آرامش عمیق سنگ
ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ آبان ۱۳٩۳ : توسط :

 

برای من 
دوست داشتن 
آخرین دلیل دانایی است
اما هوا همیشه آفتابی نیست
عشق همیشه علامت رستگاری نیست
و من گاهی اوقات مجبورم
به آرامش عمیق سنگ حسادت کنم
چقدر خیالش آسوده است
چقدر تحمل سکوتش طولانی ست
چقدر ...

سید علی صالحی

 

پی نوشت:

این روزها حس میکنم همه آدمها خسته اند..همه کلافه اند...همه تنهایند...همه بی حوصله اند...همه از نداشتن آرامش و خوشی عمیق شاکیند...و چقدر این چیزها همین چند سال پیش دست یافتنی بود..چقدر همه حال دلشان خوب بود..همه سرحال بودند همه امیدوار بودند همه خرسند بودند...با یک آش ساده..با یک لباس ارزان...با ماشینی که آخرین مدل نبود و یا اصلا نبود...با تجملاتی که نبود..با رویاهایی که دور و دراز نبود...اما هر چه بود خوشبختی همسایه دیوار به دیوار بود..

همین چندسال پیش!


 
تصویر زیبای انتظار
ساعت ۸:٠٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ آبان ۱۳٩۳ : توسط :

 

 

   میراث سالهای منحوس جنگ به جز درد و تلخی و خاطرات ناخوش،شکل گیری هنر و فرهنگ و ادبیات خاصی در بستر این جامعه بود که سالهاست ساری و جاری است و از دست و اندیشه و قلم هنرمندان این سرزمین هر روز و هر سال آثار ارزشمندی به منصه ظهور می رسد که عمدتا ستودنی و گیراست...

آثار فاخر و گرانسنگ ابراهیم حاتمی کیا، هنرمندی های رسول ملاقلی پور،رخشان بنی اعتماد،احمدرضا درویش،محمدعلی آهنگر،و همه هنرمندانی که زیبایی آفریدند از یاد رفتنی نیست...هنوز که هنوزاست دیدن چهره پردرد و شنیدن دیالوگهای زیبای پرویز پرستویی در آژانس شیشه ای،پریشانی و بی قراری علی نصیریان در بوی پیراهن یوسف،ابهت و شکوه فریبرز عرب نیا در چ و هزاران هزار هنرمندی که نقش آفریدند تا جنگ ماندگار شود از یاد رفتنی نیست..

شیار 143 اثر جدید این حوزه را از تعریف حاتمی کیا شناختم...ابراهیم حاتمی کیا آنقدر هنرمند هست که حرفش حجت باشد...وقتی تعریف می کند یعنی آن اثر حرفی برای گفتن دارد...و این شد بهانه دیدن فیلم نرگس آبیار...

کارگردانی که اسم ناآشنا بود تا دیروز ...

اغراق نمی کنم اما هنوز هم معتقدم آثار حاتمی کیا در عرصه دفاع مقدس و همه عرصه ها چیز دیگری است...و تابه حال هیچ فیلم و سریال و اثری نتوانسته جانشین هنر اوشود اما شیار 143 هم فیلم فاخری بود...

مخصوصا بازی بی نظیر و دلچسب تک تک عواملش...مریلا زارعی که در همه نقشهایش چنان هنرمندانه جای می گیرد که باور میکنی خودش مشمول چنین اتفاقاتی شده است...در نقش وکیل و مادر و دانشجو و حالا مادر شهید...

آنقدر با همه وجودش نقش می زند آنچنان قشنگ کرمانی حرف می زند آنچنان با تک تک اعضای چهره اش انتظار و امید و نگرانی را به تصویر می کشد که لذت می بری و میخکوب صندلیت می شوی تا وقتی تیتراژ پایانی روی پرده بالا می رود...

مادری که تنها پسرش را به دندان کشیده و بزرگ کرده با همه سختیهای کویر و تنهایی و بی سرپناهی حالا باید دل بکند و روانه جبهه اش کند ولی راضی است...و بعد انتظار هر روزه بازگشت پسر...و اوج داستان صحنه شنیدن خبر خوشی که دیری نمی پاید و سپس بازگشت جسم بی جان..یعنی تکه ای استخوان از یونس الفت...

و آنجا که مادر فرزندش را چونان روزهای کودکی اش به آغوش می کشد و بو می کند و لالایی هایش را به یاد می آورد....

وقتی مادرهای شهدا و مفقودالاثرها را دیده باشی که بعد از سی سال هنوز منتظرند و چشم به راه یک تابوت یا یک پلاک می فهمی هنر می خواهد به تصویر کشیدن این انتظار ...و نرگس آبیار موفق شد درد دل مادران شهدا و مفقود الاثرها را چه زیبا به پرده بکشاند...

