...
ساعت ٧:٢۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ مهر ۱۳٩۳ : توسط :

 

هرکه دلارام دید از دلش آرام رفت                 چشم ندارد خلاص هرکه در این دام رفت

یاد تو می رفت و ما عاشق و بی دل بدیم      پرده برانداختی ،کار به اتمام رفت

ماه نتابد به روز چیست که درخانه تافت        سرو نروید به بام ،کیست که بر بام رفت

مشعله ای برفروخت پرتو خورشید عشق      خرمن خاصان بسوخت، خانگه عام رفت

عارف مجموع را در پس دیوار صبر                طاقت صبرش نبود، ننگ شد و نام رفت

گر به همه عمر خویش با تو برآرم دمی         حاصل عمر آن دم است، باقی ایام رفت

هرکه هوایی نپخت یا به فراقی نسوخت        آخر عمر از جهان چون برود، خام رفت

ما قدم از سرکنیم در طلب دوستان              راه به جایی نبرد ،هرکه به اقدام رفت

همت سعدی به عشق ،میل نکردی ولی        می چو فروشد به کام ،عقل به ناکام رفت

 

سعدی علیه الرحمه


 
سالم تویی، ماهم تویی، تقویم دلخواهم تویی
ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩۳ : توسط :

 

 

      بچه که بودیم یادمون دادن هر چی تو میگی همون درسته...که خدا از همه چی و همه کس بزرگ تره که بیشتر می فهمه هر چی بخواد همون میشه هر چی بگه باید گفت چشم!

بزرگتر که شدم سرکشی و طغیانهای ذاتی نذاشت همون بنده رام و مطیعت بمونم..از سوالای جور واجور شروع شد تا رسید به قهر و آشتی های گاه و بیگاه دل من باتو...

گاهی اونقدر عصیان می کردم که مطمئن بودم همون روز منو به قعر آتش محکوم میکنی و دیگه نگامم نمیکنی! اما فردا صبح که بازم لبخندتو حس می کردم آروم میشدم که  نه ! هنوز دوستم داره!

و سالهاست که این قهر و آشتیا ادامه داره...سالهاست من خطا میکنم و تو می بخشی...من عصیان میکنم و تو به جای غضب محکم تر بغلم میکنی...من نافرمانی میکنم و تو مهربونیتو بیشتر میکنی...من اذیتت میکنم و تو رئوف ترمیشی...من بد میشم و تو خوبی به کمال!

گاهی با خودم میگم این دفعه دیگه نمی بخشه..این دفعه دیگه چنان عذابم میده که مرگ بشه آرزوم اما...

تو همیشه خوبی...تو همیشه محرمی..تو همیشه ستاری..تو همیشه انیسی...تو همیشه هستی...

گاهی قهر میکنم..قهرم به درازا میکشه ...مدتها درست حسابی سلامتم نمیکنم اما پشت لحظه های غر غر و ناسپاسیم حواسم به نگاه نگران و مراقبت هست..حواسم هست که چطور دورادور نظاره میکنی مبادا خار به دلم به احساسم فروبره...حواسم هست که چطور در سکوت و آرامش مراقبمی در همون لحظه هایی که من خیال میکنم سرت گرم رسیدگی به امورات بقیه بنده هاته و منو فراموش کردی!

خوش به حالت...خوش به حالت که چقدر خدای خوبی هستی...چقدر قشنگ میتونی خوب باشی ...همه چیز باشی...مایه آرامش همه باشی..

و ما همین یه کار کوچیک رو نتونستیم درست انجام بدیم...نشد که درست حسابی آدم باشیم...

محبوبم...با همه بدیهام با همه ناسپاسیام با همه عصیانهام و خطاهام هنوزم مثل روز اول دوستت دارم..مثل روز اول عاشقتم و مثل روز اول هیشکیو ندارم جزتو..

هنوزم ایمان دارم که وقتی تو رو داشته باشم از همه دنیا بی نیازم و وقتی تورو نداشته باشم همه دنیا هم برام نا امنه...

هنوزم وقت غربت و بغض و دلتنگی فقط حسرت آغوش امن تورو دارم...هنوزم همه چیزمی..

ببخش این بنده سرکش رو که گاهی یادش میره ..گاهی خطا میکنه ..گاهی نمی فهمه ..نمی بینه ...اما هیچوقت فراموشت نمیکنه...

ببخش اگه دلم زیادی گیر این زمین و تعلقاتش شده و بی وفا شدم به بودنت...

ببخش اگه یادم میره چقدر عاشقمی و چقدر بزرگی...

ببخش اگه بعضی روزها نگاه منتظرت رو به سلامی پاسخ نمیدم و گرم روزمره گیهای تهوع آور میشم...

ببخش خدا جون..ببخش

عاشق لحظه های باتو بودنم..منو یه لحظه هم از خودت جدا نکن...

بی تو هیچم.....باور کن...نذار بی تو بمونم...

همه ریسمانهای زمینی رو از پای دلم باز کن و اجازه بده دلم با تو نفس تازه کنه..

