کرد که سرنوشت خواهر 4 ساله شکوفه هم مانند او تلخ و دردناک نشود؟

 پی درد نوشت:

این روزها به همه دغدغه های روزمره مان دردهای شکوفه و نگرانی ازسرنوشت او افزوده شده..نگرانیم که مبادا واداراش کنند دوباره به آغوش دردناک خانواده بازگردد وشکوفه کم سن و سال ما در اضطرابی دردناک دست و پا میزند...این دردنامه را اینجا نوشتم تا شاید مسئولین و انجمنهای مدافع حقوق کودکان برایش چاره ای بیندیشند...شما را به خدا به هر کس و هر جا که می توانید اطلاع رسانی کنید...

این هم لیکنهای خبر تاکنون:

سایت خبری تحلیلی جریان

سایت قطره

شبکه اطلاع رسانی دانا

پایگاه خبری تحلیلی نافع

ستلق


 
و به آن آبی آرام بلند.....
ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ مهر ۱۳٩٢ : توسط :

 

       صدای اذان را که می شنوم گرم هر کاری باشم ناخودآگاه دلم می دود به یک آبی روشن بی منتهای آرامش بخش....و بی اختیار لب به دعا گشوده می شود...حتی همین روزها که کمی با خدا بحثم شده  و به ظاهر سرسنگینیم برای هم!( اما حواسم هست که هر شب دزدکی موقع خواب می بوسدم و پتویم را می کشد که سرما نخورم و صبح موقع خروج از خانه دور سرم وان یکاد می خواند!)

 خنکای این روزها را دوست دارم ..اگر وقت دیگری بود این وقت سال این خانه پربود از حرفهای قشنگ و عاشقانه از رنگ برگها و نسیم سرد و پادشاه.....نه!

پادشاهی ات تمام شده برای من..بدجور از چشمم افتاده ای حضرت پاییز!

هرچند نیمه منی...بخشی 32 ساله از هویتم...جزئی جدانشدنی ازشناسنامه ام اما چه کنم که دیگر دلم نه به رنگ برگهایت هوایی می شود نه به زادروزی که روزگاری مایه مباهاتم بود...

دیگر جز تکرار روزهای سرد و رنگهای زرد برایم معنایی نداری...اما...

می گویند دعا به وقت اذان مستجاب می شود..می روم چشمانم را ببندم شاید دعا کنم دوباره اتفاقی بیفتد که برایم مقدس ترین فصل سال شوی ....

تو هم دعا کن ....شاید شد.

راستی فکر میکنی الان که با خدابحثمان شده بازهم دعایم را مستجاب می کند؟!

 

 

دل نوشت:

هنوز در سفرم

خیال می کنم در آبهای جهان قایقی است

و من ، مسافر قایق، هزارها سال است

سرود زنده دریانوردهای کهن را

به گوش زنده روزنه های فصول میخوانم

و پیش می رانم

مرا سفر به کجا می برد؟

امروز سالروز تولد شاعر همیشه محبوب من سهراب سپهری عزیزه....

یادت ماندگار،تولدت مبارک


 
کاش میشد از بین این آدمها رفت......
ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ مهر ۱۳٩٢ : توسط :

 

     نمیدونم همه مردم دنیا همینجوری مثل ما ایرانی ها زندگی می کنند؟

     همینجوری همدیگه رو آزار میدن به بهانه دوستی؟همینجوری زخم زبون می زنن به نام دلسوزی و خیرخواهی؟ همینجوری توی زندگی همدیگه دخالت می کنن به نام مصلحت همدیگر را خواستن؟ همینجوری با نیش و کنایه و متلک با هم حرف می زنن؟ همینجوری ضعیف کشی می کنن؟ همینجوری زیراب همدیگه رومی زنن؟همینجوری برای همدیگه دردسر درست می کنن؟ همینجوری سرک می کشن توی زندگی دیگران بی اجازه و با اجازه و اسمشو می ذارن روابط خانوادگی و دوستی؟!

من که جاهای دیگه دنیا رو ندیدم ولی امیدوارم مردمان هیچ کجای دنیا مثل مردم سرزمین من زندگی نکنند.

