خدایا امشب را از من نگیر
ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩۳ : توسط :

 

     از شبهای قدر همین امشب مونده..میدونم اگه تو بخوای...اگه تو بخوای...اگه تو بخوای...

اگه تو بخوای هیچ مریضی رو تخت بیمارستان نمی مونه

اگه تو بخوای هیچ چشمی منتظر نمی مونه

اگه تو بخوای هیچ دلی شکسته نمی مونه

اگه تو بخوای هیچ اشکی تو چشم خشک نمیشه....

فقط کافیه تو بخوای!

خدایا..به داده و نداده ات شکر...

خدایا به همه چیزهایی که دادی و ندادی هزار هزار بار شکر...

به بودنت شکر...به نگاهت شکر...به عشقت شکر...

خدایا...امشب در تقدیر من خودت را بنویس...

امشب خودت را به زندگی من هدیه کن...

امشب نقطه پایان بغض چندین ساله ام را به گل لبخند روی ماهت رقم بزن

خدایا امشب را از من مگیر...

یا انیس من لا انیس له...راضی نشو به این همه بغضهای دلتنگی...بیا و بگذار در آغوشت ببارم 32 سال دلتنگی را....

یا نور ...یا نور فوق کل نور...یا نور لیس کمثله نور....

امشب را مال من باش....همین یک امشب را....


 
ان الله سمیع البصیر
ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩۳ : توسط :

 

  خدایا...این روزها و شبهای عزیزت که یکی یکی می گذرند و سحر به افطار دوخته می شود می دانم که می دانی هنوز چشم به راه نگاه همیشگی ات هستم.می دانم که می دانی هنوز امیدوارم به رحمتت.می دانم که می دانی با همه تیرگی های دل و غباری که بر جان نشسته هنوز باورت دارم به مهر ورزی و یگانگی...هنوز تنها تو معبودمنی و من تنها بنده تو.

خدایا ...من چیزی ندارم جز دلی که عاشق توست..چیزی ندارم جز یک دریا امید به رحمت و مغفرتت...خدایا من چیزی ندارم جز شعله عشقی که تو به جانم انداخته ای...خدایا..می دانم که فراموشم نمیکنی....

یکی از همین شبها که مدام با خودم زمزمه می کردم: او مرا نمی شنود! دوست مومنی گفت: ان الله سمیع البصیر...و من لال شدم که زبانم به کفر آلوده نشود زین پس

خدایا با همه وجودم برای همه آنان که این روزها چشم به راه گشایش مشکلاتشان...درمان دردهایشان...تسلی یافتن روحشان و آرامشان قلبهایشانند تمام مهر و محبتت را آرزو میکنم.

خدایا ....حواست به همه چیز هست..می دانم...می دانم..می دانم...

حتی به آن همسایه گرسنه که دیشب به برکت دلهای مهربان این مردم با افطاری پربرکت دستان گره گشا سیرشد...

خدایا...دوستت دارم

پی تشکر نوشت:

دیشب به همت همه دوستان حقیقی و مجازی افطاری تهیه و تقدیم تعدادی از نیازمندان شهرمان شد.کاش بودید و قطرات اشک شوقشان را می دیدید...کاش بودید و دلتان به احرام خانه های پر از خدایشان می رفت...ممنون لطف و سخاوت همه آنان که گره گشا بودند هستیم...شب نوزدهم ماه مبارک هم وعده دوم افطاری به نیازمندان خواهد رسید...به همت و لطف پدر و مادرم که همیشه پیشگامند و دستشان در خیر خواهی همیشه بلند...


 
دلهای دریایی و افطار آسمانی
ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ تیر ۱۳٩۳ : توسط :

 

    روزهای گرم و کشدار تابستان ناخودآگاه می برتت به چند سال پیش...روزهایی حوالی کودکی...روزهایی شاد و سرخوش.. که از صبح خروسخوان تا وقتی که مادر به اصرار و اجبار برای نهار از توی حیاط خانه مامان ملوک جمعمان می کرد و به هزار تمحید به خواب بعد از نهار وادارمان می کرد ولی همینکه چشمهای خودش گرم می شد فرار می کردیم و به حیاط میزدیم برای بازی! و تا آفتاب غروب کند نمی شد مارا از آن حیاط پر گل و بزرگ که آن روزها به اندازه یک استادیوم ورزشی به چشممان بزرگ بود جدا کرد...یادش بخیر....

