بهانه زیبای آفرینش
ساعت ٩:۱٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۳ : توسط :

 

      مامان ملوک همه عمرش را مثل کوه ایستاد و تلاش کرد تا بچه هایش را به سرانجام برساند...مامان ملوک هنوز هم که هنوز است با همه بیماری و کهولت سنش به یاد مشکلات تک تک بچه ها و نوه ها و نتیجه هاست...هنوز هم یادش نمیرود برای غصه ها و گرفتاریهایمان دانه دانه عشق را صلوات کند به دور تسبیح....

مامان ...از وقتی یادم میاد مظهر ایثار بود و سخت کوشی و مهر و عاطفه...مادری که گستره سرزمین مادری اش از خانواده 4 نفریمان بیرون رفت و به یک شهر رسید...مادری که در همه خانه های فقیر نشین یادی و یادگاری از خود به جای گذاشت ...مادری که حتی وقتی دستش خالی بود سخاوتش را شکوفه باران کرد برای بچه های نیازمند....مادری که برای من و خواهرم همه دنیاست...مادری که اگر نبود یک لحظه تحمل این دنیای سخت محال بود....

و همه مادرهایی که سر گرسنه زمین می گذارند تا فرزندانشان سیربخوابند..

و همه مادرهایی که شبها از تاولهای دست و ترکهای پینه بسته انگشت خوابشان نمی برد تا کودکانشان رویاهای شیرین ببینند...

وهمه مادرهایی که هرگز لباس نو به تن نمی کنند تا پسر و دخترجوانشان با شیک ترین لباسها در انظار حاضر شوند...

و همه مادرهایی که سختی های زندگی را به جان می خرند..با همه دشواریها کنار می آیند تا فرزند جان بگیرد و ببالد و به ثمر برسد....

و همه مادرهایی که هرگز برای خودشان دعا نمیکنند اما دست دعا و سجاده شان همیشه رو به آسمان پهن است...

و همه مادرانی که از ما فقط مهر می خواهند و قدرشناسی...

به سلامتی و احترام همه مادرهای دنیا قیام می کنم

و تنها دعایم در این روز عزیز سلامتی همه مادرهای دنیا و طول عمر باعزت و دیدن لبخند مادری است که همه زندگیم را مدیون مهر و دستان زحمتکشش هستم...

خدایا اگرمی شود از عمر من بکاه تا لبخندهای مادرم ماندگار و گرمای دستان پدرم جاودان شود...من جانم را با کمال میل برای امتداد مهر مادرم نثار میکنم....

 

ولادت بانوی آفتاب،حضرت زهرا س و روز زن به همه اونایی که افتخار این نام مبارک رو کسب کردند مبارک باد...


 
به دنیا خوش آمدی گل پری مه سیما
ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩۳ : توسط :

     یک روز بهاری بود...صبح یا ظهرش را نمی دانم..ولی شکوفه بارانش را خوب به یاد دارم و آمدن مادر با قنداق کوچکی که می گفت مال ماست...مال خانه ما...یکی از ما...

در عالم بچگی حسادت می کردم به توجه بزرگترها به تو..گاهی بدم میامد.دلم میخواست خفه ت کنم! وقتی تنها می شدیم کتکت می زدم ولی همین که مامان می گفت: تو خواهر بزرگتری باید احساس مسئولیت داشته باشی این کلمه چنان روح ماجراجویم را قلقلک می داد که چهارچشمی مراقبت میشدم تا هرجور شده خواهر بزرگتر بودنم را ثابت کنم....

یادته مهدکودک ؟ یادته میووون کوه و دره ....یه میش بود و یه بره؟یادته گم شدنت تو بوشهر؟یادته دامن چهارخونه و جوراب شلواری و اون روسری زردت؟ یادته لواشکهایی که روش سرکه میریختی تا ترشتر بشه؟! یادته کلاس اولی که بودی زنگهای تفریح یکراست میومدی در کلاس من تا باهم بریم تو حیاط و من چقدراز خواهر بزرگ بودن لذت می بردم!

و گذشت....

و تو بزرگ و بزرگ و بزرگ تر شدی...یه روز به خودم اومدم دیدم داری بار و بندیل می بندی تا راهی دانشگاه بشی....

یه روزم با کلی ذوق و شوق اومدی تا برای عروسیم سنگ تموم بذاری و گذاشتی...

