بیا متفاوت باشیم
ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ آبان ۱۳٩٢ : توسط :

 

همسفر!

 در این راه طولانی که ما بی‌خبریم و چون باد می‌گذرد

 بگذار خرده اختلاف‌هایمان با هم باقی بماند

 خواهش می‌کنم! مخواه که یکی شویم، مطلقا

 مخواه که هر چه تو دوست داری، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم

 و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد

 مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم

 یک ساز را، یک کتاب را، یک طعم را، یک رنگ را

 و یک شیوه نگاه کردن را

 مخواه که انتخابمان یکی باشد، سلیقه‌مان یکی و رویاهامان یکی.

 هم‌سفر بودن و هم‌هدف بودن، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست.

 و شبیه شدن دال بر کمال نیست، بلکه دلیل توقف است

عزیز من!

 دو نفر که عاشق‌اند و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است، واجب نیست که هر دو صدای کبک، درخت نارون، حجاب برفی قله علم کوه، رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند.

 اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق و یکی کافی است.

 عشق، از خودخواهی‌ها و خودپرستی‌ها گذشتن است اما، این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست .

 من از عشق زمینی حرف می‌زنم که ارزش آن در «حضور» است نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری.

 عزیز من!

 اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست، بگذار یکی نباشد .

 بگذار در عین وحدت مستقل باشیم.

 بخواه که در عین یکی بودن، یکی نباشیم..

بخواه که همدیگر را کامل کنیم نه ناپدید .

بگذار صبورانه و مهرمندانه درباب هر چیز که مورد اختلاف ماست، بحث کنیم ،اما نخواهیم که بحث، ما را به نقطه مطلقا واحدی برساند.

 بحث، باید ما را به ادراک متقابل برساند نه فنای متقابل .

 اینجا سخن از رابطه عارف با خدای عارف در میان نیست .

 سخن از ذره ذره واقعیت‌ها و حقیقت‌های عینی و جاری زندگی است..

 بیا بحث کنیم.

 بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم.

 بیا کلنجار برویم .

 اما سرانجام نخواهیم که غلبه کنیم.

 بیا حتی اختلاف‌های اساسی و اصولی زندگی‌مان را، در بسیاری زمینه‌ها، تا آنجا که حس می‌کنیم دوگانگی، شور و حال و زندگی می‌بخشد نه پژمردگی و افسردگی و مرگ، حفظ کنیم.

 من و تو حق داریم در برابر هم قدعلم کنیم و حق داریم بسیاری از نظرات و عقاید هم را نپذیریم.

 بی‌آن‌که قصد تحقیر هم را داشته باشیم .

عزیز من!

بیا متفاوت باشیم 

 

چهل نامه کوتاه به همسرم - نادر ابراهیمی

 

دل نوشت:

کاش همه زوجهای دنیا فقط یکبار این کتاب ارزشمند رو می خوندند...کتابی که باید کلمه به کلمه اش رو بلعید و نوشید و تکه ای از روح کرد...و کاش می دانستیم که زندگی آنقدرها هم سخت نیست ...

خدایا دلهایی سرشار از عشق و زندگانی سرشاراز عشق تنها خواسته ماست.نصیبمان کن

 


 
عزاداران روسیاه
ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٢ : توسط :

 

    تاسوعا و عاشورای امسال هم گذشت.

    خدایا می دانم که تو دلت نمی خواهد هر محله ای خرجهای میلیونی بکند برای خریدن علم و کتل آن  وقت  در چند قدمی همون مسجد و هیئت یه خانواده در حسرت یه بشقاب غذای نذری باشند!

خدایا می دانم که تو دلت نمی خواهد مداحانی که نه حسین را می شناسند نه از رسالت او چیزی می دانند با ردیف کردن مشتی اراجیف به نام مرثیه و روضه بیشتر از عزاداری به فکر چاق کردن جیبشان باشند ! اما یادشان برود که عزاداری فرع است برای اصولی مثل نماز و روزه که هیچوقت ادا نکرده اند!