این روزها دیگر نه از بازیهای شادمان خبری هست و نه آن حیاط آنقدرها بزرگ است که بشود چند بچه حالا بزرگ شده تویش بدوند! اما هنوز حتی دیدن عکسش دلمان را هوایی می کند....

این روزها علاوه بر مرور خاطرات کودکی یاد رمضانهای سالهایی که گذشت در ذهنمان تداعی می شود...آن سالها روزهای ماه مبارک کوتاه بود و افطار،نزدیک! و چه حس خوبی داشت کنار صدای دلچسب استاد ربنا خواندن و دست به زولبیاوبامیه خوش عطر وتازه نهاوند بردن.....

از همه برکات روزه داری و نعماتی که در این ماه نهفته است همیشه یک ویژگی بیشتر به فکر فرو میبردم..ناخودآگاه...در اوج گرسنگی وقتی حس ضعف غلبه میکند و گاهی حتی توان حرکت و حوصله حرف زدن را از آدم می گیرد بی اختیار قدمهایم به خانه هایی می رود که زیاد دور نیستند...به خانه کوچک و خالی آقا ماشالله که سالها شام و نهارش یک کف دست نان بود و یک لیوان آب! مردی که هرگز سیر نخوابید!  به خانه آن پیرزن روی چغا که دو روز یکبار شاید لقمه نانی نصیبش شود ولی دست شکرش از آستان معبود پایین نمی آید.

خانه شهناز خانم که خیلی وقتها با سیب زمینی و نان و پنیر سر می کنند ولی نمازشان قضا نمی شود و ماه رمضان هم سحر و افطارشان همان نان و سیب زمینی است و آشی اگر باشد....

و همیشه یک سوال بی پاسخ در ذهنم می چرخد: ما یک ماه گرسنگی را تاب نمی آوریم و چنین بی طاقت می شویم پس چه می کنند اینان که یک سال و یک عمر با نان خالی و سفره خالی و شکم خالی می زیند و خدا همه روزهای سال مهمان خانه دلشان است ؟!

کاش تنها دستآورد رمضان مبارک،توانایی درک آنانی باشد که هیچ ندارند جز عشق به حق و سفره هایشان همیشه خالی است و محتاج یک نگاه انسان دوستانه من و تو واو.

کاش رمضان بیشتر از آنکه ماه به رخ کشیدن سفره های آنچنانی افطار باشد ماه هم سفره شدن با کسانی باشد که دستشان و سفره شان خالی است و دلشان دریا...

کاش همین شبهای ارزشمند معنویت روزهایمان را به نشاندن گل لبخند برلب کودکان و زنان و مردان مومن و نیازمندی چند برابر کنیم که افطاری دادن سنت حسنه بزرگان دین ماست....

امسال هم به رسم هر ساله قصد داریم در شبهای قدر به قدر همت شما میزبان تعدادی خانواده نیازمند باشیم...چشم به راه سخاوت دستان گره گشای شماییم تا مقدمات این افطاری سخاوتمندانه فراهم شود....

 

شماره حساب انجمن خیریه دستان گره گشا:

بانک ملی 0108515869003

شماره کارت:6037991478695012


 
ماهی برای عاشقی
ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ تیر ۱۳٩۳ : توسط :

 

      

امشب که همه مان را به یک ماه عاشقی مهمان می کنی نمیدانم خوشحال باشم از این فرصت دوباره یا خجل از اینکه در مقابل همه لطف و برکاتت نامه عمل دندانگیری ندارم که دل خوش باشم به اینکه در سایه اش غرق مهرت شوم؟

  امشب که دوباره با اللهم انی اسئلک چشم می گشایم و مهمان ضیافت آسمانی ات می شوم نمیدانم چگونه لب به تقصیر گناهانم بگشایم تا بدانی که اگر چه دل سیاه و کارنامه سیاه...اما هنوز عاشقت هستم و تشنه کرشمه نگاهت؟

امشب که تو می آیی کنار سفره های سحری تک تک ما و آغوش می گشایی برای بخشایشمان نمی دانم هنوز آنقدر بنده ات هستم که بخواهم غل و زنجیر از پای شیطان نفسم نگشایی و بگذاری تا یک ماه و یک عمر به برکت همین ماه عاشقانه در آغوشت بگیرم و خدا خدا خدا صدایت کنم؟

عزیزم....محبوبم...خدایم....

