در حسرت دانه های ریز برف
ساعت ٧:٤٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩۳ : توسط :

   ده بیست سال پیش یک همچین روزهایی زمین پر بود از برفهای سفید و هوا آنقدر سرد بود که مجبور بودیم چند ژاکت کاموایی و کاپشن روی هم تنمان کنیم و شال و دستکش و حسابی خودمان را بپوشانیم که سرما نخوریم!

ده بیست سال پیش از اواسط پاییز تا یک هفته مانده به عید کرسی ها به راه بود و هیچ چیز جز آن گرمای جانبخش دست و پای یخ زده از سرمایمان را گرم نمی کرد...

 

ده بیست سال پیش آش ترخینه و کشکک مادربزرگ گرمی بخش ظهرهای سرد زمستانیمان بود وقتی آفتاب همه زورش را میزد تا رمقی به برفهای جمع شده حیاط خانه مامان ملوک بتاباند ولی باز هم حریف آن تل برف نمی شد..

ده بیست سال پیش شبها با ذوق به آسمان نگاه می کردیم و دعا میکردیم قرمزی اش به برف ختم شود و صبح که از پشت پنجره میدیدیم زمین سفید پوش است مشتاقانه پای رادیو و تلویزیون می نشستیم تا خبر تعطیلی مدارس را بدهد بعد هم هورای جانانه ای می کشیدیم و می پریدیم زیر کرسی! و برنامه کودک میدیدیم و کیف می کردیم از یک تعطیلی اجباری....کمی که آفتاب بالا می آمد بابا با یک پاروی چوبی بزرگ راهی پشت بام میشد و برفها را کم کم از آن بالا به حیاط میریخت..از پنجره که نگاه میکردی یکی یکی همسایه ها به بام می آمدند و برف پارو می کردند و بره کشان برف پاروکن ها بود که توی کوچه ها فریاد می زدند: برف پارو می کنیم....برفها که توی حیاط تپه میشد با آبجی کوچیکه می رفتیم روش سرسره درست می کردیم و بازی می کردیم و بعدش آدم برفی و دماغهای هویجی و کلی گلوله برفی به هم پرتاب کردن....بعد هم تا خرخره زیر کرسی فرو رفتن تا دست و پای یخ زده مون گرم بشه ....

ده بیست سال پیش صبحهای سرد و یخ زده از برف توی کوچه ها صدا می پیچید که : لبو داغیه....لبو داااااغ...و با یه بشقاب و یه اسکناس صدتومنی میشد کلی لبوی داغ و شیرین خرید و صبحانه خوشمزه ای به دل زد....

ده بیست سال پیش از اواسط تابستون مامان با کاموا و میل بافتنی تند و تند ژاکت و شال و کلاه می بافت تا سرما که آمد گرم شویم...

ده بیست سال پیش همه چیز سرجای خودش بود..بهار بهار بود با همه سبزی و شکوفایی و زیبایی اش..تابستان گرم بود و داغ و پرمیوه و دلچسب..پاییز سوز داشت و برگ ریز و رنگارنگ...و زمستان سرد بود و استخوان سوز و یخبندان! سرما میخوردی از سرما...و آنقدر نعمت و برکت از آسمان می بارید که تا ماهها زمین سیراب بود و آبادانی و میوه و نعمت یک ساله مان تامین و تضمین بود...

و از برف و کرسی و سرما بود که شوق بهار دیدنی بود و شوق دیدن جوانه ها و شکوفه های زیبا...

حالا سالهاست زمستان هم گرم و بهاری است...هوا گاهی چنان گرم می شود که وسط دی و بهمن باید پنجره اطاقت را باز کنی و لباس نازک بپوشی! دیگر نه آش ترخینه و نه آبگوشت ظهر جمعه کیفت را کوک نمی کند از کرسی که خیلی وقت است هیچ خبری نیست و شال و دستکش به گوشه کمدها رفته و خاموش نشسته اند!

دلتنگ دانه های ریز برفیم که باوقار و آرام و رقص کنان از آسمان ببارد و زمین را سفید پوش کند...انگار دیگر فقط در قصه های کودکانمان برف و ننه سرما معنا دارد...

اسفند از راه میرسد و بوی بهار همراهش..ولی وقتی زمستان خشک و بی بهره گذشته باشد شوق بهار حس نمی شود از لابه لای روزهای آخرین اسفند....

 

خدایا...به حرمت دل پاکان روزگارت به مهر و محبت دل کودکان معصومی که خشکی و آلودگی هوای این روزها آزارشان می دهد بباران رحمتت را...بباران که چشم به راهیم...


 
آن کس که تو را شناخت جان را چه کند؟
ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩۳ : توسط :

 

   درپی واژه بودم برای آغاز سخن که ین بخش مناجات دکتر چمران به فریاد رسید که بی نهایت حرف دل بود...

"خدایا....

