تو هم تمام شدی....
ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩۳ : توسط :

 

     سال یک هزار و سیصد و نود و سه هجری شمسی

     چقدر زود گذشت روزی که تلویزیون شروعت را اعلام کرد دور سفره هفت سین به هم تبریک گفتیم و برای هم آرزوی سالی خوش کردیم...و تو شروع شدی و رفتی و رفتی مثل عقربه های شتابان ساعت دیواری که گاهی کلافه ات می کند تیک تاکش!

شکوفه های گیلاس به گیلاسهای آبدار و سرخ تبدیل شد و بعد هم برگهای سبزش نارنجی و زرد و خشک شد تا جایش را به دانه های ریز برف بسپارد که خرامان و آرام روی شاخه های خالی بنشیند....هر چند سالهاست نه برفی هست و نه خرامیدنی...

آمدی به همان سرعتی که نود و دو آمد و نود و یک و همه سالهای قبلش! و می روی به همان شتابی که آنها رفتند...

عین صندوقچه سنگین و گرانقیمتی می مانی پر از خاطره ها...پر از اشکها و لبخندها...

شادی مرموز و عمیق کنار مامان ملوک بودن شب عید و خوردن قورمه سبزی خوشمزه ش...آتیش بازی شب عید بالای پشت بوم قدیمی دوخواهران...شور چیدن هفت سین و تحویل سال وقتی مامان تا آخرین لحظه ش داره بدو بدو میکنه! عید دیدنی و عیدی هایی که گاهی میگیری و نمیدونن چقدر خوشحالت میکنه هنوزم با این سن و سال! خنده های قاه قاه سیزده به در زیر بارون حتی! بوی آتیش و طعم سیب زمینی های تنوری ....و هزار تا عکس یادگاری با بچه های فامیل...اونقدر که همه خسته بشیم! و بعد هم شروع دوباره کار و زندگی...

سال دوستی ها و دشمنی ها...دوستان جانی ...

دو تا عزیز رو داماد کردیم و دست افشان و پای کوبان در عروسی شان هلهله کردیم...

هیجان و اضطرابهای تغییر محیط کار...ورود به محیط تازه و آشنایی با آدمهای تازه...بلاتکلیفی های کارهای اداری..خستگی..گاهی ناامیدی...هرچه بود گذشت...آمدم تا همسفرم آرامش پیدا کند...آمدیم تا دوباره بسازیم زندگی را...

و سختی دل کندن از دوستانی که دوریشان بغض می آورد و می آورد هنوز هم! و در اوج شگفتی آمدن و پیوستن دوست جان جان جان جان به تو در این غربت سرد....

و کنار آمدن با شهری که هیچوقت فکر نمیکردی راضی بشوی به تحملش ولی شد...روزگار چه بازیهای غریبی دارد...

یکی آمد و یکی رفت...یکی را پیدا کردی و یکی را گم! یکی دل بست و یکی دل کند...و زندگی چونان رودی خروشان راهش را ادامه داد...

 

میثممان رفت

تلخ ترین اتفاق سالهای اخیر...زود و نابهنگام و دردناک....

عاشورا که تمام شد با تلخ ترین خبر دنیا قامتمان خم شد...عزیزی را از ما گرفتی که هنوز هم هیچکس نبودنش را باور نمیکند...و چه کشیدیم با دیدن جای خالی ات با دیدن چهره داغدار دایی و زن دایی و آه خاموش مادربزرگ و گریه های بلند مادر... 



و هیراد آمد..

         فرشته ای که شاید بودنش کمی بکاهد از تلخی زهر نبودن نورچشممان

حالا هیراد بیش از یک ماه است که مهمان خانه دایی است...و معصومیت نگاهش حتی وقتی چشمهایش بسته است نوید می دهد که زندگی ادامه دارد با همه تلخی هایش...خدایا شکرت...به داده ها و نداده هایت شکر...

