می روم برای رسیدن
ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ دی ۱۳٩٤ : توسط :

 

       تصمیم! کلمه ای که دیدنش هم ابهت خاصی داره یه جورایی انگار کنار هم قرار گرفتن صاد و ت و میم یه شکوهی به این کلمه میده که پشتش یه دنیا حرف پنهان شده...

همه مون از اول تا آخر زندگی توی هر برهه ای در معرض تصمیم گیری قرار میگیریم..گاهی تصمیم های کوچیک مثل انتخاب یک اسباب بازی از بین همه اسباب بازیهامون و گاهی تصمیم به انتخاب رشته تحصیلی و دانشگاه و همسر و خونه و کار و.....

و هر تصمیمی دل مشغولیهای خودش و احتمالا سختی ها و شیرینی های خودش رو داره..

گاهی یه تصمیم پر از استرس و دل آشوبه ت میکنه به خاطر نگرانی از عواقبش..مثل تصمیم برای انتخاب یک رشته تحصیلی...چون نمیدونی بعدش چی میشه؟ البته الان که به برکت تکنولوژیها این نمیدانم ها خیلی کم شده اند اما باز هم نگرانی هست..اینکه بعد این رشته میشه کارمناسبی پیدا کرد؟ میشه موفق شد؟ میشه پیشرفت کرد؟ و....

گاهی همه زندگیت تحت تاثیر یه تصمیم قرار میگیره و اونجاست که می فهمی چقدر مهمه دقت در اون تصمیم...بعضی از آدمها خیلی راحت انتخاب میکنند خیلی سریع و بی دغدغه گزینش از بین چند ده انتخاب رو انجام میدن و عواقبش خیلی دل مشغولشون نمیکنه..بعضی ها هم همه ش دچار نگرانی اند که چه خواهد شد؟

ریسک پذیری به نظر من یه موهبت بزرگه که همه ازش بهره مند نیستند! اینکه بدونی بی دلهره بری جلو و تصمیم بگیری و عواقبشم قبول کنی کار هر کسی نیست..مثل انتخاب کارمند شدن..اینکه بدونی داری خودتو وارد یه راهی میکنی که یه زندگی مشخص و یکنواخت و تقریبا بی هیجان بهت میده خودش یه جسارت خاص میخواد اما وقتی میبینی همونی رو که تو برای انتخابش دل دل میکنی خیلیا ندارن بازم میگی شکر...

در دهه چهارم زندگی به وضوح غلبه منطق رو به احساس حس میکنم و اینکه تاملم در تصمیم گیری ها بیشتر و دقیق تر شده گاهی متعجبم میکنه..من پر شور احساساتی لبریز از هیجان که گاهی تصمیم های آنی و از روی خشم و شعف میگرفت حالا خیلی حسابگرانه تر و دقیق تر و عاقلانه تر جلو میره و خیلی طول میکشه تا به یه تصمیم عمقی و مطمئن برسه...گاهی این بزرگ شدن نگرانم میکنه که چقدر از روزهای بی دغدغه کودکی فاصله گرفتم و گاهی خوشحال میشم که بزرگ شدم و دیگه درگیر هیجان هییییییییییییییچ تصمیمی رو نمیگیرم...

برخلاف همه که توی دوره های اولیه جوانی و نوجوانی پر از آرمانهای پرشورن و کم کم شعله این رویابافی هاشون فروکش میکنه حالا من حس میکنم یکی یکی همه رویاهای کودکیم داره پر رنگ و پر رنگ تر میشه و حتی منطق سختگیر و وسواسی من به کمکشون میاد که بخوام همه رو محقق کنم...

گاهی فکر میکنم چقدر وقتم کمه برای رسیدن به همه شون..و اونجاست که حس دونده ای رو دارم که باید بدوه تا جا نمونه از رقبا...و گاهی وقت خستگی با خودم میگم خب که چی؟! توی سراشیبی عمر و این همه رویا؟! اما انگار هنوز هم روح بلند پروازم نمیخواد تسلیم تارهای سفید لابه لای موهام بشه و کوتاه بیاد..فکر میکنم دوستش دارم این روح سرکش رو!