وقتی دست تنها موندم تو کار نشریه وقتی به هیشکی نمیشد اعتماد کرد باز تو بودی که اومدی و صبورانه همه سختی ها رو تحمل کردی تا نشریه ای که عاشقش بودم دووم بیاره و تعطیل نشه...

حالا دیگه آبجی کوچیکه هنرمند من خانمی شده واسه خودش...

صبور و مهربون و عاقل و منطقی...

اونقدر که گاهی ( خیلی وقتها ) به این همه ذکاوت و عقل و متانتش حسرت می خورم..

رفیق،مهربان،خواهر...عزیزترین...

بودنت توی زندگی من همیشه یه نعمت بزرگ بوده و هست..شاید اونجوری که حقت بوده نتونستم برات خواهری کنم اما همیشه دوستت داشتم..همیشه تنها آرزوم خوشبختیت بوده همیشه به داشتنت افتخار کردم...همیشه ....

وقتی شادم باهام میخندی..وقتی غمگینم باهام غصه می خوری...وقتی بغض دارم باهام اشک می ریزی...وقتی کمک می خوام کنارمی...وقتی شونه می خوام محرم میشی...وقتی دست میخوام همه وجودتو میذاری....

و خوشحالم که هنوز گوشم برای حرفات....

بودنت شکوفه باران بهاری بود بعد از زمستان سیاه....

خوش اومدی دختر بهار

تولدت مبارک گل پری....رفیق...همراه... آبجی کوچیکه .....جیلیک مهربون!

دعای همیشگیم برای تو خوشبختی و سلامتی و آرامشه...امیدوارم خدای مهربون قشنگ ترین روزها رو برات تقدیر کنه....


 
لحظه های ناب و خاطره انگیز زندگی
ساعت ٦:٢۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩۳ : توسط :

 

      برای منی که اکثر لحظه های زندگیم رو توی خاطره گذشته ها زندگی میکنم خاطره بازی و مرور گذشته ها هر جوری که باشه لذت بخشه مخصوصا که یه دوست خوبی مثل بابک اسحاقی عزیز لطف کردن و دعوت کرده باشن به مرور خاطره ها....هرچند به قشنگی این قلم درنمیاد اما میخوام از پنج لحظه ناب و خاطره انگیز زندگیم بگم....

تصویر اول:

چند روزی به دهه فجر سال 69 مونده بود..مدیر و اولیای مدرسه در تکاپو بودند تا برنامه های دهه فجرو بچینند...کلاسها تزئین میشد و کسانی که باید در اون ده روز برنامه اجرا می کردند انتخاب می شدند.قرار بود یکی از این روزها جشن تکلیف ما کلاس سومی ها هم همزمان با زنگ انقلاب با حضور خانواده ها توی مدرسه اجرا بشه به خاطر همین شور و شوقمون بیشتر بود...یه متن خیلی قشنگ آماده کرده بودن که باید یکی از کلاس سومی ها اجراش میکرد.یکی از 80 تا دانش آموز کلاس سومی مدرسه شرف...توی اون سن و سال یه افتخار بود خوندن اون متن جلوی مادر و پدرها...تعدادی از شاگرد زرنگهای کلاس رو صف کردن که متن رو بخونن هر کی بهتر خوند اجرای روز جشن رو بهش بدن...از بد روزگار قبل از اینکه نوبت به من برسه یکی از دخترهای کلاس متن رو خوب خوند و نظر مدیرو جلب کرد و همگی به اتفاق تصمیم گرفتند که متن رو بهش بدن! مدیر و معاون داشتن کلاس رو ترک میکردن که یکی داد زد: خانوم اجازه؟ میشه منم یکبار بخونم؟ برگشتن سمت صاحب صدا....چهره ش اونقدر مظلوم بود که دلشون سوخت و گفتن : ما انتخاب کردیم ولی حالا تو هم بخون! و خوند....اونقدر قشنگ و با احساس اون متن رو خوند که دختر انتخاب شده اول گفت: خانوم! سمیرا بهتر می خونه..بذارید اون بخونه....و اون لحظه و اون حس غرورش هرگز از یادم نمیره.