گاهی دلت میخواست دنیا را در همین جایش متوقف کنی ..گاهی پر بغض میشدی..گاهی پر خستگی و گاه لبریز شادی...گاهی پر از حس های مثبت و انرژِی بخش و گاهی خسته و نا امید...

هرچه بود داری به آخرین دانه های ساعت شنی ات میرسی نود و سه جان...میروی که به بهار خوش آمد بگویی و محو شوی در روزهای آینده ...

می روی تا سالی نو بیاید و حالا که می روی...

خدای بهار و تابستان و پاییز و زمستان را سپاسگزارم که فرصت زندگی ام را یکسال دیگر تمدید کرد و من امسال را هم تجربه کردم

ممنونم به خاطر سلامتی..به خاطر توانایی هایی که بخشیدی..به خاطر سایه پر مهر پدر و مادری که معنای زندگیند...

ممنونم به خاطر رزق حلال به خاطر برکت سفره هایمان که از توست..

ممنونم به خاطر امید و آرامشمان که از توست..

ممنونم به خاطر حس گرم حضورت که اگر نبود تحمل پستی و بلندی های زندگی ممکن نبود...

ممنونم که در اوج سختی ها هر وقت صدایت کردم : خدایا...شنیدم که : جانم...و کنارم بودی و حست کردم و در آغوش گرفتیم...

و برای امسالی که می آید برای همه بنده هایت تندرستی،خوشبختی، آرامش، امنیت،ایمان و حس حضورت را آرزو میکنم و دلم میخواهد امسال سال تو باشد در زندگی ام...سال تقدیری که میخواهم به قلم قدرتمند تو نوشته شود..سال پوست انداختن و تازه شدن و تازه اندیشیدن و تازه زیستن...میخواهم عنان جان و جهانم را به تو بسپارم و چشمانم را ببندم و خیالم راحت باشد که تو بهترین ها را مقدر میکنی...

 

فرا رسیدن بهار جان و جهان را به همه دوستان دیده و نادیده که این سطور را می خوانند تبریک میگم و امیدوارم بهار براشون طراوت روح و جان با خودش بیاره..

امیدوارم دلامون بهاری بشه...

سر سفره هفت سین برای همدیگه عاقبت به خیری بخوایم از خدا...همین بهترین دعاست

سالتون پر از بنفشه و حضور گرم خدا

 


 
حال دل با تو گفتنم هوس است
ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩۳ : توسط :

 

یه وقتهایی یه کلماتی حس غریبی بهت میده....یعنی حس میکنی اون کلمات و حروف دستچین شدن برای گفتن حرفهای نگفتنی ات...

همیشه با خوندن جوشن کبیر حال عجیبی پیدا میکردم وقتی اینجوری خدا رو صدا می زنه:

یَا عُدَّتِی عِنْدَ شِدَّتِی یَا رَجَائِی عِنْدَ مُصِیبَتِی یَا مُونِسِی عِنْدَ وَحْشَتِی یَا صَاحِبِی عِنْدَ غُرْبَتِی یَا وَلِیِّی عِنْدَ نِعْمَتِی یَا غِیَاثِی عِنْدَ کُرْبَتِی یَا دَلِیلِی عِنْدَ حَیْرَتِی یَا غَنَائِی عِنْدَ افْتِقَارِی یَا مَلْجَئِی عِنْدَ ضْطِرَارِی یَا مُعِینِی عِنْدَ مَفْزَعِی


  ای ذخیره هنگام سختی من، ای امید من در برابر پیش آمدهای ناگوار ای همدم من هنگام ترس و وحشت، ای رفیق من در غربتم ، ای صاحب اختیار من در نعمتم، ای فریادرس من در غم و اندوه ،ای دلیل و راهنمایم هنگام سرگردانی، ای توانگری من هنگام نداری، ای پناه من هنگام درماندگی ، ای کمک کارم در بیچارگی و پریشانی

 

