...
ساعت ٧:٢٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۳ : توسط :

 

چقدر این دوست داشتن های بی دلیل

خوب است

مثل همین باران بی سوال

که هی می بارد

 

                                                           "سید علی صالحی"


 
بابا
ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۳ : توسط :

    سی و دو سال است که تو هستی در زندگی من...

   سی و دو سال است که من متولد شده ام از جزء جزء وجودت...

   سی و دوسال است که نامم با افتخار از نامت نشآت گرفته...

   سی و دو سال است که تو پدری...

   پدر در واژگان زندگی من فقط یک نام در شناسنامه نبود.یک عضو خانواده نبود.یک نفر مسئول پول درآوردن و مواظبت از من و خانواده ام نبود...

پدر برای من همه زندگی بود. همه زندگی هست..همه زندگی خواهد بود...

پدر،برای من تجسم مردی بود که با همه عشق و شور و شوقش مرا به همه موفقیتهایی که دارم رساند.مثل کوه محکم،آنقدر که هیچ تندبادی پشتم را نلرزاند...

پدر،برای من تجسم بلور باور مردی بود که در هنگام تصمیم های مهم زندگی ام تمام قد ایستاد و کمک کرد و نگذاشت حس تنهایی لحظه ای آزارم دهد...

پدر،برای من باور بودن مردی بود که هر چه داشت و نداشت را در آینه ذات بی ریایش خرج من کرد تا کم نیاورم و کم نباشم و کم نبالم...

پدر،برای من حریر روح لطیف مردی بود که از تصور کمترین خراش به روحم مثل کودکان نوپا اشک ریخت و تب کرد و غصه خورد...

پدر،برای من عشق و شور و شوق مردی بود که بارها و بارها در سرماو  گرمای زمستان فقط برای رفع دلتنگی من به دل جاده زد تا ساعاتی کنارم باشد و مهرش سیرابم کند....

پدر،برای من باور بودن مردی بود که با همه دغدغه ها و خستگی هایش وقتی هم که مهمان خانه ام بود کمک حال بود و کارگشا و دلسوز....

پدر،برای من فقط یک نام در شناسنامه نبود.پدر همه معنای خلقت بوده و هست...

بابا جونم...از روزی که زاده شدم تا روزی که زنده باشم و تا تمام روزهای بعد از مرگم بابت بودنم به تو و بابت داشتنت به خدا مدیونم.

بابا جونم..من با همه نداشتن های دنیا خوشبختم وقتی نام تو در صفحه اول شناسنامه ام مایه غرور و سربلندی من است...

بابا جونم....من تا نفس می کشم مدیون لحظه هایی هستم که به خاطرمن غرورت را  زیر پا گذاشتی و برای آنکه اشکهایم جاری نشود اشک ریختی و برای آنکه دلم نشکند دلت شکست...

بابارضای عزیزم...برای من هر روز که چشمم به آفتاب چشمهایت روشن شود روز پدر است و هر روز که تو در جهان نفس بکشی دنیا معطر از مهر حضور توست...

بابا رضای نازنینم....وجودت برای همه ما و مخصوصا برای من غنیمتی است که تمام سجده های دنیا هم شکرش را به جا نمی آورد...اما حیف که نتوانستم شکراین نعمت به خوبی گزارم و آنگونه که شایسته نام و زحماتت بود فرزند قابلی باشم...

این روز تنها یک بهانه است و گرنه برای از تو گفتن هر روز هم کم است....

می خوام بدونی که من باور دارم که بی تو هیچم...

می خوام باور کنی که من هرچه دارم از برکت نان حلال و زحمت و خستگی های توبوده و هرچه ندارم از ناتوانی خودم...

میخوام باور کنی که باور دارم اگر عنایتی شامل حال زندگی ام شده از برکت دعاهای حق توبوده و بس...

می خوام باور کنی که عاشقتم...

