این روزها دلم بهانه گیر تر است
ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩۳ : توسط :

 

     تمام عمر دنبال فردایی بودیم که بهتر از امروز باشد.کودکی را با همه شادیهایش گاهی وقتها دوست نداشتیم چون دلمان می خواست زودتر بزرگ شویم حتی بازیهایمان تمرین بزرگ شدن بود! خاله بازی...مامان بازی...معلم بازی...دکتر بازی....

نوجوانی را با همه شور و نشاطش نمی پسندیدیم چون دلمان میخواست بزرگ شویم و رها از همه محدودیتها و سخت گیریها!

بزرگ که شدیم وقتی دیگر "بچه" نبودیم و سری توی سرها درآورده بودیم وقتی دیگر دستمان توی جیب خودمان بود وقتی دیگر صاحب خانه و زندگی شده بودیم حالا دیگر وقتش بود که خوشحال باشیم که به همه آرزوهای بچگی رسیده ایم و بزرگ شده ایم اما....حالا آنقدر غرق در این بزرگی خود خواسته شده بودیم که بی هوا و ناخودآگاه دلمان برای فراغت و رهایی بچگی پرپر می زد....

برای همان روزهایی که همه آرزویمان داشتن یک عروسک سخنگو بود و پوشیدن کفش پاشنه دار مامان ته ته همه آمالمان! دلمان تنگ بود!

برای همان روزهایی که مامان مدام می گفت: نکن! نرو! دست نزن! نگو! و ما بغض می کردیم که پس کی بزرگ می شوم تا رها شوم از این همه محدودیت؟! و حالا آرزو میکنی کاش همان کودک محدود بودی اما اینقدر بی رحمانه به دنیای آدم بزرگها پرتاب نمیشدی!

از سالهای کودکی ام آنقدر خاطره خوش دارم که اگر هزار سال هم بگذرد باز هم دلتنگشان می شوم...همانقدر که از تکاپوها و فعالیتهای بی پایان سالهای نوجوانی ام...و تلاشهای جوانی ام برای ساختن زندگی که حق من بود....

در تمام سالهایی که گذشت هیچوقت ساکن و راکد نبوده ام ..همیشه بهانه ای برای حرکت بوده ..گاهی درس..گاهی کار..گاهی هم عشق...اما همیشه ناراضی بوده ایم که کاش فردا بهتر باشد! و شاید نمی دانستیم فردا همین امروز است!

و این روزها...

این روزهای پرحرکت و پرتکاپو و پردغدغه جوانی که به شتاب می گذرند در پی کار و زندگی و دغدغه های ریز  ودرشت ما آدم بزرگ ها ، شاید خیلی وقت باشد که از لمس سبزه های دشت غافل شده ایم...خیلی وقت است که زیر سقف آسمان دراز نکشیده ایم..خیلی وقت است که با دست از درخت توت خانه مادربزرگ شاتوت نچیده ایم...خیلی وقت است که از ته دل نخندیده ایم..خیلی وقت است که لذت دنبال هم دویدن را ..قایم موشک بازی کردن را...اسباب بازی داشتن را...عاشق بودن را تجربه نکرده ایم ....و من نمی دانم بدون این همه تجربه زیبا چطور زندگی می کنیم؟

دلم برای همه سالهای قشنگ و بی دغدغه کودکی ام پر پر می زند!

دلم می خواهد امشب که چشمانم را می بندم فردا صبح کودکی باشم هفت هشت ساله که دنباله چادر مادرش را محکم می گیرد تا در شلوغی بازارهای شهرکوچکشان گم نشود! دلم میخواهد بازهم کتابهایم را بردارم و در زیر زمین خانه پدری درس بخوانم ولی نه برای بزرگ شدن نه برای نویسنده شدن نه برای فرار از کودکی...برای بوی خوش نیمکتهای مدرسه شرف!

دلم میخواهد دوباره کوله بار ببندیم و با بچه های کلاس پنجم الف به اردوی یک روزه برویم و آنقدر بخوریم که بمیریم!

دلم میخواهد کودکی کنم و از نوجوانی ام لذت ببرم....

این روزها که درگیر تجربه های تازه ای از زندگی هستم بیشتر از همیشه دلم برای کودکی هایم تنگ می شود!