یا وقتی اینجوری صداش می کنه:

یَا دَلِیلَ الْمُتَحَیِّرِینَ یَا غِیَاثَ الْمُسْتَغِیثِینَ یَا صَرِیخَ الْمُسْتَصْرِخِینَ یَا جَارَ الْمُسْتَجِیرِینَ یَا اَمَانَ الْخَائِفِینَ یَا عَوْنَ الْمُوْمِنِینَ یَا رَاحِمَ الْمَسَاکِینِ یَا مَلْجَاَ الْعَاصِینَ یَا غَافِرَ الْمُذْنِبِینَ یَا مُجِیبَ دَعْوَهِ الْمُضْطَرِّینَ


  ای راهنمای سرگردانان، ای فریادرس فریادخواهان ،ای دادرس دادخواهان ،ای پناه پناه جویان، ای امان بخش ترسیدگان، ای کمک مومنان، ای رحم کننده مسکینان ،ای پناه عاصیان ،ای آمرزنده گناهکاران، ای اجابت کننده دعای درماندگان


و اوج بندگی و عشق وقتیه که میگی:

یَا عِمَادَ مَنْ لا عِمَادَ لَهُ یَا سَنَدَ مَنْ لا سَنَدَ لَهُ یَا ذُخْرَ مَنْ لا ذُخْرَ لَهُ یَا حِرْزَ مَنْ لا حِرْزَ لَهُ یَا غِیَاثَ مَنْ لا غِیَاثَ لَهُ یَا فَخْرَ مَنْ لا فَخْرَ لَهُ یَا عِزَّ مَنْ لا عِزَّ لَهُ یَا مُعِینَ مَنْ لا مُعِینَ لَهُ یَا اَنِیسَ مَنْ لا اَنِیسَ لَهُ یَا اَمَانَ مَنْ لا اَمَانَ لَهُ


  ای پشتیبان کسی که پشتیبان ندارد ،ای پشتوانه آن کس که پشتوانه ندارد ،ای ذخیره آن کس که ذخیره ندارد، ای پناه آن کس که پناهی ندارد، ای فریادرس آنکس که فریادرس ندارد، ای افتخار آن کس که مایه افتخاری ندارد، ای عزت آنکس که عزتی ندارد، ای کمک آنکس که کمکی ندارد، ای همدم آنکس که همدمی ندارد، ای امان بخش آنکس که امانی ندارد

هرچه صدایش می زنی می بینی باز هم نامکرر است:

یَا حَلِیما لا یَعْجَلُ یَا جَوَادا لا یَبْخَلُ یَا صَادِقا لا یُخْلِفُ یَا وَهَّابا لا یَمَلُّ یَا قَاهِرا لا یُغْلَبُ یَا عَظِیما لا یُوصَفُ یَا عَدْلا لا یَحِیفُ یَا غَنِیّا لا یَفْتَقِرُ یَا کَبِیرا لا یَصْغُرُ یَا حَافِظا لا یَغْفُلُ سُبْحَانَکَ یَا لا إِلَهَ إِلا اَنْتَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ خَلِّصْنَا مِنَ النَّارِ یَا رَبِّ

  ای بردباری که شتاب نکند، ای بخشنده ای که بخل ندارد ،ای راست وعده ای که خلاف وعده نمی کند، ای بخشنده ای که خسته نمی شود، ای چیره ای که شکست نپذیرد ای بزرگی که در وصف نگنجد، ای دادگری که در حکمش ستم نکند، ای توانگری که درویش نشود ،ای بزرگی که کوچک نشود ،ای نگهبانی که غفلت نکند، منزهی تو ای خدایی که نیست معبودی جز تو، فریاد فریاد !نجات ده ما را از آتش دوزخ ای پروردگار...