تصویر دوم:

سال سوم دبیرستان بودم ...در اوج درس خوندن و کلاس رفتن و تست زدن برای کنکور،توی همه مسابقه ها و المپیادهای علمی شرکت می کردیم و رتبه های جورواجوری که به دست میاوردیم بهمون انگیزه درس خوندن شبانه روزی میداد...توی یکی ازالمپیادهای ادبی رتبه چهارم کشوری رو آورده بودم.نامه اومد و دعوت شدیم به یک همایش تقدیر از دانش آموزان نخبه در تهران،با ذوق و شوق همراه چندتا از بچه های نهاوند، راهی شدیم..شب توی هتل بودیم که سرپرستمون گفت:فقط به سه نفر اول جایزه میدن! انگار دنیا رو روی سرم خراب کرده بودن..حالم گرفته شده بود..فرداش با اخم و بغض رفتم همایش...سران مملکت اومده بودن برای تقدیر از دانش آموزان ممتاز! فقط منتظربودم تموم بشه! بعد از کلی سخنرانی خسته کننده نوبت تقدیر از دانش آموزای برتر رسید...دختر آذری زبان مجری اسمها رو یکی یکی می خوند و بچه ها برای گرفتن هدیه هاشون بالای سن میرفتن،یکدفعه شنیدم که اسم منو صدا زد! فکر کردم اشتباه شنیدم! مربی و بچه های همشهری همه صدام میکردن: پاشو..تورو خوندن...اونقد شوکه بودم که نفهمیدم چطور رسیدم بالای سن و لوح تقدیر و سکه بهار آزادی رو گرفتم! اون لحظه و حس قشنگش رو هرگز فراموش نمیکنم....

تصویر سوم:

از وقتی رشته انسانی رو برای دبیرستان انتخاب کرده بودم همیشه آرزو داشتم رتبه یک تا ده کنکورو بیارم که عکسم تو روزنامه چاپ بشه...هم من و هم 6 تا دوست دیگه م که هم رشته بودیم..برای این هدف دو سال تمام شب و روز درس خوندیم....نتیجه همه کنکورهای آزمایشی نشون میداد که رتبه مون قطعا زیر 100 خواهد شد..با کلی امید رفتم سر جلسه کنکور و عالی تمومش کردم..یک ماه انتظار نتیجه ها خیلی سخت بود.اون وقتها هنوز نمیشد اینترنتی رتبه ها رو دید .باید صبر میکردی تا آموزش و پرورش اعلام کنه.روزی که قرار بود نتیجه ها بیاد.از صبح با مامان نشسته بودیم جلوی در اداره آموزش و پرورش که ماشین نتایج از همدان بیاد اما نیومد! اونقد که خسته شدیم و برگشتیم خونه! یکهو تلفن زنگ زد و یکی از بستگان تبریک گفت که رتبه م 213 شده..شوکه بودم و ناراحت.که چرا تک رقمی نشدم؟ چرا زیر 100 نشدم؟ وسط اشک هام یکی یکی فامیل و دوست و آشنا زنگ میزدن به تبریک گفتن ....وقتی بابا و مامان با شوق و اشک بغلم کردن و ذوق کردن قشنگ ترین حس دنیا رو تجربه کردم.دیگه یادم رفت که نتیجه دلخواهمو نگرفتم..طعم غرورش هنوز زیر زبونمه...

 

تصویرچهارم:

سال اول دانشگاه بودم..برای عمره دانشجویی اسم می نوشتن..با اینکه مطمئن بودم توی هیچ قرعه کشی شانس ندارم اما با بچه ها رفتیم و ثبت نام کردیم..امتحاناتموم شده بود و توی خونه بودم که دوستام زنگ زدن و گفتن اسمم درومده و باید پول به حساب بریزم! باورم نمیشد...حتی تمام روزهای بعدش هم انگار تو فضا بودم.انگار خواب باشه و قرار باشه بیدار بشم باورش نمی کردم...بلاخره راهی شدیم..شهریور 80بود..یک هفته مدینه با شوق و شور گذشت..ازاولش شوق دیدن کعبه رو داشتم..براساس تصاویری که توی تلویزیون دیده بودم فکر میکردم کعبه وسط یه جای بزرگ و یه فضای آزاده شایدم خارج از شهر...همینکه رسیدیم و محرم شدیم روحانی کاروان گفت میریم مسجد الحرام..من فکر کردم بعد از مسجد الحرام قراره بریم کعبه رو ببینیم! فضای مسجد خنک و معطر بود...همه پشت سرهم جلو میرفتیم...نزدیک 500 تا دانشجوی دختر حال و هوای خاصی به اونجا داده بودیم..یکدفعه دیدم همه سجده کردن...من نفهمیدم چرا؟ منم دنبالشون به سجده رفتم...بعد از چند دقیقه که سر از سجده برداشتم کعبه رو جلوی چشمام دیدم! باورم نمیشد....انتظار نداشتم کعبه اینجا باشه...حال خودمو نمی فهمیدم....حس عجیب و خاصی بود که دیگه تجربه نشد....یه حس بی نظیرو  خاطره انگیز....

