شب همایون
ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩۳ : توسط :

 

   از میان شلوغی خیابان های منتهی به میدان فاطمی خودمان را به تالار وزارت کشور می رسانیم با شوق و شور و هیجانی وصف ناشدنی از میان خیل مردمی که در خیابان و حیاط و لابی تالار ازدحام کرده اند می گذریم...همه مشتاقند و منتظر.همه بی تابند...همه منتظرند...همه آمده اند تا یکی دوساعت جان بسپارند به یک صدای بی همتا...

با کمی تاخیر درهای سالن باز می شود و در صندلیهای سبز تالار بزرگ کشور که جا گیر می شویم همه میخکوب میشوند به صدای بی نظیر تار تهمورث پورناظری ...و بعدش صدای دلنشین فرزند خلف استاد بی همتای آواز ایران...همایون شجریان...

فرزندی که بی همتاست..فرزند پدری که بی همتاست...

صدایش با قطعات روحنواز آلبوم نه فرشته ام نه شیطان در تالار طنین می افکند و تزریق می شود به عمق روح آدم...

مست می شوی وقتی می خواند : نه فرشته ام نه شیطان....کی ام و چی ام ندانم؟

به اوج می رسی با اوج صدایش در قطعه محبوب ای همدم روزگار چونی بی من؟

و غرق در خلسه ای روحانی می شوی وقتی صدایش به عرش می بردت که: چرا رفتی چرا من بی قرارم؟

همایون می خواند و جانهای تشنه را لبریز می کند از شور و هیجان و آرامش می ریزد به جانهای خسته آدمهایی که از زندگی ماشینی و روزمره جسته اند تا دمی بیاسایند...

همایون می خواند و سازهای گروه نوازندگانش غوغا می کند...

تا به حال هیچوقت اینقدر دقیق نشده بودم به نوازندگان یک گروه موسیقی...اما مگر صدای بی همتای تار  تهمورث پورناظری می گذارد دقیق نشوی؟ مگر صدای روحبخش کمانچه سهراب پورناظری می گذارد چشم از نوازندگان برداری؟ مگر ویولن نوازها را می شود ندیده بگیری و هنر و هماهنگی و موسیقی گوش نوازی که می آفرینند را نشنوی؟

مگر می شود تنبور و عود و ویلنسل و سه تار و پیانو و دف و ....را ندیده بگیری؟

هنر بی همتای پورناظری ها ارزش و زیبایی صدای همایون موسیقی ایران را صدچندان کرد ...هنر تک تک نوازندگان گروه همایون موجب جلوه گری و گوشنوازی هرچه بیشتر این اثرشده و همایون چونان نگینی گرانبها در بلندای این انگشتری می درخشد...فرزند خلف هنر و موسیقی و آواز...قناری خوش لهجه ای که با صدای رسایش روح را آرامش می بخشد....

شب بی همتایی بود..جای همه مشتاقان و علاقمندان خالی بود...

خداوند این پدر و پسر را که سرمایه ملی ایران عزیز هستند برایمان مانا بدارد....


 
حس زیبای تعلق
ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ امرداد ۱۳٩۳ : توسط :

    هر جای دنیا که باشی دلت تنگ میشه برای وطنت...برای خاکی که ازش به وجود اومدی   برای شهری که بهش وصلی...حتی اگه سالها و روزها ازش دور مونده باشی اما حس اینکه بگی اهل کجام حس خوبیه...اینکه به جایی که اهلش هستی که شناسنامه ت مال اونجاست افتخار کنی حس بهتریه... ومن الان این حسو دارم..

با اینکه سالهاست به جبر روزگار از شهری که توش زاده شدم از شهری که توش بزرگ شدم و به همه چی رسیدم دور شدم اما هنوزم افتخار میکنم به اسمش..به هویتم..به خاکش و دوستش دارم حتی با همه کمبودها و محرومیتهاش...

هنوزم افتخار میکنم به نهاوند کوچکم حتی اگر توی بهترین امکانات بهترین شهرها زندگی کنم و حتی اگه گاهی دیر و دور باشم از شهرم...

هنوزم هر کجای دنیا که باشم وقتی ازم سوال بشه اهل کجایی با افتخار میگم که نهاوندی ام....و هنوزم وقتی آخر هفته ها دوستام پیام میدن که کجایی؟ اگه تو جاده باشم با ذوق می نویسم: تو راه ناون! و این ناون گفتن ها اونقدر مرسوم شده که همه غیر نهاوندی ها هم بهش عادت کردند!

و من خوشحالم که نهاوندی ام

و من مغرورم به نهاوندی بودنم

و من افتخار میکنم به شهر کوچکی که هنوز هم پر از خاطره های تلخ و شیرین زندگی 32 ساله من است...

شهری که اولین هایم را در آن تجربه کردم شهری که همه خاطرات کودکی ام را همه شادیهای بچگی من و همبازیهایم را همه اشکها و لبخندهای نوجوانی و همه آرزوهای جوانی ام را در خودش و در خیابانهایش نهفته دارد...

من هنوز هم دوستش دارم حتی خیابانهای همیشه کنده شده اش را حتی چاله چوله هایش را حتی محرومیتهایش را حتی دردهایش را حتی همه آدمهایش را....

امیدوارم نهاوندمان هم همین قدر فرزندانش را دوست داشته باشد...حتی همه فرزندان ناسپاسی را که ترکش کردند...و فراموشش کردند...

امیدوارم فرزندان خلفی باشیم برای نام بزرگ نهاوند عزیزمان


 
من هنوز می نویسم
ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩۳ : توسط :

 

      روزی که دکتر عاملی برای اولین بار کلمه وبلاگ رو به کار برد و ازمون خواست کارهای کلاسی رو توی وبلاگمون بذاریم با خودم فکر میکردم وبلاگ یه چیز خسته کننده و کسل کننده ای مثل همه تکالیف و تحقیقای بی محتوای دانشگاه باید باشه!

امروز بعد از 11سال هنوزم ممنون و دعاگوی دکتر عاملی عزیز هستم که این خونه به همت ایشون ساخته شد و حفظ شد که اگه نبود نمیدونم دل نوشته های من کجا مجالی برای گفته شدن و شنیده شدن پیدا می کردند....

این چند وقته که به دلایلی اینجا بسته بود خیلی حرفها برای گفتن تا بیخ گلو اومد و برگشت خیلی بغض ها و خیلی لبخندها...قسمت بود و خدا خواست و بنده های خوب خدا همراه و واسطه شدند و اینجا دوباره راه افتاد و در این خونه باز شد....

امیدوارم تا وقتی که من هستم و نفس میاد و زندگی هست بتونم بنویسم و این خونه همچنان بمونه پابرجا

ممنون دوستان خوبم هستم مخصوصا اونایی که نگرانم شدند و احوال پرسیدند و پیگیر باز شدن این خونه کوچیک بودند....ممنونم

خدایا چنان کن سرانجام کار                     تو خشنود باشی و ما رستگار