بهاری که می آید
ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩٤ : توسط :

 

باز هم قطار زندگی زمین  به ایستگاه پایان نزدیک شد.دوباره زمستان به پیشواز بهار رفت و اسفند فروردین را به حضور طلبید تا بوی بنفشه و ریحان مشام باغ و راغ را بنوازد و پرستو کوچی تازه را در دل آبی آسمان بی کران تجربه کند.

چمنزار سبز شد و نسیم روح نواز بهاری وزیدن آغاز کرد و دانه های نهفته در دل خاک پس از مدتها سرما تکانی به خود دادند و فصل نوی زیستن را از سر گرفتند.

امسال هم به چشم برهم زدنی سپری شد و می رود که به تاریخ بپیوندد و خاطره هایش عکس شود در آلبوم هایمان..آلبومهای دیجیتالی.

به پیشواز بهار می رویم با لبخندها و اشکهایی که پشت سر گذاشتیم.با کسانی که از کنارمان رفتند و عزیزانی که به ما پیوستند.با خاطره همه خوبی ها و بدی ها..با مهرها و کینه ها...

به پیشوازبهار می رویم با همه محبت هایی که کردیم یا دلهایی که شکستیم..با خدمت ها و ایثارها و  یا کارشکنی ها و دشمنی ها...

هرچه بود و بودیم تمام شد.زمستان رفت و روسیاهی اش ماند به زغال..و اینکه اکنون چه حسی داشته باشی و چه سالی را تجربه کرده باشی  به خودت و دلت برمیگردد..

مهم این است که می خواهی چه سالی را شروع کنی؟

برای همه آدمهای خوب و بد این روزگار شروعی متفاوت از خدا میخوام ..شروعی سبز با دلی بهاری..

بهارتون پرشکوفه


 
اسفند کودک شاد و بازیگوش سال
ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٤ : توسط :

 

      اسفند منو یاد بچگی و نوجوانیم میندازه..همونقدر پر شور و تکاپو و انرژی که من بودم!

      یاد مدرسه، درس خوندنای ایام امتحانات، زنگ تفریح، دهه فجر، اجرای مراسم صبحگاه،مسئول کتابخونه مدرسه بودن، عضو گروه سرود و نفر اول همه مسابقات فرهنگی هنری شهرستان و....

اسفند هم مثل اون روزهای من مدام تو حرکت  وتکاپو و پر از انرژیه...گاهی بهش حسادت میکنم! یه جور عجیب و قشنگی حالش خوبه اسفند...

یادش بخیر سالها پیش چقدر ذوق رسیدن اسفند رو داشتیم و خرید لباس عید که از مدتها قبل شروع میشد و بعد هم خونه تکونی و بوی نویی همه چیز....و دانه های گندمی که مامان سبز میکرد به نیت برکت و سرسبزی و خرمی..و بعد هم آکواریوم های ماهی قرمز گوشه گوشه خیابونها که عجیب هواییمون میکرد یکی دوتاشو بخریم و تو خونه به انتظار چیده شدن سفره هفت سین نگه داریم...

اسفند عین یه بچه شیطونه که هیچ جوری آروم و قرار نداره ...اونقدر میدوه و پرهیجان فعالیت میکنه که همه اطرافیانش رو به تکاپو وادار میکنه..و بلاخره خسته از همه دویدن ها سرشب خوابش میگیره و به یه خواب قشنگ و عمیق فرو میره..خوابی قد یک سال...

سالهای کودکی و نوجوانی ما اگر چه توی جنگ و کمبودها و سختی های بعد از اون گذشت اما یه جور دلچسبی به یاد موندنی بود...ذوق چندین و چند باره پوشیدن لباسهای نویی که خریده بودیم و توی کمد مرتب نگه داشتنشون تا روز اول سال...ذوق خریدن ترقه و موشک و فشفشه برای شب عید که بریم روی پشت بوم خونه مادربزرگ و آتیش بازی کنیم..توی شهر ما چهارشنبه سوری وجود نداشت و نداره عوضش شب سال نو یعنی آخرین شب اسفند همه مردم شهر روی پشت بوم ها آتیش بازی رو به صورت تمام و کمال به جا میارن و حسابی سنگ تموم میذارن...

و لذت خوردن قورمه سبزی شب عید که عطرش از صبح توی خونه مامان بزرگ پیچیده و مستت میکنه تا موقعی که سفره شام پهن بشه و هنوز هم با اینکه مامان بزرگ روی تختش نشسته و نمیتونه راه بره اما همون سفره به برکت وجودش پهنه و گرم و ارزشمند...

و لذت چیدن سفره هفت سین توی ظرفهای قشنگ مامان و نشستن کنارش و گوش سپردن به توپی که دم تحویل سال شلیک میشد از تلویزیون و بعدشم روبوسی و عیدی گرفتن از بابا...

و لذت عید دیدنی و شیرینی ها  وآجیل های رنگارنگ خوردن و عیدی هایی که تا روز سیزده بدر صدبار میشمردیمش و برای خرج کردنش نقشه میکشیدیم!

و چقدر زود گذشت این لذت های کوچک اما دوست داشتنی...و این بچه تخس و شیطان و پر انرژی بلاخره قد کشید و جوان رعنایی شد و کم کم پا به سالهای بزرگسالی گذاشت ..حالا دیگه شاید روش نمیشد اونقدرها شیطنت و هیجان از خودش بروز بده شاید هم دیگه اونقدر دلیل قشنگ برای هیجان زده شدن نداشت..یا شاید دغدغه های زندگی اون شادی های کوچیک و قشنگ رو براش روزمره کرده بود....

هرچند بهار دیگه مثل بچگیا هیجان و شور و حرارت نداره اما اسفند هنوز هم همونقدر پر از شور زندگی و بوی تازگی و طراوته...

