گل همیشه بهار
ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٤ : توسط :

 

بهار که باشی دستانت بوی بهار نارنج می دهد و چشمهایت به رنگ آسمان بی ابر

بهار که باشی روحت مثل چمنهای نو رسته تازه است و دلت به لطافت باران

بهار که باشی همه از عطر شکوفه های رنگارنگ وجودت برخوردارند و خودت تازگی و نشاط می آوری....

گل همیشه بهار خونه مون...مهربانوی مهربان ...آبجی هنرمند و خوش سلیقه م...امروز خورشید به شوق دیدن تو طلوع کرد و شکوفه ها جشن گرفتن از دیدار رویت...

تولدت مبارک

آرزوم برات همیشه سلامتی و خوشبختی و موفقیته...

دوستت دارم یه دنیا

خوش اومدی به دنیا دختر بهار


 
پس از باران
ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩٤ : توسط :

 

داره بارون میاد..زیر و تند و زیاد ...همونجوری که من عاشقشم...

وقتی بارون اینجوری می باره حس میکنم تو دلت گرفته و داری زار زار گریه می کنی!

حس میکنم بغضت خیلی گنده بوده که اینجوری می باریش...

گاهی که خودمم ابریم و تو اینجوری می باری با خودم حس میکنم شاید از غصه من دلت گرفته! بعد که فکر میکنم تو چند میلیون و چند هزار بنده اینجوری داری که الان تو این لحظه دلشون گرفته و تو ممکنه به خاطر بغض تک تک اونا زده باشی زیر گریه با خودم میگم: آخی...چه دل بزرگی داره خدا! چقدرررررررررررر غصه باید توش جا بده...چقدررررررررر باید حواسش به همه صاحبای اون دلها باشه که نشکنن ...نگیرن...تنگ نشن....اوووووووه چقدر کارت سخته خدا جونم...

و وقتی بارون وایمیسه و هوا آروم و آفتابی و لطیف میشه حس میکنم چقدر تو قشنگی چقدر تو بزرگی چقدر دلت دریاست....

بودنت توی زندگیم مثل آرامش بعد بارون شدید می مونه...بی همتا و بی نظیر...دلم میخواد تا ته دنیا توش بمونم و راه برم و نفس بکشم....

فقط خودت می دونی که چقدر دوستت دارم و چقدر نفسم به نفست بنده...به قد دونه های این بارونی که داره بغضهای تک تک آدما رو می شوره و میبره قسمت میدم تو لحظه های همه دلها جاری بمون و خودتو ازمون نگیر...

بعد از بارون آسمون زیبا میشه...من عاشق بارونم اگه تو از اون بالا بهم زل زده باشی و عاشق لطافت هوای بعد از بارون اگه تو بغلم کرده باشی....


 
بهتر از آب روان
ساعت ٧:٢٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩٤ : توسط :

    شاید دوستان زیادی داشته باشم شاید روابط اجتماعیم خوب باشه شاید آدم موفقی باشم ولی با همه داشته هام وقتی به تو می رسم دستم خالیه! در مقابل تو هیچی نمیتونم باشم حتی اگه از تو باشم مال تو باشم حاصل وجود تو باشم...

به تو که میرسم با همه سن و سالم و با همه آنچه بهش مباهات میکنم یه کودک نوپای ناتوانم که هنوز هم به تو و محبتت و بودنت احتیاج داره...

بچه که بودم همیشه دلم میخواست بزرگ بشم تا هی بهم نگی اینو بخور اونو نخور مواظب باش نیفتی زمین..درساتو خوندی؟ نمره ت چند شد؟ لباس گرم بپوس سردت نشه و....

اون روزها فکر میکردم اگه بزرگ بشم و دیگه کسی مواظبم نباشه خیلی خوبه! حالا آرزو دارم دوباره بچه بشم و یکی عین تو قرص و محکم مراقبم باشه و نذاره سردم بشه نذاره زمین بخورم نذاره بترسم نذاره بغض کنم...چه دنیای غریبی داریم و چه آرزوهای عجیبی!

خیلی وقتها از دلسوزیات دلخور شدیم خیلی وقتها شاید دلتو شکوندیم خیلی وقتها خواسته و ناخواسته ناراحتت کردیم اما میدونم که دل دریایی تو همیشه برای دعا و آرزوی عاقبت به خیریمون دعا کرده و میدونم که دعاشم یه روزی مستجاب میشه...

بابت همه سختی هایی که از لحظه هست شدنم تا همین الان برام کشیدی تا ته ته دنیا هم مدیونتم خیلی دلم میخواست میتونستم یه ذره شو جبران کنم ولی زمین را چه به آسمان؟!

خیلی دلم میخواد همه حسمو بهت بگم ولی چقدر سخته جلوی آفتاب از نور حرف زدن!

دلم میخواد بدونی همه چیزمو مدیون بودنت،محبتت، ایثارت،گرمی نگاهت و سخاوت لبخندتم...

دلم میخواد بدونی که من و ما بی تو هیچچچچچچچچچچچچچچچچچچ نیستیم و با تو به عرش می رسیم..

دلم میخواد بدونی همه آرزوم سلامتی و طول عمر و خوشحالی تویه هر چند تو با همه خیرخواهیات با همه فداکاریات و با همه دعاهای خیری که پشت سرته عاقبت به خیری و کاش منم میتونستم مثل تو باشم..

مامان گلم این روزها بهانه است تا یاد دلم بندازم که اگه تورو نداشت چقدر حقیر بود و چقدر کم بود تو این دنیا...