هر گاه دلم رفت تا محبت کسی را به دل بگیرد، تو او را خراب کردی، خدایا، به هر که و به هرچه دل بستم، تو دلم را شکستی، عشق هر کسی را که به دل گرفتم، تو قرار از من گرفتی، هر کجا خواستم دل مضطرب و دردمندم را آرامش دهم، در سایه امیدی، و به خاطر آرزویی، برای دلم امنیتی به وجود آورم، تو یکباره همه را برهم زدی، و در طوفان های وحشتزای حوادث رهایم کردی، تا هیچ آرزویی در دل نپرورم و هیچ خیری نداشته باشم و هیچ وقت آرامش و امنیتی در دل خود احساس نکنم... تو این چنین کردی تا به غیر از تو محبوبی نگیرم و به جز تو آرزویی نداشته باشم، و جز تو به چیزی یا به کسی امید نبندم، و جز در سایه توکل به تو، آرامش و امنیت احساس نکنم... خدایا ترا بر همه این نعمتها شکر می کنم."

 

دل نوشت:

خدایا ...

حالا دیگه مطمینم تو اونقدر عاشقمی که تاب یک لحظه محبت و توجه من رو به غیر خودت نداری..دلم رو جز برای خودت نمی خوای و تاب تپیدنش را برای حتی بنده هایت نمی پسندی...سالها طول کشید تا درک کنم چرا گاهی دلم از آدمهایت می گیرد ؟ چرا بنده هایت هم گاهی دلم را می شکنند باهمه مهربانی که من نثارشان می کنم؟ ولی حالا که نیک می نگرم می بینم که چه اتفاقهایی در زندگی و روح من به خواست تو رخ داد تا باور کنم که من بی تو دمی قرار نتوانم کرد...تا باور کنم که اول تویی آخر تویی...تا باور کنم حتی مهربانترین بنده هایت هم نمی تواند جای عشق تو را در قلبم بگیرد و تو هم تاب عشق ورزیدن عزیزانت را به غیر خودت نمی آوری...می دانم خدا جانم که همه سختی های زندگی کوره ای است برای پخته شدن روح و تو با همه عشقت هلمان میدهی در آتش دل تا روح صیقلی بسازی...اکنون در عنفوان دهه چهارم زندگی بی هیچ تردیدی باور دارم که عاشقی تو حد و اندازه ندارد...می بری تا ته یکی شدن...آنقدر که پوست بیندازم و بسوزم ودرد بدود در عمق استخوانم..تا باور کنم که تنها تو در میانه ای...

عزیز همه روزهای تلخ و شیرینم...مثل همیشه عاشقم برقهر وبر لطفت و می خواهم مثل همه سالهای رفته و نیامده عاشقم باشی و مرا از محبت غیر خودت بی نیاز گردانی و در برابر نامهربانی بندگان غافلت، که هرگز تو را حس نکردند و دنیا را جز در خور و خواب و خشم و شهوت ندیدند حفظم کنی که: آن که تو را نشناخت هرگز طعم خوشبختی را نچشید و آن کس که تو را شناخت جان را چه کند؟ فرزند و عیال و خانمان را چه کند؟

 


 
هبوط یک فرشته
ساعت ۸:٠۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩۳ : توسط :

   اسمت منو یاد روزهای خوش بچگیم میندازه..روزهای خاله بازی تو حیاط خونه مامان ملوک..روزهایی که همه عشقمون تو کیسه اسباب بازیهای من بود که تقسیم میشد بین من و تو و آبجی کوچیکا میشدن بچه هامون و میزدیم به دل بازی...اونقدر توی نقشهامون فرو میرفتیم که باورمون میشد خانم خونه ایم و بچه داریم و باید مهمونی بریم و مهمونی بدیم! اون روزها شوق بزرگ شدن داشتیم ولی نمیدونستیم وقتی بزرگ بشیم دلمون برای خاله بازیها و خوشیهای بچگی تنگ میشه!

با اینکه از هم دور بودیم ولی همه سال رو به شوق دیدنت سپری می کردم به شوق تابستونا که از راه دور میومدید و من خوشحال بودم که سه ماه تعطیلی رو کنارتم و میتونم تا دلم میخواد باهات بازی کنم..

سالها گذشت از اون روز و خاله بازیها واقعیت پیدا کرد و من و تو شدیم خانم خونه هامون...بزرگ شدیم ولی دلمون تو بچگی جاموند...دلم تنگ شده برای روزهای تابستونی و آب بازی تو حیاط قشنگ خونه قدیمی مادربزرگ...دلم تنگ شده برای خاله بازیهامون..برای هفت سنگ و بالا بلندی و قایم موشک...دلم تنگ شده برای کتابخونه رفتنامون و کلاس تابستونیا و همه خاطره های قشنگمون..حتی برای نامه نوشتنهامون از راه دور...

و حالا تو مادرشدی...یه فرشته مثل خودت...یکی که از همون نگاه اول قد خودت دوستش داشتم...

آزاده جونم ...دختردایی همیشه همراه و مهربونم

...هبوط فرشته آسمونیت مبارک باشه...طالعش بلند..زندگیش پراز خوشبختی و لبش همیشه خندون....