اسفند انگار خود زندگیه...یهو همه مردم پر از تکاپو میشن و همه چیز عین زدن فیلم روی دور تند میگذره و در نهایت با آهنگ تحویل سال انگار اون بچه شیطون به یه خواب عمیق و قشنگ فرو میره تا.....

نمیدونم واقعیته یا خیال من ؟ اما خیلی از مردم اسفند رو بیشتر از بهار دوست دارن..انگار این ماه آخر زمستون یه جور خاصی با بوی شکوفه و عطر تازه چمنزار گره خورده  و نمیشه جداش کرد...اسفند انگار خود زندگیه...یک زندگی خاص و مخصوص که نباید تموم بشه..انگار دلت میخواد همونجا متوقفش کنی که یادگاری بمونه ..انگار دلت نمیخواد به سکوت و تکرار فروردین برسه..دلت میخواد پیوندش بدی به بوی مستی آور اردیبشهت....اردی بهشت بی نظیر خدا...

امسال هم با همه خوبی ها و بدی هایش داره به روزهای آخرش میرسه..تو این روزهای پر از هیاهو که بعضی ها دل خوشند و بعضی ها ناخوش..بعضی ها خندان و بعضی گریان..بعضی ها دل شادند و بعضی دل شکسته و...امیدوارم همه بدیها و تلخی های این سالی که داره تموم میشه پای قدمهای بهار دفن بشه و هر چی میرسه یکسره خیر و خوبی و خوشی و شادکامی باشه..امیدوارم هیچ مریضی روی تخت بیمارستان نمونه..هیچ سالمی رنگ بیمارستان و مریضی رو نبینه..هیچ چشمی خیس نشه مگه از اشک شوق..هیچ دلی نشکنه..هیچ گلویی پر بغض نشه مگه از بغض شادی...هیچ پدری شرمنده بچه هاش نشه از تنگ دستی و هیچ مادری داغ بچه نبینه...

امیدوارم این بهار که میاد زندگی تک تک مردم سرزمینم لبریز شکوفه های شادی و برکت و آرامش و سلامتی و خیر و خوشی باشه و خدا نگاه مهربونش رو از روی اهل زمین برنداره که تا وقتی خدا هست زندگی هست..تا وقتی خدا هست عشق هست..تا وقتی خدا هست امید هست..تا وقتی خدا هست همیشه همه جا بهاره..

 


 
شاهکاری به وسعت ابد و یک روز
ساعت ۳:٢٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ اسفند ۱۳٩٤ : توسط :

    خوشحالم که هنوز توی کشورم هنرمندانی هستند که هنر می آفرینند..جوانانی که با همه سن و سال کمشان فیلمنامه هایی می نویسندو فیلمهایی می سازند که وقتی می بینی انگشت به دهن می مانی و میخکوب می شوی روی صندلی سینما...

خوشحالم که هنوز بازیگرانی هستند که نا امیدم نمیکنند از دیدن فیلمهای زیبای وطنی...

وقتی توی اختتامیه جشنواره فجر نام سعید روستایی بارها و بارها به عنوان کاندیدا خوانده شد و 9 سیمرغ به خودش و عوامل فیلمش اهدا شد اصلا فکر نمیکردم چنین شاهکاری خلق کرده باشد و حقیقتا ابد و یک روز شاهکار بود.

شاهکاری از یک کارگردان جوان...جسارتی از یک تهیه کننده مقتدر..و هنری محض از بازیگران و عواملی که اثری کاملا متفاوت از سایر آثار خود خلق کردند آنچنان که بی تعارف کیف کردم و ثانیه به ثانیه فیلم را نوشیدم لاجرعه...

فیلمی تلخ..پر از درد و درد و درد...دردهایی از کف کف جامعه..از کوچه پس کوچه های محله هایی که شاید نامش را هم نشنیده بودم..و شاید حتی هیچگاه گذر هیچکداممان هیچوقت به آنجا نیفتد ولی به یادت می آورد که کجای دنیا ایستاده ای و دور و برت چه خبر است؟!

فیلمی با دیالوگها و حرفها و درد هایی از جنس حقیقت حتی اگر تلخ حتی اگر سرد حتی اگر بد...

و این هنر سعید روستایی بود و سعید ملکان که جسارت کردند و ساختند و هنر بی نظیر پیمان معادی که چنان در قالب نقشش جا افتاده که باورت نمی شود این فقط یک بازی باشد..و نوید محمد زاده که حقیقتا سیمرغ برای هنرش کم بود...و پریناز ایزدیار که چنان در قالب شیرین مغرور و نازپرورده سریال شهرزاد جا افتاده بود که باورت نمیشد هنر آفرینی اش را در نقش یک دختر فقیر در چنین خانه ای....

و همه چیز این سریال زیباست..هرچند درون مایه ای به تلخی زهر مار دارد..همان زهر ماری که این خانواده را از درون متلاشی کرده است...

احسنت به هنر سعید روستایی و عوامل ابد و یک روز..

و ای کاش مسئولین کشورمان تک تک بنشینند و این فیلم را ببینند و بدانند که درپس لحظه های دردناکش و در پی بغضهای این فیلم درد زیر پوست این کشور نهفته است..

کاش ببینند و دردی را درمان کنند....

 


 
قطره ای شعر
ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ اسفند ۱۳٩٤ : توسط :

 

 

شبیه هفت سال اول مصریم بعد از خواب

غمی در دل تلمبار است از گندم فراوان تر..

 

حامد عسکری

 

 

دل نوشت:

قشنگ می رود و می چسبد به عمق دل هنرنمایی اش با کلمات...لذت می برم...کیف میکنم...می روم تا فراسوی خیال....

                                 مصر...یوسف...خواب...حبس...