تا یادم بمونه که تا تورو دارم به هیچ کس احتیاجی ندارم و تو برای خوشبختیم قد تمام دنیایی...

عزیز مهربانم...چه تقارن خجسته ای است طلوع دردانه رسول مهربانی با بزرگداشت مهر و آب و آینه...

مامان جونم روزت مبارک


پی تبریک نوشت:

زن که باشی بهانه عشقی..بهانه بودن...بی بهانه هم عاشقی...خوشحالم که نشانه لبخند مهربان خدایم...این روز عزیز به همه مادرهای خوب سرزمینم مبارک باد

درود و سلام بیکرانم نثار روح مادران آسمانی


 
باورش کنیم
ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٤ : توسط :

 

من باور دارم که زندگی بهترین معلم انسانهاست شاید این جمله کلیشه ای و مسخره به نظر بیاد..شاید اگه چند سال پیش می شنیدمش یه پوزخند میزدم و میگفتم خب حالا...ولی الان که بهار یکی از سالهای دیگر دهه چهارم زندگی رو شروع کردم حس میکنم هر روزی که میگذره و هر اتفاقی که برای ما میفته یه تجربه اس که به کوله بار تجربیاتمون اضافه میشه..تجربه هایی گاهی تلخ و گاهی شیرین...زندگی یادمون میده برای رسیدن به خواسته هات باید قوی باشی..باید زحمت بکشی باید بجنگی باید پوست بندازی تا برسی بهش..همین چند سال پیش فکر میکردم وقتی چیزی میخوام خدا باید حتما اونو بهم بده وگرنه چرا من این همه صداش میکنم و دعا میکنم و عبادت میکنم؟ اگه نمیداد زار و نزار و جار و جنجال به درگاهش میبردم که آخه تو چرا منو دوست نداری؟! اون روزها شاید نمیدونستم که مصلحت چیه؟ حکمت خدا که میگن چیه؟ خواست خدا یعنی چی؟ اون وقتها از خدا فقط یه ماشین برآورده کردن حاجات و آرزوها تو ذهنم ساخته بودم! که انگار وظیفشه رفع حاجات ما! حالا که تعداد موهای سپید دارن یکی یکی خودنمایی میکنن و شمعهای روی کیک تولد هر سال عدد بالاتری رو نشون میدن بهتر میتونم درک کنم حکمت و مصلحتش رو...

حاصل معاشرت با زندگی درک عمق وجود آدمها و کشف واقعیتهاییه که تا وقتی بچه و نوجوون بودی شاید خوب نمی فهمیدیشون...اون وقتها هر کی لبخند میزد فکر میکردی خوبه و هر کی اخم میکرد دشمن میپنداشتیش! اون روزها اگه مامان منعت میکرد از دست زدن به آتیش گریه میکردی یا اگه بابا میگفت این خطرناکه نکن حریص تر میشدی به لمس خطر! ولی حالا میفهمی که آتیش دست رو می سوزونه و خطر رو پدر و مادر چون حس کردن و لمس کردن بهت تذکر میدن..

توی دریای خروشان زندگی همه فقط میگذرن...میان و میرن...دوستای رنگ و وارنگ و آدمهای جورواجوری رو میبینیم و باهاشون حرف میزنیم و کار میکنیم و تفریح میکنیم و....از یکی خوشمون میاد..از یکی بدمون میاد..یکی میشه دوست جان جان یکی میشه دشمن دل...یه روزی از کنار یکی آروم میگذری و شاید باورت نشه که همون شاید بشه دوست و همراه دلت و یه روز یکی رو باور میکنی که بعدها خودتو بابت این باور سرزنش میکنی!

زندگی رو دوست دارم به خاطر تجربه هایی که بهمون میده ..به خاطر اقیانوسی که هیچوقت راکد نیست...تو رو چه بخوای و چه نخوای حرکت میده و جلو میبره..بهت فرصت میده با خوب و بد دنیا آشنا بشی..مجبورت میکنه تجربه شون کنی..گاهی اشکتو درمیاره گاهی میخندوندت گاهی حس قدرت میکنی و گاهی احساس ضعف...ولی آخرش بزرگت میکنه..پوست میندازی...قدرت میگیری...

حالا دیگه ایمان دارم که زندگی با همه تلخی و شیرینی هاش تجربه ارزشمند و قشنگیه...حالا دیگه ناشکر نیستم از نداشته ها..ناراضی نیستم از نداده ها..شاکرم به بیکران داده ها و داشته ها...و باور دارم یکی اون بالا هست که حواسش به جزئی ترین افکار و اتفاقات و رفتارهای همه ماها هست..یکی هست که شاید همیشه ساکت باشه ولی به وقتش حرف میزنه به وقتش عمل میکنه و به وقتش برات تصمیم میگیره ...اونم خوب خوب خوب...به شرطی که باور کنی هر چی اون میخواد بهترینه ...

امسال بیایم تسلیم و رضا رو تمرین کنیم...باورش کنیم و ایمانمون رو دوباره بسازیم...با همه دل به مقدراتش ایمان بیاریم و شک نکنیم که چیزی که اون میخواد بهترینه...

اللهم انی رضا برضاک

زندگی همیشه جاریه...قدرشو بدونیم...

 

پی تقدیم نوشت:

این پست با همه حس نابش تقدیم به یوزآسیایی عزیز که همیشه پیگیر اینجاست و براش مهمه که چرا نمی نویسی؟ چی می نویسی و چگونه می نویسی؟

ممنونم همکلاسی