 

 


 
دوست
ساعت ٧:٢٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ بهمن ۱۳٩۳ : توسط :

من دلم می خواهد
خانه‌ای داشته باشم پُرِ دوست ،
کنج هر دیوارش
دوست‌هایم بنشینند آرام
گل بگو گل بشنو … ؛
هر کسی می‌خواهد
وارد خانه ی پر عشق و صفایم گردد
یک سبد بوی گل سرخ
به من هدیه کند .
شرط وارد گشتن :
شست و شوی دل‌هاست
شرط آن ، داشتن یک دل بی رنگ و ریاست …
بر درش برگ گلی می‌کوبم
روی آن با قلم سبز بهار
می‌نویسم :
ای یار
خانه‌ی ما اینجاست
تا که سهراب نپرسد دیگر :
"خانه دوست کجاست؟ "


فریدون مشیری

"دوست" گاهی یه همکلاسیه که یک سال یا بیشتر توی یک کلاس کنار میشینه..گاهی یک همسایه است که روزهای بچگیاتو تو کوچه پس کوچه و حیاط خونه باهاش بازی می کنی..گاهی یک همکاره گاهی یک همشهری گاهی یک فامیل گاهی یک پدر گاهی یک مادر و....گاهی کمی نزدیک گاهی خیلی صمیمی...گاهی برای لحظه های شادی گاهی برای روزهای غم...گاهی خیلی رسمی گاهی خیلی مهربان...

من از ابتدای بچگیم دوستای مختلف و متنوعی داشتم..همیشه پر بودم از دوست...ولی خیلی نزدیک نبودند اغلب...کنار هم بودیم شاد بودیم اما لحظه های تنهایی و غمگینی ام را ترجیح میدادم با هیچکدامشان تقسیم نکنم! نمی دانم چرا ؟ ولی همین بود....

ولی یکی یکی پیدایشان شد...دوستهایی که فراتر رفتند از حد کنار هم نشستن سر کلاس مدرسه و دانشگاه..از هم اطاقی بودن توی خوابگاه و همکار بودن توی اداره...دوستهایی که دلم میخواست با آنها قدم بزنم..نفس بکشم..سینما بروم..سفر کنم..حرف بزنم..حرف بزنم..حرف بزنم...بخندم...بدوم...غم هایم را ببارم..بغضهایم را به آغوششان هدیه کنم و شادترین لحظه هایم را کنارشان باشم....

ارزش این دوستها وقتی بیشتر رخ می نماید که با همه سختی ها و تلخی های زندگی پر فراز و نشیب امروز می بینی رفیقت آنقدر برای بودنت ارزش قایل است که وقتش را دلش را احساسش را هرجوری شده برای کنار تو بودن تنظیم می کند...نگرانت می شود..حالت را می پرسد برای خوشحالی هایت از ته دل شاد می شود و برای غصه هایت پابه پایت غصه می خورد و دل به دلت می سپارد و تنهایت نمی گذارد و کمکت می کند تا فراموش کنی...گاهی می شود یک خواهر عزیز که جای خالی خانواده ات را پر می کند گاهی می شود یک شریک همیشه دلتنگی هایت که هر وقت دلت گرفته باشد کافی است بگویی بیا فقط دو کلمه جواب میدهد: کی؟ کجا؟

کتاب معجزه شکر گزاری رو میخوندم گفته بود روزی ده تا نعمت زندگیتو بنویس و بابت هر کدومشون بگو خدایا شکرت! اولش سخت بود نوشتن و به یاد آوردن نعمتها...دنبال چیزهای بزرگ و خارق العاده می گشتم...خونه ...ماشین...ولی کم کم دقیق تر شدم به زندگیم...سلامتی..عقل...استعداد...پدر و مادر ..خانواده خوب...دوستان همدل ...اسم یکی یکی شان را بردم و بعد از هر اسم یک دنیا خاطره آمد جلوی چشمم...یادم آمد که هر کدام کجای زندگی ام ایستاده اند و کجاها به دادم رسیده اند و کجاها فراموشم نکرده اند؟ خدایا ...من چه سبزم امروز...و چه اندازه تنم هوشیار است...

خوشحالم به بودنشان...به دوستانی که اگر یک روز صدایم غمگین باشد، روزشان شب نمی شود برای بهتر کردن حالم..اگر یک روز در جواب حالت چطور است ؟بگویم : "بد" نیستم! آنقدر تلاش می کنند تا روزم را با "خوبم" به پایان برسانم! دوستانی همینقدر عزیز..همینقدر عمیق ...همینقدر هم دل....

دلم میخواهد در مقابل همه خوبی هایشان در مقابل همیشه کنارم بودنشان در مقابل مهربانی بی حدشان فقط چشمهایم را ببندم و خدا را صدا بزنم:

خدا به حق تمام مهربانی ات ،دوستانی که با همه دلشان کنار دلتنگی هایم ،کنار شادی هایم ،کنار همه زندگی ام، تمام قد ایستاده اند را غرق  در مهربانی و برکتت کن.لبخند را از لبهایشان نگیر و خانه هایشان را لبریز از شکوفه های آرامش و خوشبختی کن.

 

این نوشته با همه احساس ناب امروزش تقدیم به همه دوستان خوبم