خدا قوت خانم آبیار...دعای خیر مادران شهدا بدرقه راهتان

 

 

پی یادبود نوشت:

خواننده بودن فقط به صدای خوب داشتن نیست..به شعرهای خوب خواندن و حسهای خوب آفریدن هم هست...آنقدر باید خوب بخوانی و چیزهای خوب که وقتی صدایت را می شنوند آرامش سرشار شود در وجودشنوندگانت...و من همیشه با صدایت آرام می شوم

حیف است که این صداهای ماندگار اسیر قفس خاک شوند..اما دست تقدیر است کاریش نمی شود کرد...

مرتضی پاشایی عزیز...روحت شاد و یادت جاودانه..صدای گرمت و ترانه های ماندگار و آرامبخشت از یادمان نمی رود...


 
ناگهان چقدر زود دیر می شود
ساعت ٧:۱۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ آبان ۱۳٩۳ : توسط :

 

 

4 سال بزرگتره از من...ولی باهم بزرگ شدیم..تو همه خاطره های خونه مامان ملوک نقش پررنگی داره...وقتی تابستونا دایی و خاله با بچه هاشون به نهاوند میومدن و ما همه بعدازظهرهامونو توی حیاط خونه قدیمی مادربزرگ سپری می کردیم...

بزرگتر شدیم ..یه فرق مهم با بقیه داره  و اون مهربونی و صمیمیت خاصشه با رابطه های خانوادگی و خوب و بدیها کاری نداره ... همیشه هست..همیشه مهربون..همیشه صمیمی..همیشه خاص....

سال که تحویل میشه اولین کسیه که به گوشی مامانم زنگ می زنه و با تک تک ما احوالپرسی و عید مبارکی میکنه...

نهاوند که میان اولین کسیه که به خونه ما سر میزنه و مامانم چنان مهربون و گرم بغل میکنه که آدم حسودیش میشه به چنین عمه و برادرزاده ای...

هر از گاهی یه اس ام اس قشنگ می فرسته احوال می پرسه زنگ می زنه...

خونه شون که میریم صمیمی و گرمه...هیچوقت جز محبت ازش ندیدم..با همه..بی دریغ

یه بار تو دفتر خاطرات بچگیام تو وصفض نوشتم: حکم داداش نداشته رو داره..خوش به حال خواهراش....

******

مهیای بیرون رفتن از خانه ایم که صدای زنگ تلفنم لحظه ای متوقفمان می کند.منتظرش بودم که قراری بگذاریم  وامانتی را بگیرم صدایش گنگ است و پربغض..

میثم تو استخر ایست قلبی کرده....

با بهت می پرسم: الان چطوره؟

تموم کرده!

گوشی تو دستم یخ می زنه ...

محکم به صورتم می کوبم و می شینم رو زمین!

دیگه نمی شنوم صدای فریاد مامان و بابا و خواهرمو که میگن: کی؟ چی شده؟

و......

*****

عاشق داییمم...

قد بابام دوستش دارم...

اگه دوسه روز خبری ازش نباشه بی قرار میشم..

یکی از حسنهای پایتخت نشینی دیدن و همسایگیشون بود که خیلی حس خوبی بهم داد...

همیشه برام یه اسطوره س...فارغ از مناسبتهای خانوادگی و بود و نبودهای فامیلی دوستش دارم.اینکه  با خانمش بعد از 5 تا بچه و سن و سالی که ازشون رفته هنوز عاشق همن و بدون هم جایی نمیرن حس قشنگی به آدم میده که توی خونه شون آرومی خوشحالی....

 

امروز این مرد این اسطوره این کوه مقاومت این عاشق همیشگی جلوم میلرزید و اشک می ریخت..

امروز دایی جونم سیاهپوش پاره دلش شد..امروز یه مرد رو دیدم که برا پرواز ناگهانی جگرگوشه ش اشک می ریخت...امروز دلم خون شد ازخون دل داییم.

و چقدر زندگی بی ارزشه

و چقدر دنیا نامرده

و چقدر ما غافلیم از همدیگه

و چقدر عمر کوتاهه

و چقدر ما بی خبریم از فردامون...

 

دلم قد تمام دنیا گرفته

دلم برای کمر خمیده داییم

برا ضجه های زن داییم

برای صورت پر بغض و چشمهای پر اشک پسردایی و دخترداییام گرفته

 

 ***********************************************

هزار سال هم که بگذره هیچوقت رفتنت رو باور نمیکنم

هزارسال هم که بگذره قبول نمیکنم که اونی که امروز روی دست پسرخاله ها و داداشا بود تو بودی!

هزار سال هم که بگذره باور نمیکنم اونی که زن دایی روش سرشو گذاشته بود و نمیذاشت خاکش کنن تو بودی

هزارسالم که بگذره من منتظر می مونم تا باز یه اس ام اس ازت بیاد که چطوری دخترعمه؟

اون اعلامیه لعنتی هر چی میخواد زور بزنه نبودنت رو ولی من می دونم تو یه جایی همین گوشه کنارا قایم شدی داری سربه سرمون میذاری! فقط حواست باشه زیاد قایم نشی دایی گناه داره نگرانت میشه!