روزت مبارک باباجونم

 

تبریک نوشت:

میلاد فرخنده امیر دلها،حضرت علی (ع) و روز پدر به همسر عزیزم،و همه دوستان مجازی و حقیقی مخصوصا امپراطور بهار،آقا نادر و همه کسانی که از نعمت پدری بهره مند هستند مبارک باشه و برای آرامش روح پدران آسمانی دعا می کنیم.


 
سه گانه ای برای سه رفیق
ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۳ : توسط :
 
دلم برای خودم تنگ شده
ساعت ٧:٢۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩۳ : توسط :

 

بی قراری سن و سال نمی شناسد.فرقی نمی کند 16 ساله باشی و در اوج هیجان و شور یا 18 ساله و درگیر شکوفه زدن اولین عشق یا 20 و چند ساله ....دل که در سینه به تکاپو بیفتد بی قرار می شوی...

بی قراری ها گاهی به بهانه های دست یافتنی اند..گاهی به هوای دلتنگی برای یک دوست یا یک عزیز...و گاهی خودت هم نمی دانی دلیل بی قراری ات را...

فقط حس میکنی در قالب تنت جا نمی شوی.حس میکنی دلت می خواهد تیشه برداری و ریشه ات را از خاک تن در بیاوری و بزنی به دل یک بیابان بی بازگشت...

آنقدر بروی که گم بشوی.تمام بشوی.راحت بشوی....

آنقدر بروی که دیگر راه برگشت راپیدا نکنی....

خیلی وقتها حسرت می خورم به زندگی کسانی که بی دغدغه همه چیز از لحظه هایشان لذت می برند...خونسردی مرامشان است و بی خیالی ذات لاینفکشان...دنیا هم که زیر و رو شود آنها زندگیشان سرجایش است و لذت هایشان...سخت نمی گیرند و سختی نمی بینند....

ما ولی از سر سوزن تحولی..حرفی..اتفاقی ...برای خودمان دغدغه چنان بزرگی می سازیم که آرام وقرارمان را می ستاند و تمام زندگیمان می شود فکر و فکر و فکر....

بی قراری می تواند به بهانه یک تغییر باشد یا به بهانه یک دلگیری ساده یا به بهانه نگرانی از فردا یا هر بهانه دیگری....مهم این است که  وقتی دلت توی سینه جا نشود هیچ چیز سرجای خودش نیست....

سی سالگی را که رد می کنی انگار کرختی خاصی به ذهن و زندگیت رسوخ میکند..انگار دلت می خواهد دست از سر خودت برداری و مثل دوچرخه توی سرازیری خودت را ول کنی و بگذاری برود و برود و برود.....

سی سالگی شاید برای مادر و پدرهای ما سن کمی بود حتی برای مادربزرگهایمان که تا 40-50 سالگی هم انگاراول چل چلیشان بود و تازه داشتند بچه های رنگ وارنگ تحویل جامعه می دادند و آنقدر سرشان گرم بچه بزرگ کردن بود که وقت نمی کردند فکر کنند به دغدغه هایشان ...به دلتنگی هایشان...به غصه هایشان....اما برای ما انگار ته ته راه است...شروع یک خستگی عمیق و یک بی حسی کلافه کننده!

دلم برای 18 سالگی ام تنگ شده...برای روزهای شاد 15 سالگی...برای بی خیالی های 10 سالگی...برای وقتی که هیچ چیز دل مشغولم نمیکرد و یکپارچه شور بودم....

دلم برای خود 8 سالگی ام تنگ شده...برای خود 5 ساله که مهمترین دل مشغولی اش خواندن کتاب قصه تازه ای بود که مامان خریده!