 

آرامش عمیق قلبم رو فقط از تو می خوام...


 
دردهای زیر پوست شهر
ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ مهر ۱۳٩۳ : توسط :

    خسته ام از کار  و هجوم فکرهای رنگارنگ و دغدغه های تمام نشدنی زندگی که صدایش ریز و ظریف کنار گوشم تکانم میدهد: خاله! فال می خری؟ مامانم مریضه!

نگاهش که میکنم درد می پیچد در همه سلولهایم...پسرکی است حداکثر هشت ساله..خسته..خسته...خسته..

الان این ساعت باید روی دفتر و کتابهایش مشغول نوشتن مشق و حفظ کردن درسهای فردایت باشی اینجا چه کار می کنی تو؟!

به زبان نمی آورم ولی در دلم هزار تا سوال زیر و رو میکنم از این جسم نحیف خسته سرما زده....

فروشنده های رنگارنگ مترو هرکدامشان دنیای کلمه اند و دریایی حرف...چشمهایشان را که نگاه می کنی بی آنکه بپرسی زبان می گشایند به سخن...

دختران جوان و خوش آب  و رنگ..کودکان و دختربچه هایی که هنوز خیلی زود است برای پرت شدنشان به آغوش بی رحم زندگی...و زنانی به غایت فرتوت...که الان وقت استراحت و خانه نشستن و نوه داری شان است نه وسط جمعیت به هم فشرده مترو کیسه های سنگین جابه جا کردن و با صدایی که به سختی درمی آید جوراب و گوش پاک کن و دستگیره تبلیغ کردن!

دلم گرفته...دلم از دردهای زیر پوست شهرم گرفته..پر بغضم برای شهر بیمارم...برای مردان و زنان و کودکان روبه احتضار کوچه پس کوچه های خزان زده چشمانم بارانی است.

گناه این زن چیست که باید ظرافت و لطافت و هنر و زنانگی اش زیر بار خستگی و ناملایمتهای این شهر دودزده له شود در طلب لقمه ای نان؟!

گناه این کودک چیست که سالهای قشنگ کودکی اش به جای شادمانه دویدن دنبال توپ و خنده های از ته دل سر دادن باید صرف التماس به من و تو شود برای خریدن یک فال حافظ یا یک بسته دستمال کاغذی؟

گناه آن پیرمرد نابینا چیست که باید خودش را از وسط تکانهای مترو و فشار آدمها عبور دهد تا صدای ضعیفش باطری قلمی و خودکار تبلیغ کند؟

دیدن این صحنه ها فقط مرا از خودم و بودنم منزجر می کند وقتی نمی توانم مرهمی باشم بر زخمهای شهربیمار..وقتی نمی توانم دردی را التیام بخشم و علاجی باشم براین مرض مسری که روز به روز بیشتر سرایت می کند به زنان و کودکان شهر و سرزمینم...

وقتی مادری ..زنی...دختری...از همه نجابت و لطافتش می زند تا کنار خیابان وسط ماشینهای رنگارنگ دستفروشی کند یا با چادری به صورتش انداخته دستش را جلوی من و تو دراز کند برای لقمه ای انسانیت...دلم می خواهد نباشم و نبینم!

 

پی نوشت:

من نه سیاستمدارم نه سیاست می دانم نه می خواهم که بدانم فقط یک انسانم و به عنوان یک انسان می خواهم بدانم آیا در کشوری که طلای سیاهش بلند آوازه اش کرده و صدای کمکهای انسان دوستانه اش به همه درماندگان دنیا به دورترین نقاط دنیا هم رسیده نمی شود کاری کرد که مردمانش برای تامین حداقل قوت لایموتشان نیازمند و محتاج نباشند؟! نمی شود کاری کرد که زن و کودک این سرزمین انسانیت و هویت و آرامشش را در واگنهای مترو به حراج نگذارد؟!


 
هیچ!
ساعت ٧:۳٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ مهر ۱۳٩۳ : توسط :

 

گاهی آدم،

دلش فقط یک " دوستت دارم" می خواهد

که نمیرد!

 


(افشین صالحی)


 
هشت سال گذشت...
ساعت ٧:۱٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ مهر ۱۳٩۳ : توسط :

 

    روزی که دانشجو شدم فکر میکردم درسم که تموم بشه تو یه روزنامه درست و حسابی مشغول به کار میشم و بعدشم پله های ترقی یکی بعد از دیگری در عرصه نوشتاری طی میشن...اون روزها برای هر دانشجوی روزنامه نگاری این نهایت آمال و آرزو بود.

کم کم که بزرگ شدیم زندگی چهره واقعی تری از خودش رو بهمون نشون داد و دیدیم رویاهای ما با حقیقت زندگی خیلی توفیر داره.

فارغ التحصیل که شدم به هر چیزی فکر میکردم الا کارمندی! برای همینم نه دنبال اشتغال بودم نه دنبال آگهی های استخدامی! و تنها یک بار یک آگهی رو پر کردم که همون نمک گیرمون کرد تا......حالا.

