بوی ماه مهر و خاطرات دهه شصتی
ساعت ٧:٥٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩۳ : توسط :

صبح ها نسیم خنکی می خوره به صورتت یعنی دیگه تابستون تموم شد و هوا هوای پاییزه...تنها چیزی که از این فصل هزار رنگ هنوز دوست دارم باز شدن مدرسه هاست حتی اگه 15 سال از آخرین روز مدرسه رفتنم گذشته باشه هنوز حس خوبی دارم به مدرسه و نیمکت و کلاس درس.

ما دهه شصتیها اگر چه تو شرایط سختی بزرگ شدیم و توی کمبود امکانات و محرومیت درس خوندیم و مثل بچه های امروزی همه جور امکانات رنگ وارنگ برامون مهیا نبود اما کلی خاطره قشنگ داریم که هیچکدوم از بچه های دهه های اخیر ازش بهره مند نیستن...ما یه عالمه دوستای خوب داریم که هنوزم وقتی می بینیمشون ساعتها و روزها حرف و خاطره مشترک برای مرور کردن داریم بی خستگی...

هنوزم وقتی یاد همه اون کلاسهای بزرگ و اون میز و نیمکتهای چوبی و قراضه میفتیم یه لبخند درشت می شینه روی صورتمون و ته دلمون یه حس خیلی خوشایند نفوذ میکنه که با هیچی تو دنیا قابل مقایسه نیست...

ما دهه شصتیا نسل بمباران و موشک و خمپاره بودیم که توی روستاها از ترس آژیر خطر زندگی میکردیم ولی دلمون شاد بود...خونه هامون با چراغ علاء الدین گرم میشد ولی دلامون گرم بود ...تلویزیونامون سیاه سفید بود ولی داشتنش خوشحالمون میکرد و موقع برنامه کودک ذوق می کردیم...

ما دهه شصتی ها مانتو شلوار یه رنگ نداشتیم اما دلامون پر بود از شوق درس و مدرسه...ما اول مهرو با یه عالمه شوق شروع می کردیم شوق بیست گرفتن و کارت صد آفرین از معلم گرفتن...ما تبلت و اینترنت نداشتیم اما همه عشقمون این بود که معلم روی بیست املامون برچسب صدآفرین بچسبونه!

ما هیچی نداشتیم اما همه چی داشتیم و دلمون خوش بود...

بچه های حالا همه چی دارن اما راضی نیستن..اما دلشون خوش نیست...اما خاطره ندارن...

 

نیمکتهای که کهنه بود...کوچیک بود ...اما برای دلهای ما همیشه جا داشت....

 

سالی یه گل که به روی جلدش اضافه میشد یعنی ما بزرگ شدیم...

خوشا به حالت ای روستایی....شعر محبوب کلاس اول دبستان که هنوز هم می بردت به آنسوی خاطره ها

با خانواده آقای هاشمی ایرانگردی کردیم و کلی چیزهای تازه یاد گرفتیم...

فصلها رو یاد گرفتیم توی کاغذهای کتابی که بوی زندگی می داد...

معلمهای کلاس اول چه زحمتی می کشیدند تا ما لوحه رو یاد بگیریم و قدمهای اول باسواد شدن رو برداریم...

زاغکی قالب پنیری دید...به دهن برگرفت و زود پرید....وقتی حفظ میشدیم چه ذوقی داشت...

دفترهامون نه باربی داشت نه باب اسفنجی...ساده بود از جنس برگ و شاخه...

یکی از مایه های ذوق همه دخترها داشتن همچین جامدادی بود...با رنگهای قشنگ

رعایت کردن خط زمینه و بعدش اون مهر صد آفرین تا عرش می بردمون...

 

گنجینه بچگیامون

مداد شمعی یار همه نقاشیهامون بود....

 

شوق جمع کردن انواع برچسبها و چسبوندنشون روی کتابهامون وصف ناپذیر بود....

لیوانهای تاشو یار همیشگی زنگ تفریح

 


آسفالت مدرسه...لی لی ....و یک دنیا هیاهوی شادمانه

تقدیم نوشت:

حس خوش ماه مهر و همه خاطرات دور و دیرم همراه با خنکای نسیم پاییزی این روزها رو تقدیم میکنم به همه معلمهای عزیز مخصوصا معلمهای زحمتکش نهاوندی و روح معلم محبوبم خانم سیف ربیعی....و همه دهه شصتیهایی که این خاطرات رو تجربه کردند...


 
کانون
ساعت ٦:۳۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩۳ : توسط :

      اگر چه ساعت شنی تابستون داره به آخرین دونه هاش میرسه ولی من هنوزم تو خاطرات تابستونهای همین چند سال پیش سیر میکنم و کلی کیف می کنم با تک تکشون.

به محض تموم شدن آخرین امتحان مدرسه مهمترین کارمون ثبت نام توی کلاسهای تابستانی رنگ وارنگ بود و بعدش تمدید کارت عضویت کانون و رفتن و کتاب خوندن و کتاب گرفتن و شرکت توی کلاسهاش..

کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان تقریبا یکی از مهمترین دلمشغولیهای همسن و سالهای من مخصوصا اونا که کتابخون تر بودند به حساب میومد...توی سال تحصیلی خیلی فرصت کتابخونه رفتن نداشتیم هرچند کتاب خوندن از برنامه زندگیمون هیچوقت حذف نمیشد..اما یکی از فانتزی ها و لحظه های قشنگ زندگیم این بود که وسط یه عالمه کتاب جورواجور غلت بزنم و از اینکه نمیدونم کدومو اول بخونم ذوق کنم!

علی رغم کمبود امکانات شهر ما خدا رو شکر کانون از اول توش شعبه داشت...یه ساختمون کوچیک با چند تا اطاق و یه حیاط گلکاری شده تقریبا توی یه بخش خلوت شهر...با چند تا کارمند که همیشه بودند حتی الان که فقط گرد پیری روی سر و صورتشون نشسته...و قفسه هایی که کتابهای رنگارنگ رو توش چیده بودند.کتابهایی که خیلیاشون رو داشتم اما دوست داشتن باز برشون دارم و ورق بزنم و روی صندلیهای چوبی رنگی وسط سالن مطالعه کانون بشینم  و توی اون آرامش محض بخونم و بخونم و بخونم...اونقدر که بیان بگن بچه ها کانون تعطیله!

شوق خوندن و دونستن بیشتر کم کم شوق نوشتن رو تو بچه های کانون تقویت می کرد ...دوست داشتی هر چیز ساده ای رو روی کاغذ بیاری...تا بقیه بخونن.

کلاسهای نقاشی...تئاتر و ...هم معمولا توی کانون برپا بود اما چیزی که من و خیلی از همسن و سالامو به اون ساختمون می کشوند شوق کتاب خوندن بود...

موقع رفتن به خونه وقتی یه کتاب توی دستم بود با چنان شعفی راه می رفتم انگار گنج پیدا کردم تا هرچه سریعتر خودمو به خونه برسونم و شروع کنم به خوندن و فردا که برمیگردم به کانون کتاب تموم شده باشه....

یادش بخیر...

کانون پرورشی یه نقطه شروع قشنگ بود برای من و همنسلام...خیلیامون خوندن و نوشتن رو از اونجا شروع کردیم...حس نابی که هنوزم ترکش نکردیم...یه یادگار قشنگ از بچگی...

ممنونم کانون..ممنونم دوست خوب من...


 
تا تو به خاطر منی ....
ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩۳ : توسط :

تا تو به خاطر منی کس نگذشت بر دلم

مثل تو کیست در جهان تا ز تو مهر بگسلم

من چو به آخرت روم رفته به داغ دوستی

داروی دوستی بود هر چه بروید از گلم

میرم و همچنان رود نام تو بر زبان من

ریزم و همچنان بود مهر تو در مفاصلم

حاصل عمر صرف شد در طلب وصال تو

با همه سعی اگر به خود ره ندهی چه حاصلم

باد به دست آرزو در طلب هوای دل

گر نکند معاونت دور زمان مقبلم

لایق بندگی نیم بی هنری و قیمتی

ور تو قبول می‌کنی با همه نقص فاضلم

مثل تو را به خون من ور بکشی به باطلم

کس نکند مطالبت زان که غلام قاتلم

کشتی من که در میان آب گرفت و غرق شد

گر بود استخوان برد باد صبا به ساحلم

سرو برفت و بوستان از نظرم به جملگی

می‌نرود صنوبری بیخ گرفته در دلم

فکرت من کجا رسد در طلب وصال تو

این همه یاد می‌رود وز تو هنوز غافلم

لشکر عشق سعدیا غارت عقل می‌کند

تا تو دگر به خویشتن ظن نبری که عاقلم

 

                                                                         سعدی علیه الرحمه


 
شکر
ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩۳ : توسط :

 

فقط من میدونم که چقدر حواست بهم هست که وسط همه گرفتاریهای ریز و درشت بنده های کوچیک و بزرگت چطور منو فراموش نمیکنی

فقط من میدونم که چقدر من کوچیکم و چقدر تو بزرگی...و چقدر بزرگوارانه کوچیکیهای منو به روم نمیاری.

فقط من میدونم که چقدر بعضی وقتها لرزانم در ایمانم و تو چقدر محکم کنارمی و محکم بغلم میکنی و محکم بهم اطمینان میدی که تنها نیستم.

فقط من میدونم که چه وقتهای مهمی چه لحظه های خاصی چه روزهای سختی دستمو گرفتی و میگیری و فقط تو میدونی که هر چقدرم بد باشم ته ته دلم مطمئنم که "تو" بلاخره گره رو وا میکنی...

بعد این همه سال میدونم که چقدر کم گذاشتم برات و تو چقدر سنگ تموم گذاشتی برام..چقدر کم بودم و تو چقدر زیاد بودی ...چقدر بی وفا بودم و چقدر وفادار بودی...