دلم برای خود خود خودم تنگ شده...دلم یک خود بی مسئولیت و بی دغدغه می خواهد..خودی که مجبور نباشد ملاحظه هیچ کس را بکند.خودی که بغض نداشته باشد.دلتنگ نباشد..خسته نباشد..نگران نباشد.نخواهد به فردا فکر کند.مجبور به هییییییییییچ چیز نباشد.خودی که فقط خودش باشد و همه آرزوهایش..حتی برآورده نشده...دلم خودی را می خواهد که به هیییییییییییچ کس وابسته نباشد ..که مجبور نشود به آدمهای دوست نداشتنی لبخند بزند .که مجبور نباشد جوری رفتار کند که دوست ندارد...که حرفی را بزند که دوست ندارد ...

دلم برای خود 5 سالگی ام برای خود ده سالگی ام تنگ شده..یک خود بی مسئولیت..یک خود آزاد و بی تکلف..خودی که خیالش راحت است یکی دستش را هنگام عبور از خیابان گرفته و مجبور نیست مدام دو طرفش را نگاه کند که مبادا زیر چرخهای یک ماشین له شود! دلم برای خودی که مجبور به حساب و کتاب نبود تنگ شده..برای خودی که نگران هیچ کس و هیچ چیز نبود تنگ شده..برای خودی که دغدغه آینده نداشت تنگ شده..دلم خودی را که هییییییییییچ حسرتی به دل نداشت می خواهد....

دلم برای خودم تنگ شده.......

این روزها که بی قرارم نوشتنم هم بوی بی قراری می دهد...

کاشکی فردا روز بهتری باشد.....

 


 
غمی غمناک
ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩۳ : توسط :

شب سردی است ، و من افسرده.

راه دوری است ، و پایی خسته.

تیرگی هست و چراغی مرده.

می‌کنم ، تنها، از جاده عبور:

دور ماندند ز من آدم‌ها.

سایه‌ای از سر دیوار گذشت،

غمی افزود مرا بر غم‌ها.


فکر تاریکی و این ویرانی

بی خبر آمد تا با دل من

قصه‌ها ساز کند پنهانی.


نیست رنگی که بگوید با من

اندکی صبر ، سحر نزدیک است:

هردم این بانگ برآرم از دل:

وای، این شب چقدر تاریک است!

خنده‌ای کو که به دل انگیزم؟

قطره‌ای کو که به دریا ریزم؟

صخره‌ای کو که بدان آویزم؟


مثل این است که شب نمناک است.

دیگران را هم غم هست به دل،

غم من ، لیک، غمی غمناک است

 

"سهراب سپهری" بی شک یکی از دوست داشتنی ترین شاعران زندگی من بوده و هست....شاعری که با تک تک کلماتش نوجوانی ام را گذراندم و با لطافت کلامش و تصویرسازی بی همتای اشعارش سبک می شوم...آنقدر سبک که بشود پرنده شد....یادش گرامی که او هم در بهشتی ترین ماه سال،در یکی از همین روزها آسمانی شد....


 
طلوع قیصر
ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩۳ : توسط :

 

می‌خواهمت چنان که شب خسته خواب را, می‌جویمت چنان که لب تشنه آب را

محو توام چنان که ستاره به چشم صبح, یا شبنم سپیده‌دمان آفتاب را

بی‌تابم آنچنان که درختان برای باد, یا کودکان خفته به گهواره تاب را

بایسته‌ای چنان که تپیدن برای دل, یا آنچنان که بال پریدن عقاب را

حتی اگر نباشی، می‌آفرینمت, چونانکه التهاب بیابان سراب را

ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی, با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را

 

 

دومین روز دومین ماه سال، در هیاهوی چکاوکان بر شکوفه های زیبا...تو آمدی

هر چند که دیرنماندی و زود رخت بربستی اما هرکجا نامی از عشق باشد جاوید و زنده ای قیصر جان...

قیصر امین پور،شاعر عاشق و لطیف طبع سرشار از احساس در چنین روزی به دنیا

لبخند زد...

تولدت مبارک شاعر عاشق....

 

ناگهان چقدر زود دیر می شود....