و حالا میخوام توی این سالهایی که نمیدونم چقدرش مونده تا پیمونه عمر پر بشه قدمهام رو تندتر بردارم و یکی یکی برسم به اون چیزهایی که میخوام...به قول دوست روانشناسم : اگه چیزی رو بخوای و همه تمرکزت رو روش بذاری قطعا بهش میرسی..و حالا من میخوام همه تمرکزم رو روی چند تا تصمیم مهم زندگیم بذارم و بهشون برسم...

باید که برسم...باید که برسم...باید که برسم....

حتی اگه سخت...حتی اگه پر سنگلاخ حتی اگه دشوار....اما میرم...میرم و یکی یکی موانع رو از سرراهم برمیدارم تا برسم به رویاهای نه چندان دست نیافتنی دوره نوجوانی و جوانی....

و تو...تویی که خیلی وقتها باهات کل کل میکنم و قهر و آشتی و دعوا و غرغر...تویی که معنای بودن منی...تویی که نزدیک تری از رگ گردن...تو میدونی که من توانشو دارم که برسم و میدونم که کنارم میمونی و میدونم که کمکم میکنی...و میدونم که تنهام نمیذاری...

به امید روزی که بیام و از محقق شدن یکی یکی اهدافی که الان توی سرم دارم حرف بزنم....

 


 
باور کن
ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ دی ۱۳٩٤ : توسط :

 

هیچ کس جز تو نخواهد آمد

هیچ کس بر در این خانه نخواهد کوبید

شعله روشن این خانه، تو باید باشی

هیچ کس چون تو نخواهد تابید

 

                                                خویش را باور کن ....


 
بهار در زمستان
ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ دی ۱۳٩٤ : توسط :

      گرچه با گل نشود جمع به یک جا نرگس

      داشت از روز ازل گل نظری با نرگس

      دامنش را مده از دست که دارد با هم

      جلوه یوسف و انفاس مسیحا نرگس

       نه فقط دیده ما را که زمستان ها را

       می کند با قدمش باغ دل آرا نرگس

       آنچه مردم همگی آب حیاتش خوانند

      راستی خال لب دوست بود یا نرگس؟

      ای خوش آن عصر و زمانی که ز چنگ خس و خار

      باز گیرد همه روی زمین را نرگس

 

                                                                                      محمدحسین اخباری

 

 

خدا خوشحال است به آفرینشت و زمین خوشحال است از طلوع قدم هایت چرا که مهری و صفا و یکرنگی...خوشبختیم که هستی..که داریمت...که کنارمانی...

تولدت مبارک نرگس مهربان و صبور

 

 


 
غصه های بی تیتر، تیترهای غصه دار
ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ دی ۱۳٩٤ : توسط :

 

     با اینکه شهر خسته است و مردمش خسته تر و همه انگار عجله دارند برای رسیدن به مقاصدشان، با اینکه خیلی هایمان دقت نمی کنیم به اطرافمان و از کنار صحنه ها و آدمها و اتفاقها و حتی بمب های خبری محیطمان بی تفاوت عبور میکنیم اما گاهی چیزهایی می بینی که عجیب در خاطرت در خاطره ات و در ته ته های دلت ته نشین می شوند و هیچ جوری خارج نمی شوند از آشیانه ذهنت! گاهی تلخ هستند و گاهی شیرین..گاهی لبخند به لبت می آورند و گاهی بغض به گلویت می نشانند..اما هستند..هر روز..هر لحظه ...همیشه...

یکی از عادتهای ترک نشدنی من از بچگی دقت به آدمها و مکانهایی است که از کنارشان عبور می کنم..حتی دقت به کلمات نوشته شده روی دیوار..روی تابلوها ...روی یک اعلامیه تبلیغاتی کف خیابان ..روی زیر نویس اخبار..حتی روی یک درخت کهنسال...دست خودم نیست.نه اینکه عمدا حواسم را جمع کرده باشم و به این منظور از خانه خارج شوم..ارث است یا عادت ؟ نمی دانم ..اما هست..هرچند گاهی اذیتم می کند..اما دوستان قدیمی هستیم من و این عادت!