توی زندگی های شخصیمون به تنها چیزی که حواسمون نیست آرامش دیگرانه.به تنها چیزی که دقت نمی کنیم رعایت حریم آدمهاست.به تنها چیزی که اعتنا نداریم حفظ عزت نفس و مناعت طبع همدیگه س. خدا نکنه طرف بهمون اعتماد کنه و ما رو وارد اسرارمگوی زندگیش کنه، یا چنان اسرارشو جار میزنیم که از کرده خودش پشیمون بشه یا اونقد زیر پوشش واژه مضحک و حال به هم زن خیرخواهی و دوستی و صلاحشو دونستن بهش گوشه و کنایه و متلک می ندازیم و دردشو به روش میاریم که دلش میخواد سربه بیابون بذاره از دست دوستی مثل ما!

خودمون هزار و یکجای زندگیمون می لنگه بعد ذره بین برمی داریم و میشیم معلم اخلاق زندگی مردم! این کارو بکن من به خاطر خودت میگم.اینجوری نگو..اینجوری بگو..این جا نرو..اونجا برو...ناراحت نشیا من خیرتو می خوام! و به تنها چیزی که دقت نمی کنیم آدمیت و شعور و بودن طرف مقابله! انگار بلانسبت داریم با یک موجود چهارپای دوگوش پالان دار مکالمه می کنیم! یکی نیست بگه: کل اگر طبیب بودی....

توی محیط کار زورمون به از خودمون گنده ترها و رئیس روسا نمی رسه می گردیم که کی زیردست ماست و میشه بهش زور گفت بعد یه پتک ورمی دارم روزی 17 رکعت می کوبیم توی سر هر بدبختی که ضعیف تر ازماست.اگه شد با کار و اگرم نشد با نیش زبون! انتظارم داریم طرف لال و کر وایسه تشکر هم بکنه!

توی جامعه و شهر حریف گنده گنده ها نمی شیم گیرمی دیم به رفتگر و حمال و گدا و بدبخت ها....

توی دنیای رفاقتهامون به جای صله رحم و احوال همدیگه رو پرسیدن اگه هر از گاهی پیامی به هم میدیم پر از سوالاتیه که فقط از یه فضول برمیاد؟!و هیچ نشانی از احوالپرسی دوستانه نداره!

ادعای دین و ایمان و فضل و کمالمون دنیا رو برداشته.شدیم معلم اخلاق همه عالمیان کآنه اگه امام زمان ظهور کنه فقط ما رو به عنوان سربازش انتخاب می کنه بعد توی همین فضای مجازی هر اراجیف و اباطیلی رو به ذهن بیمارمون میاد منتشر می کنیم به نام عشق و توی دلمونم یه کلاه شرعی خواهر برداری سرش میذاریم که : عشق پاکه!

دلم نمی خواست بنالم اما واقعا حس می کنم اخلاق و انسانیت داره هر روز توی جامعه ما کمرنگ تر میشه و چیزی نمونده که کاملا ناپدید بشه!

یکی از یکی گندتر و بی هویت تر و بی اخلاق تریم...شاید فقط درجه بد بودنامون کم و زیاد میشه اما خوب مطلق یا حتی خوب نصفه و نیمه هم بینمون پیدا نمیشه! الحمدلله!

خسته ام....از این دنیای آدمهای دوپای حقیر و مردم آزار خسته ام...کاش می شد آدم روی خودش و کسانی که دوستشون داره راست کلیک می کرد بعد copy و paste به یک جزیره دور و بی سکنه...مثل خانواده دکتر ارنست!

باور دارم زندگی با یوزپلنگ ها  و زرافه ها هم از زندگی با خیلی از آدمهای دور و بر ما بهتره.

 

پی توصیه نوشت:

به هیچ کس اعتماد نکن ...صندوقچه سینه ات بهترین امانتدار دنیاست.