 

یادمه یه لباس سیاه بلند داشتی که محرم توی هیئت دوخواهران باهاش سینه میزدی همونو بپوش و بیا هنوز محرم آقا تموم نشده!

بیا دیگه میثم ...بیا مامانتو بغل کن بگو شوخی کردی...بگو هنوز دوستشون داری..بگو تنهاشون نمیذاری!

بیا حال عمه هاتو خوب کن اونقدر داد زدن که صداشون درنمیاد...

بیا ببین باران کوچولو هم چشماش خیسه...

بیا بگو چطوری به مامان ملوک خبر بدیم؟که بعد دایی شهاب دیگه طاقت داغ نداره...

تورو خدا بیا میثم!

 


 
کاش کمی خدایی بودیم
ساعت ٧:۱٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ آبان ۱۳٩۳ : توسط :

 

    هرقدر تو مهربانی و بخشنده و دلسوز و کریم...

   هر قدر تو دستگیری و خطابخش و صبور و ستار...

   هر قدر آغوش تو برای بازگشتن آدمها و توبه شان باز است..

   هر قدر تو رحیم و رحمانی برای بدترین بنده هایت حتی..

   بنده هایت ولی سنگند...سختند...نامهربانند...کج اخلاقند...

   تو می بخشی و آنها نمی بخشند...

   تو دوستمان داری و آنها ندارند..

   تو دلسوزی و تاب بغضهایمان را نداری ولی آنها دل می شکنند و بغض می آفرینند...

   تو می گویی: صدبار اگر توبه شکستی باز آی ولی آنها ....

   هر قدرکه تو خوبی بنده هایت نیستند!

   خدای مهربانم...

   چقدر خوبه که توی این دنیای پر از خشم و درد و حسرت و بغض تو هستی.

   چقدر خوبه که آغوشت هنوز برای همه مون بازه

   چقدر خوبه که تو هنوز با همه وجود دوستم داری...

   اما کاش کمی انصاف..کمی محبت..کمی وجدان..کمی ایمان...کمی مهر..کمی احساس..کمی درد..کمی انسانیت در وجود آدمهایت گذاشته بودی که اینقدر راحت دل نمی شکستند و حسرت نمی کاشتند.

خدایا کاش بنده هایت کمی از تو را در خود داشتند...


 
شور و شعور حسینی
ساعت ٧:۱٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٤ آبان ۱۳٩۳ : توسط :

 

     

محرم می آید تا یادمان بیاورد بودند آدمهایی از جنس من و تو که برای سر فرود نیاوردن به ظلم و بیداد از جان خود گذشتند ولی فریفته زور و زر و تزویر نشدند.انسانهایی که برای اعتقاداتشان خون دادند اما از باورهایشان نگذشتند.

آنها هم مثل من و تو دلبستگی هایی داشتند.تعلقاتی از جنس خانه و کاشانه و فرزند و عیال اما گذاشتند و گذشتند...

ولی در این گذاشتن و رفتن حرفهایی بود که اگر یادمان برود محرم و عاشورا تکرار روزمره روزهاست...

حسین (ع) رفت تا آزادگی زنده بماند.جنگید تا انسانیت زیر چکمه های طاغوت له نشود.شهید شد چون با زنده بودنش نمی توانست اینچنین پیام کوبنده ای را در جهان منتشر کند پس دل کند و رفت...

محرم اگر فصل تمرین آزادگی و آزمون ایمان و رها شدن از دام وابستگی های دست و پاگیرنباشد ماهی است مثل همه ماههای خور و خواب و خشم و شهوت!

تاسوعا و عاشورا هم اگر روزهای اندیشه و تفکر به انگیزه و فلسفه قیام حسینی و اعتراض زینب و  سجاد نباشد با امروز و دیروز هیچ فرقی ندارد!

سیاهپوش کردن کوچه پس کوچه ها و برپا کردن تکیه های عزا و محافل نوحه و مصیبت خوب است اگر شور حسینی برایمان شعور حسینی بیاورد آنقدر که درک کنیم پیامش را و عمل کنیم به رساترین جمله تاریخ که: اگر دین ندارید لااقل آزاده باشید...

این ماه اگر فصل حزن و ماتم حقیقی دل و تدبر در انگیزه های قیام حسینی نباشد می شود هنگامه خودآرایی جوانانمان و کنار خیابان ایستادن و تماشای دسته های سینه زنی و دست وپا شکستن برای یک ظرف غذای نذری!

این ماه اگر لحظه ای از سختیهای کاروان بنی هاشم را در ذهن و دلمان تداعی نکند می شود فصل وقت گذرانی جوانان و پیرانمان کنار خیابان و ....

یادمان باشد آنان که رفتند کاری حسینی کردند و ما که ماندیم باید کاری زینبی کنیم وگرنه یزیدی هستیم!