و گاهی این دقت ها مرا به ساختن داستان های خیالی از آدمها می برد..و گاهی دردهایشان را کلمه به کلمه در گلویم بغض می کنم شاید بشود نوشتشان یا بشود درمان کرد دردهایشان را...

سوار تاکسی شدم...کمی بعد دیدم آقای جلویی برای پیاده شدن دو بار از راننده خواست بایستد و او نایستاد و ...بلاخره ایستاد و مسافر پیاده شد..کمی بعد راننده با دست به بالای ضبط ماشینش اشاره کرد و نوشته ای که :" راننده ناشنواست لطفا برای توقف با دست اشاره کنید."  دردی پیچید در عمق دلم...رسیدیم و پیاده شدم ..کرایه دادم پول خرد نداشت و من با اشاره فهماندم که : قابلی ندارد! و راه افتادم...تمام ذهنم گیر کرده بود پیش آن مرد جوان راننده که ظاهری مرتب و متین داشت و اگر اشاره نمی کرد اصلا متوجه ناشنواییش نمیشدم ..و مرتب با خودم میگفتم چطور در این شهر می تواند به شغلی مشغول باشد که یکی از نیازهای ضروری اش حس شنوایی است؟! شنیدن صدای بوق ماشینها، شنیدن سوت افسر پلیس، شنیدن صدای مسافرها وقتی مقصدشان را اعلام می کنند، شنیدن درخواست مسافر برای پیاده شدن و...و در میان هجوم همه این سوالها ذهنم تیر می کشید که : اگر نیاز نداشت این همه سختی نمی کشید! حس کردم از خودم بدم می آید...

عصر روز جمعه ای که به خودی خود دلگیر و کسالت بار است  بعد از دل سپردن به آرامش عجیب امامزاده صالح در هیاهوی میدان تجریش و شلوغی بازار همیشه زنده اش خودم را گم می کنم در رنگارنگی مغازه ها و ریز و درشت آدمها ...چند نفری زیر پل عابر پیاده دور هم جمع شده اند به خیال اینکه دستفروشی آنجا بساط کرده در حال سرک کشیدنم که جوان معلولی روی زمین کنار پیاده رو با یک خط کش دایره و مستطیل و مربع ها را روی کاغذ می کشد به شکل دختر و پسر و خانه و رنگشان می کند و هرکس به ازای خرید یکی از آن نقاشی های رنگارنگ پولی به جوان می دهد..دستهایش دچار معلولیت است به سختی مداد در آنها جا می گیرد در تعجبم که چطور می تواند حتی همین دایره ساده را بی کج و کولگی رسم کند؟ که رنگهای نقاشیهایش چشمم را متوقف می کند...قرمز..سبز..آبی..زرد..صورتی..و آدمهای نقاشی های این جوان همه پر از شادابی اند و حال خوش...اما حال خودش....؟ نمی دانم!

میدان انقلاب را به سمت کارگر جنوبی پایین می روم کنار پیاده رویی که در هر دقیقه دهها زن و مرد پیر و جوان از آن عبور می کند مادری نشسته با بسته ای جوراب جلویش مثل همه دوره گردها..ظاهری فقیر و مندرس دارد و نگاهی رنگ باخته اما..کودکی روی پایش بی خیال از همه سختی های دنیا به مادر خنده های جانانه می زند و مادر انگار نه انگار که توی یک روز استخوان سوز زمستانی که دمای هوایش زیر صفر است کنار خیابان روی موزاییکهای سرد یخی نشسته با کودک بازی میکند، قربان صدقه اش می رود و به رویش می خندد..و کودک برخلاف مادرش لباسهای قشنگی بر تن دارد..تمیز و مرتب...انگار همه رویاهای مادر در شادی کودکش محقق می شود.

راننده ماشینی که برم می گرداند به مبدا از سوز سرما شکایت میکند و با خوشحالی یک جفت پاپوش پشمی را نشانم می دهد که: برای خانمم خریدم! همه اش می گفت پاهام یخ میکنن! و یکهو لبخند دلچسبی انگار همه دلم را گرم می کند ..انگار یادم می رود که امروز هوا چقدر سرد است!