خدایا می دانم که تو دلت نمی خواهد زنان و دخترکان مسلمان به بهانه تماشای عزاداری چونان که عازم مجلس عروسی هستند چندساعتی جلوی آینه بزک کنند و کنار خیابان به عزاداری (دلبری) بپردازند.

خدایا می دانم که تو دلت نمی خواهد پسران و مردان مسلمان در هیئتهای عزاداری راه بیفتند و بیشتر از آنکه به معنای نوحه ای که می خوانند و دلیل عزاداریشان فکر کنند به فکر به هم نخوردن آرایش موهایشان باشند و حواسشان به آن طرف خیابان که به موقع طرف را ببینند و چشمکی و اشاره و....

خدایا قرار نبود نذری دادنهایمان بهانه ای شود برای نمایش مال و ثروتمان!

خدایا قرار نبود همه برنج و خورش نذری روانه خانه خاله و دایی و عمه پولداری شود که تمام سال همین غذاها را می خورند ..

خدایا قرار نبود آنها که تمام سال در حسرت یک وعده غذای گرم نذری دهه محرمند این چند روزه را هم نظاره کنان و حسرت خوران باشند و کسی درب خانه آنها را نکوبد!

خدایا قرار نبود شور حسینی با شعرهای بی سروته و اباطیل مداحان جای شعور حسینی را بگیرد...

خدایا مگر حسین برای حمایت از دین خدا برای حفظ آزادگی ما قیام نکرد؟ پس چرا نماز ظهر عاشورا از یادمان رفت و به دنبال گرفتن غذای نذری بیشتر آنقدر در صف ایستادیم که نمازمان قضا شد و بعد هم با شکمی پر از آنچه خورده بودیم خوابیدیم تا تاریکی هوا؟!

خدایا چرا حسین را آنقدر کوچک و حقیر نشانمان دادند که بزرگترین دردش تشنگی بود؟حالی که حسین دردش همین نامردی ها و نامسلمانی هایی است که امروز طرفدارانش به نام عزاداری روا می دارند

امروز به نام عزاداری اصول دین را زیرپا می گذاریم...حجابی که واجب است ..نمازی که واجب است ...همه و همه را از یاد می بریم ...

تفاوت مردم امروز سرزمین ما با مردم کوفه چیست؟ ما چه فرقی با ابن ذی الجوشن و پسر مرجانه داریم؟ فرق ما با عمر سعد که راه را بر امام بست و با حرمله که تیغ بر گلوی طفل شش ماهه زد چیست؟ آنها هم مثل ما مسلمانانی ریاکار بودند که دین را برای حفظ دنیایشان می خواستند حال آنکه ما حتی دین را برای دنیایمان هم نمیخواهیم! ما دیگر حتی به دینداری تظاهر هم نمی کنیم!وقتی از سرتاپای عزاداری این روزهایمان آمیخته با شرک و گناه است چه توقعی است از شفاعت حسین؟!

این روزها به دل عزاداران زده بودم تا درون آشفته خودم را آرام کنم ...حس و حال امسالم را هیچ سالی نداشتم...همین که بلاخره لب گشودی و با من هم کلام شدی تا باور کنم فراموشم نکرده ای ،وقتی سخن گفتنت را با الهام حفظ رسالت مهم زینب حسین بردلم الهام کردی ،یعنی هنوز کورسوی امیدی هست که فراموشم نکرده ای....

معبود محبوبم...گناهان این چند روزه مان را ببخش و یاریمان کن حسین را بیشتر از تشنگی و مظلومیت بشناسیم...

زینب جان...شرمنده ایم که بهای حسینی شدن ما بی حسین شدن تو بود و دریغ و درد که تو بی حسین شدی و ما حسینی نشدیم!

حسین جان...از همه سعادت دنیا و عقبی شفاعتت ما را بس است مبادا روز محشر روی برگردانی از ما که : "نمی شناسمشان"

عباس عزیز....تو مردانگی کردی برای اهل حرم و ما حرم داران خوبی برای حفظ حرمت نامت نبودیم. آنقدر دل سیاه و روسیاهیم که خجلیم از استغاثه. تو شفاعتمان کن که آمرزیده شویم ای ماه بنی هاشم...