ممنونم به خاطر بودنت..به خاطر عشق بی توقعت...به خاطر پرده پوشیت به خاطر وقتایی که نگفته دستمو گرفتی و نخواسته به دادم رسیدی...

ممنونم که تو هستی...که تو هستی...که تو هستی

میدونم بنده خوبی نبودم برات اما اعتراف میکنم که تو همیشه خدای خوبی بودی

و من خوشحالم که چنین خدای تکی دارم...و میخوام به خاطر خودت دوستت داشته باشم نه برای ترس از مجازات و نه به طمع پاداش...به خاطر خوبی بی حدت که همیشه کنارم بودی و همیشه همراهم

 


 
عشق بزرگترین آرامش جهان است
ساعت ٦:٤۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩۳ : توسط :

با چشم هایت حرف دارم
می خواهم ناگفته های بسیاری را برایت بگویم
از بهار،
از بغض های نبودنت،
از نامه های چشمانم...که همیشه بی جواب ماند
باور نمی کنی!؟
تمام این روزها
با لبخندت آفتابی بود
اما
دلتنگی آغوشت... رهایم نمی کند،
به راستی...
عشق بزرگترین آرامش جهان است

 

                      سید علی صالحی


 
التیامی برای زخمهای کهنه شهرمان
ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ شهریور ۱۳٩۳ : توسط :

 

     وقتی یک مسئول در شهری که سالهاست از محرومیت و فراموش شدگی رنج می برد فرزند خاک و آب همان شهر باشد کمترین فایده اش حس خوشایند اعتمادی است که در دل مردم ایجاد می شود..اینکه خیالشان راحت است که این فرزندهر چه باشد و هر چه کند نمیتواند به خاک پدری خود بی اعتنا و به هم شهریانش بی تفاوت باشد.و این حسن بزرگی است...

نهاوندی که سالهای سال درگیر اختلافات جناحی و سیاسی و سلیقه ای مسئولینش بود اکنون چند ماهی است که اندک اندک طعم آرامش را می چشد و می رود تا در فضای آرام,توسعه و رونق شهری را تجربه کند..

نهاوندیانی که سالهای سال جز تنش و درگیری بین رجال درجه یک شهرشان چیزی ندیده بودند اکنون همدلی و وفاق را تا حد زیادی بین همان رجال مشاهده میکنند..

ادارات و ارگانهایی که کارزار درگیری های سلیقه ای و اعمال نفوذهای قومی و قبیله ای بود حالا به وحدت رویه ای نسبی برای رونق امور شهر رسیده است...

مردمی که مسئولینشان را ماه تا ماه جز دراخبار رسانه های محلی نمی دیدند حالا دل خوشند به فرمانداری که می شود راحت در خیابانها و کوچه ها و مجالس و محافل مختلف بی واسطه و دفتر و دستک بازی های اداری دیدش...گلایه ها را به او منعکس کرد و از اندیشه هایش بهره برد...

شاید این اتفاقات در مقابل انبوه کارهای روی زمین مانده و مشکلات کهنسال شهرمان آنقدرها چشمگیر نباشد اما همینکه یکی هست که بشنود یکی هست که برای مشکلات پیرو  جوان شهرش گوشی دارد برای شنیدن حسن کمی نیست که باید قدردانسته شود...

وقتی حس کنی نهادهای مدیریتی شهرت مثل گذشته های نه چندان دور صحنه نزاعهای خودخواهانه حضرات نیست و نفر اول مدیریت شهر آستین همتش برای آبادانی همیشه بالاست ته دلت حس خوشایندی می نشیند حتی اگر هنوز برای رسیدن به توسعه یافتگی کارهای بسیاری در پیش باشد...

وجود و حضور امامعلی عبدالملکی در کرسی فرمانداری نهاوند اتفاق قشنگی بود که دل مردم نهاوند را که سالهای سال چرکین شده بود از بی خیالی مسئولین و تنشهای مداوم بین نماینده و فرماندار و امام جمعه و ...راحت کرده که فرزند نهاوند جز به اوج رساندن شهرش خیال دیگری در سر ندارد...

وجود شخصیتی که خرد و کلان نهاوند او را به بلندی طبع و وسعت دید و قلم خواندنی می شناختند به اقشار مختلف امید بهبود می دهد

باشد که خرده مسئولین همیشه ناسازگاردیگر هم علم مخالفت فرونهند و بازو به بازوی فرماندار بومی بسپارند تا شهرکهنسال خسته درد کشیده مان نفسی تازه کند...

پی نوشت:

خواستیم بگوییم حواسمان هست به حضور همیشگی تان

حواسمان هست به تلاشهایتان به قدم زدنهایتان به پیگیری هایتان به در دسترس بودنتان به مردمی بودنتان به دلسوزیتان و به وقت جسارت و صراحت به قاطعیتتان!

خواستیم بگوییم تا همینجا هم ممنونیم از بودنتان جناب فرماندار...

توانمند و سربلند باشید