به خانه می رسم توی یکی از گروه های مجازی عکس آشنایی را می بینم..دقت می کنم یادم نمی آید نامش را ..و زیرش می خوانم: محمد علی اینانلو درگذشت خبر را که می خوانم یکهو یادم می آید او را و صدای گرم و پر ابهتش را و دلم عجیب می گیرد...حس بدی دارم...انگار وسط همان سرمای دم صبح یخ زده ام و نای حرکت ندارم!

از تلویزیون می شناختمش..از عجین بودن همیشگی نامش با طبیعت و طبیعت گردی ایران و خاطره های قشنگ سفرهایش و افتخار کردنش به ایران و گردشگری چند هزار کیلومتری اش در خاک سرزمین چهارفصلمان.. و چه حیف و چه زود و چه غریبانه پر کشید....حتما دل یوزهای آسیایی..دل وجب به وجب این خاک سبز ..دل کوهها و دشتها و جنگلها برای آقای طبیعت ایران تنگ می شود...خیلی تنگ...

روزنامه ها را که ورق می زنی خبر اعدام شیخ نمر در پس سیاهی صفحه اول اکثر آنها خود نمایی میکند..باز هم مرگ است که سخن می گوید...

چشمهایت را که می بندی و یکی یکی صحنه ها و اتفاقات روزمره را از جلوی چشمانت می گذرانی یاد چشمهای غمگین و خسته، نگاههای شاد و پر خنده، صورتهای خاکی و کثیف، لباسهای تمیز و شیک، آدمهای گریان و خندان...نگاههای که قد همه دنیا حرف دارند برایت..دستانی که پینه بسته از سختی روزگار و دستانی که لای پر قو مانده و آخ نگفته....دلهایی که نگفته حرفشان را می توان از دوربین چشمها خواند و حرفهایی که برای نگفتنند....چقدر این مردم حرف دارند..چقدر همه مان درد و شادی و حال خوب و بد داریم و چقدر راحت از کنار هم می گذریم...چه آسان رد می شویم و یادمان نمی ماند که پسری ، دختری، زنی، مردی، کودکی ..اینجا کنار خیابان شاید دردهای نگفتنی بسیار دارد...

کاش می شد کاری کرد..کاش میشد لبخند را حتی برای دقیقه ای، آنی ، دمی مهمان دل این مردم کرد..کاش حال دل همه مردم خوب بود..کاش همه این مردم حتی برای لحظه ای زیر پوستشان لبریز از آرامشی بی همتا می شد...

کاش سرمایه های معنویمان ، آدمهای بزرگمان، نام آورهایمان، گوهرهای ارزشمندمان تمام نمی شدند..کاش هیچوقت خبری با تیتر: ...هم رفت نمی خواندیم..کاش هیچ روزنامه نگاری هیچ خبر غمگینی را تیتر یک خود نمی کرد...کاش هیچ خبرنگاری دنبال گزارش از یک فاجعه نمی رفت..کاش حتی برای یک روز هم که شده دنیا پر از خبرهای شیرین بود..پر از زندگی معمولی..یک زندگی با بوی خوش آرامش...

کاش تیتر یک دنیا فقط یک روز: "سلام.حال همه ما خوب است" می شد...


 
تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی
ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ دی ۱۳٩٤ : توسط :

باران که می بارد فکر می کنم باز تو سخنی تازه در گوش آسمان گفته ای که طنینش ابرها را قلقلک داده و آنقدر خوشحالشان کرده که ببارند بر سر و روی این شهر غبار آلود خسته !

خوش به حال آسمان که تو در گوشش زمزمه های عاشقانه می کنی و خوش به حال ابرها که برای بغض دلت می بارند..کاش میشد برای بغض های دل تک تک آدمها هم به ابرهایت دستور بارش بدهی آن وقت هر شب این زمین تشنه سیراب میشد از بغض جاری یکی از همین آدمها..همین هایی که روزها از کنارمان می گذرند و شاید حتی خیال نمیکنیم غمی داشته باشند! همینهایی که گاهی نقاب روی صورتشان چنان خوش آب و رنگ است که حسرت میخوریم به دل خوششان! شاید نقاب هم چیز بدی نباشد برای وقتهایی که دلت نمیخواهد کسی حریم حرمت را بشکافد!