 

 

دل نوشت:

اونقدر کنارمونی که گاهی یادمون میره هستی..اونقدر هستی که گاهی نمی بینیمت..زندگی می کنیم راه میریم کار میکنیم نفس می کشیم شادی میکنیم و هیچ حواسمون نیست به تو..تویی که وقت شادیهامون لبخند روی لبته و هی برامون آیت الکرسی میخونی که شادیهامون چشم زخم نخوره...که شاد بمونیم...

ولی وقتی دلمون میگیره وقتی بغض داریم وقتی غصه داریم تازه می فهمیم که تو هستی...که کنارمونی..اون وقته که صدات میکنیم اون وقته که با همه بی معرفتی هامون بازم انتظار داریم تو خواسته هامونو براورده کنی و کنارمون باشی و گوش به حرفمون بدی...و میدی و می شنوی...و اجابت می کنی....

تو چرا اینقدر بی دریغ و بی توقع و بی حساب می بخشی به ما بنده های ناسپاس فراموشکار؟

چرا یادمون نمیاری که فقط وقت سختی و اضطرار یادتیم؟ چرا یادمون نمیاری که فقط وقت دلگرفتگیهاست که از ته دل صدات میزنیم؟ چرا یادمون نمیاری که چقدر به فکر خودمونیم؟ و غافل از تو؟ و تو اونقدر قانعی به حتی یک خدا گفتن ما که فقط دلت میخواد ببخشی و صدامونو بشنوی.....

خدایا...ممنونم که هستی..ممنونم که هنوز آغوشت گرمتر از همیشه برای ماها بازه...ممنونم که برات بنده خوب و بد فرقی نداره محبتت عین بارون رو سر همه میباره...ممنونم به خاطر همه چیزهای خوبی که دادی و همه چیزهایی که ندادی...ممنونم که بودنت امید میده که دنیا هنوز خالی نیست....

 

مهربونی نوشت:

امسال هم مثل همه سالها به همت دستان گره گشا و زحمات مامان داریم برای بچه های نیازمند خرید عید میکنیم اگه دوست دارید به قدر نشوندن یه لبخند روی لبهای یه کودک یتیم شریک باشید ما رو از سخاوت دستاتون بی نصیب نذارید....

 

شماره حساب انجمن خیریه دستان گره گشا:

بانک ملی 0108515869003

شماره کارت:6037991478695012


 
زاده روز سیزدهم
ساعت ۸:۱۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩۳ : توسط :

 

  ارزش دوستان خوب به وقت دلتنگی ها تنهایی ها و دل گرفتگی ها معلوم میشود وگرنه رفقای شادی و خنده و خوشحالی که زیادند...

رفیقی که پای همه غرغر کردن هایت،خستگی ها و بی حوصلگی هایت،دل گرفتگی هایت، حتی سکوت معنادارت ایستاده باشد خسته نشود رهایت نکند بماند قرص و محکم و همه سعیش را بکند که هر طور شده حتی به قدر یک لبخند حال دلت عوض شد که خوب شوی بهتر شوی ...

دوستی که همه بضاعتش اگر یک لحظه مهربانی هم باشد آنرا برایت دو دستی هدیه بیاورد تا یادت برود غربت و خستگی هایت را..

این دوستها ارزش همه دنیا را دارند حتی اگر دور حتی اگر دیر...

و تو یکی از اون رفیقای ارزشمند دنیایی...یکی از اونایی که کمند ولی بودنشون ارزشمنده...کمند ولی عین یه قطره بارونن وقتی له له می زنی وسط گرمای مرداد....کمند ولی امیدوارت میکنند که خوبی هنوز تموم نشده که آدمیت هنوز نمرده...وقتی یهویی بی مقدمه بعد ماهها دوری پیام میدی که : خوبی؟ آدم حال دلش خوب میشه که خوب بودنت برای یکی مهمه....

پیام عزیز...رفیق مهربون و بی کلک و ساده و صاف سالهای غربت...توی تکاپوی اسفند به دنیا اومدنت با خودش هیجان بهارو میاره که اگر چه دیگه مثل بچگیا برامون خاص نیست ولی هنوزم نو شدن روزها و شکوفه زدن درختها رو دوست داریم...