 
مردی می آید ز خورشید....
ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ آبان ۱۳٩٢ : توسط :

 

 

     بطری های پلاستیکی گلاب را که می خریم با شوق و ذوق چند سوراخ روی درش درست می کنیم و می دویم دنبال دسته های سینه زنی....قدمان تا کمر سینه زنان بیشتر نمی رسد آنها که حرکت می کنند ماهم با سرعت دنبالشان می دویم و گلاب میپاشیم به پشت سرشان....آنقدر می دویم که گلابهایمان تمام شود بعد خسته اما خوشحال به محله خودمان برمی گردیم تا در اتمام مراسم مقابل مسجد دوخواهران حاضر باشیم...

آن لحظه ای که اکبرشمرجمعیت عزاداران را می شکافد و سوار بر اسب به مقابل مسجد می رسد تا تیرآخر را رها کند..یعنی شهید کردن تو و آتش زدن خیمه ها..آن لحظه ای که زن و مرد ضجه می زنند و تو را صدا می کنند.و من با خودم می گفتم چرا اکبر شمر زیر لباس قرمزش پیراهن مشکی برتن دارد؟ چرا وقتی تو را شهید می کند با صدای بلندی که می لرزد می گوید: سر حسین ..یا حسین...؟

آن لحظه ای که هیئت پرشور دوخواهران به مسجد می رسد و نوحه معروفش به گوش می رسد : سقای حسین میر و علمدار نیامد....

یک سال به شوق محرم لحظه شماری می کنیم.هنوز کوچکتر از آنیم که معنای لبیک و هل من ناصر و جفای کوفیان را درک کنیم اما همین چند وقت پیش کلمه عطش را در کتاب فارسی خواندیم..عطش یعنی تشنگی....

سالها گذشته ..دیگر آن شیشه های گلاب پلاستیکی را در هیچ مغازه ای نمی فروشند.دیگر من و آزاده دنبال دسته های سینه زنی نمی دویم تا گلاب بپاشیم.دیگر چشم به سرازیری خیابان دوخواهران نمی دوزیم تا اکبرشمر سوار براسب بیاید ....

دیگر مامان ملوک چادر به سر جلوی خانه نمی نشیند به تماشا که به رهگذران دوست و آشنا بگوید: بر قاتلین سیدالشهدا لعنت...اونام جواب بدن:بشباز(بیش باد)

دیگر هیچ چیز رنگ و بوی آن روزها را ندارد...جز تو...

تو که هنوز همانقدر زیبا و پرنور در ذهنم جاداری...تویی که همه برایت اشک می ریزند برای تشنگی ات برای سربریده ات بر نیزه..برای طفل شش ماهه ات ..برای کبودی رخسار دخترک سه ساله ات..برای دردهای دل خواهرت...برای دستهای بریده برادرت..برای جوانی به خون نشسته پسرنوجوانت....و من...

اینها همه هست و این همه نیست.

برای من اما تو همان اسطوره بی تکراری که یک تنه در مقابل لشکر هزاران سوار ایستادی.تو همانی که صف پیمان شکنان را دیدی اما باز هم ایستادی ..تو دیدی که در دل شب همه آنان که بیعت کرده بودند گریختند اما ایستادی...تو همانی که هرچه تنهاتر شدی بلندتر فریاد زدی: هل من ناصرینصرنی؟ و چون جوابی نیامد یک تنه با همه زندگی ات با کودک تشنه ات ..با دخترکان معصومت با جوانان شیرمردت با خواهر شیرزنت به دل کفر زدی...کفر؟ نه...انگار آنان هم مسلمان بودند..آنقدر مسلمان که وقتی شنیدند علی به گاه نماز در مسجد کوفه شهید شد پرسیدند: مگر علی هم نماز می خواند؟

برای من تو هنوز همانی که با همه تنهایی اش ایستاد و جنگید و نترسید و پیروز شد.سربریده ات بر نیزه عشق را فریاد میکند..

