فقط بیا
ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ آذر ۱۳٩۳ : توسط :

من از عطرِ آهسته‌ی هوا می‌فهمم

تو باید تازگی‌ها

                  از اینجا گذشته باشی

 

گفت‌وگویِ مخفی ماه

پرده‌پوشیِ آب هم

                        همین را می‌گویند

 

دیگر نیازی به دعای دریا نیست

گلدان‌ها را آب داده‌ام

ظرف‌ها را شسته‌ام

خانه را رُفت و رو کرده‌ام

دنیا خیلی خوب است،

بیا!

علامتِ خانه‌بودنِ من

                    همین پنجره‌ی رو به جنوبِ آفتاب است،

تا تو نیایی

            پرده را نخواهم کشید

 سید علی صالحی

 


 
سی و سومین پاییز
ساعت ٧:٥٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩۳ : توسط :

   بچه که بودیم آرزوی بزرگ شدنمان را در پوشیدن کفش بزرگترها و دکتر بازی و معلم بازی تجسم می بخشیدیم و فکر می کردیم چقدر بچه بودن بد است چون هیچکس به حسابت نمی آورد ..وبعد که بزرگ شدیم کودکی رویای دیرینه مان شد و روزهای شاد و بی دغدغه اش آرزوی همه ساعاتمان..به خودمان که آمدیم دیدیم که کودکی فرح بخش ترین و زیباترین سالهای زندگی بوده که تو قدرش ندانسته ای و از کف رفته و حالا تا دم مرگ هم در حسرت یک روز از آن روزهای سرخوش می مانیم...

هرچه از کودکی دور شدیم خستگی ها ، اضطرابها،دلتنگی ها، دل گرفتگی ها،بغض ها،اشک ها، دل شکستگی ها بیشتر شد و شادی های بی بهانه،آرامش خیال و قهقهه های مستانه کمتر و کمتر و کمتر شد..آنقدر که بعضی وقتها یادمان می رود آخرین بار کی از ته دل خندیده ایم؟!

هرچه از کودکی دورشدیم مهربانی و زلالی روح رنگ باخت و پر شدیم از دورنگی و ریا و نامهربانی و سنگدلی و خالی شدیم از خدا....

هرچه از کودکی دورشدیم صفای چشمانمان رنگ باخت و جایش نفاق نشست و بدی و سیاهی ....

ولی به عدد روزهای بزرگ شدنمان خدا همراه تر شد..هم نفس تر ...هم زبان تر و هم دل تر...خدا همیشه بود..خدا همیشه هست...

خدایا امروز که پیمانه عمر به سی و سومین سال رسیده حس می کنم تهیم از هرچه هست ..هیچچچچچچچچ ندارم از داشته های دنیا و تنها امید به بودنت زنده ام می دارد...

دلم میخواهد دنیا خالی شود از همه آدمها و فقط تو بمانی...و من.

خدایا دلم گواهی میدهد که تو هستی..مگر می توانی نباشی؟ و از آن منی..جان منی..زندگی منی...و دوستم داری..

خدایا به عدد سالهای عمر رفته خسته ام..دستهایم ، دلم،شانه هایم،درد می کند...روحم ، درد می کند...دلتنگم از آدمهای دل سنگ دل شکن و سرشارم از تو...

دورشده ام از نشاط و شور سالهای خوش کودکی و پر شده ام از دغدغه های زندگی تکراری با آدمهای رنگ به رنگ...

شور و شیطنت لی لی بازی و گرگم به هوا را برده اند وبغضهای بالش خیس کن شبانه را جایش نشانده اند!من از این آدمها جز نامردمی جز تلخی ندیده ام ..من امروز دلم فقط تو را می خواهد...تویی که نشاط و شور کودکانه ام ، تلاشهای نوجوانانه ام و امیدهای همیشه زندگی ام را از تو دارم...فقط خودت را به جشن امروزم هدیه کن..

خدایا...در این نخستین سالهای دهه چهارم زندگی ایمان دارم که جز تو هیچ محبوبی نیست ..جز تو هیچ قادری نیست..جز تو هیچ کسی نیست...خودت را به روزها و شبهایم ببخش...

خدایا..هر که دلم را شکست ..هرکه بغض نشاند بر ثانیه هایم ..هرکه بد کرد و سکوت کردم را به تو می سپارم تا آنقدر ازنور سرشارش کنی که دیگر بدی نتواند...