تصویرپنجم:

یکی از شبهای تابستون 80 توی اتوبوس راهی تهران بودم تا در کلاسهای عمره شرکت کنم...دوسه تا از بچه های فامیل که هرکدوم تو تهران کاری داشتن با هم همسفر شده بودیم...بین خواب و بیداری صدایی شنیدم..صدایی که برام شعری خوند...شعری عاشقانه...شعری که تکلیف بقیه زندگیمو روشن کرد...اون لحظه توی دل شب،شنیدن احساس مردی که بعدها همه زندگیم شد در خلسه بی همتایی فرو بردم...حس نابی که بعدها هر وقت از سختی های زندگی خسته شدم با تداعی اون تجدید قوا کردم برای ادامه راه....خاطره نابی شد ابراز عشق و خواستگاری همسرجان در اتوبوس شب!

 


 
نهاوند زیبای من
ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩۳ : توسط :

 

باران بهاری که زمین خدا را نمناک می کند اگر دل به دل سبزه بسپاری قاب عکسهای بی همتای طبیعت نصیبت می شود که هر کدامشان کافی است تا اشک به چشمانت بنشاند از قدرت بی مثال نقاش هستی....و این هم شهر من در روزهای نخستین سال....شهری که برای دیدن جاذبه های طبیعی اش نیازی به طی مسافت طولانی نیست...همه گوشه و کنارش پر است از این تصاویر بکر و ناب....

 

 

 

 

 

              عکسهای بالا همگی مناظری از پیل لاغه نهاوند بود در غروب یک روز فروردینی

 

            و این هم حیاط خانه ای که همه شادمانی های کودکی ام را در خود نهفته دارد...خشتهایش صدای خنده های شاد ده سالگی را می دهد....خانه مامان ملوک.

             آقا ماشالله قدیمی ترین ساکن خانه مامان ملوک هنوز هست با همه        دردهایش...

             بهار آمده اما خانه او هنوز پر از تنهایی است....


 
سفر
ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ فروردین ۱۳٩۳ : توسط :

 

              حتی اگر شده پیاده سفر کن.در ماندن می پوسی...

     سفر همیشه خوبه....به هر کجا و با هر کس و هر وسیله ای که باشه...

     سفر پخته ت میکنه و بهت آرامش میده...دیدن جاهای جدید و مردم و سنتهای جدید همیشه خوشایند و خاطره انگیزه...

   نوروز فرصت خوبیه برای زدن به دل جاده...

  چند سالی بود که عیدها در نهاوندمان میگذشت به دید وبازدید...امسال دل به جاده سپردیم و راهی دور رو انتخاب کردیم...از برخی مشکلات مثل دوری راه و خستگی و..که بگذریم سفر خوبی بود..

سفر از کوهستان های سرد و سخت غرب به جنوبی ترین و گرم ترین نقطه کشور...

که البته امسال به احترام ما هوایش فوق العاده دلپذیر و خنک بود و حتی بارانی مثال زدنی بارید که روح و جسم را تازه می کرد...

دیدن عظمت و آرامش خلیج فارس...کشتی های آرمیده در دریا...نخل های سرفراز و مردم خونگرم بندر....و جاده ای که آرامش می بخشید در پیچ و خمش....

و چشیدن طعم خوش غذاهایی که تا همیشه در ذائقه می ماند...قلیه ماهی و ماهی و میگویی که محشربود...

و مردمی که مهربان بودند و گرم و صمیمی....

این هم تصاویری که ثبت کردم تا به یادگار بماند....

                            بنفشه های نهاوندی که هر سال با بهار می رویند

                            جاده ای که به کویر می رساندمان و بسیار رویایی بود

شبهای زیبای بندر و آرامش خلیج فارس

 

هیاهوی مرغان دریایی بر آرامش بیکران دریای عمان

 

کشتی های مواج بر دریای لاجوردی

 

یادگاران ماقبل تاریخ در مراکز خرید مدرن!

 

بدون شرح!

 

 

پی بهار نوشت:

امسال هم بهار آمد...باز هم چشممان به جمال شکوفه های بهاری روشن شد..امید که سالی که رفت غم ها را با خودش برده باشد و سالی که می آید برکت و رحمت و شادی و موفقیت و تندرستی بیاورد....