دستان بریده عباست اوج عشق است.. و زینب...او برایم مظهر رشادت است و مردانگی...زینب را ستمدیده و زجرکشیده نمیدانم او پرچمدار قیام توست .من تو را مظلوم و عطشان و رنج کشیده نمی دانم..تو برای من اوج قله مردانگی و دلاوری و رشادتی...

این روزها تنها دلم برای غربتت برای بی وفایی آنان که عهد بسته بودند یاری ات کنند می گیرد...

این اشکها بر مظلومیت و تشنگی تو نیست بر دردهای خودمان است.بر ایمانی که ضعف دارد.بر نمازی که ضعف دارد براسلامی که ضعف دارد....

حسین جان

ای قله شجاعت و ایثار...این روزها که همه در سوگ نبودنت عزادارند می خواهم بودنت را مثل همه سالها به دلمان هدیه کنی...تنهایمان نگذار و چتر حمایتت را بر سرمان بیفکن..یاریمان کن از آنچه تو به خاطرش جان دادی حراست کنیم....یاریمان کن مسلمان بمانیم...

 

التماس دعا


 
جرم ما هم عاشقی است
ساعت ۸:۱٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩٢ : توسط :

 

 

ما گنهکاریم، آری، جُرم ما هم عاشقی است

آری اما آنکه آدم هست و عاشق نیست، کیست؟

 

زندگی بی عشق، اگر باشد، همان جان کندن است

دم به دم جان کندن ای دل کار دشواری است، نیست؟

 

زندگی بی عشق، اگر باشد، لبی بی خنده است

بر لب بی خنده باید جای خندیدن گریست

 

زندگی بی عشق اگر باشد، هبوطی دائم است

آنکه عاشق نیست، هم اینجا هم آنجا دوزخی است

 

عشق عینِ آبِ ماهی یا هوای آدم است

می توان ای دوست بی آب و هوا یک عمر زیست؟

 

تا ابد در پاسخ این چیستان بی جواب

بر در و دیوار می پیچد طنینِ چیست؟ چیست؟

(قیصر امین پور)

 

پی دل نوشت:

مثل قیصر عزیز، هنرمند و شاعر نیستم، اما دقیقا مثل او باور دارم زندگی بدون عشق تکرار کسالت بار روزمره گی است..عشق، تنها حسی است که حتی در اوج خستگی، در میانه میانسالی و در کشمکش سختگیری های زندگی، یادت می آورد که هنوز زنده ای! وقتی می بینی قلبی برایت می تپد، وقتی علی رغم همه پستی و بلندی های راه، هنوز هم به شنیدن نامی، خونی گرم زیر پوستت می دود و گونه ات ، چون دخترکان نوجوان به سرخی می گراید...

وقتی هنوز هم تنها یکی هست و هیچ نیست جز او.....

و این خاصیت عشق است که پیر نمی شود ..که سن و سال و جاه و مقام نمی شناسد.که چنان از اوج مقام و قدرت و فر و جاه پایینت می کشد و خاک پای معشوق می کندت که باور نمی کنی....خاک خاک می شوی...همه او...

و من ایمان دارم آنان که بی بهره از عشق نفس می کشند تنها روزها را به شب می دوزند تا بگذرد!خدایا ممنونم که نعمت را برمن تمام کردی ...ممنونم که همیشه بهترین هایت را به این بنده بدترینت دادی...ممنونم...

 

 

*این پست با همه حس ناب و گرمش، تقدیم به همسفر بی همتایم*


 
باران اشک زلال خداست
ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ آبان ۱۳٩٢ : توسط :

   

 در این روزها دلگیر پاییزی که آسمان همیشه بغض دارد و ابرها آغوش گشوده اند تا همه زمین را در خود فرو برند هیچ چیز به اندازه قطره های ناب آسمان که من اسمشان را گذاشته ام اشکهای خدا، لذت آفرین و آرامش بخش نیست..

باران را آنقدر دوست دارم که بی هیچ واهمه ای ساعتها زیر بارش بی امانش راه بروم...