 

پی مهمانان ناخوانده نوشت:

وبلاگ یک رسانه عمومیه یعنی هر کس بخواد می تونه بیاد و بخونه ..اما مهمونی هم  که می رید اگه بی سلام و علیک و نام و نشون باشه بهمون میگن بی ادبه..آداب معاشرت بلد نیست و...وب خونی هم یه جور مهمونی رفتنه...به جز دوستان عزیزی که گوشه و کنار بهم میگن می خونن  اما به دلیل کمبود وقت یا کمبود امکانات و غیره نمی تونن همیشه کامنت بذارن و به جز رفقای همیشگی، مهمونای ناخوانده ای که دزدکی میان اینجا، نه برای خوندن اندیشه ها و حرفهای من، که برای ارضای حس فضولی ذاتی خود و اینکه شاید دست آویزی پیدا کنند برای ذهن بیمارشان رو دوست ندارم دوباره ببینم! امیدوارم  دیگه شاهد رفت و آمد بیماران خاموش نباشم! چون از این نمد کلاهی گیرتون نمیاد جز اتلاف وقت!که میشه بهتر پرش کرد..میشه بافتنی بافت...میشه نقاشی کشید...میشه منچ بازی کرد..میشه ...

 


 
نامهایی که در یاد می مانند
ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ مهر ۱۳٩٢ : توسط :

اسمهایی هستند که هر وقت یادت بیاد یک لبخند گل و گشاد نقش می بندد روی لبت.یک شادی عمیق می دود زیر پوستت و حال خوشی پیدا میکنی.حتی در عین ناخوشی.حتی در وسط همه دغدغه های زندگی روزمره اعصاب خرد کن امروزی.

اسمهایی که خاطره می آفریند و خاطره زنده می کند.

اسمی مثل "فریدون عموزاده خلیلی"

12-13 ساله بودم که یک ضمیمه کودکانه در روزنامه همشهری توجهم را جلب کرد.

نامش آفتابگردان بود.اگر اشتباه نکنم هفتگی بود.و کم کم شوق عجیبی در دلم انداخت برای انتظار روزی که منتشر میشود تا پدر را وادارکنم به خریدن روزنامه ای که یک هدیه کودکانه در دلش نهفته بود.

مدتی بعد به همت شهرداری تهران این ضمیمه خودش یک روزنامه شد.

اولین روزنامه نوجوانان ایرانی به نام آفتابگردان

و این چند صفحه کاغذی دستهای ما را با نوشتن آشنا کرد وچشمهایمان را به خواندن عادت داد.

هر روز را به این امید شروع می کردم که غروبش بابا رضا با یک روزنامه در دست به خانه بیاید و مرا تا یکی دوساعت مست خواندن کند.و بابا رضا مثل همیشه چه همراه عزیزی بود در رساندن روزنامه به من و بعدها فرستادن نامه هایم به آفتابگردان.سرش سلامت.

کم کمک دست به قلم شدم و برایشان نوشتم.وقتی نوشته هایم چاپ می شد دیگر روی پا بند نبودم ...از ذوق به آسمان می چسبیدم.مدتی بعد خبرنگار افتخاری شدم و در همایش نوجوانان ایرانی دوستدار محیط زیست به نام جشن سبز شرکت کردم و از نزدیک تحریریه و روزنامه را دیدم. و چهره محبوبی را که خیلی دلم می خواست ببینم.که داستانها و یادداشتهایش همیشه برایم محبوب و خواندنی بود.فریدون عموزاده خلیلی را

سردبیر آفتابگردان را...پدر عزیز ما بچه های نسل آفتاب را...

سالها گذشت ...آفتابگردان برایم کلید نوشتن شد.علاقه به نوشتن و روزنامه نگاری را در وجود من و بسیاری از همنسلانم چنان پروراند که راه زندگیمان را رقم زند.رفتیم و روزنامه نگار شدیم و درس و کارمان شد همان عشق کودکی مان.

بعدها هرجا ردپایی ازعمو زاده خلیلی بود با شوق بوی نوجوانیم را استشمام میکردم.درچلچراغ هم همینطور...

از سالهای خوش نوشتن در آفتابگردان دوستان عزیزی مثل فرزانه برایم ماندند و یک دنیا خاطره خوش و یک شوق وصف ناپذیر نوشتن..که بعداز لطف خدا مدیون قلم زیبا و مهرپدرانه فریدون عموزاده خلیلی عزیز هستم که امیدوارم همیشه تن و جانش سالم و همیشه موفق بادا به وسعت داستانهای زیبایش....