تولدت مبارک پسر سیزدهمین روز دوازدهمین ماه سال....سبز باشی و دل خوش و کامروا....تو حقت همه خوشبختی های دنیاست ..همه رو برات یک جا آرزو میکنم...


 
بی دلیل
ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩۳ : توسط :

 

او که بی دلیل

مرا به در آمدن آفتاب امید می دهد

ابله دلسوز ساده ای است

که نمی داند

نومیدی سرآغاز دانایی است

 

حالا مهم نیست که تشنه به رویای آب می میریم

از خانه که می آیی

یک دستمال سفید، پاکتی سیگار ،گزینه شعر فروغ

و تحملی طولانی بیاور

احتمال گریستن ما بسیار است

 

                                                                              "سید علی صالحی"

 


 
نقدی بریک کتاب
ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ اسفند ۱۳٩۳ : توسط :

 

استادم..مرشدم..پدر معنوی ام(آقای نعمت شهبازی) که حق بزرگی در بالندگی روح و فکرم داشته از سالهای خامی تاکنون ، لطف کرده و با خط زیبایش این متن را نوشته و افتخار داده که آنرا در این خانه مجازی به معرض دید عموم بگذارم که مایه افتخار است...

" بی گمان آنچه در این مقال می آید نظر خصوصی من است از این رو به هیچ عنوان به معنی قضاوت در مورد افراد، وقایع و کتابهایی که از آنها- چه ضمنی و چه مستقیم وجود دارد- نیست.

من شدیدا به این امر معتقدم که خداوند بزرگ در نهاد هر شخصی استعدادی را به امانت گذاشته است که بعضی اوقات مستقیما توسط شخص کشف و آشکار می شود و گاه توسط عامل ثانویه ای که می تواند آنرا شکوفا کند. حال آنکه آن عامل می تواند از هر جنسی- شخصی- کتاب- تصادف - جمله و حتی نگاه باشد.چندی پیش امیر _پسرم_به عنوان سوغات چند کتاب تاریخی ، اختصاصا تاریخ ایران قدیم برایم آورده بود .که یکی از آنها توجهم را جلب کرد و آن هم به این دلیل که نویسنده اش درجه نظامی اش را قبل از اسمش روی کتاب نوشته بود_ به عنوان مولف- برای من که اولین بار بود چنین چیزی میدیدم شگفت آور بود.در ابتدا فکر کردم که این درجه نظامی شاید اسم کوچک نویسنده باشد چون قدیا از بعضی از آنها به عنوان اسم استفاده می کردند نظیر سرهنگ- سردار- افسر و...ولی بعد در شناسنامه کتاب اسم شخص را بدون آن درجه به ثبت رسانده بود فلانی..

نام کتاب هم پر طمطراق : "تاریخ ایران از هخامنشیان تا پهلوی" بود. قبل از قضاوت، کتاب را بخوانم.بدون اغراق از ب بسم الله تا ی یاسین کتاب را که خواندم آنگاه تصمیم گرفتم که نظر را راجع به کتاب با دوست بسیار عزیز و فهیمم استاد جناب آقای دکتر محمدرضا لطفی( دکترای تاریخ) در میان بگذارم که ایشان نظر مرا- که البته برداشت شخصی بود- در حد عمومی نه تاریخ شناسی که آن مقوله دیگری است تایید کردند و این خود جرقه دیگری بود برای تشویق ضمنی من به خواندن کتابهای تاریخی مستندی که پایه و مایه علمی داشته باشند که صد البته راهکارهای ایشان برای انتخاب کتابهایی که خصوصیات بالا را داشته باشند خود چراغ روشنی به دستم داد و سلیقه ام را برای گزینش درست این کتابها رقم زد.موقع مطالعه کتاب مذکور متوجه شدم که مطالبی را که کتاب عنوان می کند بیشتر شکل اتل متل توتوله دارد تا روایت اتفاقات مستند قابل دفاع، چرا؟ در تالیف کتاب از هیچ منبع، مرجع و نقل قولی از هیچکس حتی اشاره ضمنی نشده است و این دقیقا یعنی وفاداری و امانتداری علمی محض!!