خدایا ...می دانم که می دانی ناگفته های دلم را و می دانم که می توانی برآورده کردن دل گفته های ناگفتنی ام را...

بودنم را و همه داشته هایم را مدیون توام  و پدر و مادری که فرشته های بی تکرار زندگیمند...که هنوز هم چونان روزهای خوش کودکی ام بی ریا و بی چشمداشت و با همه وجود عاشقی می کنند برایم...برایم حفظشان کن و سلامتیشان را افزون کن...

 

امروز ششمین طلوع خورشید عشق در زندگی دو نفره مان هم هست...روزی که پیمان دلمان را روی کاغذ آوردیم و عهد کردیم تا همیشه کنارهم بمانیم و شریک باشیم در خوبی و بدی..غم و شادی...سختی و راحتی...گشایش و تنگدستی..

و من اعتراف می کنم که تو ماندگارتر بودی بر سر عهد و پیمان وتو صبورتر بودی در مقابل بی حوصلگی های این روح سرکش و تو مهربان تر بودی در مقابل کج خلقی های این دل متلاطم...و من شکرگزار خدایم برای داشتنت...و امیدوارم لیاقت بودنت ..داشتنت..مهربانیهایت و صبوری همیشگی ات و از همه مهمتر وفاداری ات را داشته باشم...

خدایا ...دلمان را از کینه و بخل و قهر و تلخی و نامهربانی خالی کن و عشق و وفا و محبت را از خانه قلبمان دریغ نکن و مهرمان را ماندگار فرما...

 


 
صدای آشنا
ساعت ۸:۳٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩۳ : توسط :

دست ات را به من بده
دست های تو با من آشناست
ای دیر یافته با تو سخن می گویم
به سان ابر که با توفان
به سان علف که با صحرا
به سان باران که با دریا
به سان پرنده که با بهار
به سان درخت که با جنگل سخن می گوید
زیرا که من
ریشه های تورا دریافته ام
زیرا که صدای من
با صدای تو آشناست.

احمدشاملو


 
حالا که رفته ای
ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ آذر ۱۳٩۳ : توسط :

 

 

 

 

 

 

حالا که رفته ای

پرنده ای آمده است

در حوالی همین باغ روبرو

هیچ نمی خواهد

فقط می گوید : کو کو ….

 

 

 

 

محمدرضا عبدالملکیان

 


 
خانه ای که دیگر مجازی نیست
ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ آذر ۱۳٩۳ : توسط :

 

     یه روزی کمی دور کمی نزدیک وقتی تازه داشتیم پستوهای دانشکده رو کشف می کردیم بالا در یه اطاق نوشته بودن سایت!  اون روزها هنوز اینترنت و حتی کامپیوتر مثل حالا رونق نداشت کم بود و قدیمی و نسبتا بی استفاده..اون روزها هنوز نتیجه کنکور تو روزنامه اعلام میشد و انتخاب واحد و همه چی دستی بود و کاغذی...یه جور خاصی سنتی بود همه چیز..حتی تحقیقها و مقاله های دانشگاهی رو رو کاغذ می نوشتیم و تحویل استادا میدادیم یا نهایتش اگه خیلی با کلاس بودیم میدادیم به تایپی دانشکده یا خوابگاه برامون تایپ کنه ....سایت خوابگاه و دانشکده هم مال سال دومی به بالاها بود و ما جوجه دانشجوها رو هنوز راه نمیدادن! با این اوصاف وقتی یه استاد حسابی عالم و با کلاس و روشنفکری مثل دکتر عاملی خواستند وبلاگ بسازیم برای ارائه کارها و مقالات و پروژه هامون کلی ذوق کردیم که بلاخره راهی به سایت دانشکده باز میکنیم و وارد دنیای ناشناخته اینترنت میشیم...

ساخت اون وبلاگ اگرچه اولش اجباری درسی بود ولی برای خیلی از بچه های اون سالها شد یه مونس یه رفیق یه همدم یه رسانه و حتی یه حرفه! و این کار دکتر عاملی کم کم مسری شد و خیلی ها رو حتی از سال بالایی و سال پایینیا معتاد خودش کرد...بعضیها هم که خودشون قبلا وبلاگ نویس شده بودند به این ترتیب کم کم سایت دانشکده و خوابگاه جای سوزن انداختن نبود و اونام که تهرانی بودن با اینترنتی قیژقیژی خونه هاشون  به روز میشدن و کم کم دانشجوهای دانشکده علوم اجتماعی شدند بلاگرهای حرفه ای و پرخواننده....اون روزها شعرهای قشنگ و نثرهای دلنشینی میشد توی وبلاگهای بچه ها پیدا کرد و اونا که اهل روزنامه نگاریم بودند یادداشتها و گزارشهای داغ اجتماعی سیاسی می نوشتند..