نمیخواهم در جریان شتابناک گذر روزها و شبها تنها طی کننده روزهای رمضانت باشم.نمیخواهم تنها سهمم از این ماه گرسنگی و تشنگی باشد...میخواهم بندگی کنم . میخواهم عاشقی کنم و میخواهم آغوش مهرت را درک کنم و تو مرا دریابی...

می شود هنوز هم همان دخترک بازیگوشی باشم که سربرزانوان مهرت می گذاشت و آرامش میکردی روی سجاده نه سالگی اش؟؟؟

می شود هنوز هم العفو گفتن از من باشد و استجابت از تو؟

می شود این ماه مرا بیشتر از بیشتر ببینی و در بر بگیری و ببخشی و به رویم لبخند بزنی؟

می شود این ماه هر نفسم برای تو باشد و هر قدمم در راه تو و هر کلامم ذکر تو؟

می شود از این رمضان "نفسی" نصیبم کنی به جبران "نفس "بنده آمده سالهای دور و دیر؟

چشم به راه برکاتت به استقبال ماه آسمانی لبیک و الغوث می رویم...

التماس دعا از همه آنان که دلشان محفل لبخند خداست....


 
من از این دنیا چی میخوام؟
ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ تیر ۱۳٩۳ : توسط :

 

چند روز پیش  وقتی در گرمترین ساعت روز خسته و گشنه داشتم راه می رفتم با خودم گفتم : من از این دنیا چی میخوام؟

و همین جمله سوالی منو به رویا فرو برد....

نمیدونم تا کی قراره رویاهامون همش رویا بمونن؟ تا کی برای داشتن زندگی بهتر به خودمون و روح و جسممون قراره ظلم کنیم واسمشم بذاریم زندگی؟!

تو رویاهام یه شهر خوش آب و هوای آروم رو تصور کردم که توش یه خونه بزرگ حیاط دار داریم ..توی اون خونه من یه خانم خونه دارم...یعنی کارهای مورد علاقه مو انجام میدم و مجبور نیستم هر روز برم جایی که دوستش ندارم و کاری رو که دوستش ندارم انجام بدم! هر روز هر وقت دلم خواست از خواب بیدار میشم...خونه م پر از انرژی مثبته و یه خانم میانسال کدبانو هست که هر روز برام غذاهای خوشمزه می پزه! منم احتمالا یه دوجین بچه دارم که سرگرم تربیت اونام! و دیگه اینکه هر وقت دلم بخواد بدون استرس تمام شدن مرخصی و تمام شدن پول و قسط و وام میرم مسافرتهای مختلف....

این رویاها شاید خیلی ساده و دست یافتنی باشند ولی همه شون به یک چیز و یک نقطه ختم میشه: پول!

و برای به دست آوردن همون پوله که اینقدررررررررر به خودمون سختی و اضطراب وارد میکنیم و وقتی که به دستش آوردیم دیگه حس و حالی برای خرج کردنش نداریم!

من هیچوقت آرزوهای عجیب و غریبی نداشتم همیشه آرامش اولویت اول زندگیم بوده و بعدش یه زندگی آروم عاشقانه ساده که پر از مهربونی باشه....

اما سختی های زندگی توی این دنیای خشن که آدماش مدام دارن میدون و به هیچ جا هم نمیرسن انگار نمیذاره اونجور که باید آرامش رو تجربه کنیم....

کاش میشد برگشت به دوره کودکی خودم ..مامانم یا حتی مادربزرگم...اون سالهایی که عروسک پنبه ای اوج آرزوشون بود و بهترین غذاشون آشهای محلی...اون زمان که دلها ساده بود و زندگی ها ساده تر....کاش میشد یه روز زندگی بی استرس رو تجربه کرد....

شما از این دنیا چی میخواید؟