وقتی قرار شد برم وسط کویر و تنها زندگی کنم به خاطر کار،حس مبهم و ناخوشایندی تو وجودم رخنه کرد..بدتر اینکه همزمان یه پیشنهاد کاری خوب از یک روزنامه استانی خوب داشتم که همیشه توی رویا میدیدمش...و برای اولین بار در تضاد بین عقل و دلم،به خاطر خانواده م و رویاهای بزرگی که برای من داشتند مسیر عقلانی رو انتخاب کردم و به راهی رفتم که هیچوقت فکرشو نمی کردم...

روزهای تلخ و شیرین یکی یکی اومد و رفت...سختی های زندگی تنهایی توی دل کویر جایی کیلومترها دورتر از خانواده..ناملایمات محیط کار و آداب و رسوم خشک اداری و سختی های برقراری ارتباط برای منی که به راحتی سر دوستی را با هیچکس باز نمیکنم همه و همه روزهای سختی ساخت...سخت بود اما گذشت..سخت بود اما بزرگم کرد..سخت بود اما با تک تک سختی هایش پوست انداختم

و حالا...هشت ساله که ساعت پنج و نیم صبح بیدار شدن عادت شده...9 ساعت کار کردن عادت شده...چرت زدن توی راه عادت شده..و لذت از دیدن دسترنجت دیدن حاصل زحماتت و مفید بودن توی زندگی هم عادتی نیکو..

هشت ساله شب زود خوابیدن و صبح زود بیدار شدن عادت شده ..بیرون رفتن از خونه وقتی خیلی از مردم هنوز خوابن..وقتی هوا هنوز نیمه تاریکه و گاهی هم ترسناک! عادت شده..و روی پای خودت وایسادن و تجربه شیرین استقلال و حس کمک حال بودن توی زندگی...و اینکه بارت روی دوش کسی نباشه که تو هم بتونی یکی از چرخهای زندگی رو با همین زود بیدار شدنها و خستگی هات بچرخونی حس نابی به آدم میده...

و این برای منی که هیچوقت دوست نداشتم مصرف کننده صرف باشم تجربه خوب و قشنگی بود..تجربه ای به قیمت 8 سال عمر ....

هرچند گاهی خسته میشم..گاهی دلزده میشم..گاهی دلم یه خواب عمیق تا لنگ ظهر میخواد..گاهی دلم یه مسافرت طولانی بی استرس مرخصی میخواد..گاهی دلم وسط روز تو خیابون و پارک قدم زدن میخواد...اما راضی ام به آنچه هستم و آنچه دارم..

راضی ام و شاکر...

روزنامه نگار حرفه ای نشدم ..نشد که توی تحریریه یه روزنامه حرفه ای کار کنم اما روزنامه رو تجربه کردم و نوشتن رو و شوق انتشار رو و سختیهاش رو...هنوزم عاشقشم هنوز بزرگترین رویامه اما این هشت سال بهم یاد داد همیشه نمی تونی با دلت زندگی کنی ..بهم یاد داد واقعیات زندگی با اون کاخ مرمری که توی ذهنت ساختی متفاوته و با خیالاتت همیشه نمیتونی زندگی رو بسازی..و پذیرفتمش...و باهاش زندگی رو اونجوری که باید ساختم...

امروز صبح که توی نسیم خنک صبح مهرماه وقتی هنوز شهر نیمه خواب بود از خونه درمیومدم به همه روزهایی که گذشت و به همه اتفاقاتی که افتاد فکر میکردم ...یادم اومد یکی از همین روزهای مهرماهی بود که برای اولین بار وارد محیط کار شدم و مدل جدیدی از زندگی رو تجربه کردم...مدلی که هم سختی داشت هم راحتی..هم تلخی داشت هم شیرینی هم استرس داشت هم آرامش...ولی در کل تجربه خوبی بود...حالا که به مسیر پشت سر فکر میکنم فقط میتونم بگم :

ممنونم خداجون...ممنونم به خاطر همه فرصتهایی که به من دادی...به خاطر همه اون چیزهایی که توی این محیط و این شرایط به دست آوردم..به خاطر دوستای خوبی که اگه اینجا نمیومدم هیچوقت نصیبم نمیشدن...مثل نرگس.

ممنونم خدا به خاطر فرصت این تجربه مفید بودن و درک این روش زندگی...

من باور دارم حس رضایت مهمترین نعمت خداست به بنده ش...و دعا میکنم این حس شیرین رو به همه مون بچشونه همیشه و آرامش ناشی از اون رو...

 


 
آواز مه
ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ مهر ۱۳٩۳ : توسط :

بلیط قطار را پاره می‌کنم

و با آخرین گله‌ی گوزن‌ها

به خانه برمی‌گردم

آنقدر شاعرم

که شاخ‌هایم شکوفه داده است

و آوازم

چون مِهی بر دریاچه می‌گذرد:

 

 

                شلیک هر گلوله خشمی است

 

                        که از تفنگ کم می‌شود

 

                                  سینه‌ام را آماده کرده‌ام

                       تا تو مهربان‌تر شوی

 

گروس عبدالملکیان