وبلاگ بهترین رسانه بود برای ماها که کلی حرف برای گفتن داشتیم..برای اونایی که دستی به قلم داشتند و امکان ورود به رسانه ها و مطبوعات حرفه ای رو نداشتند....اینکه خوانده میشدیم دیده میشدیم شنیده میشدیم محشر بود...

اون سالها دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران پر بود از شاعران جوان که شعرهای ناب اجتماعی و سیاسی و حتی عاشقانه شان زبانزد بود و کم کم کانونی شدند برای کشانده شدن شعرای جوان از بیرون دانشکده و حلقه های فکری و ادبی و دوستیهای بسیاری شکل گرفت...شب شعرهای دانشکده گاهی جای سوزن انداختن نبود و کافی بود یکی از شعرای جوان و اسم درکرده دانشکده آن بالا شعری عاشقانه بخواند یا انتقادی از وضعیت دانشکده دیگر سالن روی هوا می رفت از تشویق بچه ها....

و بعدها که درسمان هم تمام شد دل خوش بودیم به اینکه وبلاگها هست و میشود از بچه های دانشکده خبر گرفت و بازهم نوشت..نوشتن مخصوصا برای ماهایی که به جبر زمانه وارد محیطهای کاری شده بودیم که تناسبی با رشته تحصیلی و علایقمان نداشت یک فرصت ناب بود غنیمت ارزشمندی بود ...

و کم کم از این راه دوستان جدیدی پیداشدند...دوستانی که به واسطه بقیه بلاگرهای آشنا پیدایشان می کردیم که قلمشان قشنگ بود که اندیشه شان نزدیک بود به دوست داشتنی هایمان....و این وسط بعضی ها قلمشان نوشته هایشان و فکرهایشان قشنگ تر بود خواندنی بود چند بار میشد خواند و خسته نشد...یکی مثل محسن باقرلو که با نام کرگدن شروع کرد و نوشت و نوشت...محسن باقرلو از سالهای دانشکده با شعرهایش در یادمان مانده بود حالا داشت یادداشت می نوشت گاهی طنز گاهی تلخ گاهی شوخی گاهی جدی ..گاهی بازی گاهی خاطره بازی...همیشه می نوشت و نوشته هایش پیوندمان داد به دوستان جدید....

خیلی به دوستی های نادیده اعتقاد ندارم اما بعضی ها در این فضا آنقدر صاف و نزدیک و خودمانی شدند که حس میکردی جزء خانواده ات هستند می فهمیشان و می فهمندت..و نوشته هایشان گاهی آنقدر دلچسب است که دوباره و چند باره می خوانی...کسانی مثل بابک اسحاقی یا تیراژه کسانی مثل حمید باقرلو و مسعود طیب و....

وبلاگ را آنقدر دوست داشتم که حتی فیسبوک با همه تعریفها و جاذبه های ظاهری اش جذبم نکرد و همینجا ماندگار شدم در این چهاردیواری مجازی....و خیلی ها رفتند خیلی ها کمرنگ شدند خیلی ها تغییر سبک دادند خیلی ها گرد و خاک نشست بر سر و رویشان...و خیلی وبلاگها تعطیل شد و خیلی ها دیگر ننوشتند...اما این خانه قدیمی هنوز هست..هنوز پابرجاست برای وقتهایی که دلت پر از حرف است چشمهایت پر از بغض دستهایت پر از عطش نوشتن و یک نفس عمیق کافی است تا بباری و بنویسی...

و من هنوزاین خانه به ظاهر مجازی را دوست دارم و هنوز مامن آرامشی است برای خودش...

ولی دلتنگ می شوم برای خانه های سوت و کور و قفلهای سردی که به دست صاحبخانه های نام آشنا برسردرشان زده می شود..دلتنگ می شوم...مثل همین صبح بارانی که خداحافظی کرگدن دلتنگم کرد...

چه می شود کرد؟ رسم زندگی همین است...

قلمت ماندگار و دلت خوش جناب کرگدن


 
 
ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ آذر ۱۳٩۳ : توسط :