دیشب صدای چک چک دانه های بارانت آنقدر گوش نواز بود که دلم نمیخواست هیچ چیز سکت را بشکند تا باران لالایی بی همتای خواب شبانه شهر شود...بعداز روزهای سفید و خفقان آور این شهر همیشه خسته دیروز انگار جان دمیدی به کالبدش و آبی دلچسب آسمان امروز شکرانه رحمت بی منتهایت بود از سوی زمینیان...

امروز انگار حال همه مردم بهتر بود..لبخندها و آرامش چشمها گواهش بود و ماسک هایی که کمتر دیده میشد...کاش همینطور آرام بمانند این شهر و این آدمها...

دل نوشت:

کسی جز تو نمی داند که حکایت عشق من و تو دیرینه پیوندی است که گسسته نمی شود حتی به مرگ! و کمرنگ نمی شود حتی به قهر و آشتی های مکرر من کم طاقت! وسرد نمی شود مگر به جان دادن!

میدانم که میدانی حال دلم را که چون ابر بهار است و هر دم به بهانه چیزی می غرد و می گیرد و می نالد پس می دانم که دلگیر نمیشوی از ناسپاسیهای این پرنده کوچک خسته ...میدانم که هنوز دوستم داری و میدانی که چقدررررررررر عاشقت هستم پس همچنان معبود و معشوقم بمان و رو مگردان که : یا  انیس من لا انیس له

 

تبریک نوشت:

تو آمدی که ثابت شود خدا هنوز هم نگاهی به زمین و زمینیان دارد به برکت نفس های عاشقانه شمایانی روی زمین..دختر گیس گلابتون-لیلی عاشق دشت های سبز شهرم- میلادت نوید زندگی می دهد در سرمای استخوان سوز زمستان..خوش به حال خانه ای که بانویش تویی و خوش به حال همسری که همسفرش تویی و خوش به حال پسری که مادرش تویی...نازنین مانای عزیزم..تولدت ستاره باران و نور افشان..خوش اومدی به دنیا بانوی عاشق و صبور و وسیع...دلت دریا...لبت غنچه...چشات همیشه خورشیدی باد


 
تهران نفس ندارد
ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ دی ۱۳٩٤ : توسط :

جایی خوانده بودم که تهران را در سالیان دور طاهران می نامیدند.حالا اما نمی توان باور کرد که این تهران همان تهرانی باشد که روزگاری صفت بارزش پاکی و تمیزی بوده! در عکسها و فیلم های تهران قدیم و در قصه ها و کتاب هایی که از آن دوران وجود دارد ، شهر کوچک و زیبا و دلنشینی دیده می شود که درخت های چنار و سرو بلندش و رودخانه ها و ییلاقات باصفایش، دل هر رهگذری را می برد ..شهری بی دود ماشین، شهری بی بوق و سر و صدا، شهری بی آدم های خسته، شهری بی شتاب و عجله، شهری با درشکه هایی که نشستن در آن اوج مدرنیت و رفاه بود یا نهایتا ماشین دودی که خبر از پیشرفت شهر می داد...

حالا اما انگار آن تهران را برده اند و جایش شهری کثیف و دود زده و خسته و شتابان و پر سر و صدا آورده اند! شهری که دارد از انبوه جمعیت منفجر می شود.شهری که تعداد خودروهایش روز به روز بیشتر می شود، شهری که دیگر صدای بلبل و گنجشک و حتی کلاغ هایش هم به گوش نمی رسد، شهری که مردمش همیشه عجله دارند، شهری پر از دود و آلودگی و نفس های به شماره افتاده! طاهران رفته و طهرانی به جایش نشسته که خستگی از سر و رویش می بارد..تهرانی که جان ندارد.نفس ندارد.جا ندارد.اما انگار همه فراموشش کرده اند! انگار دیگر برای کسی مهم نیست که این پایتخت بزرگ و زنده دنیا دارد نفس نفس می زند و ذره ذره جا می سپارد! انگار وسط برگزاری همایش ها و سمینارها و اجلاس ها و جلسات مهم جایی برای رسیدگی به اوضاع از وخامت گذشته این شهر باقی نمانده است! انگار دیگر هیچ دلی برای تهران نمی تپد!