باران که می بارد حس میکنم خدا همه بغضهای یک ساله اش را با زمینیان شریک می شود و تازه آن وقت است که با خودم فکر میکنم دل خدا از چی گرفته؟ مگه دل خداهم می گیره؟

وای باران باران

شیشه پنجره را باران شست

از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست؟

                                                                             (حمید مصدق)

بازباران با ترانه

با گهرهای فراوان

می خورد بر بام خانه....

                                                                              (گلچین گیلانی)

اما محمدرضا عبدالملکیان عزیز گویا چون من دلی عاشق درگرو باران دارد...و در هر کلام و هر بیت و هر قطعه اش کلمه ای بارانی جاخوش کرده است...

...می شود برخاست در باران

دست در دست نجیب مهربانی....

 

....موسم نیلوفران یعنی که باران هست

یعنی یک نفر آبی است.....

 

....جای من خالی است

من کجا گم کرده ام آهنگ باران را؟...

 

....و شایسته این نیست که

باران ببارد

و در پیشوازش

دل من نباشد...

 

....یادت باشد ما به باران قول داده ایم همیشه با هم بباریم...

                                                                              (محمدرضا عبدالملکیان)

باران که می بارد

چشمهایم با آسمان به تفاهم می رسند

چه وجه اشتراک لطیفی است

بین هوای دل من

با این روزهای پاییز

                                                                                (وحید عمرانی)

باران مهربان است

آنقدر که مطمئنم

ابرها

ارواح مادرانند

باران مهربان

                                                                               (احسان پرسا)

شما هم بیت بارانی یا حس بارانی دیگری اضافه کنید....


 
بهاری که در دل پاییز آمد
ساعت ۸:۳۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ آبان ۱۳٩٢ : توسط :

 

 


 

مادرم گیسوانش را سپید کرد

تا روزگار من سیاه نباشد

 

مادرم همه زندگی من است.معنای بودنم.زنی که تک تک گیسوان سیاهش به پای بلند شدن قد من سپید شد.زنی که دستان لطیفش برای تر و خشک کردن کودکی که من بودم خسته و فرتوت شد.زنی که هرچه داشت و نداشت به پای بودن من گذاشت و برای خوب بودنم همه احساسش را خرج کرد.

مادرم افتخار زندگی من است.به نامش،شهرتش،و شغلش افتخار میکنم.همیشه سرم را بالا گرفته ام به داشتن مادری که در شهرشهره است به نیک اندیشی و خیرخواهی.

مادری که اگر دو لقمه نان داشت آن را به یتیم و فقیرو نیازمند شهرش داد و خود آن روز را گرسنه سر کرد اما هیچ نیازمندی را دست خالی از در خانه اش رد نکرد.

مادری که برای همه کودکان فقیر و دست و پا ترک خورده شهرم مادری کرد.

معلمی که فقط معلم روستاها و شهر نهاوند نبود معلم من و پدر و خواهرم بود.معلم همه دوستان و آشنایان بود.معلمی به وسعت همه کره زمین..معلمی که درس انسان بودن آموخت و مشق صبوری وعشق داد.

اگر در زندگی تنها یک نقطه افتخار داشته باشم داشتن مادری چون تو است.مادری که تمام زندگی اش وقف کمک به دیگران شد.مادری که برای خودش هیچ نخواست و از جسم و مال و روحش گذشت تا لبخندی را بر لبی بنشاند.

مامان گلم...اولین روز آبان طلیعه عشق است..در این پاییز سرد تنها بودن تو آرام و امیدوارمان می کند.

تولدت مبارک مامان گلی

 


پی دستان گره گشا نوشت:

به همت دوستان خیر ( علی الخصوص فرزانه عزیزم و همکاران نیکوکارش و رفیق مشهدی همیشه همراه و خیرخواهمان )،و با پیگیری و دلسوزی همیشگی مامان،موفق شدیم برای شهناز خانم و بچه هایش خانه مناسبی رهن کنیم...همین روزها اسباب کشی میکنند و در خانه آرامشان زندگی تازه را آغاز میکنند..تا ابد منت دار لطف و خیرخواهی همه عزیزان خواهیم بود.کاش بودید و لبخند شوق شهناز خانم و دخترانش را می دیدید...