من نمیدانم چه کسی اجازه انتشار چنین تالیفاتی را می دهد؟ یعنی حداقل باید حرمت این همه کاغذ را بداند حیف است این که نمی شود برای آبکی نبودن کتاب عنوان نظامی مولف را کنار اسم او روی جلد نوشت این یعنی دهن کجی به افراد متخصص که عمر گرانمایه شان را برای عنوان دکترای خود در رشته تخصصی شان صرف کرده اند اولا و ثانیا عنوان کتاب معرف محتویات کتاب از دیدگاه یک متخصص یا دکتر بیان می شود.بگذریم...

دکتر لطفی که علاقه مرا به خواندن کتابهای تاریخی دیدند چند کتاب را سفارش کردند که سفارش کردند که همینجا از بذل توجه ایشان سپاسگزارم فراوان..یکی از آنها "تاریخ ماد تالیف ایگور میخائیلوویچ دیاکونوف " با ترجمه کریم کشاورز است که فکر میکنم همین یک کتاب برای آشنایی هر خواننده ایرانی مشتاق با دوره خاصی از تاریخ پرفراز و نشیب ایران کفایت میکند.نویسنده از لحاظ محیط بودن به تمام منابع و ماخذی که برای تدوین این کتاب از آن بهره گرفته است سنگ تمام گذاشته است و کاری بدون نقص،معتبر و قابل اتکا ارائه داده است که بی گمان مرجع بسیار مستند و با ارزشی است که هیچ کس نمیتواند بدون تمسک به آن حتی کلمه ای درباره مادها بیان نظر کند.احاطه کامل ایشان به موضوع و محتوای آن به اندازه ای است که گوی سبقت را در میدان آگاهی به این موضوع از همگان ربوده است  هرچند جاهایی در کتاب هست که برای من مثلی درک آن غیر ممکن است چون بسیار تخصصی و سنگین است و مانند خواستن از بچه یک ساله ای که تازه زبان باز کرده قسطنطنیه گفتن است!

نویسنده علاوه بر اشراف به علم تاریخ زبانشناس بسیار استادی هستند که اظهار نظرهایشان درباب زبان شناسی مادها انسان را به گزیدن سرانگشت تعجب وامیدارد..

خدایا چگونه یک شخص با این همه توانایی؟! جل الخالق! اقتدار و سنگینی، اشراف، درک تاریخی و استنباط و استدلال  و همه این صفات حسنه در سرتاسر کتاب، نشانگر وجود این صفات در شخص نویسنده است. از این قبیل افراد در جامعه جهانی به ندرت وجود دارد. به استثنای  نوام چامسکی نظریه پرداز و تاریخ شناس سیاسی حال حاضر آمریکا که برجسته ترین زبان شناس فعلی جهان است  و صاحب نظریه مشهور زبان شناسی گشتاری(transformatonal linguistics)که یکی از صاحب نظران مطرح جهان در مورد تاریخ سیاسی و زبان شناسی است در کتاب تاریخ ماد دیاکونوف مطالبی را ارائه می کند کاملا گویای این واقعیت است که این مطالب که این گفته ها سالهای سال در آب نمک تحقیق و پژوهش و مطالعه ممتد خوابیده اند  و اکنون چاپ نخست 1345, نتیجه آن همه تحقیق و تفحص رونمایی شده است من از اینکه این کتاب را میخوانم احساس خوشبختی و افتخار دارم امیدوارم روزی برسد که هر ایرانی بتواند از این سرچشمه زلال و گوارا سیراب شود.... به امید آن روز