در کوچه و خیابانهای این شهر خسته که قدم می گذاری هر لحظه دهها و صدها عابر از کنارت می گذرند که به زبان های مختلفی سخن می گویند..مهمانان و ساکنانی از گوشه گوشه ایران که عمده شان به دلیل نداشتن کسب و کار مناسب در شهر و دیارشان راهی پایتخت شده اند و برخی برای تحصیل و ...اما چیزی که مهم است این است که بسیاری از این مردم را اگر مجالی برای گریز باشد اگر بتوانند و کار و شرایط مناسبی در شهری دیگر بجویند، فرار را بر قرار ترجیح می دهند. اما چه کنند که ناچارند به ماندن و تحمل کردن دود و شلوغی!

اما ماندن و بودن این مردم و زندگی کردنشان در این شهر بزرگ و دود زده و خسته، دلیل بر رضایتشان نیست. بسیاری از آنها چاره ای جز این کار ندارند.و ای کاش اینگونه نبود.ای کاش برای تحصیلکردگانمان، در جای جای این سرزمین کارو شغل مناسبی میسر بود که تن به غربت و دل به دلتنگی نمی سپردند و در خاک و بوم پدری خود ماندگار می شدند و نه آنها خسته و دلزده و دودزده بودند و نه این پایتخت کهنسال اینگونه شلوغ و پر ازدحام می شد..

نمی دانم هنوز می شود برای این شهر کاری کرد یانه؟ اما کاش بشنوند صدای ما را آن بالا بالائی ها که نفس های تهران به شماره افتاده..تهران دارد خفه می شود..تهران خسته است..تهران دیگر توان قدم برداشتن ندارد...تهران گناه دارد!

کاش مسئولین  می شنیدند و می دیدند صدای مردم را..صدای سرفه زدن های کودکان معصوم را..صدای نفس نفس زدن پیرمردان و پیرزنان خسته را..و درد سرگیجه و سردرد های اهالی این شهر غرق شده در آلودگی را! کاش می شنیدند و می دیدند و به جای سرگرم شدن به دعواهای سیاسی و بازی های تجاری و اداری شان ساعتی،دقیقه ای ، ثانیه ای ، آنی! به حال دل من و ما و خرد و کلان این شهر می اندیشیدند و از خود می پرسیدند : گناه این مردم چیست؟ گناه مردم تهران چیست که به جای هوا باید دود گازوئیل استنشاق کنند و به جای نفس عمیق رو به آسمان آبی باید در ماسک های نا زیبا تنفس کنند؟

تهران، شهر آب ها وییلاق ها، شهر کوچه باغها و عطر یاس، شهر چنارهای سبز و صدای سار و قناری دیگر نفس ندارد..نفس های تهران به شماره افتاده است..تهران کم کم جان می سپارد...

آیا کسی صدای تهران را می شنود؟


 
بشارت برف
ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ دی ۱۳٩٤ : توسط :

 

 

عطر بهارت خانه را پر کرد

نارنج ها را دستچین کردی


با مهربانی خنده هایت را،

با اشکهای ما عجین کردی


عطر بهارت بوی باران داشت

دستت گل گندم فراوان داشت


مهتاب را از باغ شب چیدی

پروانه را بالا نشین کردی


نارنج من عطر بهار تو

از شیشه های بسته هم  رد شد


دور از تو یک نارنجک سرخم

قلب مرا میدان مین کردی

 

نغمه مستشارنظامی

 

 

دل نوشت:

پاییز هم با همه زیبایی و زشتی، با همه تلخی و شیرینی و باهمه خاطره های خوب و بدش تمام شد..رفت تا جایش را به سپیدی بی مثال برف بسپارد ..به سرمای دلگرم کننده ای که بوی بهار می آورد به خانه دل...بهاری که باید به رنگ زنده زندگی باشد....خوش اومدی زمستون...کاش امسال بیشتر از همه ببارانی دانه های ریز برف را بر دل مرده این شهر بی جان...

کاش امسال وسط سرمای استخوان سوز یادمان باشد که برای کبوترها دانه بپاشیم و به فکر کارتن خوابها و مردمی که خانه هایشان سرد است و دلهایشان چشم به راه گرمای دلمان هم باشیم...